باورش سخت است که بپذیریم شمارِ زیادی از ساکنان کره زمین از این اختلال رنج می برند. اما به همان میزان که پراکندگی این اختلال بالاست، به همان میزان، درصدِ خطا در تشخیص نادرست اش هم زیاد است. در این مجال، قصد داریم تا توصیفی درست از این اختلال ارائه نماییم. این مقاله در حوزه روانشناسی بالینی قرار میگیرد.
بطور کلی افسردگی با حجم بالایی از خُلقِ منفی تجربه می شود. جدا از زمینه ژنتیکی که نقشِ بسزایی در بروز این اختلال دارد، غالبا می پنداریم موقعیت هایی چون شکست و فقدان، عاملِ اصلی تجربه کردن افسردگی است. اگر چه این عوامل، نقشِ پُر رنگی در تجربه افسردگی خواهد داشت اما، آنچه راه اندازِ اصلی آن است، خشمِ فروخورده یا همان خشمی است که تجربه نشده و به سمتِ خودمان بازگردانده ایم.
بگذارید قبل از توصیفِ افسردگی، کمی به عقب تر برگردیم، به توصیفِ مفاهیمی چون “شکست” و “فقدان”.
موضعی است که من، به هر دلیلی، با تمامِ توانمندی ها و تلاش هایی که برای رسیدن به خواسته ام انجام می دهم، نمی توانم به نتیجه دلخواهم برسم. در واقع شکست، نرسیدن به تملکِ موقعیت ویا شخصِ دوست داشتنی و مطلوب است، هرآنچه که با تمام اشتیاقم می خواهم که به آن برسم، آرزویِ من است و نهایت تلاشم را برای آن، بکار می گیرم.
موضعی است که من، موضوع، شخص و یا موقعیتِ دوست داشتنی و مطلوبم را، با تمامِ توانمندی و مهارتم، برای همیشه از دست می دهم و دیگر مالک آن نخواهم بود.
در هر دویِ این موقعیت ها، ناکامی در ساحتِ روانم ریشه می دواند. موضعی آمیخته از ناامیدی، ضعف و ترس. و البته عمیق ترین هیجانی که در اینجا تجربه می شود، خشم است. خشم از بی کفایتی، بی تدبیری، سهل انگاری، سستی و حتی خشم از شرایط و اقبالم. از آنجاییکه بیشتر ما حتی خشم مان را با تمامِ ویژگی هایش نمی شناسیم و حتی از اینکه چه زمانی در حالِ تجربه کردنش هستیم و این خشم با ما چه می کند، ناآگاهیم، نمی توانیم پروتکلِ مناسبی برای مواجهه صحیح با این هیجانِ پیچیده اتخاذ نماییم. خشم فروخورده یکی از مهمترین عوامل افسردگی در نگاه روانکاوی به مثابه یک تحلیل عمیق روانی است
بیشتر ما، خشم را حتی با پرخاشگری، هم معنی می دانیم. خشم، هیجانی است که من صرفا در ساحتِ روانم تجربه می نمایم اما پرخاشگری بازتابِ رفتاری من، به خشمِ درونم در دنیای بیرون از ساحتِ روانم است. فحاشی، ضرب و شتم، پناه بردن به الکل و مواد مخدرو…همگی گونه هایی از رفتارهای پرخاشگرانه هستند.
خشم، هیجان است و از منظرِ رفتاری، معمولا حالتی منفعل را تجربه می نماییم اما پرخاشگری رفتار است و کاملا انفعالی است و متاسفانه، اغلب زمانیکه پرخاشگری آسیب هایی را به ما و ارتباطات ما وارد کرد، تازه متوجه خشمِ درونمان می شویم و اگر بشویم.
