امروزه همۀ ما میدانیم که شناخت کافی از عوامل تأثیرگذار بر یک بیماری چگونه میتواند نقش مهمی را در پیشگیری از آن بیماری ایفا کند. بنابراین باید بتوانیم بیش فعالی و عوامل تاثیر گذار بر آن را شناسایی کنیم تا در کنترل این اختلال مؤثرتر عمل نماییم.
پژوهشگران بعد از سالها تلاش برای یافتن علتِ دقیقِ اختلال نقص توجه / بیش فعالی(ADHD)، هنوز علت واحدی را که پدیدآورندۀ این اختلال باشد شناسایی نکردهاند. اما مطالعات اخیر از نقش مهم عوامل ژنتیکی در مبتلایان به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی خبر دادهاند.
امروزه آنچه مسلم است نقش مهم عوامل ژنتیکی در ابتلا به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی است که دادهها قویاً بر ارثی بودن این بیماری تاکید میکنند. این به این معنا است؛ اگر فردی به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی مبتلا باشد به احتمال زیاد یکی از اعضای خانواده او نیز به این اختلال مبتلا میباشد.
از دیگر عوامل تاثیرگذار بر این اختلال میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
تقریبا از هر 5 کودکی که آسیب جدی به سر داشتهاند؛ 1 نفر به این اختلال دچار میشود. اما تحقیقات نشان داده علائم ممکن است تا یک دهۀ بعد ایجاد نشود.
زمانی که مادر در دوران بارداری و یا کودک در سنین پایین، در معرض عوامل محیطی پرخطر (مانند سرب) قرار بگیرند این عوامل میتواند خطر ابتلا به اختلال بیش فعالی را افزایش دهد.
نوزادانی که زودتر از موعد به دنیا میآیند(کمتر از 37 هفته) بیشتر در معرض خطر ابتلا به اختلال نقص توجه/بیش فعالی هستند.
مادرانی که در دوران بارداری خود الکل مصرف کردهاند، الکل را از طریق بند ناف به جنین منتقل میکنند که این کودک را در معرض خطرات مختلفی قرار میدهد از جملۀ این خطرات، بیش فعالی است. موارد گفته شده در مورد مصرف تنباکو نیز صدق میکند.
وزنِ بسیار پایین نوزاد (کمتر از 1500 گرم) به هنگام تولد میتواند خطر ابتلا به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی را افزایش دهد.
بر خلاف باور عموم که علت این اختلال را ناشی از خوردن بیش از حد قند، تماشای بیشازحد تلویزیون، فرزندپروری نادرست یا عوامل اجتماعی و محیطی مانند فقر یا هرج و مرج خانوادگی میدانند، هیچ یک از تحقیقات از این عوامل پشتیبانی نمیکنند. البته که این عوامل ممکن است علائم افراد ADHD را بدتر کند، اما شواهد کافی وجود ندارد تا آنها را دلایل اصلی ADHD بدانیم.
اختلال نقص توجه/ بیش فعالی یک اختلال عصبی رشدی است که بر بخش های مختلف مغز که در توجه دخیل میباشند اثر گذار میباشد. تحقیقات نشان میدهند که بین مغز افراد مبتلا به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی و افراد سالم تفاوت ساختاری و عملکردی وجود دارد.
از جمله تفاوتهای ساختاری میان افراد بیش فعال و افراد سالم، میزان حجم قشر خاکستری است که در این افراد کاهش پیدا میکند. این موضوع توضیح میدهد که چرا افراد مبتلا به ADHD مشکلات توجه دارند زیرا ماده خاکستری در یادگیری، حافظه، فرایندهای شناختی و توجه نفش دارد.
اندازه قشر مخ در این افراد نیز نسبت به همتایان سالم خود کوچکتر است البته ذکر این نکته مهم است که سایز مغز بر میزان هوش تاثیر نمیگذارد و این به معنای هوش کم در این بیماران نیست.
عدم تعادل در سطح انتقال دهندههای عصبی که از جمله مهمترین آنها دوپامین میباشد و کاهش پیام رسان عصبی دوپامین در مغز افراد مبتلا به ADHD از جمله عوامل زیستی است که میتواند علائم ADHD را در این افراد به وجود بیاورد.
به طور کلی مغز افراد مبتلا به ADHD ممکن است کمی دیرتر از سایر افراد سالم به بلوغ کامل برسد اما این ویژگی به هیچ وجه به معنای هوش پایین در این کودکان نیست.
ضریب هوشی کودکان بیش فعال با سایر کودکان معمولاً تفاوت چندانی ندارد در واقع اختلال نقص توجه بیش فعالی ارتباطی با هوش کودکان ندارد.
این کودکان بسیار خلاق هستند و به راحتی میتوانند با موقعیتهای مختلف سازگار شوند. معمولاً پرانرژی هستند و علاقۀ زیادی به فعالیتهای حرکتی و بدنی دارند. همچنین این افراد شهامت بالایی دارند و متمایل به ریسک پذیری هستند. میتوانند به عنوان رهبرانی برای گروه ها و تیم هایی که در آن قرار دارند عمل کنند. آن ها همچنین از توانایی های ارتباطی خوبی برخوردار هستند و میتوانند به سرعت با دیگران ارتباط برقرار کنند.
با این که درصد مبتلایان به ADHD در پسران و دختران یکسان میباشد اما مطالعات نشان دادهاند که تفاوتهای جنسیتی نیز در میان مبتلایان به این اختلال دیده میشود. برای مثال پسران بیشتر از دختران تکانشگری را تجربه میکنند. از طرف دیگر دختران مبتلا به ADHD نیز ممکن است در مقایسه با پسران مشکلات درونی بیشتری مانند اضطراب و افسردگی را تجربه کنند اما تفاوتی در علامت بیتوجهی در دختران و پسران مشاهده نشدهاست.
از جمله سوالاتِ رایجِ افراد در ابن زمینه، ارتباط اختلال نقص توجه/ بیش فعالی با سایر اختلالات میباشد بهخصوص ارتباطی که بیش فعالی با اختلال اوتیسم دارد. باید توجه کرد که اوتیسم نیز یکی دیگر از اختلالات عصبی-رشدی میباشد که برخی افراد آن را با اختلال بیش فعالی اشتباه میگیرند؛ اگرچه این دو اختلال در برخی علائم به هم شبیهاند اما دو اختلال کاملاً متفاوت میباشند.
در پایان به این نکته نیز باید اشاره کرد که اگرچه علت واحدی را نمیتوان برای اختلال نقص توجه/ بیش فعالی در نظر گرفت، همچنان مهمترین عامل در شناسایی کودکان بیش فعال، وراثت است. در صورتی که در یکی از اقوام نزدیک کودک این اختلال مشاهده شود برای اطمینان باید به متخصصان این حوزه مراجعه و با درمان به موقع و به کارگیری روشهای صحیح در فرزندپروری از شدت این اختلال جلوگیری کرد.
اختلال بیش فعالی از شایعترین اختلالات عصبی-رشدی دوران کودکی میباشد که تا بزرگسالی نیز میتواند ادامه پیدا کند. این اختلال سه تا پنج برابر در پسران نسبت به دختران شایعتر است.
همۀ ما در طول زندگی خود بارها از حواسپرتی و عدم تمرکز شکایت کردهایم اما آیا هر مشکل تمرکزی را میتوانیم اختلال کمبود توجه/ بیش فعالی بنامیم ؟ این اختلال تنها شیوع 5 درصدی در سراسر جهان دارد؛ بنابراین با مشکل تمرکزی که ممکن است همۀ ما حداقل یکبار در زندگی تجربه کرده باشیم متفاوت است. اما از کجا متوجه شویم به این اختلال مبتلا هستیم یا نه؟
این افراد اغلب در تمرکز کردن و حفظ آن دچار مشکل هستند. آنها ممکن است بهخوبی به دستورالعملها گوش ندهند، جزئیات مهم را از دست بدهند،کاری را که شروع کردهاند به پایان نرسانند، ممکن است فراموشکار بهنظر برسند و حتی وسایل خود را نیز بهراحتی گم کنند.
این علامت معمولاً به این شکل ظاهر میشود که فرد دائماً حرکت میکند، از جمله در موقعیتهایی که مناسب نیست. یا بیش از حد بیقراری میکند، ضربه میزند یا صحبت میکند. در بزرگسالان، بیشفعالی ممکن است بهمعنای بیقراری شدید یا صحبت بیش از حد باشد.
این ویژگی باعث میشود افراد قبل از اینکه فکر کنند خیلی سریع عمل کنند. آنها اغلب حرف دیگران را قطع میکنند، ممکن است چنگ بزنند چون برایشان سخت است منتظر بمانند. بدون اجازهگرفتن کارهایی را انجام دهند، یا به روشهای خطرناک رفتار کنند. ممکن است واکنشهای احساسیِ شدیدی داشته باشند که نسبت به موقعیتی که تجربه میکنند بیش از اندازه باشد.
انجمن روانپزشکی آمریکا اختلال نقص توجه/ بیشفعالی را به سه نوع اختلال تقسیم کرده است؛ این سه نوع شامل:
علت دقیق اختلال بیشفعالی هنوز بهطور کامل مشخص نیست و معمولاً مجموعهای از عوامل ژنتیکی و محیطی با هم در بروز آن نقش دارند. وراثتپذیری این اختلال بالا گزارش شده (حدود ۷۴٪)، یعنی احتمال ابتلای افرادی که در خانواده سابقه ADHD دارند بیشتر است. علاوه بر این، قرارگیری در معرض مواد سمی یا عفونت در دوران بارداری، مصرف سیگار مادری، کمبودهای تغذیهای مادر و آسیبهای مغزی (قبل یا بعد از تولد) خطر ابتلا را افزایش میدهند. تحقیقات موسسه ملی بهداشت روان آمریکا نیز نشان میدهد تفاوتهای ساختاری و عملکردی در مغز، فاکتورهای هورمونی و تجربیات اوایل زندگی (مانند حوادث پیش از تولد) در بروز ADHD موثر هستند.
علائم ADHD در کودکان معمولاً قبل از ۱۲ سالگی ظاهر میشود. سه علامت اصلی این اختلال شامل بیتوجهی، بیشفعالی و تکانشگری است. به طور خلاصه:
بیتوجهی: مشکل در حفظ تمرکز و انجام پیوسته یک فعالیت (مثلاً پرتشدن سریع حواس در کلاس).
فعالیت بیشازحد: بیقراری مداوم و نتوانستن برای مدت طولانی در یک جای ثابت بنشینند (مثل بالا و پایین پریدن یا دویدن بیدلیل).
تکانشگری: انجام رفتار یا صحبت بدون فکر قبلی، مانند قطع مکرر صحبت دیگران یا عملهای شتابزده.
معمولاً این علائم باید در بیش از یک محیط (مثلاً هم در خانه و هم در مدرسه) دیده شوند تا تشخیص قطعی داده شود. کودکان مبتلا به بیشفعالی بهطور قابل توجهی نسبت به همسالان خود دچار مشکل هستند؛ مثلاً ممکن است نمرات پایینتری در مدرسه کسب کنند، روابط اجتماعی ضعیفی داشته باشند و عزت نفسشان کاهش یابد. توجه به این نشانهها از سنین پایین اهمیت دارد تا بتوان با مداخلات به موقع از پیشرفت اختلال جلوگیری کرد.
در دوران نوجوانی، انتظارات تحصیلی و اجتماعی بهطور چشمگیری افزایش مییابد و علائم ADHD ممکن است خود را به شکلهای جدیدی نشان دهند. نوجوانان دارای ADHD معمولاً نمرات و عملکرد تحصیلی پایینتری دارند و در صورت عدم حمایت احتمال افت تحصیلی در آنها بیشتر است. از سوی دیگر، حدود نیمی از نوجوانان مبتلا در برقراری روابط دوستانه مشکل دارند و بیشتر در معرض رفتارهای منفی و قلدری قرار میگیرند. این افراد در معرض رفتارهای پرخطر نیز هستند؛ برای مثال شروع زودهنگام مصرف سیگار، اعتیاد به الکل یا مواد مخدر و همچنین روابط جنسی پرخطر در بین آنها بیشتر دیده میشود. همچنین نوسانات خلقی و مشکل در کنترل احساسات نیز در این دوران شایع است که میتواند باعث اضطراب و سردرگمی بیشتر نوجوان شود.
در بزرگسالان، اختلال ADHD معمولاً به صورت مشکلات مزمن تمرکز، تکانشگری و احساس بیقراری بروز میکند. بسیاری از افراد بزرگسال ممکن است ندانند که اختلال ADHD دارند و تنها احساس میکنند در انجام کارهای روزمره مشکل دارند. این افراد اغلب در اولویتبندی کارها و مدیریت زمان دچار مشکلند و ممکن است کارها را به تأخیر بیندازند یا مهلتها را فراموش کنند. ناتوانی در کنترل تکانهها نیز میتواند باعث بیحوصلگی شدید هنگام انتظار یا بروز عصبانیت ناگهانی شود. نتیجه این مشکلات شامل کاهش عملکرد شغلی یا تحصیلی، روابط ناپایدار و کاهش اعتماد به نفس است. علائم فیزیکی بیشفعالی در بزرگسالان معمولاً کمتر از دوران کودکی است، اما اختلال در توجه و رفتار تکانشی همچنان باقی میماند.
بیتوجهی: دشواری در تمرکز روی کارها، فراموشکاری و حواسپرتی مکرر.
مدیریت ضعیف زمان و سازماندهی: فراموشی قرارهای مهم، انجام نشدن بهموقع وظایف، مدیریت زمان ضعیف.
تکانشگری و بیقراری: تصمیمگیری شتابزده، عدم توانایی در انتظار کشیدن نوبت و احساس بیقراری در هنگام نشستن طولانی.
اصطلاح «بیشفعالی ذهنی» به وضعیتی اشاره دارد که فرد در عین سکون بدنی، ذهنش فعال و پریشان است. در این حالت، فرد معمولاً در تمرکز و سازماندهی مشکل دارد و ذهنش مدام درگیر افکار و خیالپردازی است، اما رفتار بدنی بیشازحد در او دیده نمیشود. به بیان دیگر، در نوع «بیتوجه» اختلال ADHD عمدتاً مشکل در تمرکز و انجام بهموقع کارها دیده میشود و فرد ممکن است در ظاهر آرام باشد، اما ذهنش بیقرار است. در مقابل، بیشفعالی حرکتی با آشفتگی جسمی آشکار (مانند بیقراری و جنبوجوش فیزیکی مداوم) مشخص میشود.
تشخیص ADHD در هر سنی معمولاً بر اساس معیارهای راهنمای تشخیصی DSM-5 انجام میشود. پزشک متخصص با بررسی تاریخچه بالینی، مصاحبه با فرد و اطرافیان (والدین، همسر، معلمان) و مقایسه رفتارها با معیارهای مشخصشده اقدام به تشخیص میکند. ارزیابی شامل استفاده از پرسشنامهها و مقیاسهای استاندارد (مانند مقیاس رتبهبندی کنرز یا پرسشنامه خودارزیابی علائم ADHD) است که شدت علائم را در دو حوزه اصلی بیتوجهی و بیشفعالی-تکانشگری میسنجد. همچنین برای تایید تشخیص، سابقه علائم دوران کودکی بررسی میشود (از جمله پرسش از والدین یا همسر) زیرا این اختلال معمولاً قبل از ۱۲ سالگی شروع میشود. در نهایت، پزشک ممکن است آزمایشهای پزشکی اضافی (مانند معاینه شنوایی و بینایی) را برای اطمینان از عدم وجود علل دیگر علائم تجویز کند.
برای بزرگسالان، روند تشخیص ADHD شامل تاکید بر سابقه دوران کودکی و ارزیابی عملکرد روزمره فعلی است. پزشک ممکن است با همسر یا سایر نزدیکان فرد صحبت کند تا مشخص شود آیا در دوران کودکی علائم ADHD وجود داشته است. علاوه بر مصاحبه بالینی، از پرسشنامههای خودارزیابی استاندارد ویژه بزرگسالان نیز استفاده میشود تا علائم حال حاضر فرد بهطور کمی سنجیده شود. با این حال، تشخیص نهایی تنها توسط روانپزشک یا روانشناس مجرب و بر اساس ترکیب یافتههای بالینی صورت میگیرد.
درمان ADHD عموماً ترکیبی از مداخلات دارویی و غیردارویی است. در روشهای دارویی، عمدتاً از داروهای محرک مانند متیلفنیدات (ریتالین) و آمفتامینها استفاده میشود که تأثیر سریع بر کاهش علائم دارند. همچنین داروهای غیرمحرک مانند اتوموکستین برای کاهش کمتوجهی تجویز میشوند. هدف از دارودرمانی، تنظیم فعالیت نورونهای مغزی مرتبط با توجه و کنترل تکانهها است.
در این رویکرد، داروهایی تجویز میشوند که فعالیت بخشهایی از مغز را که مسئول توجه و خودکنترلی هستند، تنظیم میکنند. برای مثال، محرکها (ریتالین، آمفتامین) معمولاً در عرض چند ساعت علائم ADHD را کاهش میدهند. داروهای غیرمحرک نیز در صورتی که محرکها مناسب نباشند یا عوارض جانبی داشته باشند، استفاده میشوند.
مداخلات غیردارویی شامل رفتاردرمانی شناختی-رفتاری، آموزش مهارتهای سازماندهی و مدیریت زمان، مربیگری فردی و آموزش مهارتهای اجتماعی است. بهبود سبک زندگی (ورزش منظم، خواب کافی و رژیم غذایی متعادل) نیز نقش حمایتی در کاهش علائم دارد. همچنین روشهای روانشناختی جدیدتری مانند تمرینات شناختی و مدیتیشن ذهنآگاهی بهعنوان گزینههای تکمیلی در حال بررسی هستند. این مداخلات بدون استفاده از دارو به تقویت مهارتهای مقابلهای فرد مبتلا کمک میکنند.
استفاده همزمان از دارو و مداخلات روانشناختی (مانند رفتاردرمانی) غالباً بهترین نتایج را دارد. تحقیقات نشان داده است بیمارانی که درمان دارویی را با رواندرمانی ترکیب میکنند، در کنترل علائم و بهبود عملکرد روزمره مؤثرتر عمل میکنند. در این رویکرد، داروها به کاهش فوری علائم کمک میکنند و همزمان رواندرمانی به فرد مهارت میدهد تا روشهای مدیریت هیجان، سازماندهی و مقابله با تکانهها را بیاموزد.
در بزرگسالان مبتلا به ADHD، روشهای غیردارویی متعددی به کار میرود. رفتاردرمانی شناختی-رفتاری (CBT) به افراد کمک میکند تا الگوهای منفی فکری و رفتاری را شناسایی و اصلاح کنند. مربیگری سازماندهی و مدیریت زمان نیز به تقویت مهارتهای خودتنظیمی کمک میکند. روشهای مکمل مانند مدیتیشن ذهنآگاهی و نوروفیدبک نیز در کاهش علائم مورد توجه قرار گرفتهاند. علاوه بر این، توصیه به ورزش منظم، خواب کافی و رعایت تغذیه سالم به تثبیت تمرکز و تنظیم خلق کمک میکند. در مجموع این مداخلات تلاش میکنند مهارتهای جبرانی لازم را بدون استفاده از دارو در فرد تقویت نمایند.
