حدس میزنم شمایی که به این مقاله رسیده اید احتمالاً کسی هستید که با مشکلی در زندگیتان مواجه شده اید یا حال خوبی تجربه نمیکنید اما در عین حال در مورد جلسات روان درمانی هم تردید دارید. اگرچه این مقاله برای شما نوشته می شود اما به درد همه میخورد.
در واقع این مقاله تجربۀ 5 سالۀ من از درمان روانکاوی و همچنین درمانهای دیگری است که تجربه کردهام اما اینبار در این مقاله بهعنوان مراجع در کنار شما هستم نه بهعنوان یک روانشناس.
یادم می آید 5 یا 6 سال قبل بود که وقتی از دوستم در خیابان تجریش خداحافظی کردم، گوشیام را از جیبنم درآوردم، شمارۀ انستیتو روانکاوی تهران را در اینترنت پیدا کردم و همان روز برای هفتۀ بعدش وقت گرفتم. دلیلش کامل خاطرم نیست. من سال دوم کارشناسی روانشناسی بودم و شاید دلم میخواست تجربۀ عملی کسب کنم. آن روزها مکاتب روانشناسی را زیاد خوانده بودم و فروید یگانه اسطورۀ روانکاوی برای من بود. اسطورهای جادویی که اگر او نبود شاید روانکاوی و روانشناسی به این روزها نمی رسیدند. شاید اصلاً برای همین بود که تجربۀ تحلیل و روانکاویِ خودم را دوست داشتم. نمیدانم شاید هم مشکلی با خودم داشتم و چیزهای زیادی را میخواستم از خودم بفهمم. هرچه که بود امروز به آن روز افتخار میکنم که آن وقت را گرفتم چراکه در غیر این صورت شاید میثم دیگری این مقاله را مینوشت.
خب باید این را برایتان بگویم هر کسی که در روانشناسی کار رواندرمانی میکند باید خودش درمان شده باشد. در اصل این یکی از قوانین اصلی در رویکرد روانکاوی است که روانشناسی از آن به ارث برده است. هر چند که این قانون از سوی بسیاری از روانشناسان در ایران متأسفانه رعایت نمیشود ولی تمامی روانکاوان در ایران خودشان روانکاوی شدهاند. اینکه چرا باید درمان را خودشان بگذرانند توضیح مفصلی دارد که خب هدف من در این مقاله نیست. این را گفتم تا بدانید روانکاو و یا روانشناسی که خودش درمان شده است فرد ایمنتری بهعنوان درمانگر برای شماست. این نکتۀ بسیار مهمی است. شاید هم این را گفتم چون آن زمان قکر میکردم ممکن است روی خودم روانکاو شوم پس لازم است خودم درمان شوم.
بهنظرم قبل از آنکه ادامۀ مقاله را بخوانید به مقالۀ فرق روانشناس، روانپزشک و روانکاو نگاهی بیاندازید چراکه چیزهایی در ادامه میگویم کاملاً به فرق بین اینها مربوط میشود. اما در روانکاوی همیشه در جلسۀ اول، درمانگری که درجۀ تحلیلی بالایی دارد و هیئت علمی است با شما جلسه خواهد داشت. در این جلسه یک شرح حال اولیه از شما گرفته میشود و با توجه به مشکل، شخصیت شما و .. بهترین درمانگر پیشنهاد میشود تا درمانتان را با او شروع کنید. بسته به شخصیت آدمها هر کسی در این جلسه تجربیات متفاوتی خواهد داشت. برخی مضطرباند، برخی عصبانی و هر کسی امکان دارد اولین جلسۀ خود را به گونۀ منحصر به فرد خود بگذراند.
در رویکرد روانکاوی جلسۀ اول تقریباً زمانی آغاز میشود که شما به درمانگر اصلیتان ارجاع داده شدهاید و درمانتان با او شروع شده است (یعنی از جلسۀ دوم). اما بهدلیل آنکه در روانشناسی رویکردهای گوناگونی وجود دارند درمان میتواند از همان جلسه اول شروع شود؛ مثلاً در رویکرد درمانی شناختی-رفتاری درمان از ابتدا با همان روانشناس شروع خواهد شد یا مثلاً در رویکردهای درمانی مبتنی بر نوروتراپی نورولوژیست یا کارشناس علوم شناختی از همان جلسۀ اول کار را شروع خواهد کرد.
این خیلی مهم است که بدانیم ما مشکلمان یک روزه ایجاد نشده که در جلسۀ اول در یک روز حل شود. خیلی از ما از جلسۀ اول انتظاری ماورائی داریم. من خب بهدلیل آنکه رشتهام روانشناسی بود میدانستم بهبودی در روند درمان اتفاق میافتد نه در جلسات اول. شما در جلسات اول حتی خودتان هم درکی نسبت به مشکلتان ندارید چه برسد به درمانگرتان. نگاهی طبیعی به درمان و زمان دادن به درمانگر و خودتان برای دستیابی به یک درک اولیه از روانتان مسئلۀ مهمی است که باید پیش از ورود به درمان به خاطر داشته باشید.
مهمترین درسی که از روانکاوی گرفتم این بود که باید نسبت به خودم کنجکاو باشم. باید خودم را در طول هفته پایش کنم و یافتههایم را در جلسات مطرح کنم. این یک سیر و سفرِ طولانی برای فهم خودم، گذشته ام و کارکردی که در زندگی الانم دارند است. بارها این جمله را از روانکاوم شنیدهام که باید زمانش برسد تا به آگاهیِ جدیدی نسبت به خودت برسی. من در طول درمانم و به خصوص در طول زندگی ام عجول هستم. در تکاپوی رسیدنِ سریع به راه حل مسائل و پاک کردن آن از ذهنم بودم. به همین خاطر ابهام و معلق بودن در رسیدن به نتیجه برایم اذیت کننده بود. و درمان به مرور به من یاد داد که ساختار روان اصلا به این شکل نیست. به زمان نیاز دارد و تلاش.
این را میگویم به این خاطر که خیلی از ما نسبت به این کارکرد روانِ خود ناآگاهیم. روان در طول زمان تغییر میکند نه در یک لحظه. فرایند آگاهییافتن به کارکرد ذهن و رفتارتان فرایندی طولانیست که در آن هیجانات مختلفی تجربه خواهید کرد تا بالاخره خلاقیتهای جدیدی در زندگی روزمرهتان امتحان کنید و دوباره آنها را در جلسه مطرح کنید. و دوباره و دوباره و دوباره این فرایند تکرار می شود و اتفاقاً در طول همین فرایند است که بهبودی رخ میدهد.
به همین خاطر است که روانکاوی در زندگی شما به یک غذای هفتگی تبدیل میشود. به چیزی مثل نفس کشیدن چیزی مثل خوابیدن که نیازش دارید تا تغییراتی در زندگی روزانۀ خود ایجاد کنید. تا مشکلاتتان را با نگاهی دیگر ببینید و با توجه به درکی که مدام از خودتان پیدا میکنید راه حلهای جدیدی را امتحان کنید. منظورم را امیدوارم بد برداشت نکنید. قطعا که روانکاوی پایانی دارد و چیزی که من گفتم اصلاً به این معنا نیست که تا ابد باید روانکاوی شد اما از سویی دیگر وقتی درمان را شروع می کنید طبیعی است که زمان این پایان نامشخص باشد.
چراکه روانکاوی همچون سفری است به تمام چیزهایی که تا قبل از درمان تلاش کردهایم نگاهی به آنها نداشته باشیم غافل از آنکه در پشت این نگاه، آنها اثر بزرگی بر زندگی امروز ما داشتند. و شما وقتی درمان را شروع می کنید دوباره نگاهتان را به سمت آنها بر میگردانید و البته این کاریست بس شجاعانه.