چرا خشمِ فروخورده یا خشمِ سرکوب شده را عاملِ اصلی افسردگی می دانیم؟ آیا به این اندیشیده ایم که وقتی نمی توانیم خشم مان را نسبت به افراد یا موقعیت های ناخوشایندمان، بصورتی سالم، و نه به صورتِ پرخاشگری، بیان کنیم، چه بر سرِ این خشم می آید؟ واضح است که دو راه بیشتر برایِ بیانِ این هیجانم نخواهم داشت: یا باید آن را، در دنیایِ درونم تجربه نمایم یا در دنیایِ بیرون.
تجربه کردنِ خشم در دنیایِ بیرون، یعنی بیانِ خشم و ابراز کردنِ آن نه با پرخاشگری که با روشی سالم و موثر. اما چند نفر از ما، این روش را می داند و بلدِ این مسیر است؟ از طرفِ دیگر، از آنجایی که غالبا مهارت تجربه کردنِ احساسات در بدنِ فیزیکی را هم نیاموخته ایم، طبیعی است که ندانیم چگونه با احساساتِ درونی مان ارتباطی سالم برقرار نماییم و در تجربه کردنِ هیجانات مان، با شفقت، ساحتِ روانِ مان را همراهی نماییم و در نهایت خشم مان را سرکوب می نماییم و این دقیقا از مهمترین عوامل افسردگی است
یعنی با اینکه وجود دارد، ما، آگاهانه از دیدنش امتناع می کنیم و انکارش می نماییم. چه تلاشِ بیهوده ای!! مگر می شود حضور را انکار کرد و نادیده گرفت؟؟
فرضا که موفق به انکارش شدم، آیا از آسیب های جسمی این خشم که ناهنجاری های قلبی و عروقی یکی از این موارد است، در بدنِ فیزیکی ام درامان خواهم بود؟
اما چرا این خشمِ فروخورده، خشمی که دوباره به خودم برمیگردانم، راه اندازِ افسردگی است؟ بگذارید، به این مهم بپردازیم که چرا نمی توانیم خشم مان را به صورتی سالم بیان نماییم؟ اگر فردی دارای سازه های سالم شخصیتی باشد، چنانچه مهارت هایی چون جرات ورزی و قاطعیت را در درونش پرورش نداده باشد، از تجربه سالم خشم، محروم خواهد بود. این شخص، از این نقص، رنج می برد، شاید در ابتدا متوجه آسیب هایی که متحمل می شود، نشود، اما رنجی که از عدم قاطعیت و جرات ورزی می برد، روزی برایش دردسرساز خواهد شد.
زمانیکه نمیتوانم از مرزهای انسانی ام در برابرِ خشم، محافظت نمایم، چاره ای جز فرو رفتن در لاکِ انزوا و تنهایی ام نخواهم داشت. زمانی که جرات این را ندارم که کاملا واضح اما در چارچوبِ احترام، رفتارِ کسی را که موجباتِ خشم من شده را، نشانه روم و از هویتِ انسانی ام محافظت نمایم، چاره ای به غیر از پناه بردن به درماندگی نخواهم داشت.
افسردگی یعنی من آنقدر ناشایستم که جرات خطر کردن برای مشاهده و روبرویی با خشمِ درونم را ندارم. افسردگی یعنی تکرارِ رفتار توهین آمیز شما و عدم مهارت من در بیانِ سالم خشمم باعث شده که من لیاقتِ درکِ ارزشمندی درونی ام را نداشته باشم و اکنون نسبت به همه شما بی تفاوت شده ام.
افسردگی یعنی هیچ انگیزه ای، نمی تواند مرا به تلاشی دوباره فراخواند زیرا من در حفاظت از ساحتِ درونم ناتوانم. شاید کسبِ مهارت هایی که اثرات چشمگیری در سلامتِ روان من دارند، ساده به نظر برسند اما وقتِ آن رسیده که زمان و توجه بیشتری را به پرورش همین مهارت های ساده اختصاص دهم. مهارت هایی چون جرات ورزی و قاطعیت.