داروهای محرک معمولاً سریعترین اثر را دارند و میتوانند در عرض چند ساعت علائم را تخفیف دهند. با این حال، بهترین نتایج در بلندمدت با درمان ترکیبی حاصل میشود. در واقع، دادههای پژوهشی نشان میدهد بهرهمندی همزمان از دارو و رواندرمانی منجر به کنترل مؤثرتر علائم و ارتقای کیفیت زندگی میشود. به عبارت دیگر، درمان دارویی تسکین فوری فراهم میکند و رواندرمانی به فرد مهارتهایی میدهد که توانایی مدیریت علائم را تقویت نمایند.
ADHD از نظر علمی یک اختلال مزمن و ناتوانکننده محسوب میشود؛ به این معنی که درمانهای موجود تنها به کنترل علائم کمک میکنند و با قطع درمان معمولاً نشانهها بازمیگردند. کلینیک مایو به صراحت بیان میکند «درمان نمیتواند ADHD را بهطور کامل درمان کند». بنابراین در حال حاضر نمیتوان انتظار یک «درمان قطعی» برای بیشفعالی بزرگسالان داشت و اهداف اصلی درمان شامل بهبود عملکرد روزمره و افزایش توانمندی فرد در مدیریت علائم است.
در این مقاله به تعریف، علل، نشانهها و روشهای تشخیص و درمان بیشفعالی در کودکان، نوجوانان و بزرگسالان پرداخته شد. مشخص شد که بیشفعالی اختلالی پیچیده با منشأ ژنتیکی و محیطی است که با علائم رایجی مانند نقص توجه، تکانشگری و فعالیت مفرط همراه است. درمان آن معمولاً ترکیبی از دارو و مداخلات روانشناختی است و هرچند درمان قطعی وجود ندارد، میتوان با مداخله بهموقع کیفیت زندگی را بهطور چشمگیری بهبود بخشید.
مطالب این مقاله بر اساس منابع معتبر علمی و بالینی گردآوری شده است. از جمله منابع اصلی میتوان به وبسایت رسمی کلینیک مایو (Mayo Clinic) مؤسسه ملی بهداشت روان آمریکا (NIMH) انجمن روانپزشکی آمریکا (APA)، و مؤسسه بینالمللی Child Mind Institute اشاره کرد که اطلاعات ارزشمندی درباره نشانهها و درمان ADHD ارائه دادهاند. همچنین دادههای بهروز از مطالعات معتبر و مقالات پزشکی (مانند مطالب وبمد و منابع دیگر) استفاده شده است تا اطمینان حاصل شود مطالب ارائهشده جامع و دقیق هستند.
مشاوره کودک نوعی پروسه درمانیست که بر حل مشکلات کودکان و نوجوانان تمرکز دارد.
در واقع بسیاری از مسائلی که کودکان با آن ها روبرو هستند از مسائلی که بزرگسالان در زندگی روزمره با آنها سر و کار دارند، تقلید می شود.
برخی از این مشکلات رایج شامل احساس اضطراب ، افسردگی و اندوه است. با این حال ، هدف از مشاوره کودک ، تجزیه مشکلات به بخش های قابل کنترل است ، بنابراین کودکان با کمک مشاوره می توانند این مشکلات را بهتر درک و با آن ها کنار بیایند. این حوزه یکی از مهم ترین بخش های روانشناسی کودک و نوجوان به حساب می آید.
مشاوران کودک، متخصصان بهداشت روان هستند که در رابطه با رشد و تحولات اجتماعی و عاطفی و سلامت روان کودک ، به شما بینشی ارزشمندی می دهند.
این افراد از دانش و تخصص لازم برای شناسایی ، ارزیابی ، تشخیص و درمان طیف گسترده ای از مشکلات بهداشت روان و مسائل مربوط به تغییرات بزرگ (طلاق ، مدرسه جدید ، اندوه و غیره) و پریشانی های روانی ، برخوردار هستند.
به طور خاص ، مشاوران کودک ، که بعضاً به عنوان درمانگر و روانشناسان کودک نیز نامیده می شوند (بسته به سطح تحصیلات و مجوز) ، آموزش دیده اند تا «ذهن بچه ها را مورد بررسی قرار دهند» ، تا بتوانند به آنها کمک کنند.
در پروسه مشاوره کودک خدمات بسیاری به کودکان آسیب پذیر ارائه داده می شود. از همه مهمتر ، متخصصان بهداشت روان، دانش لازم را دارند تا به کودکان کمک کنند تا مشکلات خود را برطرف و زندگی سالم و مثمر ثمری داشته باشند.
درک این نکته حائز اهمیت است که کودکانی که از مشکلات بهداشت روان یا پریشانی روانی رنج می برند ، ممکن است این نگرانی ها را با والدین خود در میان نگذارند.
بنابراین ، هدف از پروسه مشاوره کودک این است که به کودکان کمک شود تا بهتر مسائل مربوط به آن چه که آنها تجربه می کنند و یا آسیب هایی که اتفاق افتاده است را تفسیر و به روشی موثر بتوانند آن ها را پردازش و درک کنند.
هنگامی که مسائل اجتماعی ، عاطفی و پریشانی روانی کودک درمان نشود ، این مشکلات می تواند بر نحوه ی پروسه آموزشی و نقاط عطف رشد او تأثیر منفی بگذارد.
البته به خاطر داشته باشید که کودکان در هر سنی ، از کودکان نو پا و پیش دبستانی گرفته تا نوجوانان ، می توانند از جلسات مشاوره ای بهره مند شوند.
در نهایت ، این شکل مشاوره با هدف کمک به کودکان از طریق در میان گذاشتن احساسات کودک با متخصص انجام می شود تا متخصصات بتوانند به کودکان کمک کنند تا بدون داشتن اثرات ماندگاری مانند احساس ترس ، سردرگمی ، اضطراب یا تروما ، زندگی سالمی داشته باشند.
روانشناسان کودک با درک کامل از آنچه باعث می شود تا کودکان با مشکل روبه رو شوند ، با بیماران جوان خود برای تشخیص و درمان انواع اختلالات روانی رشدی ، رفتاری و عاطفی همکاری می کنند.
بیشتر روانشناسان کودک به جای تحقیقات بیشتر به مراقبت های بالینی متمرکز شده اند ، به این معنی که آنها بطور مستقیم با بیماران برای ابداع روش های درمانی و نظارت بر پیشرفت آنها ، همکاری می کنند.
روانشناسانی که به کودکان خدمت می کنند ، می توانند در طیف وسیعی از مشاغل ، از جمله مدارس ، بیمارستان ها ، کلینیک ها مشغول فعالیت باشند. کسانی که در زمینه تحقیق فعالیت می کنند، بیشتر متمرکز بر درک بهتر و چگونگی تأثیر روند رشد بر انواع رفتارها و ذهن کودکان هستند.
مدارس و سیستمهای آموزشی، برای کمک به کودکانی که مشکلات عاطفی یا اجتماعی ای دارند که بر عملکرد آنها در مدرسه تأثیر می گذارد ، روانشناسانی را استخدام می کنند.
از طریق مشاوره یک به یک در محیط مدرسه ، آنها به کشف دلیل مشکلات کودک – خواه مشکلات خانوادگی ، مسائل مربوط به دوران بلوغ ، تجربیات گذشته یا عزت نفس و یا مسائل دیگراست ، کمک و برای رفع این مشکلات تلاش می کنند.
روانشناسان ممکن است برای برقراری ارتباط با کودکان از گفتگوی درمانی ، بازی ، هنر یا موسیقی درمانی استفاده کنند و کودکان را قادر به ابراز احساسات خود کنند.
در حالی که روانشناسان مدرسه وظیفه دارند که به سلامت روانی تک تک کودکان تمرکز داشته باشند ، آن ها همچنین وظیفه دارند تا تحقیق کنند که چگونه می توان از طریق تدریس و یادگیری، برای پرداختن به موضوعاتی که در مدرسه اتفاق می افتند، استفاده کرد و همچنین آنها ممکن است با معلمان همکاری کنند تا تکنیک هایی را برای معالجه ی کودکان ارائه دهند.
زمینه روانشناسی رشد مربوط به نحوه پیشرفت انسان در طول زندگی است. در حالی که روزهای ابتدایی این شاخه از روانشناسی، عمدتاً مربوط به نوزادان ، کودکان و نوجوانان بود ، اما امروزه این زمینه تکامل یافته است تا بتواند نحوه تغییر افراد در طول عمر را تحت پوشش قرار دهد.
برخی از مناطق مورد علاقه روانشناسان رشد، شامل مهارت های شناختی ، شخصیت ، احساسات و چگونگی رشد و درک اخلاق است.
در حالیکه ممکن است روانشناسان دیگر درگیر مدیریت و توسعه برنامه های درمانی باشند ، روانشناسان بالینی کودک در درجه اول روی تشخیص و معالجه بیماران متمرکز هستند.
این افراد بر انواع روش های مختلف درمانی و چارچوب ها ی آموزش دیده متمرکز هستند و از دانش خود برای ارزیابی های رفتاری استفاده می کنند تا یک دوره عملی متناسب با نیازهای فردی کودک را توسعه دهند. روانشناسان بالینی کودک نیز ممکن است در نقش های تحقیقاتی فعالیت داشته باشند.
بیشتر روانشناسان کودک برای تشخیص شرایط و ارائه مشاوره و راه کارهای درمانی با کودکان کار می کنند. آنها ممکن است کودکان را برای انواع مختلف اختلالات ، از جمله ناتوانی در یادگیری ، اختلال کمبود توجه ، بیش فعالی ، اضطراب و افسردگی ارزیابی کنند.
آنها همچنین کودکان را به دلیل تاخیر در رشد ، علائم اختلال طیف اوتیسم و سایر مشکلات موثر بر رشد ارزیابی می کنند. علاوه بر این موارد ، روانشناسان ممکن است کودکان را در غلبه بر سوءاستفاده های وارده ، آسیب هایی مانند مرگ یک فرد نزدیک و سایر تجربیات شخصی که بر سلامت روان و عاطفی آنها تأثیر می گذارد ، یاری دهند.
آنها بطور معمول کودکان را در کلینیک می بینند. بسته به نوع تشخیص ، آنها ممکن است کودکان را به متخصصان دیگرو به روانپزشکان ارجاع دهند یا از طریق ویزیت هایی که به طور منظم انجام می شود ،پروسه های درمانی ای را پیشنهاد دهند.
• احساس غمگینی یا افسردگی
• احساس اضطراب یا ترس
• مشکل در کنترل خشم یا ناامیدی
• عملکرد ضعیف یا متناقض
• نشان دادن مهارت های ضعیف اجتماعی
• مشکلات در خانه و مدرسه
• برخورد با یک تغییر جدی زندگی مانند طلاق ، مرگ یکی از اعضای خانواده یا دوست
• نشان دادن علائم بیماری اوتیسم یا سندرم آسپرگر
• نشان دادن علائم ADHD یا ناتوانی در یادگیری
اگر متوجه شدید که رفتار فرزند شما به طور ناگهانی و یا به طرز چشمگیری تغییر کرده است و یا بسیار ساکت شده است ، با یک مشاوره کودک مشورت کنید. با این کار می توان اطمینان حاصل کرد که فرزند شما بهترین درمان ممکن را برای وضعیت یا مشکل خود دریافت می کند.
براساس تحقیقات منتشر شده توسط دانشگاه کلمبیا ، مسائل مربوط به سلامت روان می تواند در اوایل زندگی کودکان شروع شود. تقریباً از هر 5 کودک یکی از آن ها دارای اختلالات روانی قابل تشخیص هستند و این در حالیست که یکی از 10 نفر، دارای مشکلات جدی ای هستند که باعث ایجاد مشکلات قابل توجهی در خانه یا مدرسه می شوند.
روانشناسان کودک، متخصصان آموزش دیده ای اند که به کودکان کمک می کنند تا احساسات و تجربیات خود را با آن ها در میان بگذارند و در جهت تهیه برنامه های درمانی و راه های مقابله با نوع بیماری، راه حل های درمانی موثری را ارائه دهند.
در واقع چه کار کردن با یک کودک خردسال که درگیر پروسه طلاق والدین خود است یا نوجوانی که در برابر مشکلات آسیب پذیر است ، روانشناسان کودک می توانند راه حل های موثر درمانی را برای آن ها ایجاد کنند.
وقتی کودکی از پریشانی روانی ، اجتماعی یا عاطفی یا روانی رنج می برد ، مقابله با این نوع مشکلات برای آن ها دشوار است ، به خصوص هنگامی که والدین احساس کنند که هیچ کاری نمی توانند برای رفع اوضاع انجام دهند. در اینجاست که مراجعه به یک مشاوره کودک می تواند بسیار موثر باشد.
متخصص بهداشت روان می تواند موارد اساسی را که بر سلامت عمومی و بهزیستی فرزند شما تأثیر می گذارد ، شناسایی کنند ، بنابراین کودک شما می تواند به سرعت پروسه درمانی ای را که بتواند احساسات بهتری را در او ایجاد کند ، دریافت کند.
علاوه بر این موارد ، مراجعه به مشاوره کودک می تواند برای کودکانی که از اختلال وسواس ، استرس پس از سانحه یا اختلال اضطراب فراگیر رنج می برند ، بسیار ارزشمند باشد.، زیرا مشاوران کودک می توانند علت اصلی مشکلات فرزند شما را مشاهده ، ارزیابی و شناسایی کنند.
به یاد داشته باشید ، هدف اصلی پروسه مشاوره کودک ، استفاده از دانش و تخصص یک مشاور آموزش دیده برای آرام کردن نگرانی های شما و کمک به فرزندتان در دریافت کمک های لازم برای عملکرد صحیح است.
مشاور کودک می تواند ابزارهای لازم برای مقابله با مسائل و هرگونه وضعیت سلامت روانی را به روشی سالم و مولد به شما و فرزندتان ارائه دهد.
علاوه بر این موارد ، این متخصص می تواند به شما و فرزندتان کمک کند تا در اوقات ناخوشایند ، موارد اضطراب زا و چالش برانگیز با استرس و آشفتگی کمتری حرکت کنید.
در نتیجه شما به عنوان والدین ، چیزی جز سلامتی و خوشبختی فرزندتان نمی خواهید ، اما گاهی اوقات موقعیت هایی رخ می دهد که شما به راحتی نمی توانید مشکلات به وجود آمده را حل کنید ، در این صورت بهتر است تا به کسی که در این زمینه تخصص دارد، تکیه کنید.
درک هرچه بهتر فرزندان با کتاب مشاوره کودکان، بهترین هدیه ای است که ما می توانیم به عنوان والدین یا مربی به آنها عطا کنیم.
مبحث روانشناسی کودک پیچیده تر از آن چیزی است که به نظر می رسد و به همین دلیل درک نیازهایی که در پشت برخی از رفتارها ، نحوه عملکرد احساسات و همچنین نحوه تکامل مغز کودکان که در هر مرحله از رشدشان وجود دارد ، امر ضروری است.
نکته ای که همه ما از آن باید آگاه باشیم، این است که صرف داشتن عنوان پدر ، مادر یا معلم، لزوماً به معنای این نیست که ما به طور خودکار مهارت هایی را که برای تربیت و آموزش فرزندان داشته باشیم.
هر کودک منحصر به فرد است و هر روز چالش های جدیدی را به همراه دارد، اما کتاب ها همیشه به عنوان راهنما برای ما وجود دارند و ما چه به عنوان والدین یا مربی ، برای درک بهتر فرزندان، باید به روز باشیم.
علم هر روز در حال پیشرفت است و ما بیشتر از گذشته مغز کودکان را می شناسیم و یاد می گیریم که چگونه می توانیم به رشد همه جانبه کودکان کمک کنیم ، هوش آنها را افزایش دهیم و ابزارهایی دهیم تا به آنها در درک و مدیریت احساساتشان، کمک کننده باشد.
در این مقاله ، ما ده کتاب در مورد روانشناسی و مشاوره با کودکان به شما پیشنهاد می دهیم که راهنماهای مفیدی برای شما خواهند بود.
امروزه بیشتر ما می دانیم که هوش هیجانی برای بهبود سلامتی و خوشبختی فرد امرمهمیست و چارچوبی بی نظیر برای بزرگ کردن فرزندان ما فراهم می کند.
تلفیق دستورالعمل ها ، مهارت ها و توانایی های خاص مبتنی بر درک و مدیریت عاطفی باعث می شود آنها بتوانند در آینده، بهتر با دیگران ارتباط برقرار کنند.
همانطور که دانیل گلمن می گوید ، آموزش فرزندانمان در مورد نوع احساسات، به معنای آینده ای بهتر برای آن ها است و ما می توانیم به کمک این کتاب اطلاعات لازم را کسب کنیم . همچنین این کتاب با یک راهنمای عملی و دیسک صوتی ارائه می شود و آن را به یک منبع بسیار کامل تر برای کودکان و نوجوانان تبدیل کرده است.
بوریس سیرولنیک یک متخصص مغز و اعصاب ، روانپزشک ، روانکاو و روانشناس مشهور فرانسوی است. وی در علم خوشبختی و روانپزشکی ، نوعی مرجع اصلی محسوب می شود. در سن 6 سالگی ، او موفق به فرار از اردوگاه کار اجباری شد ، در حالی که بقیه خانواده اش ، مهاجران یهودی روسی ، هرگز برنگشتند. از آن پس به بعد ، او از یک سرپناه به یک خانه دیگر ، یک خانواده به خانواده دیگر رفت تا اینکه بالاخره در نزد یک خانواده کشاورز بزرگ شد.
سفری طولانی از درد و رنج ، غم و اندوه ، که باعث نشد که او به یک قربانی تروما تبدیل شود ، بلکه از او یک کودک مقاوم ساخت.
در این کتاب ، بوریس سیرولنیک چشم انداز بسیار جالبی از نحوه آسیب دیدگی کودکان نشان می دهد. او می آموزد که روابط و بعداً بیان احساسات ، ما را قادر می سازد در ادامه راه موثرتر عمل کنیم.
این کتاب یک مرجع شگفت انگیز در زمینه روانشناسی عصبی کودکان است. نویسندگان ، متخصص روانپزشکی دانیل جی سیگل و متخصص فرزندپروری تینا پین برایسون ، ما را در یک سفر هیجان انگیز به شناخت یک مغز جوان سوق می دهند.
خواندن این کتاب آسان ، لذت بخش و جالب است و خوشبختانه ، استراتژی های بسیار کاربردی و مفیدی برای حمایت از رشد عاطفی و معنوی فرزندان به ما ارائه می دهد.
این کتاب ، مطمئناً یک منبع مفید برای فکر کردن در مورد بهترین راه های پرورش کودکان است. از آنجا که روانشناسان کودک هر روز به اندازه کودکان با والدین آن ها نیز برخورد می کنند ، برای شما مهم است که دیدگاه والدین در تربیت فرزندان را نیز بدانید.