طبیعی است که در طول این فرایند هیجاناتی که تجربه نمیکردید یا با شدت بالا تجربه میکردید دوباره در طول جلسات پدیدار شوند. این پدیداری و آگاهی به آن نقطۀ عطفی در فرایند درمان و بهبودیست؛ همچون ابزاریست به سوی بخشهای آسیب دیدۀ شما، بخشهای فراموش شدۀ شما که فرصتی برای ظهور پیدا نکردند. غم، ترس، اضطراب، خشم و شادی بازیگران اصلی در جلسات هستند که کلمات و تصاویر ماشه چکانشان میشوند. برای من توجه به هیجانی که در این لحظه در حال تجربه آن هستم، پیگیری منشأ ایجاد آن و شدت آن همیشه در طول جلسات و پس از آن دغدغه های اصلی بوده اند و هستند. در طول این فرایند بخشی از توجه شما معطوف به خودتان میشود، افکارتان، هیجاناتتان.
این مهارت بزرگی ست که در طول درمانهای روانشناختی یاد میگیرید. اگر اسمش را شنیده باشید به آن میگویند هوش هیجانی (EQ). این هوش اکتسابی است و یکی از هدیههای درمان دقیقاً همین است. هدیهای بزرگ که تا انتهای زندگی به همراه خود دارید.
اگر فرض بگیریم درمانگری با صلاحیت درمانگر شماست و ویژگی های درمانگر خوب را دارد. نتیجتاً یک رابطۀ درمانی بهمعنای واقعیِ آن شکل میگیرد. این دقیقاً همان چیزی است که از خلال آن تغییر را تجربه میکنید. پیوندی روانی همچون یک بند ناف روانیِ ایمن که رابطۀ درمانی را نگه میدارد. بند نافی روانیای که خیلی از ما باید از مراقبتکنندههای کودکیمان به ارث میبردیم اما این طور که میبینم در اکثر مواقع این پیوند آسیبزا بوده و یا پیوند ایمنی نبوده است. بدی اش هم این است که در طول درمان متوجۀ آسیبزا بودنِ این پیوند اولیه میشویم نه قبل از درمان و خب داستانش کمی پیچیده است.
میخواهم این را بگویم که در طول این درمان اگر درمانگر خوبی داشته باشید رابطهای ویژه تجربه میکنید که خود احساس امنیت به شما میدهد. چیزی که انسان در طول زندگیاش به آن نیازمند است.
باید این را بدانیم که اگر میخواهیم تغییر کنیم باید بهایش را بپردازیم. کمتریناش هم هزینه است. فارغ از اینکه چرا هر کدام از این درمانها هزینههای زیادی دارند یا نه، پرداخت هزینه به نظر من بهعنوان بهایی است برای آنکه برای جلساتمان تلاش کنیم. من خودم گاهیوقتها بهلحاظ مالی برای پرداخت جلسات به مشکل میخوردم و کاملاً متوجه اش هستم که هزینه ها بالاست و با توجه به این نرخ تورم مسئلۀ پیچیدهای برای هر فردیست. اما در عین حال پولدادن در درمان در همه جای دنیا بهخصوص در روانکاوی بیشتر به دلایل روانی آن است. هرچند خود من هم گاهی اوقات به دلیل هزینه بالا میخواستم دیگر جلسات را ادامه ندهم.
اما در عین حال خبر خوب این است که اخیراً بیمهها خدمات روانشناسی را در ایران پشتیبانی میکنند و این یعنی شما قرار نیست بهاندازهای که من پیش از این قانون پول میدادم پول بدهید.
درمان سراسر بهبودی نیست. این شاید یکی دیگر از درسها بود. اینکه در طول درمان ممکن است حال بدی تجربه کنید و این بخشی از درمان است. اوایل به این فکر میکردم وقتی درمان میشوم نباید حالم بد شود. چون درمان را شروع کردم که دیگر حالم بد نشود. اما این فکر کاملاْ اشتباه است. اگر یادتان باشد گفتم در طول درمان به بخشهای فراموش شده خود بازخواهید گشت بخشهایی که در تلاش بودهاید تجربهشان نکنید و … . به همین خاطر مسیر بهبودی دقیقاْ از همین تجربههای بد میگذرد. اما این بار تجربه آن در یک رابطه درمانی به شکل متفاوتی خواهد بود. به شکلی که بتوانید آنها را ببینید و برایشان سوگواری کنید و سپس از آنها گذر کنید.
این را میگویم چون مدام از کسانی که میخواهند درمان را شروع کنند میشنوم که مثلاْ دنبال فیلم اولین جلسه درمانی هستند یا در اینترنت مدام سرچ میکنند. مثلاْ در مورد دیالوگ یک جلسه مشاوره گروهی سرچ میکنند. به دنبال کلیپ روانکاوی هستند تا ببیند این جلسه چطور است. یادتان باشد که من هم مثل همه شما بودم و هستم. و ابتدا دوست داشتم همه چیز را بدانم. یک تصویر پیش بینی شده ای داشته باشم تا بتوانم بر همه چیز کنترل داشته باشم. اما زمان که گذشت فهمیدم آگاهی به بخشهای ناشناخته خودم زمان بر است. برخی چیز ها به زمانشان پدیدار میشوند و باید در جلسات اجازه بدهم چیزهایی دست من نباشند و البته بعدها فهمیدم شیرینی درمان هم به همین است. این که مثل زندگی تصادفات در آن نقش دارند و همه چیز دست ما نیست.
زمانهایی میرسد که واقعاْ از همه چیز خسته شده بودم. از فرایند درمانی از مشکلات زندگی و سختیهایی که هر روز در طول هفته و یا در جلسه درمان باید با آنها دست و پنجه نرم بکنم تا از آنها گذر کنم. از طرفی جلساتی که در آنها هیجانات متفاوتی با شدت های متفاوت تجربه میکردم امانم را بریده بود. اما شاید این از تجربه های ارزشمند من بود که در آن شرایط هیچگاه درمان را ترک نکردم.
پایبند بودم و همچنان با هر سختی ای که بود ادامه دادم. بعد ها فهمیدم این تعهد من را به بهبهودی های روانی زیادی رسانده است.
به آگاهی های بسیاری که در آن لحظه نه اما بعد ها که به آنها نگاه کردم دریافتم باعث تغییر طرز تفکرم شده اند.
این مقاله ترجمه ای است از مقاله Lucid dreaming: Controlling the stories of sleep در سایت medicalnewstoday
آیا تا بحال شده شروع به رویاپردازی کنید و ناگهان متوجه بشوید که درخواب هستید؟ آیا تا به حال موفق شدهاید برروی روایت رویای خود کنترل داشته باشید؟ اگر پاسخ شما به هریک از این سوالات مثبت است، آن چیزی را تجربه کردهاید «رویای شفاف» نامیده میشود.
رویای شفاف از زمان پخش فیلمهایی مانند تلقین( Inception 2010) رواج داده شد. این فیلم نمود هنرمندان تاثیرگذاری است که قادربه کنترل شکل و محتوای رویاهای خود و همچنین رویاهای دیگران هستند. چنین دستکاریهای ماهرانهای در رویا، ممکن است درزندگی واقعی ما چندان شدنی به نظرنرسند، اما کاملا دور از نظرنیز نیستند.
در واقع تعدادی ازافراد قادربه تجربه چیزی به نام رویای شفاف هستند و برخی حتی قادربه کنترل بخش خاصی از رویاهای شبانه خود میباشند. براساس برخی تحقیقات، حدود نیمی ازمردم در طول زندگی خود یک رویای شفاف دیدهاند و حدود 11 درصد یک یا دو رویای شفاف درطول ماه را تجربه میکنند.
ادگار آلن پو درشعر، رویا در رویا (A Dream Within A Dream )، که بسیار از آن سخن میرود ، می نویسد: «همه آنچه میپنداریم یا میبینیم، فقط رویایی دررویا هستند.»درستی یا نادرستی گفته ادگارآلن پو، موضوعی است که فیلسوفان باید دربارهاش بحث کنند، اما مرزبین رویا وواقعیّت چیزی است که به نظرمیرسد رویای شفاف به بررسی وکشف آن میپردازد.