این مقاله برگرفته از نظریه و روانکاوی در مورد سبب شناسی افسرگی است
بارها شنیده ام که میگویند: “مگر من دیوانه ام که به روانشناس مراجعه نمایم؟”
مگر روانشناس چه نقشی در بهبود عملکردِ من می تواند داشته باشد؟ و اینکه چه روانشناسی با چه مشخصاتی می تواند راهگشایِ مسیرمان باشد؟
در این فرصت می خواهیم پیرامون روانشناسِ حرفه ای و تاثیر او در انجامِ صحیحِ فرایند شناختِ خود و پیدا کردنِ مسیرِصحیح، صحبت نماییم.
فروید می گوید: درمان، شفا یافتن از مسیرِ عشق است. چرا شفا؟ و چرا مسیرِ عشق؟
غالبا، حتی پذیرفتن این موضوع که نیاز به درمان داریم، مسئله ای بغرنج به نظر می رسد. اینکه پیشِ رویِ شخصی غریبه بنشینی و از رنج ها، اسرار و مکنونات قلبی و اشتباهاتی که مرتکب شده ای سخن بگویی، ناممکن به نظر می رسد و عجیب. تمام اینها به کنار، از طرفِ دیگر اینکه به او اعتماد کرده و پیشنهادات، راهکارها و راهنمایی هایش را بپذیری و به آنها عمل نمایی هم، اتفاقِ عجیبِ دیگری است و اینگونه به نظر می رسد که ایجاد اتحاد بین مراجع و درمانگر، سنگِ بنایِ شکل گیریِ درمان از مسیر عشق است.
از ایجادِ اعتمادِ بینِ مراجع و درمانگر گفتیم، اینکه چرا بوجود آمدنِ این اعتماد، انقدر مهم است؟ و شکل گیریِ این اعتماد چه ارتباطی با شفا یافتن دارد؟
بگذارید از اینجا شروع کنیم که اصلا ما چگونه دنیایِ پیرامون مان را درک می نماییم. مشخصا هر انسانی دریافت هایی کاملا فردی از دنیایِ پیرامونش، رفتارهایی که می بیند و پدیده هایی که مشاهده می نماید، دارد. اما این دریافت ها از کجا و چگونه واردِ ساحتِ روان من می شوند؟ و من با چه ساز و کاری آنها را تعبیر می نمایم؟
هر کدام از ما انسانها، ویژگی هایی را با خود از طریق ژنتیک، به این دنیا می آوریم و یکی از مهمترین عواملی که باعثِ ایجادِ فیلترهایی برایِ درکِ دنیایِ پیرامونم می شود، نحوه تعامل من با مراقبِ اصلی ام که غالبا مادر است، خواهد بود. من بعنوان نوزادی که سراسر نیاز هستم (نیازهای فیزیولوژیک تا نیاز به مراقبت و دریافتِ محبت)، هیچ دریافتِ مشخصی از اطرافم ندارم و به نظر می رسد با این سطح از نیازمندی، از درونِ آشفته و پُر اضطرابی هم رنج می برم.
تنها موجودی که می توانم بازتابِ رفتارم را که اکثرا در آن سنین آشفته است را ببینم، مادر است( مراقبِ اصلی). او با نحوه پاسخ دادن به نیازهایم، باعث بوجود آمدن “معنا ” در ساحتِ روانم می شود. برای مثال، مادری را تصور کنید که به نیازهایِ من در دوران نوزادی، با تاخیر پاسخ می دهد. این مادر، با تکرارِ مکرربازتاب رفتاری اش در موقعیت های مشابه گفته شده، ممکن است باعث بوجود آمدنِ این معنا در دنیایِ روانی من شود که “خواسته هایِ من و بالتبع آن خودِ من، موجودِ ارزشمندی نیستم.