مساله دیگری که این کتاب را متفاوت و نوآورانه می کند، فهمیدن این واقعیت است که تصاویر می توانند به ما در آموزش مفاهیم خاص به فرزندان خود کمک کنند.
این یک کتابچه راهنمای روانشناسی کامل و عالی برای کودکان است که به ما در درک برخی از واکنش ها ، رفتارها و نیازهای کودکان خردسال کمک می کند.
جیمز جی کریست که یک روانشناس آمریکایی و متخصص در تروما ، افسردگی و اختلالات روانی در کودکان است، نویسنده این کتاب می باشد. این کتاب بزرگسالان و کودکان را هدف قرار داده است و ما را قادر می سازد تا ترس های خود را بفهمیم و منطقی عمل کنیم و مهمتر از همه ، هدف آن پوشاندن رایج ترین نوع ترس ها ، نگرانی ها و اضطراب ها در ذهن کودکان است.
دکتر کریستس به عنوان یک روانشناس به بسیاری از کودکان کمک کرده است و در این کتاب توضیحات و راهکارهای ساده ای به ما ارائه می دهد.
این کتاب از زمانی که در اواخر دهه 90 منتشر شد ،یک از پرفروش ترین کتاب های روانشناسی کودک بوده است. از آن زمان تغییرات زیادی در این حوزه به وجود آمده ، اما حقایق موجود در این کتاب مسائل جدید را نیز پوشش می دهد.
این کتاب از طریق یک رویکرد عملی و احترام آمیز ، روشهای ارتباطی ، استراتژی های نوآورانه برای حل مسئله و تکنیک های خوب برای تعیین مرزها ، مدیریت احساسات و نظم و انضباط را به افراد آموزش می دهد.
این کتاب، الهام بخش و جادویی و خواندن آن برای والدین ، معلمان ، روانشناسان و هر کسی که می خواهد در مورد آنچه ما را از یکدیگر متمایز ، آن چه ما را متحد ، آن چه ما را تعریف می کند و اساساً چه چیزی ما را انسان می نماید، اطلاعات کسب کند، توصیه می شود.
ما نمی توانیم به لیست معرفی کتابهای خود درباره روانشناسی کودک پایان دهیم بدون اینکه درباره ژان پیاژه صحبت کنیم.او نه تنها یکی از مهمترین روانشناسان قرن بیستم بود، بلکه سهم وی در زمینه رشد انسان و روانشناسی کودک همچنان از نظر معرفت شناختی ، منطقی ، بیولوژیکی و جامعه شناختی بسیار مورد توجه است.
او پایه های بسیاری از مفاهیم را که اکنون در حال کار بر روی آنها هستیم ، پایه گذاری کرد و ما باید او را بخاطر همه کارهای گسترده ، مقاله ها و تحقیقات تجربی که هنوز از آنها برای تأمل و تفسیر استفاده می کنیم، تشکر کنیم.
اگر بخواهید به مطالعات اولیه در حیطه هوش ، ساخت واقعیت ، دسته بندی افکار ، ظرفیت های بازنمایی ، عملیات مشخص ، عملیات رسمی ، داوری اخلاقی و همچنین جنبه های عاطفی و اجتماعی رشد کودکان بپردازید ، خواندن این کتاب ضروری است.
این کتاب تحقیقات علمی کمتر و سبک روایی بیشتری دارد ، بنابراین می تواند طیف گسترده ای از خوانندگان را به خود جلب کند. این کتاب توسط روانپزشک کودک بروس پری نوشته شده است و داستان های انواع کودکانی که تجربه های آسیب زایی را تجربه کرده اند ، روایت می کند.
همه ما وقتی جوان تر بودیم ، بعضی از این نوع کودکان را می شناختیم ، یا شاید شما خودتان یک نفر از آن ها هم باشید. تعداد زیادی از کودکان هستند که بسیار باهوش اند اما به نظر می رسد که نمی توانند از این هوش در کارهای عملی استفاده کنند. این کتاب به ریشه این موضوعات و چگونگی کار بر روی این کودکان می پردازد.
چه عواملی باعث موفقیت کودکان می شود؟ و چگونه حاصل و تعریف می شود؟ این ها سؤالات دشواری است که می توان به کمک مطالعه این کتاب به آنها پاسخ داد.
سال های سازنده که دوران کودکی را تشکیل می دهد ، یک بازه زمانی مهم برای اطمینان از این است که کودکان اصول استقامت ، چگونگی سؤال در مورد جهان را بدانند و اخلاق خود را پرورش دهند. این کتاب آنچه را که برای کمک به کودک در یافتن راه موفقیت سوق دهنده است ، نشان می دهد.
در مقالهی شناخت و کنترل هیجانات در کودکان درباره هیجانات اصلی کودکان، نحوه شکلگیری آنها و تاثیر سبکهای فرزندپروری والدین بر شکلگیری هیجانات کودک صحبت کردیم و گفتیم که هیجان خشم، یکی از هیجانات اصلی کودک است که در بدو تولدش شکل میگیرد. در این مقاله به بررسی پرخاشگری، تفاوت آن با خشم و نحوه برخورد با کودکان پرخاشگر خواهیم پرداخت.
خشم یکی از هیجانات اصلی ماست که در ماههای اولیه پس از تولد ما و کودکانمان شکل میگیرد. خشم عموما زمانی بروز میکند که از مرزهایمان عبور کردهاند و حقوقمان نادیده گرفته شده است. خشم دارای سه مولفه است: شناخت، برانگیختگی بدنی و رفتار پرخاشگری.
همانطور که مشهود است پرخاشگری نمود رفتاری هیجان خشم است. درواقع هیجان خشم میتواند منجر به بروز پرخاشگری بشود یا نشود. شناخت یعنی ارزیابیها، انتظارات، نگرشها و باورهای انسان. برانگیختگی بدنی، عنصر فیزیولوژیک هیجان خشم است و در برگیرنده پاسخهایی مانند برافروختگی چهره، انقباض عضلات و غیره است.
هنگامی که حادثهای برایمان رخ میدهد، از یک طرف با جنبه بیرونی آن طرف هستیم یعنی میزانی که آن حادثه واقعا بد است و از طرفی دیگر با جنبه درونی آن مواجهیم یعنی شناخت، برداشتها و ارزیابیهایی که از آن حادثه داریم و تخمین ما از میزان بد بودن حادثه را شکل داده و باعث ایجاد احساسات و هیجانات خاصی در ما میشوند. خشم عموما نتیجهی افکار منفی و محرک است و با شناسایی این افکار و بررسی و اصلاح شناختها و ارزیابیهایمان میتوانیم خشم خود را مهار کنیم. در ابراز خشم خود و مواجهه با خشم دیگران از جمله فرزندمان همواره باید حدود، مقصود، زمان و مکان مناسب و روش بیان خشم را در نظر داشته باشیم.
پرخاشگری کودکان علل رفتاری دارد. یعنی با تقویت یا تنبیه رفتارهای کودکان منجر به واکنشهای پرخاشگرانه در آنها میشویم. گاهی نیز کودکان از طریق الگوبرداری از دیگران (علیالخصوص والدین) پرخاشگری و شیوه مواجهه با مسائل را میآموزند. رفتارهای پرخاشگرانه پاسخهای آموخته شدهای هستند که میتوانند از طریق آموزش تغییر یابند. این بخشی از روانشناسی کودک است
برای مثال در برخی خانوادهها تنها زمانی به خواستها و نیازهای کودکان توجه میکنند و به بیان دیگر او را میبینند که کودک از خود رفتار پرخاشگرانه نشان دهد. یعنی تا زمانی که کودک آرام است به خواسته هایش توجهی نمیکنند مگر اینکه مثلا شروع به سر و صدا و یا آسیب رساندن به خود، اشیا و دیگران کند.
پرخاشگری و در مقابل آن، خجالتی و کمرو بودن در غیاب رفتار جراتمندانه پدیدار میشوند. رفتار جراتمندانه نوعی مهارت ابراز وجود است که در آن نه حقوق خود فرد ضایع میشود و نه حقوق دیگران. با رفتار جراتمندانه، فرد میتواند مشکلات را بدون دعوا و در سمت مقابل آن، کنار کشیدن از حق خود مدیریت کند. اگر خانوادهها خود رفتار جراتمندانه نداشته باشند یا نتوانند آن را به فرزندان خود آموزش دهند ممکن است پیامدهای رفتاری جبرانناپذیری را برای فرزندان خود رقم بزنند.
در سمت مقابل پرخاشگری، کودکانی که والدینشان به آنها اجازه جراتمندی و ابراز وجود نمیدهند و انتظار دارند که فرزندانشان در هر شرایطی سر به زیر باشند، تبدیل به کودکانی کمرو میشوند که دیگران همواره حقوق فردیشان را زیر پا میگذارند. در این زمان است که خشم فرو خورده میشود و به صورتهای مختلف خود را بروز میدهد که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
هوش هیجانی نیز فاکتور مهمی است که در بروز رفتارهای پرخاشگرانه کودکان نقش دارد. کودکان زمانی که عواطف و هیجاناتشان را شناخته و درک میکنند، میتوانند این هیجانات را در دیگران نیز تشخیص داده و با آنها همدردی کنند یا واکنش متناسب با شرایط نشان دهند و همچنین هیجانات خود را نیز کنترل کنند. هوش هیجانی نیز با تمرین و آموزش رشد میکند.
از طرف دیگر نقش وراثت، سازمان عصبی و خلق و خو را نیز باید در نظر گرفت. مثلا کودکی را تصور کنید که به صورت ژنتیکی ساختمان داخلی گوشش به صداها کمتر حساس باشد یا دوپامین که انتقالدهنده عصبی اصلی در درک لذت و دریافت پاداش است در بدن او کمتر ترشح شود. یا مثلا کودکی را در نظر بگیرید که از زمان تولدش بهانه گیر است و به نحوی از خود سرسختی نشان میداده است. خودتان پیامد چنین رویدادی را تصور کنید! صداهای بسیار بلند برای چنین کودکی معمولی جلوه میکند و یا اینکه این کودک تنها با انجام بازیها و رفتارهای شلوغ یا پر سروصدا لذت کسب میکند و کودک سرسخت نیز هرچند به مرور زمان یاد میگیرد چه رفتارهایی نادرست هستند اما به احتمال بیشتری در برابر شرایط مختلف از خود سرسختی نشان میدهد. خلق و خو مانند نقشه کلی رفتار است. لزوما تعیین کننده نیست ولی بی تاثیر هم نیست.
رفتار جراتمندانه به افراد این توانایی را میدهد که در موقعیتها مختلف از حقوق خود دفاع کنند و اجازه ندهند که آنها بنا به میل خود هرطور که میخواهند رفتار کنند. در رفتار جراتمندانه فرد ضمن احترام به حقوق خود به حقوق فرد مقابل نیز احترام میگذارد. رفتار جراتمندانه طرفین را در یک تعامل برد- برد قرار میدهد. افراد پرخاشگر حقوق دیگران را ضایع میکنند و افراد کمرو و منفعل حقوق خودشان را!
جراتمندی مهارتی آموختنیست و نیاز به آموزش دارد و به افراد کمک میکند تا در ارتباط با دیگران به آگاهی و اعتماد به نفس دست یابند. افرادی که از رفتار جراتنمدانه برخوردار نیستند اغلب از طریق سکوت، عصبانیت، تسلیم شدن یا تلافی کردن با موقعیتها برخورد میکنند. این را هم باید در نظر داشته باشیم که رفتار جراتمندانه با گستاخی متفاوت است و این دو در عنصر ادب با یکدیگر متفاوتند. همچنین جراتمندی به معنای بروز دادن عصبانیت یا برعکس، فرو خوردن خشم نیست.
در رفتار جراتمندانه:
احترام به خود یعنی شناخت نیازها، نقاط ضعف و قوتها و پذیرش آنها. یعنی من با تمام این ویژگیها فرد ارزشمند و قابل احترامی هستم.
کامیابی بدون تعرض به حقوق دیگران حق بدیهی هرکسی است. علاوه بر این که به کودک می آموزیم نیازهایش را به رسمیت بشناسید، ما نیز متقابلا باید نیازهای آنها را به رسمیت بشناسیم.
مثلا “من این غذا را دوست ندارم” یا “من از این رفتار شما ناراحت شدم”. این باعث میشود که کودک بتواند به عنوان موجودی فاعل (در مقابل منفعل)، مستقل و صاحب اختیار به سادگی درباره نیازها و خواستههایش صحبت و اظهارنظر کند.
اشتباه کردن بخش جدایی ناپذیری از فرایند یادگیری است. علاوه بر این که همه ما اجازه اشتباه کردن داریم، کودکمان نیز می تواند اشتباه کند. عمل صحیح این است که کودکانمان را متوجه اشتباهشان کنیم و بهشان فرصت جبران بدهیم. تنبیه بدون توضیح تاثیرات تربیتی مخربی در کودک ایجاد میکند و رفتار موردنظر را در کودک شکل نمیدهد.
انسان ها به مرور زمان تجربه میکنند، می آموزند و رشد میکنند. ما باید به کودکانمان فرصت تجربه کردن و رشد یافتن را بدهیم و طبعا خودمان نیز پذیرای افکار یا رفتارهای متفاوت و سالم کودکانمان باشیم.
زمانی که آموزشهای لازم درباره شیوههای علتیابی مسئله داده شود و به کودک فرصت تحلیل موقعیتها را بدهیم، خواهیم دید که کودک قادر خواهد بود که علل و عوامل جامعی که دست اندر کار یک موضوع هستند را تشخیص دهد.
زمانی که از رفتار جراتمندانه صحبت کردیم گفتیم که به افراد کمک میکند تا در ارتباط با دیگران به اعتماد به نفس دست پیدا کنند. در مقابل، روانشناسان اعتقاد دارند زیرساخت پرخاشگری اعتماد به نفس پایین است. عموما افرادی که احساس میکنند در زمینهای از کفایت لازم برخوردارند هیچگاه در آن حوزه دست به پرخاشگری نمیزنند. فردی که به خود مطمئن است و فاصله ی بین خودپنداره (تصورش از خودش) و خود واقعیاش زیاد نیست، در برخورد با مشکلات به هم نمیریزد و بر هیجاناتش کنترل دارد. اما فردی که به خود اطمینان ندارد و در ذهنش تصویری غیرواقعی و متزلزل از خودش ساخته است، با کوچکترین تهدید و تعرضی به این تصویر آرمانی در هم میشکند و دست به پرخاشگری میزند.
در بالا اشاره کردیم که کودکان بسته به نوع آموزش و الگوهای رفتاریای که در معرضش قرار میگیرند از خودش پرخاشگری یا کمرویی نشان میدهند. پرخاشگری منفعلانه به معنای ابراز خشم (پرخاشگری) غیر مستقیم است. مثلا کودکی را تصور کنید که به خاطر خطای برادر یا خواهر کوچکتر از خود تنبیه میشود و به جای این که از خود دفاع کند (رفتار جراتمندانه) یواشکی به وسایل خواهر و برادر خود آسیب میرساند.
برخی پرخاشگری منفعلانه را از پرخاشگری مستقیم نیز خطرناکتر میدانند. زیرا کودکان پرخاشگر منفعل هرگز خشم خود را (معمولا به علت ترس از تنبیه یا طردی که به طور تدریجی در او ایجاد کردهاند) آشکار نمیکند و به صورت هدفمندانه به حل مشکل نمیپردازند بلکه حتی بدون اینکه ردی از خود بافی بگذارند، خشم خود را به صورتهای مختلف تخلیه کرده و به دیگران آسیبهای بعضا جبرانناپذیری میرساند.
قدم اول در برخورد با کودک پرخاشگر، صبر، صبر و صبر است. پیدا کردن الگوهای رفتاری ناسالم کودکان و جانشین کردن آنها با الگوهای رفتاری سالم مسیری زمانبر است و نیازمند بردباری، تلاش و تمرین مداوم است. یادمان باشد کودکان ما برای دشوار کردن زندگیمان توطئه نکردهاند. بدرفتاریهایشان را شخصی نکنید. بیشتر این الگوهای مخرب را خود ما و اطرافیانشان در آنها ایجاد کردهایم. آنها در برخورد با مسائل مختلف، راه دیگری جز پرخاشگری بلد نیستند و یا راههای دیگر را بیاثر یافتهاند. پیشنهاد ما این است که با یک متخصص روانشناسی کودک مشورت کنید تا ابتدا رد احتمال اختلالات مرتبط با پرخاشگری مانند ADHD یا اختلال سلوک و… را بررسی کنید.
باید بدانیم که کودکان با یکدیگر تفاوت دارند و شکل دهی رفتار مطلوب در آنها نیازمند ارتباط گرفتن با فرزندمان، شناخت روحیات او و دقیق شدن در ترجیحات و رفتارهایش است. مثلا ممکن است پاداشی که یک فرزندمان در قبال تغییر رفتارهایش احتیاج دارد محبت کلامی و تشویق باشد اما فرزند دیگر وقت گذراندن و حضور بیشتر ما در فعالیتهایش را پاداش تلقی کند و تشویق شود تا رفتار خوبش را ادامه دهد.
شاید مهمترین مسئله در برخورد با کودک پرخاشگرمان، رفتارهای خود یا همسرمان است. کودکان علاوه بر تنبیه و پاداش، از طریق الگوگیری نیز رفتارها را میآموزند و تاثیر این روش حتی از تنبیه و پاداش نیز بیشتر است و کودکان با یادگیری مشاهدهای و الگوگیری، سریعتر میآموزند. برای فرزندانمان الگوی خوبی باشیم.
باید در نظر داشته باشیم همانطور که مثلا خلق و خوی سخت یا پرخاشگری کودکان ما بر ما تاثیرات منفی میگذارد، ما نیز با خلق و خوی خود و واکنشهایی که به خلق و خو و رفتارهای پرخاشگرانه کودکمان میدهیم بر او تاثیر میگذاریم. رابطه والدین و فرزندانشان یک جاده دو طرفه است. اینطور نیست که کودکمان در این چرخه ی دعوا و عصبانیت تنها مقصر موجود باشد!
کودکان سرحد شکیبایی ما نسبت به رفتارهایشان را میسنجند و از آن فراتر میروند تا ببینند چقدر محکم است. اگر جریمه یا جبرانی در کار است، بر انجام کامل آن نظارت داشته باشیم.
ژان پیاژه، پژوهشگر و روانشناس بزرگ حوزه کودکان درباره رشد فکری کودکان نشان داده است که تفکر و یادگیری کودکان با بزرگسالان تفاوت دارد. کودکان به شیوهی ملموس یاد میگیرند. این یعنی آنچه کودکان با حسهای خود تجربه میکنند (آنچه میبینند، میشنوند، لمس میکنند یا احساس میکنند) تعیین میکند که درباره واقعیت چه فکر کنند. تجربههای حسی آنهاست که باورهایشان را شکل میدهد. شما با کلام و اعمالتان به کودک خود آموزش میدهید اما در نهایت این اعمالتان است که ملموس است و ملاک قرار میگیرد!