در این مقاله، قصد داریم به مواردی بپردازیم که میتوانند عنوان رویای شفاف را ازآنِ خود کنند. اینکه آیا این تجربیات کاربرد عملی و مفیدی دارند وچگونه یک فرد ممکن است به رویا پرداز شفافی تبدیل شود.
رویای شفاف چیست؟
معمولاً، وقتی خواب میبینیم، نمیدانیم که آن رویا وخواب، واقعی نیست. همانطورکه یکی از شخصیتهای فیلم «تلقین» « Inception» میگوید:«رویاها، زمانی جان میگیرند که ما درآنها حضورداریم وپس از بیدارشدن ازخواب ،متوجه میشویم که واقعاً چه چیزعجیبی را تجربه کردهایم.»اگرچه برخی از افراد قادرند که وارد یک رویا بشوند و کاملاً به این واقعیت آگاه باشند که واقعاً خواب هستند. متخصصان توضیح میدهند:«رویای شفاف به خوابی گفته میشود که رویاپردازان درحین دیدن رویا، متوجه میشوند که دارند خواب میبینند».
به نظر میرسد اولین مورد ثبت شده رویای شفاف دررسالۀ «دربارۀ رویاها »« On Dreams» نوشته ارسطو فیلسوف یونان باستان، وجود داشتهاست. او در این کتاب نمونهای از آگاهی خود را در حالتی از رویا توصیف میکند.ارسطو درجایی از این کتاب میگوید:«اگرخواب بیننده، بفهمد که خواب است، ودرهمان حالت خواب، نسبت به پیشزمینه ادراک حسی در ذهنش آگاه باشد، باعث میشود خود را آماده آن نشان دهد، اما چیزی در درونش به او میگوید : «این تصویر کوریسکواست که دارد خودش را نشان میدهد، اما کوریسکو واقعی وجود ندارد».
مشخص نیست که واقعاً چند نفررویای شفاف را تجربه میکنند، هرچند درتحقیقات خاصی سعی شدهاست اطلاعاتی در مورد شیوع آن جمع آوری بشود وگویا این پدیده ممکن است کاملاً رایج باشد.به عنوان مثال، دربرزیل ،در نظرسنجی محققان از 3427 شرکتکننده با میانگین سنی 25سال، نتایج نشان داد که 77 درصد از پاسخدهندگان حداقل یک باررویای شفاف را تجربه کردهاند.
این اتفاق چه زمان و چگونه رخ می دهد؟
مانند بسیاری از رویاها، رویای شفاف نیز معمولاً درخواب،طی مرحله« حرکت سریع چشم »(REM) [2] رخ میدهد. برای برخی ازافراد این اتفاق خودبهخود میافتد، وبرخی دیگرخود را تعلیم میدهند که به طورشفاف رویاپردازی کنند.
تجربهگرماهری در رویای شفاف، به مجله اخبار پزشکی(MNT) گفت:«رویای شفاف من زمانی است که از خواب بیدار میشوم، یا گاهی اوقات درمدت زمان کوتاهی بین بیدارشدن و دوباره خوابیدن اتفاق میافتد.اما هماکنون، تا زمانی که در آن روند نیمه خواب – نیمه بیدار باشم، تقریباً میتوانم این کار را از روی میل و اختیارانجام دهم.»
میزان کنترل و نفوذ افراد روی خوابشان نیز متفاوت است . برخی ازافراد ممکن است به محض فهمیدن اینکه خواب دیدهاند، بلافاصله بیدار شوند و برخی دیگربتوانند براعمال و کارهای خود دررویایشان یا بخشهایی ازخود رویا تأثیربگذارند.
رویاپردازشفافی درمصاحبه با مجله اخبار پزشکی امروز(MNT) [3] به ما گفت که او توانستهاست روایت رویایش را تغییردهد تا تجربه ای دلپذیربرای خود رقم بزند.
درادامه توضیح داد: «معمولاً میتوانم جریان روایت را دررویا کنترلکنم، برای مثال، اگراز روندی که دررویا اتفاق میافتد ناراضی باشم، میتوانم آن را تغییردهم.
رویای شفاف مطمئناً یک چشم اندازفریبنده و مسحورکننده است. اینکه قادر باشیم زمانی که دردرون رویا هستیم، دنیای درونی خود را با آگاهی کامل کاوش کنیم، جذاب و جالب است و طعمی تقریبا جادویی دارد.
رویای شفاف ممکن است به افراد کمک کند تا ازشرکابوسهای خود رها شوند و ترسهای خود را برطرفکنند.
دکتردنهولم آسپی[4]، محقق دانشگاه آدلاید استرالیا[5]، متخصص رویای شفاف است که به مجله اخبار پزشکی(MNT) توضیح داد درواقع این تجربه می تواند جنبه درمانی داشته باشدو کاربرد اصلی آن برطرف کردن کابوسها است . به خصوص کابوسهای تکراری که ممکن است بر کیفیت زندگی فرد تأثیر بگذارد.وی در ادامه گفت:«ممارست در یادگیری رویای شفاف برای جلوگیری ازوقوع یا تکرارکابوسها، «رویا درمانی شفاف» نامیده میشود.اگر میتوانید به کسی که کابوس میبیند کمک کنید تا ازکابوس خود درک واضحی داشته باشد، پس میتواند این توانایی را به این افراد بدهد که بر خودشان یا برکابوسشان کنترل داشته باشند.»
«حالا تصورکنید درکابوستان شما مورد حمله کسی قرارمیگیرید. میتوانید سعی کنید با مهاجم صحبت کرده و ازاوبپرسید: «چرا دررویای من هستی یا چطورمیتوانیم این اختلاف را حل کنیم ؟»
دکتردنهولم آسپی افزود: «بعضی ازافراد ازقدرتهای فوقالعاده یا تواناییهای ویژهشان برای مقابله با مهاجم یا برای فرارکردن استفاده میکنند،آنها کارهایی مانند پرواز کردن، یا حتی انجام شگردهایی برای بیدارشدن ازکابوس به صورت ارادی را امتحان میکنند.»
رویای شفاف همچنین این قابلیت را دارد که به مبتلایان به فوبیا(یا ترس مفرط)، مانند ترس از پروازیا ترس ازعنکبوت کمک کند. دکتر آسپی میگوید:«اگر فردی فوبیای خاصی دارد، پس محیط رویای شفاف او میتواند فرصت مورد نظربرای انجام کارهایی مانند مواجهه درمانی را فراهم کند، جایی که درآن میتوانید به تدریج خودتان را درمعرض چیزی که ازآن میترسید قراردهید ویا برای غلبه برآن ترس قدم به قدم تلاش کنید.»
او اضافه کرد: که این امرامکانپذیراست، زیرا فضاهای رویا میتوانند یک تجربه واقعی را بدون اینکه فرد احساس ناامنی کند فراهمکنند و چون فرد در طول آن رویای شفاف میداند که دردنیای واقعی حضور ندارد، بنابراین میتواند با خیال راحت ترسهای خود را بدون احساس خطر کشفکند.
«رویای شفاف نوعی فعالیت خلاقانه است»
رویای شفاف ضمناً میتواند یک سرگرمی خارق العاده وجذاب ،بسیار شبیه یک تجربه فوق العاده درواقعیت مجازی باشد.یک رویاپردازشفاف باتجربه ممکن است بتواند «به یک ماجراجویی برود» وبا افراد و اشیا به نحوی تعامل داشته باشد که امکان دارد درزندگی واقعی قادر نباشد.
رویاپردازشفافی درصحبت با مجله اخبار پزشکی امروز(MNT) گفت که این تجربه را شبیه به داستانسرایی میداند که باعث میشود پس ازبیدارشدن از خواب احساس خوشحالی بیشتری کند.
وی در ادامه گفت:«رویای شفاف برای من نوعی فعالیت خلاقانه است ،چرا که میتوانم تفاوت یافتههایم از رویا وخواستههای ذهنِ آگاهم را واکاوی کنم. ممکن است که خیلی کاربردی نباشند ،اما برایم جالب است ومعمولاً باعث خوشحالیام میشود و ترجیح میدهم کاملا راضی از خواب بیدارشوم. رویای شفاف رابرای تفریح انجام میدهم و برایم لذتبخش است و چون ازداستان سرایی لذت میبرم برایم مانند تجربهای مشابه با نوشتن داستان یا بازی ویدیویی است که شما درگیرروایتی میشوید و آن شما را درخود غرق میکند.»