بزرگان روانشناسی چون ملانی کلاین اعتقاد دارند که مادر، در تعامل با فرزندش، بهتر است نقشی را بعهده بگیرد که هیجانات بالای فرزندش را پس از دریافت، تعدیل نموده و با مهر به او برگرداند. کودک نوپایی را در نظر بگیرید که برای اولین بار در حالِ تجربه کردنِ برف و راه رفتن در یک روزِ برفی است. حتما این کودک در حینِ راه رفتن، زمین خواهد خورد و البته هیجانات شدیدی چون ترس، اضطراب، غم، ناکامی و.. را هم همزمان در روانش تجربه می نماید. دو نوع رفتار از جانبِ مادرش را می توان تجسم کرد:
مادر با خشم به سمتِ کودکش خواهد رفت و با رفتارهای پرخاشگرانه و بیانِ کلمات توهین آمیزی چون “می دونستم زمین میخوری”، ” چرا حواستو جمع نکردی دست و پا چلفتی”، “ای بی عُرضه” و… سعی در ابراز و نشان دادنِ میزانِ خشمش از ناکامی فرزندش را دارد. به نظرِ شما، این عکس العملِ مادر، باعث بوجود آمدنِ چه معانی در روانِ کودک می شود؟ اینکه او حقِ خطا کردن ندارد وگرنه محبت و حمایت مادر(تنها موضوع دوست داشتنیِ موجود در آن سنین) را از دست خواهد داد. اینکه اگر اشتباهی انجام دهد، بی کفایت است و لیاقت توجه و تحسین را نخواهد داشت. اینکه حتی در کنارِ مادر هم، دنیا جایِ امنی برایِ من نخواهد بود. اینکه در هیچ شرایطی نمی توانم به توامندی هایم اعتماد کنم. برداشت اینکه این نوع رفتار چه بر سرِ روانِ این کودک می آورد با شما.
این بار مادری را داریم که با زمین خوردنِ فرزندش با طمانینه و نه از رویِ دستپاچگی به او نزدیک می شود و با بیانِ جملات محبت آمیزی چون، “باید موقع راه رفتن بر روی برف بیشتر دقت کنیم چون برف لیز است”، “سعی کن خودت از زمین بلند شوی”، “گاهی پیش میاد که زمین بخوریم” و… هیجاناتِ شدیدِ فرزندش را تنظیم کرده و به او بر می گرداند. این نوع برخورد باعثِ شکل گیری چه معانی در دنیایِ درونی کودک می شود؟ اینکه اشتباه کردن، اتفاقی است که ممکن است برایِ همه پیش بیاید و مهم این است که در آن شرایط از تمامِ توانمندی هایم برای جبران آن استفاده نمایم. اینکه باید مسئولیت انتخاب هایم را، خودم بعهده بگیرم. اینکه می توانم در سخت ترین شرایط هم به خودم اعتماد داشته باشم. اینکه در اشتباهاتم، هنوز مادر (سمبلی از موضوعِ دوست داشتنی) مرا دوست دارد و به من اعتماد دارد.
پس تا به اینجا معلوم شد که من برایِ انسان شدن به انسان دیگری نیاز دارم تا بازتابِ رفتارها و هیجانات مرا به من برگرداند اما در فضایی آکنده از مهرو احترام.
چه بخواهیم و چه نخواهیم، همه ما، جزوِ دسته دوم نخواهیم بود و در حینِ تعامل با مراقبِ اصلی مان، به میزانی بی اعتمادی، ناشایستی، تحقیر و توهین را تجربه خواهیم کرد. یعنی اتفاقات اطراف مان را بر مبنایِ این معانی، تجزیه و تحلیل خواهیم کرد. بی شک افراد در این شرایط، یا به دامِ کمال گرایی گرفتار می شوند یا به ورطه افسردگی سقوط می نمایند مگر آن دسته از ایشان که شجاعت نمایند و بخواهند این سازه های ویرانگر را اصلاح نمایند. آنهایی که با تمامِ سختی ها، اراده نمایند که آخرین حلقه این زنجیره معیوب باشند و کمال گرایی و افسردگی را به نسلِ بعدی شان انتقال ندهند.