مثلا کودکی را تصور کنید که در مهدکودک تشویق به اشتراکگذاری لوازم خود میشود و آن را یک ارزش برمیشمارند اما در خانه بابت به اشتراک گذاشتن وسایلش مورد مواخذه قرار میگیرد. لازم دقت کنیم اطلاعاتی که به کودک هشت ساله پرخاشگر خود می دهیم با اطلاعات و آموزه های او در مدرسه، سایر محیط هایی که کودک با آن مواجه است و یا حتی با سایر آموزه های خودمان مغایرت نداشته باشد!
لازم است که با کودکان درباره رفتارها و پیامدهای آن به روشنی صحبت کنید و توضیح دهید چرا رفتارها در موقعیت خاصی اشتباه است. گاهی باید در عوض تنبیه بی دلیل کودکان، خودمان را بخاطر کوتاهیهایمان در آموزش تنبیه کنیم!
گاهی به جای هدف گرفتن رفتارهای نادرست و تنبیه و جریمه تعیین کردن برای آنها لازم است رفتارهای درست را نشانه بگیریم و با تقویت رفتارهای درست (به جای تنبیه رفتارهای نادرست)، به مرور رفتارهای صحیح را در آنها شکل دهیم.
در اصلاح رفتارهای پرخاشگرانه لازم است همواره به یاد داشته باشیم که رفتار بد است نه خود کودک! اگر به جای رفتار بد، شخصیت کودکمان را هدف بگیریم آسیبهای هیجانی درازمدت و عمیقی را برایش تضمین کردهایم!
لحن شما نباید عصبانی، ناراحت و یا پر تنش باشد. زمانی که لحنمان طبیعی نیست کودک میفهمد که شما به دام افتادهاید، از رفتارش آزرده و مضطرب شده و نمایش را آغاز کردهاید.
آرام کردن کودک عصبانیتان را در نظر داشته باشید و با دلسوزی پدرانه/ مادرانه نسبت او رفتار کنید. بحثها را ادامه ندهید، وقتی گوش نمیدهند به آنها سر بزنید و رفتارهایشان را بررسی کنید و مطمئن شوید که دستورالعملها را درست متوجه شدهاند. طرز برخوردهای کودکان مثل غرغر کردن، پا کوبیدن، به هم کوبیدن، زیرلبی حرف زدن و… را نادیده بگیرید و تنها بر رفتارشان متمرکز بمانید. مثلا زمانی که از آنها میخواهید رفتاری را متوقف کنند فقط بر توقف رفتار تاکید داشته باشید و با مشاهدهی پا کوبیدن فرزندتان با او وارد بحث و مشاجره نشوید.
زمانی که در رفتار با کودکتان زیادهروی میکنید حتما از او معذرت بخواهید.
“چون من میگم” یا “چون من این رو دوست ندارم” قانون مناسبی برای کنترل و تغییر رفتارهای پرخاشگرانه کودک نیست. با تعیین قوانین و پیامدهای منطقی برای کودک، منطقی فکر کردن و سنجش همه جوانب کار را به او بیاموزید.
بحث رفتارها و مشکلات گذشته را پیش نکشید و کودک را بابت گذشته سرزنش نکنید. سابقه مشکلات را در مکالمه با کودکتان پاک کنید. سخنرانی برای کودک یا استفاده از “بهت که گفته بودم” تمام تاثیرات آموزشی شما و ارزشهای طبیعی رفتار را از بین میبرد. مثلا کودکی را تصور کنید که با کتک زدن دوستش در مدرسه از جمع همکلاسیهایش طرد شده است و والدین با گفتن “بهت که گفته بودیم وقتی بچه ها رو کتک بزنی دیگه کسی باهات دوست نمیشه”، فرصت جبران رفتار، تجزیه و تحلیل و تجربه پیامد رفتارهای پرخاشگرانه را از کودک میگیرند.
از جملات مثبت استفاده کنید؛ جملات منفی ناراحتکننده هستند و به کودکان احساس طرد، بیارزشی و کوچک شدن میدهند و به جای اینکه تلاشی برای جلوگیری از رفتار غیرقابلقبول باشند، حمله شخصی هستند. مثلا وقتی به کودک میگوییم “اگر جرات داری یکبار دیگر این کار را بکن” درواقع این پیام نهفته منفی را به او میرسانیم که به بدرفتاریات ادامه بده تا بهت نشان بدهم که من رییس هستم! تاثیر این پیام، به چالش کشیدن، تحریک کردن، شرمنده کردن، سرزنش کردن، انگشت گذاشتن و تحقیر کردن است. در عوض پیامهای مثبت شوق همکاری ایجاد میکنند، نیاز کودک به تعلق داشتن را برآوده میسازند، بر احساس توانمندی و عزتنفس کودک تاکید کرده و اعتماد به نفس حل مسائل چالش برانگیز را به کودک ما میدهند.
اگر قرار نیست در مقابل خط خطی شدن تکالیفش توسط برادر کوچکترش او را کتک بزند پس باید چه کار کند؟ شاید بهتر است همگی مواظب وسایلمان باشیم و آنها را از دسترس عضو کوچک خانواده دور نگه داریم و حالا با هم میزان آسیب وارد شده به تکالیف را بررسی کرده و اوضاع را مرتب کنیم!
منابع:
تنظیم هیجانات کودکان و کنترل و تعادل برقرار کردن میان آنها در طیفی از تاخیر بیاندازه هیجان و نادیده گرفتن کامل آن تا اطاعت کامل از هیجان و احساسات قرار دارد. اما به راستی چگونه میتوانیم به فرزندانمان کمک کنیم که از هیجانات خود آگاه شوند و بتوانند آنها را کنترل کنند؟ چگونه میتوانیم تضمین کنیم که فرزندانمان میتوانند از پس تصمیمگیریهای دشوار زندگیشان بربیایند؟ با ما همراه باشید تا درباره هیجانات و راهکارهایی که والدین برای کمک به شناخت و کنترل هیجانات کودکان، از نوباوگی تا کودکی میتوانند به کار ببرند بیشتر بدانیم و در این باره از روانشناسی کودک و نوجوان بهره ببریم :
بنا به تعریف کتاب زمینه روانشناسی هیلگارد، هیجان وضعیت پیچیدهای است در پاسخ به تجربههای دارای بار احساسات. هیجانات ما 6 مولفه دارند:
ترکیبی از همهی این مولفه ها است که هیجان خاصی را در ما شکل میدهد. همچنین این مولفهها بر یکدیگر تاثیر میگذارند. مثلا به یاد آوردن یک خاطره خوشایند (شناخت و باور خاصی درمورد یک رویداد) باعث لبخند زدنمان میشود (تغییر جلوه چهره).
هیجانهای اصلی ما شامل شادی، غم، علاقه، نفرت، تعجب، ترس و خشم هستند. این هیجانها میان انسانها و سایر پریماتها مشترک هستند. این که هیجاناتمان در طول تاریخ چگونه و اصلا برای چه به وجود آمدهاند هنوز بر ما آشکار نیست. برخی محققان علت آن را زندگی اجتماعی انسانها ذکر میکنند.
هیجانهای خودآگاه مانند احساس گناه، شرم، خجالت، حسادت و غرور دسته دیگری از هیجانات هستند که سطح بالا طبقه بندی میشوند. اینها مختص انسانها هستند و زمانی شکل میگیرند که خودپنداره کودک شکل گرفته باشد؛ یعنی از خودش به عنوان یک فرد تصویری منسجم، مجزا و منحصر به فرد داشته باشد؛ این تصویر حدودا پس از 1.5 سالگی در کودک شکل میگیرد. این هیجانات در اثر صدمه خوردن یا تقویت خودپنداره کودک ایجاد میشوند. مثلا زمانی که کودکان کار نادرستی انجام میدهند که باعث آسیب به کسی یا چیزی میشود احساس گناه میکنند و سعی میکنند جبران کنند. هیجانات خودآگاه مانند هیجانات اصلی، خوادانگیخته نیستند و نیاز به آموزش بزرگسالان دارند تا مثلا کودک بفهمد چه زمانی باید احساس غرور یا شرم بکند.
در معرفی اجزای هیجان، به جلوههای هیجانی صورت اشاره کردیم. نوباوگان پیش از آن که بتوانند جلوههای هیجانیشان را با محیط هماهنگ کنند نیاز دارند بتوانند جلوههای هیجانی دیگران، علی الخصوص والدینشان را تعبیر کنند. مثلا زمانی که والدین به کودک نوباوه خود لبخند میزنند و با مهربانی با او صحبت میکنند، کودک به تدریج میفهمد وقتی لبخند میزند میتواند با دیگران ارتباط مثبتی برقرار کند و نیازهایش را از این طریق برطرف نماید. به بیان دیگر، کودک کمکم میفهمد که با لبخند زدن میتواند دیگران را ترغیب کند زمان بیشتری را در کنار او سپری کنند و این مساوی با احتمال بیشتر رسیدگی شدن به نیازهایش است. علاوه بر این، تعامل با دیگران ذهن کودک را تحریک میکند و او نه تنها به این تحریک احتیاج دارد بلکه از این تعامل لذت میبرد. این اتفاق تنها در بستر رابطهای دلسوزانه، ایمن و بامحبت رخ میدهد.
همانطور که میبینیم، شناخت و کنترل هیجانات از کنترل جلوههای هیجانی شروع میشود و در طی زمان، با رشد کودک، مهارتهای شناخت و کنترل هیجاناتش نیز پیشرفته تر و کارآمدتر میشوند. به این توانایی شناسایی، ارزیابی و اداره احساسات خود فرد در برخورد با دیگران و گروه ها هوش هیجانی میگوییم که در نتیجه تربیت کودکان به درستی شکل میگیرد. هوش هیجانی مشخص میکند تا چه اندازه به ابزار درک خود، دیگران، برقراری ارتباط و مقابله اثربخش با مشکلات زندگی مجهز هستیم. پس مشخص است که محیط کودک و تعامل با دیگران تا چه اندازه در پرورش هوش هیجانی افراد حائز اهمیت هستند.
در ابتدا که مغز نوباوه رشد چندانی نکرده است، توان کودک برای تحمل محرکهای محیطی و ورودیهای دنیای اطرافش اندک است و خیلی زود از توان میافتد. به همین منظور نیاز دارد هنگامی که خسته میشود، گریه میکند و از کنترل هیجاناتش بازمیماند توسط والدین در آغوش گرفته شود و آرام شود؛ مثلا به آرامی تکان داده شود. درواقع کودک چون بر هیجاناتش کنترلی ندارد نمیتواند خودش را آرام کند و احتیاج به کمک والدینش دارد. زمانی که نوباوه بزرگتر میشود و قشر مغزش رشد میکند راحتتر میتواند از پس کنترل هیجانات خود بر بیاید. همچنین به تدریج وقتی ابرازهای شدید هیجانهای منفی کودک مانند گریه کردن و جیغ کشیدن را بیشتر از سایر هیجاناتش منع میکنیم، ذره ذره میآموزد که باید این هیجانات را بیشتر کنترل کند.
پژوهشها نشان میدهند که بین عملکرد و نوع فرزندپروری خانواده با هوش هیجانی ارتباط وجود دارد. سبکهای فرزندپروری، اعتقاد و نظر والدین نسبت به چگونگی ارتباط با کودک است که والدین در رابطه با فرزندان خود اعمال میکنند و در شکلگیری شخصیت آینده کودک نقش به سزایی دارد. عملکرد خانواده در این زمینه بسیار مهم است و سلامت جسمانی، هیجانی و اجتماعی کودک را تحتتاثیر قرار میدهد. باورها، افکار و اسنادهای هیجانی والدین، هدایتگررفتارهای اجتماعی – هیجانی کودکان است و والدین نقش اثرگذاری در سلامت هیجانی، ابراز هیجانی و شکلدهی احساسات فرزندان دارند. داشتن دانش کافی درباره هیجانها، شیوه کنترل آنها و اعتقاد به ارزشمند بودن هیجانات منفی (مانند غم، خشم) متناسب با موقعیت و انتقال این دانش و باور به فرزندان، به آنها کمک میکند تا در موقعیتهای هیجانی پر استرس بتوانند هیجاناتشان را کنترل کنند.
این سبک، بهترین سبک فرزندپروری است که در آن بر فضای خانه دموکراسی حاکم است. در این سبک، درخواستهای معقولانهای از کودک داریم و در عین صمیمیت و محبت، بر پیروی کودک از این درخواستها تاکید میکنیم. مهم است بدانیم که کودک همواره حق اعتراض و اظهارنظر درباره تصمیمات گرفته شده را دارد. در فرزندپروری مقتدرانه باید سطح مناسبی از استقلال و حمایت دوسویه بین خودمان و کودکمان ایجاد کنیم و نسبت به آموزش فرزندان خود شکیبا باشیم. آموزهها و قوانین انضباطیمان با دلایل اجرای آن روشن و واضح هستند و اگر اشتباهی رخ دهد، علاوه بر این که جریمه و تنبیه در نظر گرفته شده با عمل مرتکب شده متناسب است به فرزندمان نیز درباره علت تنبیهش توضیح میدهیم و کودک گیج و سردرگم نمیشود. فرزندپروری مقتدرانه به علت قواعد آشکار و مشخص برای نحوه رفتار فرزندان، درکنار محبت و حمایت بالا، پیامدهای مثبتی مانند پیشرفت تحصیلی و اعتماد به نفس بالا و روابط بهتر با همسالان را در پی دارد.
اگر از کودکمان تقاضاها و توقعات بالایی داریم ولی خودمان به همان اندازه در دسترس کودک و پاسخگو به او نیستیم، سبک تربیتیمان مستبدانه است. این سبک فرزندپروری زمینهساز انواع مشکلات رفتاری در کودکان است. والدین با سبک فرزندپروری مستبدانه اغلب فرزندان خود را تحقیر میکنند و یا درمورد علت تنبیه به کار گرفته شده هیچ توضیحی نمیدهند. این باعث میشود که کودکان نتوانند پیامها و صحبتهای والدین و دیگران را پردازش کنند و همچنین در ترس دائم به سر میبرند. والدین در اینجا بر اطاعت بی چون و چرا و کورکورانه و احترام محض به بزرگترها تاکید دارند. در فرزندپروری مستبدانه، علاوه برا این که به نیازهای عاطفی فرزندانمان توجهی نمیشود، فرزندانمان را در آینده به اطاعتکنندگان محض تبدیل میکنیم و هرگز راهبردهای مقابلهای سازنده و توانایی حل مسئله را کسب نمیکنند.
در خانوادههای آسانگیر، نظم پایین و قوانین اندکی در خانه حکمفرما است. بر رفتارهای کودک کنترلی وجود ندارد، خانواده آشفته است و به نیازهای کودک بلافاصله و به صورت افراطی و بدون معطلی رسیدگی میشود. کودکان ناپخته میمانند، به علت عدم آموزش کافی نمیتوانند هیجانات و تکانههای خود را کنترل کنند و هیجانات سطح بالا در آنان رشدنایافته باقی میماند. این کودکان اغلب پرتوقع میشوند، از مقررات و خواستهها اطاعت نمیکنند، وابسته هستند و در برابر مشکلات استقامت نمیکنند. این سبک و سبک مقتدرانه منجر به بروز انواع رفتارهای پرخاشگری در کودکانمان میشوند.
در این سبک فرزندپروری، عموما والدین از مشکلاتی مانند افسردگی رنج میبرند و در زندگی خود استرس بالایی را تجربه میکنند. در این حالت کودکان این والدین به حال خود رها میشوند و غفلت و بیتوجهی به کودک، نوعی آزار و بدرفتاری با او محسوب میشود. غفلت و بیتوجهی ما به عنوان والدین، تاثیرت مخربی بر رشد روانی کودکان میگذارد و کودکان که احساس رهاشدگی و اضطراب را تجربه میکنند مجبورند بار وظایفی را به دوش بکشند که هنوز برای آن آماده نیستند. در این سبک، والدین علاوه بر توقعات و دستورات اندک، پذیرای فرزندان خود نیستند و به هیجانات و مشکلات آنها پاسخ نمیدهند.
والدینی که واکنشهای هیجانی غیرحمایتگرانه دارند، در صورت ابراز هیجانات، فرزند خود را تنبیه میکنند و یا نسبت یه هیجانات فرزندانشان بیاعتنا هستند. این والدین درک ضعیفی از هیجانات خود و فرزندانشان دارند و باور دارند که کودک نباید هیجانات منفی را تجربه کند زیرا این هیجانات آزاردهنده، منفی و بیفایدهاند. آنها باور دارند تجربه این هیجانات به معنای این است که اوضاع خوب و خوشایند نیست و باید هرچه زودتر اوضاع را تغییر دهند و از آن اجتناب کنند تا آرامش برقرار شود.
اما والدین حمایتگر و آموزشدهنده، فرزندان خود را تشویق به ابراز هیجاناتشان میکنند، درباره احساسات و هیجاناتشان با هم صحبت میکنند و اعمال و رفتارهایی که به دنبال هیجان خاصی بروز مییابند را هدایت میکنند. مثلا اگر کودک سرحال به نظر نمیرسد و در خودش فرو رفته است علتهای احتمالی را با هم بررسی میکنند (آیا با دوستانت در مهدکودک به مشکل برخورد کردهای؟)، درباره احساسی که نسبت به رویداد ناخوشایند در کودک ایجاد شده است صحبت میکنند(وقتی آن حرفها را به تو زد چه فکری کردی؟ چه احساسی داشتی؟)، بر آن هیجان نام میگذارند (تو بابت حرفهای دوستت غمگین هستی، صحبتهای او ناراحتکننده بود و تو ناراحت شدهای)، تعارضات را حل میکنند (حرفهای دوستت به این معنا نیست که تو را دوست ندارد) هیجان کودک را اصیل میدانند و با آنها همدلی میکنند (تو حق داری غمگین باشی، هرکسی دیگر هم که جای تو بود غمگین میشد)و برای رفع آن به دنبال راهحلهای ممکن میگردند (میتوانی اگر این رفتار تکرار شد به دوستت بگویی این برخورد درست نیست و تو را ناراحت میکند).
منابع:
یکی از مهمترین مزیت های داشتن مدرک (کارشناسی ارشد و یا دکترا) در رشته روانشناسی بالینی این است که فرد متخصص در انواع مختلف حوزه های روانشناسی و روان درمانی می تواند فعالیت کند.
به عنوان مثال ، با دکترای روانشناسی بالینی فرد می تواند استاد دانشگاه ، محقق و روانشناس شود و همچنین می تواند خدمات مشاوره ای را به گروه های خاص مثل: کودکان ، خانواده ها ، زوج ها، گروه های قومی و فرهنگی ، افراد مسن ، مبتلایان به بیماری های مزمن ، افراد مذهبی و غیره ارائه دهد.
به عنوان یک روانشناس بالینی فرد متخصص ممکن است بتواند انواع بیماری ها و اختلالات روانی را در فرد ارزیابی ، تشخیص و درمان کند و همچنین ممکن است بتواند توصیه های پیشگیریانه را به فرد ارائه دهد.