روشهای دیدن رویای شفاف
روشهای زیادی برای افرادی که میخواهند رویای شفاف را امتحان کنند یا تجربیات رویای شفاف خود را کامل کنند، وجود دارد.
پیغام درون رویاها تغییرمیکند وممکن است با تلاش و مرور مجدد آن متوجه شوید که درحال دیدن رویا هستید. در تحقیقی که دکتر آسپی وهمکارانش درسال 2017 انجام دادند، اثربخشی سه روش رایج را آزمایش کردند.
اولین مورد«ارزیابی واقعیت» است که ممکن است مستلزم تایید وبررسی این باشد که آیا شما درزندگی واقعی وخوابتان، رویا پردازی میکنید؟ به عنوان مثال، درهنگام روز، شخص درحالی که سعی دارد دست خود را ازیک دیوارمحکم عبوردهد، ممکن است ازخودش بپرسد: «الان دارم خواب میبینم؟» این روش به خواسته وتصمیم شما بستگی دارد.درزندگی واقعی، دیوارمحکم وغیرقابل نفوذ باقی میماند، اما دررویا، دست به راحتی ازآن عبور می کند.
روش بعدی «کنترل واقعیت»در بازخوانی یک خط از متن است.چرا که در زندگی واقعی، اگرهر بارمتن روی پوستری را بخوانیم،آن متن تغییر نمیکند ،اما در یک رویا، متن به طورمداوم تغییرمیکند.با انجام مکرراین آزمایشها درطول روزممکن است به خاطرسپردن انجام آنها درخواب آسانتر شود، بنابراین به خواببیننده اجازه میدهد تا ازرویا آگاهی پیدا کند.
روش دیگر «بیدارشدن درخواب» است که به تنظیم زنگ هشداربیداری حدود 5 تا 6 ساعت پس از خواب نیاز دارد. پس از بیدار شدن، فرد باید قبل ازاینکه دوباره بخوابد، مدتی را بیداربماند. این روش قراراست شخص درحال خواب را فوراً درمرحلۀ REMغوطهورکند، REM مرحلهای از خواب است که در طی آن احتمالاً رویای شفاف را تجربه میکند.
رؤیای شفاف ممکن است ازطریق «القای یادسپاری» نیزاتفاق بیافتد. این یکی دیگر از روشهایی است که به هدف وتمرین زیادی نیاز دارد. با القای یادسپاری، فرد باید دقیقاً قبل ازرفتن به تختخواب ،عبارتی مانند «امشب متوجه میشوم که دارم خواب میبینم» را با خود تکرار کند ،طوری که بتواند برای رسیدن به شفافیت رویا« برنامهریزی» کند .
دفترچه ثبت رویاها ومراقبه
اگرچه به نظر میرسد افرادی که دیدن رویای شفاف برایشان آسان است،مشکل زیادی برای یادآوری منظم خوابهای خود ندارند.دکتر آسپی توضیح داد:« قویترین عامل تعیینکننده دردیدن رویاهای شفاف،میزان مهارتمان در بخاطرسپردن رویاهای معمولی است.بنابراین، داشتن یک دفترچه ثبت رویا ممکن است برای افرادی که علاقهمند به کاوش رویاهای خود با آگاهی کامل هستند، مفید باشد تارویاهایی را که هر شب میبینند تا حد امکان با جزئیات در آن، ثبت کنند.رویاپردازشفافی درمصاحبه با ما تایید کرد که برای مدت زمان طولانی ازنوشتن رویاهای خود پس ازبیدارشدن لذت میبردهاست.
تمرین دیگری که ممکن است به رؤیای شفاف کمک کند مراقبه است،چرا که دراین روش افراد«تحت آموزش قرارمیگیرند» تا نسبت به خود و به طور کلی محیط اطراف خود آگاه تر شوند.«بسیاری ازمردم به مراقبه وحضورذهن به مثابۀ راهی برای دیدن رویاهای شفاف علاقهمند هستند. مانند اینکه تورویا می بینی، درحالی که در خواب هستی.»
نگرانیها و خطرات
«گیرافتادن دررویا» یکی ازنگرانیهایی است که برخی ازافراد دربارۀ رویای شفاف ابرازمیکنند که در صورت دستیابی به رویا ممکن است اتفاق بیافتد وبیدارشدن رابرایشان سختترکند.
دکتر آسپی به مجله اخبار پزشکی امروز(MNT) توضیح داد که این نمیتواند دلیلی برای نگرانی باشد.چرا که معمولاً افراد فقط می توانند هرشب برای مدت معینی بخوابند ورویا ببینند، بنابراین بعید است که دررویایشان «گیر» بیافتند.شما فقط میتوانید با انجام کارهایی زمان آن را افزایش دهید ،اما واقعاً قادر نیستید آنرا برای مدت طولانی حفظ کنید.
نگرانی دیگر برخی افراد، تمرکز و تلاشی است که درگیرشدن با رویای شفاف به آن نیاز دارد وممکن است بیانگراین باشد که فرد به اندازه کافی استراحت نمیکند.حتی، نویسندگان مقالهای درتِراسِتدسورس[6] (Trusted Source) درسال 2019ابرازنگرانی کردند که رویاهای شفاف پیاپی ممکن است منجر به اختلال درخواب شوند.
اگرچه دکترآسپی توضیح داد که رویاپردازانی که اودرگذشته با آنها کارکردهاست، خستگی بیش ازحد یا کیفیت خواب ضعیفتری رابدنبال رویای شفاف گزارش نکردهاند.اما او به رویاپردازان مشتاق هشدارداد:«در کل توصیه میکنم اگرافراد دارای مشکلات روانی خاصی هستند، رویای شفاف را دنبال نکنند.»
اسکیزوفرنی نمونه ای از این بیماریهاست که وضعیت بیمارممکن است باعث شود فرد درتمایز بین توهمات ورویدادهای واقعی مشکل داشته باشد.حتی دربرخی موارد، رویای شفاف ممکن است این وضعیت را تشدید کند.
دانشمندان تِراسِتد سورس (Trusted Source) کنجکاوند بدانند که آیا امیدبخش بودن رویای شفاف ممکن است مرزبین چهارچوبهای روانی خواب و بیداری را محو کند یا خیر؟ و همچنین خواستارتحقیقات بیشتردرباره تاثیربرافراد آسیب پذیرند ،خصوصا کسانی که مبتلا به مکانیسم دفاعی گسستگی[7] هستند.
رویای شفاف ممکن است تجربهای جذاب، مفید یا خوشایند باشد، اما باید قبل ازامتحان کردن، درنظربگیرید که چرابه آن علاقه دارید و انتظاردارید چه چیزی ازآن به دست آورید.
باورش سخت است که بپذیریم شمارِ زیادی از ساکنان کره زمین از این اختلال رنج می برند. اما به همان میزان که پراکندگی این اختلال بالاست، به همان میزان، درصدِ خطا در تشخیص نادرست اش هم زیاد است. در این مجال، قصد داریم تا توصیفی درست از این اختلال ارائه نماییم. این مقاله در حوزه روانشناسی بالینی قرار میگیرد.
بطور کلی افسردگی با حجم بالایی از خُلقِ منفی تجربه می شود. جدا از زمینه ژنتیکی که نقشِ بسزایی در بروز این اختلال دارد، غالبا می پنداریم موقعیت هایی چون شکست و فقدان، عاملِ اصلی تجربه کردن افسردگی است. اگر چه این عوامل، نقشِ پُر رنگی در تجربه افسردگی خواهد داشت اما، آنچه راه اندازِ اصلی آن است، خشمِ فروخورده یا همان خشمی است که تجربه نشده و به سمتِ خودمان بازگردانده ایم.