و روانشناس همان انسانی است که روبروی مان می نشیند تا بازتابِ هیجانات و رفتارهای مان را، اینبار در فضایی آکنده از احترام و عشق به ما برگرداند چیزی که پایه و اساس درمان از مسیر عشق را میسازد. او با ما هم مسیر می شود تا خالقِ تجربیاتِ جدیدی باشیم. تا بیاموزیم که چگونه می توان هیجاناتِ آزار دهنده را مشاهده و تنظیم شان کرد. او همان شخصی است که در کنارمان می ماند تا تلخی اشتباهات مان به تجربه ای ژرف تبدیل شود، زیرا در می یابیم که اشتباه جزئ جدا نشدنی از زندگی انسانی است و من با تمامِ توانمندی هایم، گاهی مرتکب اشتباه خواهم شد اما در همان لحظات هم دوست داشتنی هستم. اگر او وظایفش را به خوبی بداند، با خواست و اراده خودمان، از انسانی وابسته و بی اعتماد که خود را لایقِ دوست داشتن نمی داند، مشاهده گری می سازد که آگاهانه مسیرِ خودشناسی اش را می پیماید و متعهد می شود به تلاش برایِ بهبودش. دیدنِ نقایص مان اما اینبار، پذیرش آنها با مهر و این همان است که ما به آن میگوییم درمان از مسیر عشق
تا اعتمادی که باید بینِ مراجع و درمانگر صورت گیرد، ایجاد نشود، هیچ یک از این اهداف محقق نخواهد شد. از اینروست که باور داریم ” درمان، شفا یافتن از مسیرِ عشق است.”
شاید باورمان این باشد که تنها، زمانی که عاری از هر نوع نقصی باشیم، دوست داشتنی هستیم. هر چند صحبت کردن از “شفقت” به ساعت های زیادی نیاز دارد اما در این مطلب، برآنیم تا شرحی مختصر از این مفهوم را ارائه نماییم.
لطفا کمی تآمل نمایید:
واژه “نقص” در ادبیات عامه به معنای “محرومیت از وجودِ یکی از اعضای بدن و یا ناتوانی و بدکارکردی جسمِ فیزیکی” است. در علمِ روانشناسی و در ساحتِ روان، ” نقص” به مفاهیمی چون “وجودِ بخش های دوست نداشتنی، نقاط تاریک و تکه های ناجورِ روانشناختی” که باعث می شود ما احساساتی چون شرم، غم، ترس، نفرت و اضطراب را تجربه نماییم، اطلاق می شود. البته هوشیاری به وجودِ این نقیصه ها در ساحتِ روان، خود موهبتی عظیم است.
خبرِ خوب اینکه همه ما انسان ها، از درجاتی از نقص در ساحتِ روان بهره مندیم و تقریبا انسانی وجود ندارد که از این موهبت بی نصیب باشد. اما چطور می شود که انسان هایی که به نسبتی نقص در ساحتِ روان دارند، عملکردهای متفاوتی داشته باشند؟ تعدادی از ما احساسِ رضایتمندی داریم، به موفقیت دست می یابیم اما تعداد دیگری با یکسان بودنِ شرایطِ محیطی و توانمندی ها، نه احساسِ رضایتمندی داریم و نه دست یافتن به موفقیت را حق خود می دانیم!!
یکی از مهمترین عواملی که باعث تفکیکِ این دو گروه از هم می شود، ظرفیتی است از نوعِ روانشناختی به نامِ “پذیرش”. پذیرش به معنایِ تسلیمِ محض شرایط بودن نیست، به معنایِ بی عرضگی نیست. پذیرش یعنی من با آگاهی کامل، تمام جنبه های مختلفِ وجودم را می پذیرم و با آنها در صلح هستم. در صلح بودن یعنی جنگی با مواردِ ناخوشایند درونی ام ندارم. پذیرش یعنی تکه های ناجورِ من هم، برایِ من است و اجازه ندارم که آنها را نادیده بگیرم. پذیرش یعنی در ساحتِ روانِ من آنقدر ظرفیت وجود دارد که ویژگی های دوست داشتنی و دوست نداشتنی روانم در کنارِ یکدیگر، حقِ ابرازِ وجود دارند.