فرد متخصص در درجه اول در آژانس های خدمات اجتماعی ، مراکز خصوصی ، کلینیک ها ، بیمارستان ها ، مراکز درمانی مواد مخدر ، مدارس و یا آزمایشگاه های تحقیقاتی فعالیت خواهد کرد و همچنین ممکن است در مراکز توانبخشی و یا مراکز درمانی فیزیکی کار کند تا به کاهش درد در افراد کمک کرده و به کسانی که آسیب های نخاعی ، شرایط مغزی و یا بیماری های مزمن دارند ، کمک های عاطفی و مشاوره ارائه دهد.
وظیفه اصلی یک روانشناس بالینی کمک به بیماران است که به طور مؤثر با شرایط خود مقابله کنند. به طور مثال برخی از مواردی که ممکن است با آنها روبرو شوند عبارتند از:
اهداف اصلی روانشناسان بالینی این خواهد بود که به بیماران خود کمک کنند تا بر روی مشکلات خود کار کنند ، معالجه مورد نیاز خود را برای عملکرد بهتر به آن ها ارائه دهند و الگوها و رفتارهای منفی را در فرد تغییر دهند تا آن ها بتوانند سالم تر زندگی کنند.
پیشنهاد میکنم بعد از خواندن این مطالب برای اطلاع بیشتر به بخش پادکست روانشناسی انگارکه مراجعه کنید تا در مورد موضوعات مختلف در روانشناسی اشنایی بیشتری پیدا کنید
به عنوان یک روانشناس سلامت رفتاری ، فرد به طور معمول با مراجعه کننده خود در محیط های فردی و گروهی همکاری می کند تا به آنها در غلبه بر مشکلات رفتاری مانند اعتیاد کمک کند.
این بدان معناست که وظیفه متخصص فقط مشاوره با مراجعه کننده خود نیست، بلکه به آنها کمک می کند تا محرک ها را یاد بگیرند ، مهارت های مقابله را بیاموزند و به طور کلی به آنها کمک می کنند تا با روش های سالم تری زندگی کنند.
یکی از محبوب ترین زمینه های حوزه روانشناسی ، روانشناسی کودک است. با داشتن دکترای روانشناسی بالینی فرد می تواند به عنوان روانشناس کودک در مدارس ، مراکز درمانی سرپایی ، بیمارستان های روانی ، کلینیک ها و آزمایشگاه های تحقیقاتی فعالیت کند.وظایف اصلی متخصص در این حوزه شامل موارد زیر خواهد بود:
هدف متخصص در این حوزه تهیه برنامه های درمانی متناسب با مراجعه کننده خواهد بود که از انواع تکنیک های روانشناختی ، روش ها و استراتژی های مختلف تشکیل شده است.
با سابقه در حوزه روانشناسی بالینی ، فرد ممکن است به عنوان مدیر پرونده های بالینی فعالیت کند. در این موقعیت ، متخصص به احتمال زیاد مسئولیت مدیریت مشتریان با نیازهای بسیار متنوع را بر عهده خواهد گرفت. در درجه اول ، وظیفه متخصص حفظ تماس دوره ای با هر مشتری ، اتصال آنها با منابع لازم و کمک به آنها برای حل مشکلات خواهد بود.
اگر از روانشناسی و همچنین آموزش به دیگران لذت می برید ، حرفه ای به عنوان استاد دانشگاه در رشته روانشناسی بالینی می تواند برای شما مناسب باشد. به طور معمول ، اساتید روانشناسی چندین سال تجربه کار در این زمینه را ، چه در یک وضعیت بالینی و چه از نظر تحقیقی کسب خواهند کرد.
به عنوان یک مددکار بالینی اجتماعی ، وظایف متخصص ممکن است کمک به مراجعه کنندگان در دو زمینه اصلی باشد:
اغلب ، مددکاران اجتماعی بالینی در مراکز درمانی ، بیمارستان ها و مراکز اقامتی مشغول به کار هستند ، اگرچه فرد می تواند در کلینیک های خصوصی نیز کار کند.
یک روانشناس مشاوره ، می تواند با پرداختن به مشکلات رفتاری ، عاطفی و روحی که بر زندگی افراد تأثیر منفی گذاشته است ، با آن ها همکاری کند تا بهزیستی آن ها را بهبود بخشد.
فرد به عنوان یک روانشناس پزشکی با بیمارانی کار می کند که عملکرد فیزیولوژیکی آنها بر رفتار آنها تأثیر منفی دارد. یعنی متخصص مباحثی مانند پیشگیری از بیماری و انتخاب سبک زندگی سالم را در بستر یک راهکار روانشناسی بالینی مورد بررسی قرار می دهد.به عنوان مثال ، اگر بیمار از سردردهای مداوم و شدید شکایت دارد ، سعی می کند رفتارهایی را که احتمالاً باعث سردرد می شود ، بفهمد.
با داشتن مدرک لیسانس یا کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی ، فرد می تواند یک مددکار اجتماعی سلامت روان شود. وظایف اصلی فرد ارائه خدمات مشاوره و منابع (تحت نظارت روانشناس یا روانپزشک) به مراجعان و یا بیماران خواهد بود.برخی از وظایف دیگر فرد ممکن است شامل موارد زیر باشد:
همچنین ممکن است به افراد کمک کند تا از طریق مسائل اجتماعی ، شغلی ، خانوادگی ، روابط و یا مسائل شخصی ، مشکلات خود را حل کنند.
با داشتن مدرک دکترا در روانشناسی بالینی، فرد ممکن است بتواند وارد رشته روانشناسی عصبی شوید. این زمینه بر فرایندها و رفتارهای مغز متمرکز است.
وظایف اصلی فرد در این حوزه، تعیین میزان آسیب مغزی با ارزیابی عملکرد شناختی بیمار خواهد بود. متخصص برای مصاحبه ، مشاهده ، ارزیابی ، تشخیص و درمان بیماران با عملکرد فعالیت غیر طبیعی مغز و نقص شناختی از انواع ارزیابی های روانشناختی ، تجهیزات و تکنیک های مختلف استفاده خواهد کرد.
اگر فرد به عنوان رواندرمانگر مشغول کار شود ، معمولاً در یک کلینیک و به صورت یک به یک با مراجعه کنندگان خود ملاقات می کند تا به آنها در ایجاد تغییرات شخصی کمک کند که به آنها در غلبه بر مشکلات یا موانع موجود در زندگی، کمک خواهد کرد.
روان درمانی نوعی روانشناسی بالینی است که بر ارزش ایجاد یک رابطه اعتماد با مراجعه کننده و تکیه بر صحبت ، گوش دادن و ایجاد رابطه تأکید می کند، تا تغییرات مثبتی در فرد ایجاد شود.
فرد به عنوان یک روانشناس توانبخشی ، به اصول روانشناسی بالینی تکیه خواهد کرد تا به مراجعه کنندگان خود در شناسایی بیماری های روانی ، اختلالات رفتاری ، معلولیت و موارد دیگ که تأثیر منفی بر توانایی آنها در عملکرد عادی دارد، کمک کند.
همچنین فرد متخصص ممکن است در مراجعه کننده خود مهارت هایی ایجاد کند که به آنها کمک کند تا تأثیر ناتوانی خود را به حداقل برسانند یا تمریناتی را ارائه دهند که به آنها کمک می کند تا بر جنبه های مثبت زندگی خود تمرکز کنند تا به آنها در غلبه بر افسردگی کمک کند.
به عنوان یک روانشناس مدرسه ، فرد به طور معمول از اصول روانشناختی برای کمک به دانش آموزان در بهبود توانایی یادگیری ، بهبود رفتار آنها و پرداختن به نگرانی های مربوط به سلامت روان استفاده می کند.
علاوه بر این موارد ، فرد متخصص همچنین ممکن است مستقیماً با معلمان همکاری کند تا برنامه های درسی متناسب با سن دانش آموزان ایجاد شود که در یادگیری دانش آموزان موثر باشد و توانایی آنها را در پیشرفت دانش و مهارت های لازم برای موفقیت در مدرسه و زندگی تقویت کند.
با داشتن مدرک لیسانس روانشناسی بالینی ، فرد ممکن است بتواند به عنوان یک معلم آموزشی ویژه وارد حوزه آموزش شود. سوابق تحصیلی فرد ممکن است به او در ارائه خدمات به دانش آموزانی که دارای تأخیر در رشد روانی ، جسمی و عاطفی و ناتوانی در یادگیری هستند کمک کند.
همچنین ممکن است با دانش آموزانی که ناتوانی های خفیف دارند یا با دانش آموزانی که ناتوانی های متوسط تا شدید دارند ، همکاری کند. هدف اصلی فرد متخصص این خواهد بود که دانش آموزان ناتوان، بهترین آموزش های ممکن را دریافت کنند.
وظیفه اصلی فرد این است که برنامه های درسی کلاس را تغییر دهد تا اطمینان حاصل کند که دانش آموزان هر آنچه را که برای یادگیری لازم دارند ، یاد می گیرند تا بتوانند به بهترین حالت ممکن، عمل کنند.
اگر فرد مدرک کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی داشته باشد ، یکی دیگر از تخصص هایی که می تواند در آن فعالیت کند ، مشاوره در مورد سوء مصرف مواد است. در این حوزه فرد قادر خواهد بود به مراجعه کنندگانی که معتاد به الکل ، مواد مخدر ، قمار و یا مواد غذایی هستند ، مشاوره دهد.
فرد متخصص همچنین ممکن است برنامه هایی برای اطلاع رسانی در جامعه ایجاد کند و یا خطرات مربوط به سوء مصرف مواد را به مردم آموزش دهد.
“کودکان استثنایی” در رابطه با خصوصیات بدنی خود یا توانایی یادگیری به نسبت دیگر کودکان متفاوت هستند ، به حدی که برای بهره مندی کامل در مدرسه، نیاز به خدمات آموزشی تخصصی دارند. این اصطلاح بیشتر در جامعه آموزشی ویژه توسط متخصصان پزشکی و روانشناسی استفاده می شود و کودکانی را شامل می شود که عملکرد آنها نسبت به سایر کودکان متفاوت است و برای دستیابی به حداکثر پتانسیل این کودکان و همچنین کسانی که مشکل در یادگیری دارند، نیاز به غنی سازی برنامه درسی و آموزش های چالش برانگیز است. واژه “استثنایی” بیشتر برای افرادی که دارای معلولیت یا اختلالات حاد هستند نیز استفاده می شود. معلولیت یا اختلالات کودکان استثنایی در حوزه روانپزشکی و روانشناسی کودک تحت عنوان اختلالات عصبی در کتابچه راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی قرار می گیرد.
اما در حالت کلی کودکانی که ممکن است به دلیل شرایط خاص تولد یا محیط خود دچار مشکلات رشدی شوند ، “استثنایی” نامیده می شوند. گروه های کودکان استثنائی که باید به طور کلی مورد آموزش ویژه قرار بگیرند عبارتند از: تیزهوشان ، ناتوانی های چندگانه ، اختلالات پزشکی ، آسیب دیدگی های مغزی ، اختلال بینایی یا شنوایی ، اختلالات ارتباطی ، اوتیسم و اختلالات مرتبط با آن ، اختلالات عاطفی و رفتاری ، ناتوانی در یادگیری و عقب ماندگی ذهنی یا رشد اختلالات و موارد مشابه دیگر…
پنج دسته افراد شامل کودکان استثنایی ذهنی می شوند.
الف) دسته اول که ما آن ها را فرزندانی با استعداد ذاتی بالا یا کودکانی که دارای ذهن برتر هستند، می نامیم. کودکان با استعدادی ، که ضریب هوشی آن ها معمولاً در محدوده IQ، 130 تا 180 یا حتی بالاتر قرار می گیرد.
چنین کودکانی حدود 2 تا 7 درصد از میانگین جمعیت را تشکیل می دهند. این کودکان به ویژه در مقطع ابتدایی ، نسبت به سایر کودکان استثنائی، بیشتر مورد غفلت قرار می گیرند.
این کودکان یک چالش منحصر به فرد برای معلمان و مسئولان مدرسه هستند که باید برنامه واقع بینانه ای را برای تأمین نیازهای ویژه این دانش آموزان با استعداد برنامه ریزی کنند و در عین حال مطمئن باشند که جامعه از توانایی های غیرمعمول و ویژگی های رهبری که کودکان و جوانانی که از توانایی ذهنی بالایی برخوردار هستند ، بهره مند می شوند. در صورت هدایت صحیح ، این کودکان می توانند ارزیاب و مبتکر جامعه ، اقتصاددانان بزرگ ، صنعتگران ، مهندسان ، دولتمردان ، دانشمندان و زبان شناسان قهاری شوند. آنها به محتوا و اصطلاحات درسی ویژه ، روشهای ویژه تدریس ، نقش های ویژه رهبری در مدرسه و دانشگاه نیاز دارند.
ب) آهسته آموختگان آن دسته از کودکانی هستند که میزان هوش اندازه گیری شده آنها در محدوده ی IQ بین 80 تا 95 است. این کودکان مشکلاتی در فراگرفتن سریع آموزش ها دارند که باید توسط والدین و معلمان درک شوند. این کودکان به آموزش درمانی احتیاج دارند. ج) کودکان دارای معلولیت ذهنی، IQ بین 50 تا 75 دارند. اما این کودکان می توانند با آموزش درست با سواد و از لحاظ اجتماعی و اقتصادی خودکفا شوند. د) کودکان کم توان ذهنی، عموما IQ بین 35 تا 50 دارند. از آنجا که سن ذهنی آنها در بزرگسالی تقریباً بین 4 تا 8 سال است ، می توان انتظار داشت که این کودکان مهارت های اساسی در مراقبت از خود و اجتماعی شدن را کسب کنند، اما نمی توان انتظار داشت که آموزش های متفاوت را یاد بگیرند. این گروه از کودکان در تمام مراحل زندگی خود نیاز به حمایت های فردی و اجتماعی دارند و بسیاری از آنها قادر به انجام کارهای مفید در خانه یا در یک محیط مخصوص ، هستند.
ه) کودکانی که IQ کمتر از 30 دارند ، نمی توانند از هیچ نوع آموزشی بهره مند شوند. آنها به طور کامل نیازمند مراقبت هستند.
گروه کودکان معلول جسمی ،شامل تعداد زیادی از زیر گروه های مجزا هستند که هر یک از آنها نیاز به آموزش ویژه از طرف مربیان دارند. در اینجا ما به بررسی کودکانی با اختلال بینایی ، کودکانی با اختلال شنوایی ، کودکانی که دارای نقص گفتاری و کودکانی که دارای اختلالات ارتوپدی و عصبی هستند، می پردازیم.
کودکان که دارای اختلالات بینایی هستند ، می توانند به دو گروه عمده تقسیم شوند ، کم بینا و نابینا. الف) کودکان کم بینا گروهی از افراد هستند که سنجش بینایی بین 20/70 تا 20/200 دارند. ب) کودک نابینا افرادی هستند که بینایی کمتر از 20/200 دارند یا بینایی آن ها به میزان قابل توجهی محدود شده است. این کودکان استثنایی به برنامه های ویژه ، روش های ویژه تدریس ، تجهیزات ویژه و وسایل کمک آموزشی نیاز دارند. کودکان نابینایان باید از بریل به عنوان یک واسطه برای خواندن استفاده کنند. برخی از این کودکان ، بینایی محدودی دارند و ممکن است بتوانند حروف بزرگ را به آرامی بخوانند اما بینایی کافی برای خواندن موثر آنها ندارند.
کودکان دارای اختلال شنوایی از نظر فراگیری علم نسبت به سایر کودکان استثنایی با مشکل روبرو می شوند. زیرا علاوه بر تدریس موضوع ، معلم به کودکی که دارای معلولیت شنوایی است ، باید در زمینه های گفتاری ، خواندن ، زبان و آموزش شنوایی نیز آموزش هایی را ارائه دهد.
کودکانی که ناشنوا هستند ، باید مفاهیم و مهارتهای زبان در گفتار و خواندن را با استفاده از دستورالعمل ویژه یعنی خواندن لب انجام دهند. این که آیا کودکان کم شنوا نیاز به آموزش تخصصی در یک کلاس ویژه دارند یا نه ، بستگی به میزان ضعف شنوایی آن ها دارد و این در حالی است که اغلب ناتوانی های گفتاری با از دست دادن شنوایی،ارتباط نزدیکی دارد. لکنت زبان نوعی ناتوانی گفتاری و عملکردی است. شکاف و فلج مغزی باعث ناتوانی در گفتار این نوع از کودکان استثنایی می شود. کودکانی که مشکلات صحیح گفتاری دارند را می توان توسط معلم اصلاح کرد ، اما مشکلات جدی تر در صحبت کردن، نیاز به خدمات مستقیم یک گفتار درمان دارد.
انواع مختلف ناتوانی های گفتاری عبارتند از: نقص بیان ، لکنت زبان ، اختلالات صدا ، کیفیت پایین صحبت در طولانی مدت. اختلالات ارتباطی حدود 18 درصد خدمات آموزشی دریافت شده توسط کودکان استثنایی را تشکیل می دهد. این آموزش ها می تواند شامل زبان بیان ، درک زبان ، گفتار بدنی یا ارتباطات اجتماعی ، تفسیر و پاسخ مناسب به زبان کلامی و غیر کلامی در زمینه های مختلف اجتماعی باشد.
کودکان دارای اختلالات جسمی عصبی و غیر حسی نیز در این گروه قرار دارند. ناتوانی های این کودکان ممکن است ناشی از استئومیلیتر ، سل ، فلج مرکزی ، صرع و مواردی از قبیل شرایط بهداشتی مزمن مانند اختلالات قلبی ، آسم و دیابت باشد. این شرایط باعث می شود که کودکان در عملکردهای جسمی “فلج” شوند. بعضی از این کودکان ممکن است به علت ناهنجاری ها یا ناسازگاری استخوان ها ، مفاصل یا عضلات فلج شوند. همه این کودکان به مراقبت های ویژه و تکنیک های تخصصی آموزشی نیاز دارند.
کودکان دچار اختلال عاطفی شامل افرادی است که دارای مشکلات رفتاری هستند و کسانی که ناسازگار اجتماعی دارند.
دلایل اختلال عاطفی یا ناسازگاری اجتماعی ، مشکلات حاد خانوادگی ، ایجاد اختلال در رشد ، درگیری اقتصادی ، اجتماعی یا قومی یا مذهبی ، زندگی ناخوشایند در خانه و مدرسه ، درگیر شدن با انواع ناامنی های عاطفی ، ازدحام بیش از حد در خانه و مدارس ، نبود توجه فردی ، عدم وجود دستورالعمل فردی ، انضباط ابتدایی و روشهای انحطاط نفس در آموزش است. این کودکان نیاز به مراقبت و توجه ویژه دارند. آنها ممکن است با حضور نامنظم در کلاس خود ، نظم کلاس را مختل کنند ، ممکن است بر معلم فشار بیاورند و به دلیل درگیری ها و اضطراب های درونی خود قادر به یادگیری نباشند. چنین کودکانی نیاز به کمک متخصصان روانشناسی کودک و نوجوان و رویکردهای بهداشت و روان دارند. کودکان دارای این شرایط تنها 1 یا 2 درصد از جمعیت آموزش ویژه هستند. آنها علائم بیرونی (سوء رفتار و رفتارهای دفاعی) یا علائم داخلی (اضطراب و افسردگی) دارند و یا ممکن است هر دو مورد را با هم داشته باشند. سابقه خانوادگی در اختلالات روانی و اختلالات عصبی یا نقص عوامل مؤثر بیولوژیکی از علل اصلی این اختلال است. راهبردهای فرزندپروری ناسازگار ، موقعیتهای ایجاد شده در مدرسه و تأثیرپذیری از گروه همسالان ، از عوامل موثر محیطی غالب در این کودکان شمرده می شود.
