شاید برای همه ی ما جای سوال باشد که چرا در علم روانشناسی مکتب هایی وجود دارند که حتی گاهی در تضاد و تناقض با هم هستند.چه چیزی آنها را از یکدیگر متمایز میکند و روانشناسی در دنیای امروز بر چه چیزی متمرکز است ؟ آیا حرف تازه ای دارد ؟ اگر بله چی چیزی؟ این درآمدی کوتاه است بر تاریخچه روانشناسی…
شاید با آوردن نام روانشناسی اولین کسی را که به خاطر می آوریم فروید باشد ! همان کسی که با مکتب روان تحلیل گری در قرن 20 تاثیر به سزایی بر علم روانشناسی گذاشت . وی شخصیت را متشکل از سه عنصر نهاد – من – فرامن میدانست .
فروید نهاد را نماد غرایز میدانست و صفت غیرمنطقی بودن را به آن نسبت میداد .
زمانی مطرح میشود که کودک باید یاد بگیرد یک دنیای بیرونی وجود دارد ک جدا از نیازهای اوست . فروید این بخش را عامل اجرایی میداند و صفت هوشمند را به آن نسبت میدهد و وظیفه ی اصلی آن تعادل برقرار کردن میان نهاد وفرامن است .
در اثر ارتباط با اجتماع شکل میگیرد و در واقع همان نظام ارزشی ما است .
پاسخ انسان نابهنجار است اما چگونه یک فرد دچار نابهنجاری میشود؟ از دیدگاه فروید زمانی که من نتواند میان غریزه ( نهاد ) فرامن ( اجتماع و قوانین آن ) تعادل برقرار کند فرد دچار اضطراب میشود . روان تحلیل گری از طریق فن تداعی آزاد و تحلیل رویا به کشف منبع تعارضات میپردازد و فرد را آگاه میسازد که این کشمکش ها ی درونی باعث ضعیف شدن من میشود . بر اثر این آگاهی من قوی شده و توانایی واکنش های موثر را پیدا میکند .
دو ویژگی بارز نظریه فروید که موجب تفاوت دیدگاه وی با روانشناسی امروز میشود 1- ثبات 2- تعادل است . ثبات یعنی شخصیت انسان تحت تاثیر دوران کودکی بوده و در سالهای بزرگسالی بدون تغییر باقی می ماند . تعادل نیز به این معنا است که انسان به جای خودشکوفایی در صدد کاهش تنش های ناخوشایند بدنی و رسیدن به تعادل است .
غیر از مکتب فروید مکتب های دیگری مثل رفتارگرایی و شناخت گرایی نیز وجود دارد که اولی تاکید دارد که برای شناخت انسان بررسی رفتارهای بیرونی کافی است و دومی معتقد است برای شناخت انسان باید بر فرایند های ذهنی مثل قضاوت و حل مسئله و استدلال وادراک متمرکز شد اما نکته ی مهم این است که بر خلاف دیدگاه فروید این فرایندهای درونی را احساسات نهفته نمیداند و تاکید میکند که ما بر آنها آگاهیم .
و اما امروز روانشناسی چه چیزی برای گفتن دارد ؟ آنچه امروز توجه همگان را به خود جلب کرده است روانشناسی مثبت گرا است که نخستین بار توسط سلیگمن مطرح شد. نکته ی حائز اهمیت این است که بسیاری با شنیدن نام این شاخه آن را با اصطلاح مثبت اندیشی و تفکر مثبت اشتباه میگیرند در حالی که دیدگاه سلیگمن یکی از شاخه های روانشناسی علمی و بر پایه تحقیقات است .
سلیگمن بر خلاف دیدگاه های گذشته بر شناخت بیماران تاکید ندارد بلکه به مطالعه انسان سالم برای رسیدن به زندگی بهتر میپردازد ؛ یعنی به جای توجه بر ناتوانی ها وضعف های بشری بر توانایی آدم ها متمرکز شده است . توانایی هایی از قبیل شادزیستن و لذت بردن و خوش بینی و قدرت حل مسئله . پیش از او روانشناسان انسان گرایی مثل راجرز و مازلو هم کم و بیش چنین دیدی به انسان داشته اند.
سلیگمن احساس خوشبختی را مانند دارویی میداند که موجب افزایش طول عمر میشود و شعاری بسیار دلنشین دارد : خوشبختی ساختنی است . او بر اساس تحقیقات اعلام داشته که 50 % خوشبختی ما تحت تاثیر ژنتیک است و 50 % دیگر آن در دستان خودمان است . پس برای مثال اگر تندخویی و بداخلاقی را به ارث برده باشیم باز هم محکوم به زندگی با ناراحتی نیستیم و میتوانیم با خوش اخلاقی آن را تحت کنترل در آوریم .
این مکتب در مقابل نظام طبقه بندی اختلالات روانشناختی یک نظام طبقه بندی بر اساس توانایی های آدم ها به وجود آورده است و توانایی ها را به 6 گروه تقسیم میکند
شامل خلاقیت و کنجکاوی و عشق به یادگیری و تجارب جدید
شامل خودباوری و پایداری و کمال و سرزندگی
شامل عشق و مهربانی و هوش اجتماعی
شامل رعایت حقوق شهروندی . بی طرفی و رهبری
شامل بخشش و دلسوزی و فروتنی و احتیاط
شامل دانستن ارزش زیبایی ها و شگفتی ها و قدرشناسی و امیدواری و شوخ طبعی و معنویت .
مثلا اگر در جمعی زمین خوردید میتوانید بگویید اگر از من فیلم میگرفتند بساط خنده مان جور بود .
دنیای ماشینی امروز برای ما قاعده هایی وضع کرده که خود را ملزم به رسیدن به آنها میکنیم مثلا می گوییم تا خانه نخرم شاد نمیشوم . تکرار زیاد این جملات قاعده ذهن ما میشوند .
در هر گامی که برای رسیدن به هدف برمیدارید جملات شادی بخشی که مربوط به فرایند موفقیت است نه خود هدف را نیز تکرار کنید .
لازم است باز هم به خود یادآوری کنیم خوشبختی ساختنی است …
اگر سوال و یا ابهامی در نظرتان است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه با ما در میان بگذارید تا نویسنده ها و یا میثم صالحی مدیر سایت به آن پاسخگو باشند..