بسیاری از ما، تنها ادعایِ در پذیرش بودن را داریم. کافی است در یک جمع دوستانه یا خانوادگی، از یکی از ویژگی های ِ ناخوشایندِ ما، انتقاد شود. آیا تحمل شنیدنش را داریم؟ اگر در آن جمع چیزی برایِ دفاع یا تبرئه کردنِ خودمان نگوییم حتما در درونمان، خودمان را برای داشتنِ این خصیصه سرزنش و مذمت می نماییم یا حداقل نسبت به آن شخصی که از ما انتقاد کرده، احساساتی مانند خشم و نفرت را تجربه می نماییم.
تمامی این دگرگونی ها به این دلیل است که حاضر نیستیم خود را مالکِ این ویژگی های دوست نداشتنی بدانیم. به هر طریقی که شده می خواهیم این تکه ناجور را یا مخفی نماییم یا از بیخ و بُن بکنّیم و بیرون بیندازیم. آیا به نظرتان این کار شدنی است؟ مگر می توانیم عضوی از اعضای بدن را بریده و دور بیندازیم که این امر، در مورد ویژگی های روانی صادق باشد؟ و اگر به فرض محال شدنی باشد، آیا فکر کرده اید که چه انرژی روانی زیادی را به هدر می دهیم؟
هیچ مسیری امن تر از مسیرِ “شفقت” نیست، مسیری که از دوست داشتنِ خود با تمام ویژگی هایم (چه تاریک و چه روشن) آغاز می شود، مسیری که راه اندازش عشق است، عشق به بهتر شدن و در صلح بودن با خود و در نهایت با دیگری. مسیری که شاید در ابتدا، با ترسِ از روبرو شدن با خودِ حقیقی مان آغاز شود اما مقصدِ آن، سرزمینِ زیبای شفقت است. جایگاهی که در آن، ذره ذره وجودم را، با جان و دل می پذیرم و متعهد می شوم به بهبودشان. دست از جنگیدن، پنهان کردن و انکارِ تمام تکه های ناجورِ وجودم بر می دارم و با محبت، تمامیت ام را در آغوش می گیرم و با هم به سمتِ بهتر شدن، هم مسیر می شویم.
شفقت، سفری از خویشتن به خویشتن است، از پیمودن و مهر ورزیدن به تکه های (جور و ناجور) وجودم تا رسیدن و در صلح بودن با کلِّ انسانی ام.
رفتارِ انسانی که در شفقت با خویشتن است، چقدر میتواند متفاوت تر از کسی باشد که هنوز با قسمت هایی از وجودش در ستیز است؟ آیا به نظرِ شما، شفقتِ با خویشتن، ظرفیتِ پذیرشِ دیگری را با نقص هایی که دارد، در من ایجاد می نماید؟
وقت آن رسیده که بیش از پیش، با خودم بعنوان موجودی ناقص اما دوست داشتنی، مهربان باشم. این مهربانی، مفهومی متفاوت از غرور و خودپسندی است. من در موضع غرور، نه باوری به وجود نقص در ساحتِ روانم دارم و نه خودم را، از منظرِ وجودِ انسانی، با بقیه انسانها برابر می بینم. شفقت، یعنی من با تو، در ذاتِ انسانی برابریم. هر دویِ ما، کامل نیستیم اما دوست داشتنی هستیم. و شفقت ورزیدن به خودمان و دیگری فرصتِ متعهد ماندمان برایِ بهتر شدن را فراهم می نماید.