کودک چند معلولیتی دارای یک مشکل استثنایی هستند که بسیار پیچیده است. این کودکان ممکن است به طور همزمان دچار عقب ماندگی ذهنی و همچنین معلول گفتاری باشند و همزمان از بیماری صرع رنج ببرند.یا ممکن است با عقب ماندگی ذهنی و صرع ، فلج مغزی داشته باشند. آنها ممکن است ناشنوا ، نابینا و معلول ذهنی باشند یا آنها ممکن است از نظر ذهنی ناقص ، معلول گفتاری باشند و در عین حال از اختلالات رفتاری رنج ببرند. تاکنون تحقیقات بسیار کمی در این زمینه انجام شده است و از این رو شانس توانبخشی این کودکان بسیار ناچیز است.
فضای مجازی این روزها مکانی است که اکثر ما بیشتر وقتمان را در آن می گذرانیم. به هرحال نه می توان گفت این پدیده مطلقا بد است و نه می توان گفت مطلقا خوب است . مطلقا بد نیست ، زیرا از این فضا می توان استفاده های بسیار خوبی برد و برخلاف گذشته که برای اطلاعات و فهمیدن باید تلاش زیادی می شد ، با توجه به این فضا به راحتی دردرسترس همگان قرار گرفته است . اما چگونگی استفاده از آن بسیار مهم است. زیرا همانطور که قبلا گفته ام کیفیت مطالبی که می خوانیم رابطه ی مستقیمی با کیفیت شخصیتمان دارد بنابراین اگر استفاده درستی نشود ، می توان گفت از این جهت مطلقا خوب نیست.
این مقاله جهت آشنایی شما با بخشی از استفاده درست از فضای مجازی است و به همین دلیل به معرفی چند کانال تلگرام و پیج اینستاگرام با موضوع روانشناسی می پردازیم.
شما اگر تجربه ای با هر کدام از این پیج ها داشته اید و یا آشنایی اولیه ای با آنها دارید میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه نظرتان را با مخاطبان به اشتراک بگذارید
کانال همین سایت است ، که مدیر سایت مطالب کاربردی روانشناسی را به زبان ساده قرار میدهد هدف این کانال ارائه نکات کلیدی در زمینه روانشناسی است فایل های صوتی ویدیو ها و.. به طور خودکار در این کانال قرار میگیرد تا علاقه مندان به این مطالب دسترسی داشته باشند.
کانال دکتر فرهنگ هلاکویی شامل متن ها و فایل های صوتی دکتر می باشد دکتر فرهنگ هلاکویی از روانشناسان محبوب معاصر است که به ارائه مشاوره روانشناسی و تفهیم مسائل روانشناسی میپردازد.
از کانال های تخصصی و خوب روانشناسی که مطالب مفید و علمی این علم را به شما ارائه میدهد. حمید خانی پور استاد دانشگاه و پژوهشگر معاصر ایرانی در زمینه روانشناسی است.
دکترای روانشناسی و مدرس راهکارهای موفقیت ، که کانالشان دارا ی فایل ها ی صوتی و متن های مفید است.
روانشناس بالینی . روانشناسی که خودشناسی و مطالب روانشناسی مهم را به زبانی گیرا مینویسد.
روانشناسی و فلسفه باهم همپوشی زیادی دارند و دراین کانال مطالب جالب و کارآمدی ارایه می شود.
این کانال سخنرانی های تد رادر زمینه های مختلف از جمله روانشناسی با ترجمه های فارسی ارایه می دهد . سخنرانی های تد مربوط به افراد با استعداد در هر زمینه میشود که به صورت یک ارائه از عملکرد خود به دلیل موفقیت خود و یا تحقیقی که انجام داده اند میپردازند. سخنرانی های تد سخنرانی هایی انگیزشی، علمی و .. است که نخبه ها و نوآوران به ارائه تجربیات خود میپردازند
بیشتر در زمینه مسایل روانشناسی ایست که فروید و پیروانش مطرح کرده اند. همان طور که میدانیم فروید از پیشگامان روانشناسی در حدود یک قرن پیش بود که مبنای تحلیل روانکاوی را بنیان نهاد.
روانشناس و مشاور که مطالب کاربردی روزمره را ارایه می دهند.
دکتر مانی منجمی ، روان-فلسفه-هنر را تلفیق کرده و مطالب گیرایی ارایه می دهد.
ترجمه و چکیده مقالات و کنفرانس های روانشناسی به زبان ساده که برای همگان بسیار مفید می باشد.
مطالبی را در زمینه روانشناسی مثبت نگر برای زندگی روزمره ارایه می دهد . روانشناسی مثبت نگر در اصل با روانشناس بزرگی به نام سلینگمن شکل گرفت که بیش از آنکه بر گذشته انسان تاکید داشته باشد بر اهداف اینده ما و اینکه چه میتوانیم بکنیم تا به شادکامی دست پیدا کنیم میپردازد. سلینگمن از روانشناسانی بود که بیش از ناخودآگاه بر خودآگاه انسان تاکید کرد و نقش اراده و هشیاری را در انسان به شدت خطیر دانست به عقیده او انسان تنها در حیطه آگاهی است که میتواند به اهداف خود برسد و تنها در حوزه هشیاری است که میتواند شادکامی واقعی و یا آنچه تجربه اوج خوانده میشود را تجربه کند.
این کانال هم مطالب روانشناسی را به زبانی ساده برای همگان ارایه می دهد.
این کانال محیطی برای خودشناسی فراهم میکند که تلفیقی با مطالب فلسفی است.
مطالبی در زمینه روانشناسی و مشاوره برای زندگی روزانه را مطرح می کند .
کانال دکتر علی نیک جو ، روانپزشکی که مطالب مفیدی را برای زندگی ارایه می دهد. نکات روانشناسی جالبی در این کانال ارائه میشود.
کانالی که مطالب در رابطه با روانکاوی دارد. یکی از مجلات خوب و ساده که رشد خوبی را داشته و مطالب مفید و تخصصی در زمینه روانکاوی ارائه میدهد این کانال است. مقالات مجله مشخصا در زمینه روانکاوی و حوزه ی تحلیلی فروید است که کمک بزرگی به شناخت انسان و مکتب درمانی کرده است. نکات جالبی در زمینه تداعی، عقده ادیپ، انتقال در روانکاوی و … در این کانال مطرح میشود.
مطالب متفاوتی درزمینه های مختلف از جمله روانشناسی دارد. ترجمان مشخصا یک کانال روانشناسی نیست اما میتوان نکات و مطالب آن را در حیطه روانشناسی دید چرا که علوم انسانی و مطالبی که در این کانال قرار داده میشود برای فهم انسان و روان او به شدت کارآمد است. همچنان باید خاطر نشان کنیم که اگر فلسفه ای وجود نداشت روانشناسی پدید نمی آمد.
روانشناس حوزه زنان که مسایل مربوط به روانشناسی زنان را به خوبی ارایه می دهد .
این پیج در زمینه فرهنگ رفتاری و خودشناسی می باشد که در آن استفاده زیاد و مفیدی از دکتر علی بابایی زاد (رواندرمانگر) شده است.
این پیج هم در زمینه روانشناسی کودک و تربیت کودک است و مطالب بسیار مفیدی را در این زمینه ارایه می دهد.
این پیج دکتر سهیل رضایی می باشد ، روانشناسی که مطالب مفیدی را در این زمینه ارایه می دهد
پیجی که مطالب متفاوت و جالبی در زمینه های مختلف از جمله روانشناسی دارد برای علاقه مندان مفید است.
این پیج متعلق به دانش آموخته انستیتو روانکاوی اتریش و عضو انجمن حلقه فروید می باشد که مطالب مفیدی در این تخصص ارایه می دهد .
روانشناس بالینی در حوزه کودک و خانواده که مطالبی را برای تربیت کودک و داشتن خانواده بهتر مطرح می کند
در آخر به امید اینکه استفاده مفیدی از این معرفی ها برده باشید و سهمی در حال خوبتان داشته باشد ، اگر کانال تلگرام یا پیجی در اینستاگرام می شناسید که در زمینه روانشناسی فعالیت می کند و مطالب مفید و معتبری ارایه می دهد با ما به اشتراک بگذارید تا مورد استفاده همه قرار بگیرد .
کتاب های خوب بیش از هر چیزی ارتباطات ما کمک بزرگی میکند اینکه چه کتاب هایی به دردمان میخورد شاید چیزی سلیقه ای باشد برای همین شما هم میتوانید با معرفی کتاب هایی که خواندید و لذت بردید در حوزه روانشناسی به تکمیل شده و بهتر شدن این لیست به ما کمک کنید
در اینجا کتاب هایی که را جانی به جان های شما اضافه خواهد کرد اورده ام تا خوراکی برای همه کتاب خوانان باشد در زیر هر کتاب توضیحی کوچک درباره موضوع آن میدهم تا کلیاتی از آن را در ذهن خود داشته باشید و در صورت تمایل شروع به خواندن آن بکنید.
دراین کتاب جذاب و گیرا نویسنده که خود استاد روانپزشکی دانشگاه استفورد میباشد ، دیدار خیالی را بین نیچه و یوزف برویر ایجاد میکند و به رواندرمانی نیچه میپردازد. این کتاب آمیزهای از واقعیت و تخیل است گویا نویسنده آنقدر باتفکر و آثار نیچه آشنابوده که به رواندرمانی او میپردازد و درخلال داستانی گیرا نحوه ی ارتباط مراجع_درمانگر و درکل روانکاوی را میآموزد.
اابته این کتاب شاید همه ماجرا نیست . این داستان علاوه براین علت عاشقی خیلی هارا برملا میسازد آنقدرکه شاید بعدازخواندنش به خودتان آمدید!
از اسپینوزا ( فیلسوف مشهورقرن ۱۷ و زمینهساز عصر روشنگری قرن۱۸) و زندگی او اطلاعات زیادی در دست نیست اما گویا این نویسنده چنان عمیق اورا شناخته و عقایدش را طوری برروی داستان میآورد که بعداز اتمام کتاب تصور میکنی تمامی کتابهای اسپینوزارا خوانده ای و برعقایدش تسلط کامل داری
بسیاری ازجمله خود یالوم براین اعتقاد هستند که اسپینوزا با نوشته هایش جهان را تغییر داد زیرا آثار گرانقدر او توسط یهودیان تکفیر و توسط مسیحیان سانسور شد.
دراین کتاب جذاب ردپایی از هیتلر هم میباشد ، داستانی جذاب از چگونگی شکل گیری هیتلر و حزب نازی!
میتوان گفت شاید اولین رمان گروهدرمانی جهان ؛ که بطور مسحورکننده ای درمورد دومرد که در جستجوی معنایی هستند . یکی از اهداف این نویسنده از نوشتن این داستان ارائه تصویری درست و دقیق از جلسات یک گروه درمانی معتبر. همچنین وی آرا و عقاید شوپنهاور رابه بهترین نحو در خلال داستانی جذاب و گیرا گنجانده است و درطی آن سعی دارد به مردی که گویا رونوشت شوپنهاور قدیم است بقبولاند که ارتباطهای انسانی ست که به زندگی معنا میبخشد.
این اولین کتابی بود که از یالوم خواندم و هیچگاه تصویر ها شخصیت اصلی داستان یعنی فلیپ را از خاطر نخواهم برد حتی تا آخرین روز زندگی هم..
این کتاب که نویسنده اش شاگرد روانشناسی چون اریک برن بود و همگام بااو از اعضای پایهگذار انجمن تحلیل رفتار متقابل میباشد و مترجم آن ازسال ۷۷ مشغول به حرفه رواندرمانی میباشد تحلیل جالبی رادرباره ی انتخابهایمان و چرایی آنها ارائه میکند و باعث میشود به یک تصمیم عاقلانه و درست برای جنبه های مهم زندگیمان برسیم.
همچنین این کتاب با قشنگی به معمای سرنوشت انسان میپردازد و آشکار میکند که پیش نویسها چگونه درگذشته تصمیم گرفته شده اند.
این کتاب مشهور یونگ به نقش فرهنگ و اساطیر هرملت درشکل گیری شخصیت افراد آن جامعه میپردازد.
اودرفصل فصل این کتاب به ناخودآگاه، اساطیر باستانی، فرایند فردیت انسان میپردازد و بینش عمیقی را نسبت به خودمان و اطرافیانمان ایجاد میکند.
عقیده یونگ به طور کلی بر این است که هر فردی به تنهایی مجموعه ای از همه آنچه گذشتگان او در پی آن بوده اند است. این حافظه ی تاریخی به شکل ناخودآگاه در تمام افراد وجود دارد به همین دلیل ما هر شخصیت و ویژگی ای که بخواهیم را درون خود داریم که در قالب مجموعه ای از محتویات ناخودآگاه به نام کهن الگو ها شکل گرفته اند.
خواندن این کتاب جذاب را به همه بخصوص دراین شرایط پیشنهاد میکنم
ویکتور فرانکل درکتر روانکاوی که جزو معدود کسانیست که از اردوگاه های کار احباری جان سالم بدر برد. او بخاطر تجربه شخصی و نزدیکی که داشته پیامی گیرا را به ما میدهد که میتواند زندگیمان را و دیدگاهمان را زیرورو کند.
او کسی بود که ازبیماران خود اول یک سوال میپرسید “چرا خودکشی نمیکنید؟” معتقدبود درزندگی هرآدمی یک معنایی نهفته است که باید آنرا بیابد.
این کتاب را صرفا برای علاقه مندان به مفاهیم روانشناسی معرفی میکنم زیرا گنجینه ای نسبتا کامل از نظریه ها و عقاید روانشناسان مختلف و معروف استکه خواندنش برای علاقه مندان لذتی سرشاراست. باید خاطر نشان کنم که این کتاب منبع کنکور کارشناسی ارشد و دکتری روانشناسی است ضمن انکه شما را با تقریبا تمام نظریه های شخصیت روانشناسی آشنا میکند اما باید بگویم که نثری روان و گیرا هم دارد.
این کتاب منبع درس دو واحدی روانشناسی شخصیت در دانشگاه بود که هیچگاه از خواندنش خسته نشدم امیدوارم اگر شروع به خواندنش کردید شما هم همان قدر که من لذت بردم لذت ببرید
این کتاب برای علاقه مندان به فهم بیشتر فروید بسیارمفید است و بحث های جالبی درمورو اصطلاح ناخودآگاه فروید درآن وجود دارد. همچنین این کتاب فرایند رواندرمانی را همچون هنر معرفی میکند و فهم آنرا برای ما آسانتر میکند.
این را هم باید اضافه کنم که شاید بیش از آنکه اولیت کتاب با فروید باشد با روانکاو پسافرویدی یعنی لکان است خود من این کتاب را وقتی چند کتاب اولیه از لکان خوانده بودم (مثل کتاب لکان شون هومر و با مفاهیم لکان آشنا شدم) خواندم پس اگر بدون زمینه شروع به خواندن این کتاب کردید و از مفاهیم و گستردگی اش خسته شدید علتش میتواند این باشد
این کتاب یک نمایشنامه جذاب است که بی شک اگر به روانشناسی علاقه داشته باشین و آنرا بخوانید عاشقش میشوید.
بکت دراین نمایشنامه انتظار و رنج انسان و بیحرکتی و سکون و شکوه از چنین وضعیتی را به تصویر میکشد.
شاید فلسفه و روانشناسی بیش از هر چیزی به رمان ها و نمایشنامه هایی از این دست مدیون باشند چرا که تصویر ها و جرقه ای در ذهن اندیشمندان ایجاد کردند و حتی بدون آنکه خود بدانند بهترین شارح مکاتب نانوشته زمان خود بودند.
در انتظار گودو پیش از آن که تنها یک نمایشنامه باشد نگاهی مدرن به دنیا بود که ردپایش در اندیشه هاییی چون وجودگرایی و واقعیت گرایی و معنادرمانی هست.
اگر با مباحث تحلیل رفتار متقابل آشنایید و یا علاقه مندید و میخواهید آشنا شوید خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد میکنم که با خواندن آن با عقاید اریک برن(بنیان گذار تحلیل رفتار متقابل) به طور مفصلی اشنا خواهید شد. این کتاب نگاهی عامیانه و البته ساده شده به روانشناسی و ارتباطات است.
دراین کتتب ک پرمخاطب ترین اثر فروید است به بهترین شکل تفکر روانکاوانه معرفی شده است. اینطور که بااستفاده از خاطرات شخصی خود و مثالهای عینی و قابل درک زیادی به برسی علت روانشناسانه فراموش کردن برخی نامها، کلمات یا استفاده نادرست از کلمات هنگام صحبت و …. پرداخته است. و بطور لذتبخشی به فهم بهتر و بیشتر خودتان کمک میکند.
اکثرا میدانیم که فروید معتقداست هیچ عملی بدون دلیل و علت نیست این نگاه فروید بعدا به جبرگرایی روانی معروف شد چیزی که نمیگذاشت فروید به سادگی از هر نکته ای در رفتارمان بگذرد.
وقتی این کتاب را خواندم دیگر هیچگاه نتوانستم به تپق هایی که گاهی اوقات میزنم، کلمه هایی که نوک زبانم هستند اما فراموششان کرده ام، بدون دلیل اسم کسی یا کتابی را از یاد برده ام بی تفاوت باشم.
قاعدتا خواندن کتابی که چشم آدم را به روی مشکلات شخصیتیاش بازکند اصلا کار راحتی نیست. بااین حال خواندن این کتاب را برای همه توصیه میکنم.
مطالب این کتاب باعث فهم علت واقعی خیلی از مشکلات ، ترسها، ناآرامی ها، تضادها ، ازخودبیگانگی ها و … را در وجود خود و اطرافیانمان و در رابطه باآنها بفهمیم که این قطعا در بهبود شخصبت خود و بهبود روابطمان بسیار موثر ک مفید است
برای خواندن این کتاب اگر بخواهم راستش را بگویم باید خیلی شهامت داشته باشید چرا که از آن پس مسئول تمام انتخاب هایتان هستید این در ابتدا کمی شهامت میخواهد اما گامی است به سوی سلامت روان پس خوش به حال آن هایی که این شهامت را دارند که بگویند مسئول تمام انتخاب هایشان خودشان هستند
نظریه واقعیت درمانی گلاسر در روانشناسی مدرن یکی از مهمترین نظریه هاست که پشتوانه ای قدرتمند دارد و این کتاب اصلی ترین و مهمترین کتاب این نظریه به حساب می آید پس خواندن آن را از دست ندهید.