بگذارید قبل از توصیفِ افسردگی، کمی به عقب تر برگردیم، به توصیفِ مفاهیمی چون “شکست” و “فقدان”.
موضعی است که من، به هر دلیلی، با تمامِ توانمندی ها و تلاش هایی که برای رسیدن به خواسته ام انجام می دهم، نمی توانم به نتیجه دلخواهم برسم. در واقع شکست، نرسیدن به تملکِ موقعیت ویا شخصِ دوست داشتنی و مطلوب است، هرآنچه که با تمام اشتیاقم می خواهم که به آن برسم، آرزویِ من است و نهایت تلاشم را برای آن، بکار می گیرم.
موضعی است که من، موضوع، شخص و یا موقعیتِ دوست داشتنی و مطلوبم را، با تمامِ توانمندی و مهارتم، برای همیشه از دست می دهم و دیگر مالک آن نخواهم بود.
در هر دویِ این موقعیت ها، ناکامی در ساحتِ روانم ریشه می دواند. موضعی آمیخته از ناامیدی، ضعف و ترس. و البته عمیق ترین هیجانی که در اینجا تجربه می شود، خشم است. خشم از بی کفایتی، بی تدبیری، سهل انگاری، سستی و حتی خشم از شرایط و اقبالم. از آنجاییکه بیشتر ما حتی خشم مان را با تمامِ ویژگی هایش نمی شناسیم و حتی از اینکه چه زمانی در حالِ تجربه کردنش هستیم و این خشم با ما چه می کند، ناآگاهیم، نمی توانیم پروتکلِ مناسبی برای مواجهه صحیح با این هیجانِ پیچیده اتخاذ نماییم. خشم فروخورده یکی از مهمترین عوامل افسردگی در نگاه روانکاوی به مثابه یک تحلیل عمیق روانی است
بیشتر ما، خشم را حتی با پرخاشگری، هم معنی می دانیم. خشم، هیجانی است که من صرفا در ساحتِ روانم تجربه می نمایم اما پرخاشگری بازتابِ رفتاری من، به خشمِ درونم در دنیای بیرون از ساحتِ روانم است. فحاشی، ضرب و شتم، پناه بردن به الکل و مواد مخدرو…همگی گونه هایی از رفتارهای پرخاشگرانه هستند.
خشم، هیجان است و از منظرِ رفتاری، معمولا حالتی منفعل را تجربه می نماییم اما پرخاشگری رفتار است و کاملا انفعالی است و متاسفانه، اغلب زمانیکه پرخاشگری آسیب هایی را به ما و ارتباطات ما وارد کرد، تازه متوجه خشمِ درونمان می شویم و اگر بشویم.
چرا خشمِ فروخورده یا خشمِ سرکوب شده را عاملِ اصلی افسردگی می دانیم؟ آیا به این اندیشیده ایم که وقتی نمی توانیم خشم مان را نسبت به افراد یا موقعیت های ناخوشایندمان، بصورتی سالم، و نه به صورتِ پرخاشگری، بیان کنیم، چه بر سرِ این خشم می آید؟ واضح است که دو راه بیشتر برایِ بیانِ این هیجانم نخواهم داشت: یا باید آن را، در دنیایِ درونم تجربه نمایم یا در دنیایِ بیرون.
تجربه کردنِ خشم در دنیایِ بیرون، یعنی بیانِ خشم و ابراز کردنِ آن نه با پرخاشگری که با روشی سالم و موثر. اما چند نفر از ما، این روش را می داند و بلدِ این مسیر است؟ از طرفِ دیگر، از آنجایی که غالبا مهارت تجربه کردنِ احساسات در بدنِ فیزیکی را هم نیاموخته ایم، طبیعی است که ندانیم چگونه با احساساتِ درونی مان ارتباطی سالم برقرار نماییم و در تجربه کردنِ هیجانات مان، با شفقت، ساحتِ روانِ مان را همراهی نماییم و در نهایت خشم مان را سرکوب می نماییم و این دقیقا از مهمترین عوامل افسردگی است
یعنی با اینکه وجود دارد، ما، آگاهانه از دیدنش امتناع می کنیم و انکارش می نماییم. چه تلاشِ بیهوده ای!! مگر می شود حضور را انکار کرد و نادیده گرفت؟؟
فرضا که موفق به انکارش شدم، آیا از آسیب های جسمی این خشم که ناهنجاری های قلبی و عروقی یکی از این موارد است، در بدنِ فیزیکی ام درامان خواهم بود؟
اما چرا این خشمِ فروخورده، خشمی که دوباره به خودم برمیگردانم، راه اندازِ افسردگی است؟ بگذارید، به این مهم بپردازیم که چرا نمی توانیم خشم مان را به صورتی سالم بیان نماییم؟ اگر فردی دارای سازه های سالم شخصیتی باشد، چنانچه مهارت هایی چون جرات ورزی و قاطعیت را در درونش پرورش نداده باشد، از تجربه سالم خشم، محروم خواهد بود. این شخص، از این نقص، رنج می برد، شاید در ابتدا متوجه آسیب هایی که متحمل می شود، نشود، اما رنجی که از عدم قاطعیت و جرات ورزی می برد، روزی برایش دردسرساز خواهد شد.
زمانیکه نمیتوانم از مرزهای انسانی ام در برابرِ خشم، محافظت نمایم، چاره ای جز فرو رفتن در لاکِ انزوا و تنهایی ام نخواهم داشت. زمانی که جرات این را ندارم که کاملا واضح اما در چارچوبِ احترام، رفتارِ کسی را که موجباتِ خشم من شده را، نشانه روم و از هویتِ انسانی ام محافظت نمایم، چاره ای به غیر از پناه بردن به درماندگی نخواهم داشت.
افسردگی یعنی من آنقدر ناشایستم که جرات خطر کردن برای مشاهده و روبرویی با خشمِ درونم را ندارم. افسردگی یعنی تکرارِ رفتار توهین آمیز شما و عدم مهارت من در بیانِ سالم خشمم باعث شده که من لیاقتِ درکِ ارزشمندی درونی ام را نداشته باشم و اکنون نسبت به همه شما بی تفاوت شده ام.
افسردگی یعنی هیچ انگیزه ای، نمی تواند مرا به تلاشی دوباره فراخواند زیرا من در حفاظت از ساحتِ درونم ناتوانم. شاید کسبِ مهارت هایی که اثرات چشمگیری در سلامتِ روان من دارند، ساده به نظر برسند اما وقتِ آن رسیده که زمان و توجه بیشتری را به پرورش همین مهارت های ساده اختصاص دهم. مهارت هایی چون جرات ورزی و قاطعیت.
این مقاله برگرفته از نظریه و روانکاوی در مورد سبب شناسی افسرگی است
این اپیزود را پیشنهاد میکنم قبل از شروع مقاله بشنوید:
وسواس فرایند ذهنی عود کننده، مکرر و آزار دهنده است که مدام در سیستم ذهنی ما مرور میشود و میتواند به شدت عملکرد شخص را در زندگی روزمره اش مختل کند. این عمومی ترین تعریفی بود که در مورد وسواس به عنوان یک اختلال در روانشناسی بالینی داده شده است اما اگر بخواهم وسواس را با جزئیات بیشتر برایتان بگویم باید وارد رویکرد های گوناگون شوم. در رویکرد های گوناگون روانشناسی وسواس و سبب شناسی آن به گونه ای متفاوت بررسی شده است
مثلا روانکاوان اساسا خود وسواس را عامل اصلی نمیدانند بلکه دفاعی در برابر اضطراب میدانند تا از فرد مواظبت کند اما در نهایت خود آن عاملی برای ایجاد آسیب میشود.
از دیدگاه این رویکرد که طرفداران زیادی در آمریکا شمالی دارد وسواس نوعی خطای شناختی است که فرد به سبب سوگیری های ذهنی اش از واقعیت گرفتار آن میشود فرد با مرور ذهنی و در نهایت چک کردن یا انجام مکرر آن فکر در دنیای واقعی وارد پروسه شرطی سازی میشود و در نهایت با آرامش موقتی ای که پس از چک کردن میگیرد رفتارش دوباره تقویت میشود.