محسن عبدالهیان دوره های زبان صورت و تشخیص زیر حالت های چهره را نزد روانپزشک معروف امریکایی یعنی پل اکمن گذرانده است. کتاب او در این زمینه از جمله کتاب های مستند و روانی است که به هوش هیجانی شما و فهمیدن هیجان های دیگران کمک بزرگی میکند.
باید بگویم محسن عبدالهیان از جمله انسان های باهوشی بود که در عمرم دیدم!..
اگر کتاب را خواندید و علاقه مند به فهمیدن بیشتر در این حوزه بودید میتوانید کلاس های او در همین زمینه را در موسسه کارنامه ثبت نام کنید
باید بگویم شیواترین و لذت بخش ترین مبحث روانشناسی مبحث آسیب شناسی روانی است این کتاب به بهترین شکل ممکن به تازه کار هایی که چیزی از اختلالات روانی نمیدانند مفاهیم را روشن خواهد کرد و با مثال هایی از زندگی معاصر ما به درک بهتر اختلالات کمک فراوانی خواهد کرد.
من با این کتاب زمانی که برای کنکور ارشد روانشناسی میخواندم آشنا شدم چرا که یکی از منابع آسیب شناسی روانی کنکور وزارت بهداشت همین کتاب است واقعیتش از بحث رقابت کنکور را کنار بگذاریم به شخصه لذتی بردم که حد نداشت.
اگر مسئله ای مد نظرتان است در باب این کتاب ها و یا کتاب خوبی خوانده اید که خیلی به شما کمک کرده است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه آن را با ما در میان بگذارید..
شاید الان که این متن را میخوانید بیست ساله باشید، روز تولدتان شمع سی سالگی را فوت کرده باشید و یا شاید یک مرد دنیادیده ی 50 ساله باشید فرقی نمیکند همه ما روزی یک کودک بودیم با گهواره ای سفید که کم کم راه رفتن را آموخت ارتباط را آموخت دید و تصاویر را ذخیره کرد. آرام آرام در آغوش کشیده شد، بزرگ شد و دیگران را در آغوش کشید. همه ما کودکی خود را به یاد می اوریم شما را نمیدانم اما برای من همه اش تصویر بود میگویم بود زیرا وقتی رواندرمانی را شروع کردم فهمیدم آن تصاویر بیشتر از هر چیزی احساس بوده اند. غمگینی، شادی ، ناامیدی و غرور و… .
وقتی خاطراتمان را به یاد می آوریم شاید بخندیم، شاید ناراحت شویم شاید ساکت شویم. فکر میکنیم تصاویر بیانگر همه چیز هستند اما همه چیز در این کلیدواژه ی کوتاه است: احساسات.
چیزی که بر منطقمان بر دیدمان و بر نگاه ما به دنیا تاثیر میگذارد. شاید برایتان جالب باشد که از کتابی بگویم که چند روز پیش میخواندم. نام این کتاب ناخودآگاه و نیمکره ی راست مغز بود. علاقه من به ارتباط ناخودآگاه در رابطه هایمان و به خصوص ترشح هورمون های دوپامین و نوراپینفرین در فرایند عاشقی مجابم کرده بود که وارد دنیای نوروسایکولوژی ناخودآگاه شوم و به شکل ناگهانی با این کتاب برخورد کنم چیزی که خیلی برایم جذاب بود تعریف کتاب از نیمکره های مغز بود نیمکره راست ما اساسا جایگاه احساسات است.
به همین دلیل زبانی نیست و نمیتوانیم با کلمات بیانش کنیم اما سمت چپ مغز که مربوط به تحلیل رویداد های زندگی است معمولا در نقش یک مترجم عمل میکند فرایند های احساسی را در غالب کلمات و تصاویر ترجمه میکند اما شاید جالب تر از آن خاطر نشان کردن این مسئله باشد که گاهی اوقات نیمره چپ در کارش اشتباه میکند زیرا فرایند احساسی را نمیتواند به درستی درک کند و اینجا دقیقا همان جایی است که ما در بیان احساساتمان و در فهمیدن خودمان دچار مشکل میشویم.
روانشناسی کودک خاطر نشان میکند که چیزی که ما امروزه از کودکی خود به یادگار داریم چه آنهایی را که خودآگاهانه به یاد داریم و چه آنهایی را که در اعماق ناخودآگاهمان است بخش غالبی از احساسات ما و شخصیت کودکی ما را تشکیل میدهند. پس از غرایز والدین یکی از مهمترین اشخاص در شکل گیری این احساسات هستند. قطعه به یقین هیچکدام از ما نمیتوانیم والدینمان را از این تصاویر جدا کنیم آنها یکی از حتمی ترین کسانی هستند که ما حتی پس از مرگشان آن ها را به وسیله فراخود به همراهمان داریم.
کودکی را تصور کنید که دو سال اول زندگی اش را پیش مادر و پدربزرگش گذارنده است. مادر و پدر او به سبب طلاق و یا مشغله شان در دوسال اول زندگی او نقش وافری نداشته اند. شاید باورتان نشود اما غالبا این افراد به سبب همانند سازی خود با پدر بزرگ و یا مادر بزرگشان بعد ها در ارتباط توجهشان تنها به کسانی جلب میشود که ده یا پانزده سال از آنها بزرگتر باشد به همین دلیل والدین نقش شگرفی در شخصیت کودک و بعد ها در بزرگسالی فرد دارند.
در نظریه دلبستگی بالبی سبک دلبستگی که ما با مادرمان و یا جانشین روانی او مثل پرستار و یا … برقرار میکنیم نقش شگرفی در سبک دلبستگی ما به زوجمان در بزرگسالی دارد.
کودکی را فرض کنید که وقتی مادر از او جدا میشود به شدت بی تابی میکند و گریه هایش امان بقیه را میبرد زمانی که مادر برمیگردد تا کودک را در آغوش بگیرد کودک به سمت مادر میدود اما وقتی در بغل او است او را با دست های کوچکش میزند.
کودکانی که این نوع سبک دلبستگی نا ایمن را دارند به گفته جان بالبی در بزرگسالی با زوج هایشان به شکل دو سو گرا رفتار میکنند یعنی در عین این که مدام در حال دعوا و مشاجره هستند اما نمیتوانند به رابطه هایشان پایان دهند و یا به ازدواج فکر کنند.
شاید فکر کنیم این تنها در سبک ارتباطی ما در بزرگسالی تاثیر گذار است اما واقعیت این است که والدین نقش شگرفی در باور ها و تفکراتمان دارند. برای این که راحتر مسئله را بفهمیم بگذارید از واژه ای معروف در رویکرد تحلیل رفتار متقابل رویکردی که اریک برن روانشناس کانادایی پایه گذار آن بود نام ببرم:پیش نویس هایمان.
پیشنویس ها الگو ها و مجموعه های فکری ما نسبت به خود و جهان اطرافمان هستند نوع بنیان فکری که ما خود و جهانمان را میبینیم. بنا بر گفته اریک برن غالب پیشنویس های ما در کودکی توسط درونی کردن مادر و پدر هایمان شکل میگیرند البته که نقش محیط و غرایز و ساختار ژنی ما تاثیر شگرفی در این زمینه دارند.
محتویات پیش نویس ها اگر بخواهم ساده بگویم مجموعه از جملات است جملاتی اسنادی و بازدارنده مثل: تو انسان خوبی نیستی. تو قدرتمند تر از دیگران هستی. به فکر بقیه نباش زیرا تو تنها باید برای بقا بجنگی. یقین دارم که همه ما در ذهنمان جملاتی این چنینی داریم.
این گفتگوی درونی در بسیاری از ویژگی های ما نقش اساسی دارد. در نوع رفتاری که میکنیم در نوع انتخاب هایی که میکنیم در نوع محدودیت هایی که برای خود میسازیم. کلیدی ترین نکته اینجاست که این جملات همان جملات یا برداشت هایی هستند که ما در کودکی از پدر و مادرمان به یاد داریم. ممکن است آنها دقیقا همین جملات را گفته باشند و یا با رفتاری که کرده اند ما به این نتایج رسیده باشیم.
پدری را فرض کنید که به سبب جنگ یا به سبب بدبیاری های زندگی اش نتوانسته درسش را ادامه دهد و به مطلوبش یعنی استادی دانشگاه در رشته جامعه شناسی برسد، حال ناخودآگاه وقتی پسرش کتابی میخرد یا وقتی تلویزیون جامعه شناسی را نشان میدهد به پسرش میگوید: اگر میتوانستم درسم را ادامه بدم الان زندگیم قطعا توی مرحله بهتر از این بود.
وقتی پسر بزرگ میشود طبیعی است که همه چیزش را معطوف درس کند. او بخش اعظم زندگی اش را به کار اختصاص میدهد که شبیه پدر ش نباشد و یا راه نرفته پدر را تکمیل کند زیرا در آن زمان به این نتیجه رسیده است که اگر درس نخوانی زندگی است تباه خواهد شد.
فروید در روانشناسی کودک از مرحله ای از رشد میگوید که کودک در نگه داشتن مدفوع خود و دفعش باید تصمیم بگیرد کودکان معمولا به سبب عدم تفکیکی که بین خودشان و دیگران قائل هستند مدفوعشان را به عنوان یک هدیه ای از از وجود خود در نظر میگیرند در اینجا نقش مادر و پدر و فهمیدن مسئله و موضوع کودک به شدت خطیر است تا جایی که نوع رفتار آنها تعیین کننده ای مسئله است که کودک در آینده انسان بخشنده ای شود و به فکر کمک به دیگران باشد یا انسانی خسیس باشد که همه چیز را پیش خودش نگه دارد و بر آن تسلط یابد شاید اموالش را همچون قلمروش ببیند که اگر بخشی از آن را به دیگری بدهد منجر به شکست و عدم اعتماد به نفسش شود.
شاید با خواندن موارد فوق و اهمیت رفتار درست با کودک فکر بچه دار شدن و بچه داری کردن از ذهنمان کوچ کند شاید نا امید شویم و فکر کنیم بچه دار شدن مسئله ای پیچیده است. راستش را بخواهید واقعیت هم همین است مردی که تصمیم میگیرد پدر شود بزرگترین تصمیم زندگی اش را گرفته زیرا مسئولیت سنگین در قبال کودکش بر عهده دارد. اما بیشتر از هر چیزی باید روانشناسی کودک را بشناسیم
این مقاله بخشی از کتاب الکترونیکی فرمانده پنهان ذهن است اگر میخواهید بر نقش کودکی هایمان در شخصیت امروزمان بخوانید میتوانید باکلیک بر روی عکس این ایبوک را از میثم صالحی به صورت رایگان دریافت کنید.
اگر بعد از خواندن این مقاله هنوز ابهامات زیادی در رابطه با موضوع خود دارید میتوانید در قسمت ارسال دیدگاه پایین صفحه سوال و یا مسئله خود را مطرح کنید تا نویسنده مقالات و یا میثم صالحی مدیر سایت پاسخگوی آن باشند..
در دنیای روانشناسی کودکی اساسا نقش وافری را در شخصیت فرزند ایفا میکند. بعد از فروید و ملانی کلاین و همچنین کارن هورنای در حوزه ی روانکاوی، روانشناسی کانادایی نظریه ای را بیان کرد که از فرضیات اولیه ما و همچنین محیطی که ما در کودکی درونی میکنیم سخن گفت. البته که این روانشناس معروف بخشی از نظریه اش مربوط به کودکی و روانشناسی کودک است اما مهم ترین بخشش مربوط به این دوران است این روانشناس کانادایی دکتر اریک برن نام دارد که بنیان گذار تحلیل رفتار متقابل است. دکتر بابایی زاد در ایران با شرکت در کنفرانس های تحلیل رفتار متقابل در خارج از کشور و ارائه این رویکرد به زیان ساده به ایرانی ها نقش وافری را در فهم این رویکرد در ایران داشته است.
به عقیده اریک برن والدین آگاهانه یا ناآگاهانه از بدو تولد به کودکانشان یاد میدهند چگونه رفتار،فکر، احساس و دریافت کنند در این دیدگاه نقش والدین به شدت مهم است؛ رهایی ازاین تاثیرات کار آسانی نیست در واقع این رهایی فقط زمانی ممکن میشود که فرد آنهارا به صورت مستقل آغازکند یعنی از آنها آگاهی و بینش داشته باشد و خودش تصمیم بگیرد کدام قسمت از آموزش والدینش را بپذیرد. این پیامهایی و آموزشهایی ک از والدین دریافت میشود ممکن است درجهت اجازه باشد یادر جهت بازدارندگی و مهار؛ بنابراین اگربخواهیم مهارهارا بررسی کنیم باید به مرحله کودکی برگردیم و ببینیم چه اتفاقی میافتد که مهاری بهوجود میآید. در ادامه بهرتوضیح چند مهار رایج میپردازیم.
وقتی میخواهیم از اجازه وجود داشتن حرف بزنیم یعنی اینکه من میتوانم ایمن و نامشروط زندگی کنم و خودرا به عنوان یک موجود قبول میکنم. این اجازه دربزرگسالی اینگونه است که میتوانیم از خودمان مراقبت کنیم بدون اینکه با خود آسیبی برسانیم.
یا اینکه فکر نمیکنیم اگر هستیم باری بردوش دیگرانیم و اضافی هستیم، نبودنمان بهتراست وحتی میل به نیستی را بزرگتر نمی کنیم و فکر نمی کینم که اصلا دنیا جایی نیست که بخواهیم در آن زندگی کنیم ویا ارزش زندگی کردن ندارد و ازاین قبیل فکرها…
کودک در بدو تولد در رابطه به دنیا میآید یعنی از همان ابتدا نیازمند است. نیازمند مادر یا جانشین روانی او به عبارتی کسی که ازاو مراقبت کند .
درروانشناسی کودکی در این دوران کودک باید بتواند به دنیا اعتماد کند و این اعتماد از برآوردهکردن یکنواخت، ممتد و مهربانانه و دلسوزانه نیازهای کودک توسط مادر بدست میآید. یعنی کودک اگر مراقبی داشته باشد که تمام نیازهای زیستی اورا به موقع، بدون نوسان و مهربانانه برطرف کند میتواند به دنیا اعتماد کند و ازنظرش دنیا جای امنیست برای زیستن.
در دوران اول زندگی نوزاد خودرا با مادر یکی می داند و مادر را موجودی جدا ازخود نمی بیند بنابراین حضورمادر، آغوش او و ارتباط بااو باید برای نوزاد قابل اطمینان باشد درنتیجه میتوان گفت ظرفیت کودک برای زندهماندن و زندگی کردن کاملا رابطه مستقیمی با ظرفیت مادر برای زندگی کردن و زندهنگهداشتن او دارد.
با بالارفتن سن دنیا برای کودک بسط پیدا میکند و ازمادر فراتر میرود که اگر رابطه امنی با مادر داشته باشد ادامه و بسط پیدا میکند . دراین بین نقش پدر و حمایت از مادر و فرزند هم بسیار ضروری است درایجاد اعتماد به دنیای کودک.
افرادی که دراین دنیا مراقبان بیدقتی داشته اند واعتماد به دنیا برایشان شکل نگرفته است آنهایی هستند ک مدام بدبیناند و فکرمیکنند همه دشمن و آسیب رسان هستند و…
چون بیاعتمادی به دنیا درآینده به بیاعتمادی در روابط میکشد و آنها مدام در تقلا برای محافظت ازخود هستند.
چنین افرادی که مهار وجود نداشته باش دارند میل به زندگی ندارند و دوست دارند زودتر تمام شود البته این مهار ممکن است خودش را اینگونه نشان دهد که فرد مدام نگران مرگ دیگران است و همش فکرمیکند دیگران دارند میمیرند و حتی درخیال پردازیهایش تصویرسازیشان هم میکند.
اما اجازه وجود داشتن این است که فرد باخیال راحت زندگی کند ،لحظههای زندگی برایش معنیبخش است واز دنیا لذت میبرد وحتی رنجها و سختیهاراهم میپذیرد و برایش معنی دارد اما کسی ک این مهار را دارد مدام رفتارهای خودتخریبگرایانه چون سیگار کشیدن، غمگینی مداوم، افسردگی و … دارند.
اجازه موفق بودن احساس رضایت داشتن ازموفقیت است همینطور باید بدانیم از زندگی چه میخواهیم، خیلیها چون نمیدانند چه میخواهند موفق نمیشوند.
مهار موفق نباش فرد را به این سو میبرد که یا کاری را که میخواهد نتواند انجام دهد یا انجام دهد و دراوج موفقیت ویرانش کند. حتی ممکن است فرد کار را انجام دهد و موفق هم شود ولی احساس رضایت نداشته باشد و مدام از آنچه انجام دادهاست دلسرد باشد.
اینکه ما اکنون خود را موفق می دانیم یا نمی دانیم بستگی دارد که درمقابل چشمان چگونه پدرو مادری بزرگ شدیم!! آیا هنگام اولین راه رفتنها تشویق شدیم؟ آیا هنگام اولین بستن بند کفش تشویق شدیم؟ تشویق به کودک این حس را می دهد که می تواند یاد بگیرد و موفق شود . اما پدرومادری که کودک هرکاری انجام دهد ازآن ایرادی بیرون میکشند، مدام به فرزندخود می گویند از فلانی یاد بگیرو… در فرزندان خود مهار موفق نباش شکل میدهند که فرد خودرا لایق موفقیت نمیداندو حتی اگر موفق باشد این مهار مانع رسیدن به آنچه میخواهد میشود. مثلا باعث میشود خود را درجایی قرار دهیم که استعدادش را نداریم که بگوییم و ثابت کنیم که نمیشود یعنی فرد را سوق میدهد به سمت انتخابهای نادرست تا خشممان را از نشدنها اعلام کنیم و خودمان را درجایگاه قربانی قرار دهیم .
وقتی اجازه مهم بودن داریم یعنی عزت نفسی سالم و بیآسیب داریم . میتواینم نوازشها را بپذیریم ؛ وقتی کسی برایش مهم نباشد هنگام موردتوجه قرار گرفتن میخواهد ازآن اجتناب کند ، فرارکند یا قبول نمی کند و حتی فکرمیکند به او دروغ می گویند اما اگر اجازه مهم بودن داشته باشیم به خودمان اجازه دیده شدن و مورد توجه واقع شدن را می دهیم.
فردی که درخودش مهار مهم نباش دارد در روانشناسی کودکی نوازشهای منفی چون تهدید، ارعاب،توهین، آسیب و انتقاد را دریافت کرده استو آنهارا به عنوان نوازش ثبت کرده است درنتیجه هنگام نوازشهای مثبت دچار اضطراب میشود و کاری میکند ک به خودش ثابات کند مهم نیستم . این افراد هم نمیدانند در زندگی چه میخواهند اما به خوبی میدانند اطرافیان چه میخواهند و برای آنها تلاش میکنند نه برای نیازهای خود . این فرد به دیگران اجازه نزدیکی نمیدهد و مدام این سوال را میکند که چه کسی مرا دوست دارد و چرا دوست دارد. اما کسی ک اجازه مهم بودن را دارد بادیگران راحت است و بدون غرور به خود اجازه میدهد که دیده شود و خودش را دوست بدارد.
اگر پدرومادری از کودک خود حمایت نکنند یعنی مدام اورا سرزنش کنند و یا مدام درپی آرزوهای ناکام خود باشند و به کودک حس ناخواسته بودن را بدهند و مدام نارضایتیشان را از بچهدارشدن ابراز کنند ، مدام از ضعفهای کودک خود درجمع صحبت کنند واورا مورد تمسخر قراردهند این مهار نیز شکل میگیرد
مهم نباش باعث میشود ماخودرا لایق مهم بودن ندانیم و درنتیجه از توجه، محبت ، نوازش، دیده شدن و تحقق خود کنارهگیری میکینم و در ارتباطات به سمت مهرطلبی ، تایید طلبی و یا کنارهگیری میرویم و همچنین نمیتوانیم خودمان را ابراز کنیم مثلا ممکن است بهتراز دیگران درجمع صحبت کنیم اما منتظر میمانیم دیگری به جای ما صحبت کند.
همچنین ممکن است این مهم نباش نتیجه معکوس بدهد یعنی فرد بخاطر احساس حقارت شدید از خودشیفتگی خیلی زیادی برخوردار شود و این عقیده را داشته باشد که همه بد هستند و من خوبم .
همچینین فردی که مهم نباش دارد درجمعهای خانوادگی همیشه گوشه ای مینشیند تا مهمانی زودتر تمام شود و یا در محیط کار جرئت نمیکند مسئولیت یا پروژه ای را بپذیرد .
اجازه نزدیک بودن به دیگران یعنی اینکه تاچه حد میتوانیم نزدیک شویم و قوانین ارتباطی چون کی؟ چطور؟ تاچه حدودی؟ میتواند به ما نزدیک شود را تعیین کنیم. در رابطه احساس امنیت داشته باشیم و توانایی ایجاد اعتماد را داشته باشیم
کسی که دچار مهار نزدیک نباش است درپایین ترین پلههای رشدی باقی میماند و اگر آنرا حل و فصل نکند تمام زندگیاش صرف یک کلمه است : ارتباط
و نمیتواند پلههایی چون عزت نفس، دانش، خودشکوفایی و… را بگذراند .
او نمیتواند رابطه سالمی داشته باشد ومدام دنبتل این است که کجا میتواند احساس امنیت کند . همچنین نمیتواند رابطه صمیمی ایجاد کند چون صمیمیت و نزدیکی برایش اضطرابزا است و مدام این پیام را به بقیه میرساند که به من نزدیک نشو و…
کسی که اجازه نزدیک شدن داشته باشد هم نزدیک شدن نامشروط را دارا است و هم درک رابطه مناسب را تجربه میکند. اما اویی که مهار دارد به طور مثال باکسی وارد رابطه میشود ک توانایی و استعداد خیانت را دارد.
وقتی اجازه نزدیکی داشته باشیم خودرا جزئی از جهان می بینیم و میتوانیم به دیگران نزدیک شویم ، محبت بگیریم و دوستی و مهررسانی را تجربه کنیم درغیر این صورت پشت به دنیا میایستیم تا ثابت کنیم دنیا جای بدیست و دیگران لیاقت نزدیک بودن را ندارند.
ما به چیزی نزدیک مشویم که امن است و به آن اعتماد میکنیم و امن بودن برمیگردد به قابلیت پیش بینی درنتیجه کسی که اجازه نزدیک بودن دارد شناختی که از پدرومادرش گرفته است قابل پیشبینی است.
کودک میتوانسته آنهارا پیشبینی کند و خانه محیطی امن بوده است . پدرومادری که رفتارهایشان تکانشی است یعنی یک روز خوب هستند یک روز بد، ناگهان عصبانی میشوند و داد میزنند و چنددقیقه بعد آرام میشوند و کودک نمیتواند رفتارهای آنهارا پیشبینی کند و نمیداند اگر به پدریامادر نزدیک شود نوازش میشود یا طرد و تنبیه ، بنابراین ترجیح میدهد نزدیک نشود و گوشه گیری کند و دور بماند تا امنیت داشته باشد این یکی از نکات مهم در روانشناسی کودک است.
همچنین والدینی که خشم خود را جابهجایی میکنند یعنی از یکی دیگر ناراحت و عصبانی هستند و سر کودک خالی میکنند و پدرومادرهایی ک شکاک اند و مدام سوءظن دارند به کودک میآموزند ک به دیگران نزدیک نشو چون با خطر تواَم است .
شناخت قابلیت پیشبینی میآورد و این قابلیت اعتماد میآورد و اعتماد دایره امن ایجاد میکند در دایرا امن به خودمان اجازه نزدیکی میدهیم . هرکدام ازاین حلقههد آسیبی ببیند ما در نزدیک شدن به دیگران دچار اختلال میشویم
کسانی که مهار نزدیک نباش دارند استعداد عجیبی درایجاد رابطه از راه دور دارند مثلا باکسی وارد رابطه میشوند که قصد دارد برای تحصیل به خارج برود و او نمیخواهد همراهش برود درنتیجه اضطراب نزدیکی را ندارد.
همچنین بعضی مواقع ممکن است افرادی ک این مهار را دارند برای اینکه در رابطه به طرف مقابل نزدیک نشوند با کس دیگری هم وارد رابطه میشوند و به نوعی خیانت میکنند این مهار مانع ایجاد خوشی در رابطه میشود.
البته این مهار میتواند نتیجه معکوس هم بدهد یعنی فرد خیلی سریع وارد رابطههای متعددی میشود و یا صمیمیت ایجاد میکند در واقع از انتهای رابطه، رابطه را شروع میکند مانند عشق در یک نگاه! و به شدت به او نزدیک میشوند و میچسبند .
در نتیجه انقدر نزدیکی در رابطه برایشان مهم است که نمیتوانند رابطه مناسبی داشته باشند و مرزهایی برای خود تعیین کنند .؛ این حجم از نزدیکی برای یک فرد نرمال اضطراب زا است زیرا مسئولیت زیادی ایجاد میکند و هم اینکه یک فرد نرمال درعین صمیمیت نیاز به زمان خالی و شخصی هم داردنه اینکه رابطه داشته باشیم و درآن به طور کامل فردیت را ازدست رفته بدانیم.
درآخر باید تاکید کنم بر اینکه آگاهی از اینها فقط باید در جهت تغییر باشد ، یعنی با فهمیدن و پیداکردنشان درخودمان یا اطرافیان باید بتوانیم کنترل آنهارا در دست بگیریم و نگذاریم مارا کنترل کنند و هم اینکه نباید با آگاهی از آنها به قربانی بودن اما به صورت فاخر و فهیم ادامه دهیم بلکه باید درجهت تغییر تلاش کنیم.
گر بعد از خواندن این مقاله هنوز ابهامات زیادی در رابطه با موضوع خود دارید میتوانید در قسمت ارسال دیدگاه پایین صفحه سوال و یا مسئله خود را مطرح کنید تا نویسنده مقالات و یا میثم صالحی مدیر سایت پاسخگوی آن باشند..
مسئله ی تربیت کودکان امروزه از مهمترین مسائل و دغدغه های خانواده هاست ،اکثر افرادی که صاحب فرزند هستند به دنبال راهکار های مناسب برای تربیت بهتر فرزندشان هستند ،باید بدانیم در اکثر موارد حتی والدینی که بر روی تربیت کودکان خود حساس هستند نیز به دلیل نااگاهی به آنها صدمه های جبران نشدنی می زنند در این مطلب قصد داریم به شما چند رفتار نامناسب و آسیب زننده و اثرات ناشی از آنها را که از حوزه روانشناسی کودک میدانیم آموزش دهیم:
دردو دل کردن با کودکان به آنها صدمات غیر قابل جبرانی میزند شما با درد و دل کردن با کودکتان از او امنیت عاطفی اش را می گیرید و در سن او باعث میشوید او خود را مسئول شکست های شما و مشکلات شما بداند و با این کار فرصت رشد متناسب با سن را از کودک خود سلب می کنید بهتر است بجای گفتن مشکلات خود به فرزندتان آنها را با مشاور و یا روانشناس درمیان بگذارید
اگر کودک شاهد واقعه ای بود یا قصد داشتید که درباره ی مسئله ای به او درسی دهید، میتوانید بدون دخالت دادن احساسات خود (احساسات منفی مثل ناراحتی و عذاب وجدان و…)مسائل را به صورت آموزشی و پند آموز به آنها بگویید :
برای مثال اگر تصادف کرده اید بجای گفتن اینکه:مردم چرا اینقدر بد رانندگی میکنن؟ متوجه نیستند ممکن است کسی را زیر بگیرند
به کودک بگویید :اگر کسی با سرعت بالا یا به صورت غیر قانونی رانندگی کند به بقیه آسیب میرساند پس حواستو جمع کن وقتی که رانندگی کردی درست رانندگی کنی،تا به کسی آسیبی نرسد
کودکان تا سن یازده سالگی به بعد معنی دزدی و دروغگویی و… را به خوبی متوجه نمیشنود پس بعد از انجام کار اشتباه آنها را متهم به گناهکاری و بچه ی بد بودن نکنید هرگز از جمله هایی با مضموم زیر استفاده نکنید:
تو بچه خوبی نیستی
تو بچه بدی هستی
خدا تورو دوست نداره
خدا دروغگوهارو دوست نداره
خدا میبرتت جهنم
دست و پا چلفتی
استفاده از این سری جملات باعث ایجاد حس گناهکاری در کودکان میشود و حس گناهکاری مانع ایجاد خلاقیت در کودک میشود به زبان ساده تر شما وقتی خودتان را فردی بی عرضه و گناهکار بدانید سطح انتظارتان پایین آمده و باعث ایجاد فرصت بیشتری برای اشتباه کردن میشوید و همچنین فکر گناهکار بودن به کودک این حس را منتقل میکند که غیر قابل دوست داشته شدن است ، اعتماد به نفس وعزت نفس کودک را تخریب میکند.
پس دفعه بعد هرگاه کودکتان اشتباهی مرتکب شد تمامی شخصیت کودک را زیر سوال نبرید وفقط از کار اشتباه او انتقاد کنید برای مثال:اگر کودکتان اسباب بازی دوستش را بی اجازه برداشت به جای گفتن اینکه تو بچه بدی هستی بگویید:اینکه وسیله ی کسی را بدون اجازه او برداری کار خیلی بدیه تو دوست داری اسباب بازیاتو کسی برداره مال خودش کنه؟
کار های روزانه کودکان مثل جمع کردن وسایل یا کمک به خانواده (درحد توان سنیشان)باعث قوی شدن حس احساس مسئولیت آنها در بزرگسالی میشود پس با قبول وظایف شخصی آنها،افرادی بی مسئولیت تربیت میشوند پس هرچقدر این مسئولیت ها جزئی بودند از انجام دادن انها به جای فرزندتان خودداری کنید
در روانشناسی کودک اگر کودکان اشتباه نکنند یاد نمیگیرند ،باید بدانید اشتباه کردن یکی از راه های آموزشی برای کودکان است پس بگذارید که کودکان اشتباه کنند و از اشتباهشان درس بگیرند.
به کودک خود آموزش دهید که از اشتباه کردن نترسد و اشتباهات را فرصتی برای یادگیری در نظر بگیرد؛ همیشه به او بگویید که هرکسی ممکن است اشتباه کند و از اشتباه کردن نهراسید چون اشتباه بخشی از یادگیری است
باید بدانید افراد سالم افرادی هستند که راحت با اشتباهشان کنار می آیند پس از اشتباه کودکانتان جلوگیری نکنید .
اگر ابهام و یا سوالی مد نظرتان است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه با ما در میان بگذارید
این روزها از کسانی که قصد بچه دار شدن دارند یا والدین عزیزی که کودکان خردسالی دارند می شنویم که نگران تربیت کودک خویش هستند . آنها اعتقاد دارند با توجه به متنوع و گسترده شدن دنیای امروز ، میزان کنترل آنها بر فرزنداشان کمتر از گذشته است و البته این نگرانی به جا و قابل درک است.
اما در این نوشته ی کوتاه به این موضوع پرداخته میشود که روانشناسی کودک و نوجوان چیست و چه کمکی میتواند به ما بکند؟ و در این بین اشاره هایی به اختلالات رایج کودکان نیز میشود.
روانشناسی کودک و نوجوان شاخه ای از روانشناسی است که به پژوهش ، پیشگیری ، سنجش ، تشخیص و درمان علائم و نشانه های روانشناختی کودک و نوجوان می پردازد . همانطور از که تعریف این شاخه مشخص است وظیفه ی روانشناسی بالینی کودک و نوجوان صرفا درمان نبوده و در پیشگیری نیز نقش به سزایی دارد .
اهمیت شناخت و کمک گرفتن از این شاخه زمانی بیشتر میشود که ما کودک خود را درک کنیم و بدانیم که کودک به دلیل کنترل و تسلط کمی که بر وقایع دارد مشکلات روانشناختی خود را متفاوت از بزرگسالان بروز می دهد. یعنی اغلب به صورت علائم و اشکالات بدنی مثل دل درد و حالت تهوع و… . کودکان نمی توانند به راحتی با محیط سازگار شوند پس وظیفه ماست که با افزایش آگاهی عوامل آزاردهنده را در کودکان پیدا کرده و به او کمک کنیم تا با شرایط موجود سازگار شود.
البته نکته ی قابل توجه این است که برخی علائم ویژگی خاص یه دوره ی تحولی و کاملا بهنجار است برای مثال بیقراری کودک زمانی که از والدین جدا میشود تا 3سالگی کاملا طبیعی می باشد و نباید آن را با اختلال اضطراب جدایی اشتباه گرفت.
یکی از رایج ترین اختلالات کودکی بیش فعالی است. کودکان بیش فعال نشانه های بی توجهی دارند که شامل :
1- به جزئیات توجه نداشته و بی دقتی های فراوانی دارند .
2- در حفظ توجه به تکالیف مشکل دارند
3- در هنگام صحبت کردن گویی به حرف های شما گوش نمی دهند
4- به آموزش هایی که میبینند عمل نمی کنند
5- تکالیفی که نیاز به حفظ تلاش دارد را دوست ندارند
6- وسایل ضروری برای انجام تکالیف را گم میکنند
7- به سرعت دچار حواس پرتی می شوند
8- در فعالیت های روزانه فراموش کار هستند.
1- دست ها و پاهای خود را بسیار تکان می دهند
2- در اکثر مواقع صندلی خود را ترک می کنند
3- در موقعیت های نامناسب میدوند و از دیوار بالا می روند
4- در اوقات فراغت و بازی کردن مشکلاتی دارند
5- مثل ماشین انرژی داشته و کار میکنند
6- اغلب پرحرف هستند
7- قبل از تمام شدن سوال دیگران شروع به پاسخ دادن میکنند
8- رعایت نوبت برای آنها دشوار است
9- اغلب صحبت دیگران را قطع میکنند.
البته این معیارها برای تشخیص توسط والدین کافی نیست و صرفا زنگ خطری است که در صورت عدم توجه کارکرد اجتماعی ، خانوادگی ، تحصیلی و … کودک را میتواند دچار اختلال کند.
برای درمان این اختلال درمان های دارویی وجود دارد و آنچه در کنار درمان های دارویی و رفتاردرمانی بسیار موثر است آموزش رفتاری والدین است . در این آموزش ها مهارتهایی مثل دادن تقویت مثبت ، طراحی قوانین خانه ، استفاده از روش تنبیهی مناسب و چگونگی تهیه کارت گزارش روزانه ی خانه – مدرسه مشارکتی با معلم کودک در مدرسه آموزش داده میشود.
یک مشکل رفتاری بسیار رایج در کودکان مشکلات غذا خوردن است . یعنی ممکن است کودک بسیار کند غذا بخورد یا از سر میز غذا چندین بار بلند شود یا از غذا اغلب ایراد بگیرد و همین مشکلات باعث می شود کودک فرصت یادگرفتن مهارتهای تعاملی را سر میز غذا از دست داده و این فرصت تبدیل شود به زمان جنگ و ستیز میان والدین و کودک .
1- پاداش دادن به خوب غذا خوردن و رفتار مناسب بر سر میز غذا یعنی اگر که کودک مثلا از چنگال استفاده کرد یا میز غذا را ترک نکرد به او بگویید خیلی خوشحالم که مثل آدم بزرگها غذا میخوری . همین تمرکز بر رفتار مناسب کودک باعث میشود کودک متوجه شود که رفتار بد وی جندان سودمند نیست .
2- محدود کردن وقت غذا . برای کودکانی که کند غذا میخورند میتوانید ساعت کوک کنید به مدت 20 الی 30 دقیقه و با او صحبت کنید که وقت وی با به صدا درآمدن ساعت به پایان میرسد و دیگر نمیتواند ادامه ی غذا را بخورد . اگر سر وقت غذای او به اتمام رسید حتما او را تشویق کنید.
3- اختیار دادن محدود به کودکان . پیش از تهیه غذا برای کودک طرح گزینه کنید و برایش توضیح دهید که میتواند از بین چند غذای پیشنهاد شده یکی را انتخاب کند.
اختلال دیگری که در کودکان دیده میشود اختلال بی اعتنایی مقابله ای است . این اختلال در خانواده هایی شایع تر است که مراقبت از کودک به دلیل جا به جایی و تعویض سرپرست مختل شده یا شیوه تربیتی خانواده خشن و متناقض است. حتی اختلال بیش فعالی در کودکان با اختلال بی اعتنایی مقابله ای رایج تر است . در این کودکان علائمی مثل از کوره در رفتن ، مشاجره با بزرگسالان ، سرپیچی مستمر از قواعد بزرگسالان ، به صورت عمدی موجب ناراحتی دیگران شدن ، سرزنش دیگران به دلیل بدرفتاری خود ، حساس و زودرنج بودن ، اغلب خشمگین و اوقات تلخ بودن ، کینه توز و انتقام جو بودن دیده میشود .
از آنجایی که این اختلال در بافت خانواده شکل می گیرد ، درمان نیز اغلب در بافت خانواده اتفاق می افتد .
عوامل زمینه ساز آن میتواند مشکلات دلبستگی ، والدین سهل انگار ، والدین قدرت طلب ، والدین مشاجره گر ، والدین با مشکلات روانشناختی و مصرف الکل و مواد مخدر و… باشد.
به طور کلی نگرانی افراد از تربیت کودکان خود و دچار شدن کودکان به این اختلالات در دنیای گسترده و متنوع امروز کاملا طبیعی است اما با اطمینان می توان این نوید را داد که با افزایش آگاهی و علی الخصوص ایجاد محیطی امن در خانواده از بسیاری مشکلات میتوان پیش گیری کرد و بسیاری از مشکلات موجود را کاهش داد .
در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه میتوانید سوالات خود را با ما در میان بگذارید تا میثم صالحی مدیر سایت و یا نویسنده ها به آن پاسخگو باشند..