رویکرد های بالا هر کدام با توجه تعریفی که از وسواس دارند درمان هایی را هم بر مبنای آن پیش میگیرند اما به طور کلی فارق از رویکرد ها اصطلاح عمومی که برای وسواس در تمام کتاب های آسیب شناسی روانی به کار میرود وسواس فکری عملی یا وسواس جبری است. این نامگذاری به این دلیل بوده است که وسواس معمولا از دو بخش تشکیل میشود اول فکر آزار دهنده و دوم عمل کردن به آن فکر. فرض کنید شما وسواس آلودگی دارید در وهله اول فکری آزار دهنده در مورد کثیفی دستانتان ذهن شما را تصاحب میکند و اضطراب شما را بالا میبرد نهایتا برای اینکه از این اضطراب خلاص شوید میروید تا دستانتان را بشویید. این فرایند در طول روز بار ها و بار ها تکرار میشود تا در زندگی روزمره شما اختلال ایجاد میکند. این تصویری بنیادی از وسواس فکری عملی است اما گاهی اوقات هم فردی میتواند فقط وسواس فکری داشته باشد و یا فقط وسواس عملی. هردوی آنها به شدت آزار دهنده هستند.
تقریبا دو تا سه درصد مردم دنیا بنا بر کتاب راهنمای تشخیصی اختلالات روانی ( DSM) گریبان گیر وسواس هستند. جامعه آماری مردان و زنان در مورد این اختلال یکسان است اما پسر ها و مجرد ها و سفید پوست ها بیشتر مستعد این اختلال هستند.
به طور میانگین وسواس در حدود 20 سالگی در افراد شروع میشود اما مرد ها کمی زودتر مثلا در 19 سالگی و زن ها در 22 سالگی وسواسشان شروع میشود. باید توجه داشته باشیم که این اعداد میانگین افراد بوده اند که در جوامع آماری روی آنها کار شده است در نتیجه میتواند متغییر باشد.
بیشتر کسانی که اختلال وسواسی جبری دارند همراه آن به افسردگی هم دچار هستند این در حالی است که اختلال های دیگری همچون جمعیت هراسی و یا تیک توره نوعی از انوع تیک همراه آن می آیند. همینطور وسواسی ها همزمان میتوانند سایر اختلالاتی چون مصرف مواد، الکل، پانیک و اختلال های خوردن را داشته باشند.
این که چرا افراد دچار وسواس میشوند از عوامل گوناگونی نشئت میگیرد به عنوان مثال هم ژنتیک و هم محیط خانوادگی این افراد به گونه ای است که فرد به سمت افکار وسواسی هدایت میشود. خانواده های این افراد به گونه ای غیر مستقیم و چه بسا مستقیم به تشریفات این افراد دامن میزنند و باعث حفظ این اختلال در فرد میشوند. علاوه بر آن مشکلات بین فردی و یا استرس محیطی باعث آشکار سازی آن در این افراد میشود.
همه ما رفتار های وسواسی را در طول روز و یا در طور زندگی خود داشته ایم مشکل از آن جایی شروع میشود و از آن جایی به آسیب تبدیل میشود که آنقدر ذهن شما درگیر شود تا از زندگی روزمره خود ساقط شوید به عبارتی دیگر عملکرد روزانه شما به دلیل این اختلال مختل شود. افکار وسواسی شامل: دعا کردن، شمردن، تکرار آهسته کلمات، سکوت و رفتار وسواسی شامل: شستن دست ها، نظم و ترتیب و وارسی کردن است. اگر هر کدام از این علائم را به مدت شش ماه به طور افراطی انجام میدهید به گونه ای که زندگی شما را مختل کرده است میتوانید از یک روانشناس در این زمینه کمک بگیرید.
اتفاقاتی که به لحاظ فیزیولوژیکی در بدن ما می افتد به هنگام وسواس با افسردگی اشتراک زیادی دارد مثلا: کوتاه شدن خواب REM هم در افسردگی است و هم در وسواس همین طور کاهش هورمون رشد در هر دو اتفاق می افتد.
طرز فکر در وسواس به دو گونه است در مرتبه اول همه افرادی که به این اختلال دچار هستند از دوسوگرایی نسبت به یک چیز واحد رنج میبرند دوسوگرایی به معنای نوعی دو دلی نسبت به یک شی واحد است که در الگوی رفتاری این افراد دیده میشود و در مرتبه دوم این افراد تفکر جادویی دارند کسانی که تفکر جادویی دارند اعتقاد دارند به هر چیز که فکر کنند همان اتفاق می افتد در حالی که این یک خطای ذهنی است در نتیجه این افراد اگر فکری منفی به ذهنشان خطور میکند مدام سعی میکنند به آن فکر نکنند و این دقیقا همان چیزی است که باعث میشود نتوانند آن فکر را بپذیرند و مدام را آن را در ذهن خود مرور کنند.
برای درمان وسواس درمان های دارویی و یا رفتاری وجود دارد که با مراجعه به یک روانشناس، روانپزشک ویا روانکاو میتوانید درمان خود را در این زمینه شروع کنید. اما به طور کلی برای درمان وسواس از همان دارو های ضد افسردگی استفاده میکنند مثل کلومی پرامین و همین طور رویکرد رفتاری روش های گوناگونی برای کاهش تنش در این زمینه فراهم کرده است مثل: مواجهه سازی، ممانعت از پاسخ، حساسیت زدایی، غرقه سازی، بیزاری درمانی، انفجار درمانی و … .
چیز هایی که در این مقاله گفته شد کلیاتی بود در مورد این اختلال و آنچه درباره اش میدانیم اگر فکر میکنید وسواس به امری مختل کننده در زندگی شما تبدیل شده است حتما در این باره از یک روانشناس کمک بگیرید گرچه وسواس میتواند ناگهانی و یا درازمدت و مزمن باشد اما در عین حال چون اکثر افراد به این ناسازگار بودن وسواس بینش دارند درنتیجه درمان خوبی را در پیش میگیرند و برای کاهش ناراحتی خود تلاش میکنند
اگر هر سوالی هم در این مورد دارید میتوانید در بخش کامنت های پایین سایت بپرسید
آیا تا کنون به این فکر کرده اید که محتوای رویاهای ما از کجا می آید؟ اکثر افراد تصور واضحی از اینکه چه چیزی این محتوا را شکل می دهد ندارند. روانکاوان از دیرباز توجه عمده ای به مسئله خواب داشتند و اهمیت ویژه ای برای آن قائل بودند. به خصوص فروید، روانکاو اتریشی، از جمله اولین افرادی بود که مقوله خواب در روانکاوی را بسیار جدی بررسی کرد و آن را راهی برای نفوذ به ذهن ناهشیار معرفی کرد. حتی او از “تحلیل رویا” به عنوان روشی برای درمان استفاده می کرد؛ به این صورت که از درمانجو می خواست رویدادهایی که در رویاهایش اتفاق افتاده است را برای وی نقل کند و او می کوشید تا معنی این رویاها را از محتوای آنها و از تداعی های درمانجو، تعبیر کند. فروید با این تکنیک به ذهن ناهشیار افراد وارد می شد و سعی می کرد سرنخ هایی از آرزوها و امیال دوران کودکی آنها به دست آورد.
از آن دوران به بعد، محققان وقت زیادی صرف کرده اند که بفهمند چرا انسان ها خواب می بینند و منشا این خواب ها کجا هستند. رویکرد های درمانی گوناگونی به خواب و مسائل خواب پرداخته اند اما همانطور که گفته شد روانکاوان اولین کسانی بودند که به مسئله خواب پرداختند. روانکاوان، روانشناسان و روان پزشکان زیادی در سرتاسر دنیا با بررسی خواب های افراد به نتایج جالبی دست یافته اند. آنها با در نظر گرفتن سن، جنسیت، و ویژگی های شخصیتی، محتوای خواب هر یک از افراد را به دقت بررسی و طبقه بندی کرده اند و در این بین به یافته های جدیدی دست پیدا کرده اند، که در ادامه به توصیح یکی از محبوب ترین آنها می پردازیم.
یکی از محققان معروف در زمینه تحلیل محتوای خواب “کالوین هال” هست که با ارائه “فرضیه پیوستگی” توضیح جالبی درباره رویا و مفهوم آن ارائه می دهد. او می گوید محتوای رویاهای ما را اغلب تجربیات روزمره ما تشکیل می دهد. این تجربیات شامل طیف وسیعی از موارد می شود. برای مثال این تجربیات می تواند شامل رفتارهای آشکاری مثل: تعامل با اطرافیان، حرف هایی که می زنیم و کارهایی که انجام می دهیم باشد، و همچنین می تواند شامل رفتارهای پنهانی مثل: تفکرات، نگرانی ها، احساسات و عواطف ما باشد. همانطور که احتمالا حدس زده اید، رفتار های آشکار آنهایی هستند که نمود بیرونی دارند و بقیه قادر به مشاهده آن هستند اما رفتارهای پنهان در مغز ما اتفاق می افتند و اطرافیان نمی توانند آنها را ببینند. در واقع هال می خواهد بگوید محتوای رویاهای ما چیزی خارج از زندگی روزمره ما نیست. آرزوها و ترس هایی که افکار و عملکرد ما را در بیداری تعیین میکند، محتوای خواب ما را هم مشخص می کند.
شاید توضیح زیادی برای رفتار های آشکار و ارتباط آن با رویاهای ما لازم نباشد. حتما تجربه کرده اید، زمانی که در بیداری دوستان خود را بعد از مدت ها می بینید و شبِ بعد از آن هم خواب آنها را می بینید؛ یا اینکه قبل از خوابیدن یک فیلم سینمایی تماشا کرده باشید و در خوابتان هم چیزی شبیه محتوای آن فیلم را دیده باشید. اما توضیح درباره رفتارهای پنهان و ارتباط آن با رویاهای ما شاید کمی پیچیده تر باشد. شاید این را هم تجربه کرده باشید که در بیداری با شخصی به مشکل می خورید و بحثی بین شما در می گیرد اما شما نتوانید به علت آنکه بقیه شاهد بحث شما هستند یا به دلیل ویژگی های شخصیتی که دارید، آنچه را که در ذهن دارید به آن فرد بگویید. مثلا نتوانید اشکالی که او در کارش داشته را جلوی بقیه به رویش بیاورید و درنتیجه همه تقصیرها گردن شما می افتد. سپس، در شب بعد از این درگیری شما خواب می بینید که در حال بحث با همان فرد هستید و هر حرفی را که میخواستید بزنید را به راحتی بیان می کنید و در واقع تمام استرس و تنشی که داشتید را در خواب تخلیه می کنید. در این مثال، آن قسمتی از خواب شما که مربوط به بحثتان می شد، در واقعیت اتفاق افتاده بود و درنتیجه رفتار آشکار شما بود ولی آن قسمتی که شما داشتید حرف هایی که در دلتان مانده بود را می زدید، در واقعیت اتفاق نیفتاده بود و در نتیجه به رفتار پنهان شما بر میگردد. پس آن چیزهایی که گاهی در خواب می بینیم و از نظر خودمان کاملا بی ربط و بی محتوا هستند در واقع به رفتار پنهان ما که همان ترس ها، آرزوها، نگرانی ها و عواطف ما هستند برمی گردد.
گاهی شنیده ایم که فردی می گوید من هر وقت در زندگی مشکلی برایم پیش می آید خواب پدر و مادرم را که در واقعیت از دست داده ام میبینم. آنها در خواب با من صحبت می کنند و سعی می کنند با دلداری دادن هایشان مرا آرام کنند. در واقع برداشت او این است که پدر و مادرش همچنان مراقب او هستند و در لحظات سخت به یاری او می آیند. اما در اصل این نیاز درونی خودِ فرد برای تنها نبودن است، نیاز به بودن افرادی مثل پدر و مادر که همیشه در این شرایط به او آرامش می دادند. پس این نیز به رفتار پنهان ما برمی گردد.
مغز مکانیسمی دفاعی دارد که نمی گذارد شما بیش از حد تحت استرس و تنش قرار بگیرید، به خصوص استرس و تنشی که به شما آسیب بزند. در این حالت، یا باید این تنش به ضمیر ناخودآگاه فرستاده شود، یعنی جایی که شما دیگر به آن دسترسی مستقیم ندارید، یا باید به نوعی تخلیه شود. یکی از این راه های تخلیه، خواب دیدن است. زیرا در هنگام خواب ما به واقعی نبودن آن آگاه نیستیم و در نتیجه مکانی مناسب برای خارج کردن استرس ها و رهایی یافتن از آنهاست. در واقع این مکانیسم مغز راهی برای سالم نگه داشتن روان ما است. البته باید خاطر نشان کرد که خواب عملکرد های دیگری هم دارد که در اینجا تنها به نام آنها اشاره می کنیم. عملکردهایی از جمله: تثبیت حافظه، مدیریت عواطف، تسهیل یادگیری، حل مساله و…
تحلیل و تفسیر همه خواب ها برای ما آسان نیست، زیرا در بعضی از آنها پدیده ای اتفاق می افتد که به آن “استعاره” می گویند. وقتی عاطفه منفی موجود در یک واقعه بسیار زیاد باشد، مغز آن را به شکل دیگری در خواب نشان میدهد زیرا اشاره مستقیم به آن حتی در خواب هم برای فرد استرس زیادی را به همراه دارد. این گونه خواب ها، حالت سمبلیک دارند، به این معنی که محتوای دیده شده در رویا شباهتی به واقعیت ندارد ولی در اصل اشاره به یک پدیده واقعی دارد که معمولا به خاطر بار منفی زیاد آن به صورت سمبلیک ارائه شده است. احتمالا هر فردی خواب سقوط کردن را حداقل یک بار دیده باشد، این نوع خواب مثال خوبی برای وجود استعاره در خواب است.
پژوهشگران پی برده اند که هر گاه فردی خواب سقوط از ارتفاع را ببیند به این معنا است که آن فرد کنترل بعضی از امور زندگیش را از دست داده است و اعتماد به نفسش پایین آمده. مشابه خواب سقوط، خواب های دیگری هم هستند مثل: خواب طوفان، تحت تعقیب قرار گرفتن، و یا حضور در اجتماع بدون لباس که به این دسته از خواب ها، خواب های تکرار شونده گفته می شود و همگی استعاره از وجود یک مشکل در زندگی روزمره ما دارند. البته خواب هایی که شامل استعاره می شوند بسیار متنوع هستند و اینها تنها تعدادی از شناخته شده ترین ها هستند. برای مثال می توان خواب فردی که درباره پرتاب تقریبا ناموفق یک فضاپیما است را به نگرانی او درباره شروع موفقیت آمیز کار جدیدش نسبت دارد.
تحقیقات اخیر نشان داده است که برخی از ویژگی های شخصیتی می تواند تعیین کننده محتوای خواب ما باشد. ویژگی ای که بیشتر از بقیه مورد توجه پژوهشگران و روانشناسان سلامت قرار گرفته است، ویژگی های درون گرایی و برون گرایی است. اولین بار یونگ، روانپزشک و روانکاو سوییسی، توجه ویژه ای به این نوع از تقسیم بندی شخصیتِ افراد نشان داد. به این صورت که معتقد بود انسان ها به دو دسته کلی درون گرا و برون گرا تقسیم می شوند و هر یک از این دو دسته، ویژگی های خاص خودشان را بروز می دهند. برای مثال، افراد درون گرا معمولا افرادی آرام، کم حرف، متفکر و منزوی هستند، در حالیکه افراد برون گرا علاقمند به برقراری روابط متعدد اجتماعی هستند و راحت تر درباره مسائل مختلف حرف میزنند.
تحقیقات انجام شده بر روی محتوای خواب افراد نشان داده است که این خصیصه ها نه تنها روی رفتار انسان ها بلکه در محتوای خواب افراد نیز تاثیرگذار هستند. برای مثال افراد درون گرا بیشتر از افراد برون گرا درباره اتفاق های گذشته خواب می بینند. در عوض، افراد برون گرا بیشتر احتمال دارد که خواب ببیند جای فرد دیگری هستند مثلا یک بازیگر. همچنین فعالیت های فیزیکی در خواب افراد برون گرا بیشتر دیده می شود؛ فعالیت هایی مثل بالا رفتن یا پریدن از ارتفاع. و اما هستند خواب هایی که در هر دو گروه به طور یکسان دیده می شوند، به عنوان مثال خواب پرواز، سقوط، جنگ و یا خواب هایی که در آنها ایده جدیدی به ذهن میرسد (همانطور که در بالا اشاره کردیم، بعضی خواب ها توانایی حل مساله و ارائه ایده ای نو را دارند).
پس همانطور که در این مطلب خواندید، می بینیم که اولا هیچ بخش بی معنی ای در رویاهای ما وجود ندارد. اگرچه همچنان علت وجود برخی رویاها برای محققان واضح نیست، مثل پرواز کردن در خواب، ولی پژوهش ها در حال کاوش های بیشتر برای حل این معما هستند. همچنین دریافتیم که عوامل مختلفی مانند آنچه که در روز بر ما گذشته است یا حتی عوامل ثابتی مثل ویژگی های شخصیتی می توانند بر محتوای خواب ما تاثیر بگذارند.
منابع
Khalil, R. (2016). Personality and dream content: are dreams, dreamer’s footprints?,International Journal of Community Medicine and Public Health, 3(3)
Schredl, M., & Hofmann, F. (2003). Continuity between waking activities and dream activities, Consciousness and CognitionI, 12(2), 298-308
Schredl, M. (2012). Continuity in studying the continuity hypothesis of dreaming is needed, International Journal of Dream Research, 5(1), 1-8
قبل از آن که وارد بحث بشویم یک توافقی رو باید باهم داشته باشیم بر سر این موضوع که همه ما باید قبول کنیم که هیچ چیز از خود نمی دانیم.. بگذارید برایتان روشن تر بگویم آن چیزی که الان زندگی و شخصیت ما را ساخته با تمام جزئیاتش چه رفتار هایی که می کنیم چه رابطه هایی که داریم فانتزی هایی که داریم و همه و همه مربوط می شود به روندی طولانی مدت که ما را اینگونه کرده و این روند اسمی ندارد جز: گذشته
قبل از هر چیزی باید باور داشته باشیم گذشته و کودکیمان تاثیرات عمیقی بر ما گذاشته است. نوع رابطه هایی که در گذشته با پدر و مادرمان و همینطور برادر و خواهر هایمان داشته ایم امروز عاملی شده که ما از یک نوع مشکلمان شکایت کنیم و یک رفتارمان را بپسندیم. این دقیقا همان فرض اولیه ای است که در روانکاوی مورد تاکید قرار گرفته میشود.
این همان پرسش اساسی بود که اولین بار فروید بنیان گذار روانکاوی کلاسیک و روان تحلیل گری به آن پاسخ داد: ناخودآگاهمان شاید برایتان جالب باشد همان طور که وقتی مسئله بقا برای بدن پیش میآید بدون اینکه خود بخواهیم بدنمان واکنش نشان میدهد برای روان هم به این گونه است. زمانی را تصور کنید که در مقابل یک ببر قدرتمند ایستاده اید در جنگلی که ناخواسته فقط شمایید و او، چه بخواهید و چه نخواهید آن لحظه در بدنتان آدرنالین ترشح میشود. مردمک چشمتان باز می شود زیرا شما با مسئله ای مواجه شده اید که بقایتان را مورد حمله قرار داده است. روان ماهم دقیقا برای این مسائل تحت تاثیر لایه ای از شخصیت به نام ناخودآگاه قرار می گیرد اما مسئله ناخودآگاه علاوه بر بقا مشخصا در برابر اضطراب شکل می گیرد.
بگذارید برایتان مثالی بیاورم فرض کنید کودک دختری به شدت مورد تنبیه پدرش قرار می گیرد و تحقیر می شود سال ها بعد وقتی که او بزرگ می شود یا نمی تواند با هیچ مردی وارد رابطه شود یا وقتی وارد رابطه ای می شود به شکل افراطی به طرف مقابلش لطف می کند و یا… همه این رفتار ها ممکن است شکل بگیرد حال اگر دقیقا همان لحظه از او بپرسیم که چرا اینگونه رفتار می کند و مدام از ارتباط دوری می جوید خودش هم نمی داند. مسئله اینجاست که سیستم ناخودآگاه به دلیل اتفاقی که از جانب پدر افتاده حال در برابر هر مردی احساس خطر می کند و به دلیل دوری از اضطراب که نهایتا ممکن از شکل بگیرد رابطه با هر مردی را بدون اینکه خود فرد بداند توبیخ میکند.
اگر ساده تر بگوییم در گذشته اتفاقاتی افتاده است که بعد ها تبدیل به رفتاری شده که اساسا ما از روند و علت اصلی آن بی خبریم چون ناخودگاهانه این رفتار ها را انجام می دهیم.
روانکاوی دقیقا واکاوی گذشته و ناخودآگاه شماست. جلساتی که با رواندرمانگرتان میگذارید عمیقتر شدن و واکاوی کردن ناخودآگاه است این دقیقا همان چیزی است که روانکاوی را طولانی مدت میکند چون عمیق است و باید تحلیل بکند. خواب هایمان، مکانیسم های دفاعی را که در مقابل مشکلات اعمال میکنیم، تناسب نوع هیجان ها با زبان بدنمان، لغزش های کلامی و… تکنیک هایی هستند که فروید اولین بار برای فهمیدن ناخودآگاه از آنها استفاده کرد،تا زبان ناخودآگاه را متوجه شود. پس از آن نظریه ها و افرادی آمدند که راه او را ادامه دادند و روانکاوی را به تنها درمانی که می تواند به تغییر شخصیت منجر شود تبدیل کردند…
روانکاوی در اصل نام روش درمانی است که فروید بنیان گذار آن بود او بیمار هایش را روی مبل معروفش مینشاندتا هرچه به ذهنشان میرسید را بگویند روشی که بعد ها تداعی آزاد نام گرفت که راهی بود برای رسیدن به محتویات ناخودآگاه.. این همان روشی بود که بعد ها یونگ به وسیله کلمات آن را گسترش داد..
به قول کنفوسیوس: آگاهی دردناک است..
واقعیت این است که اگر میخواهید در مورد خودتان و علت اصلی رفتارهایتان بدانید باید تا حدی شهامت داشته باشید، روانکاوی گرچه یک روش درمانی است اما خیلی ها هم از آن سربلند بیرون نمیآیند این میتواند به دلیل نداشتن یک روانکاو خود باشد می تواند به دلیل مقصر پنداشتن دیگران و حال سختر شدن زندگی باشد و هر چیز دیگری.. پس این خیلی واجب است که خوب راجع به آن بدانید و در صورت تمایل اقدام کنید..
جلسات روانکاوی معمولا 50 دقیقه ای هستند که حداقل بنا بر تشخیص ویزیتور تا یک سال ادامه دارند و شما حداقل یک بار در هفته جلسات را میگذرانید اولین جلسه شما با فردی به عنوان هیئت علمی ارشدی است که ابتدا تعیین می کند آیا روان درمانی تحلیلی یا روانکاوی برای شما مناسب است یا خیر؟ پس از آن بنا بر تیپ شخصیتی و سوالات اولیه روانکاوی را به شما معرفی می کند تا بنا بر توافق خودتان با او کار را ادامه دهید.. روال کار معمولا به این شکل است. هزینه های هر جلسه هم از 80 هزار تومن شروع می شود..
اگر سوالی در این زمینه داشتید و یا مسئله ای برایتان مبهم است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه با من در میان بگذارید تا به آن پاسخگو باشم..