اضطراب یک احساس طبیعی در مواجهه با فشارها و چالشهای زندگی است. ولی وقتی شدت و تداوم آن از حد معمول فراتر رود به اختلال اضطرابی تبدیل میشود که میتواند زندگی روزمره فرد را مختل کند باید به درمان اضطراب شدیدی همچون این بپردازیم. اختلالات اضطرابی از شایعترین مشکلات سلامت روان هستند؛ طبق گزارش سازمان بهداشت جهانی، این اختلالات نهمین عامل ناتوانی در جهان محسوب میشوند و هر سال حدود ۱۲٪ از افراد را درگیر میکنند.
خوشبختانه اضطراب و درمان آن امکانپذیر است و روشهای علمی متعددی برای کاهش و کنترل اضطراب وجود دارد. در این مقاله به این میپردازیم که درمان اضطراب چیست، چه رویکردهای دارویی و غیردارویی برای درمان اضطراب و استرس به کار میروند. و آخرین پژوهشهای علمی چه راهکارهای نوینی را ارائه کردهاند.
درمان اضطراب به مجموعه اقداماتی گفته میشود که با هدف کاهش علائم اضطراب، بهبود عملکرد فرد و بازگرداندن آرامش ذهنی انجام میگیرند. این اقدامات بسته به شدت اضطراب و نوع اختلال اضطرابی میتوانند شامل رواندرمانی، مصرف دارو یا تغییر در شیوه زندگی باشند.
بسیاری از موارد اضطراب خفیف (مانند دلشوره امتحان) اصولاً بیماری به شمار نمیآیند و بدون نیاز به پزشک یا دارو قابلکنترل هستند. به عنوان مثال استراحت، تنفس دیافراگمی یا عمیق یا صحبت با یک دوست معتمد میتواند اضطراب طبیعی را فروبنشاند. اما در مواردی که اضطراب شدید، مداوم یا بدون علت مشخص باشد – به گونهای که فرد را در فعالیتهای روزمره دچار مشکل کند – نیاز به درمان جدیتری وجود دارد. در چنین شرایطی مراجعه به متخصص روانشناسی یا روانپزشکی ضروری است تا برنامه درمانی مناسبی تدوین شود. هیچ رویکرد واحدی برای همه افراد مؤثر نیست و معمولاً درمان اختلالات اضطرابی به صورت فردمحور طراحی میشود؛ یعنی ممکن است ترکیبی از روشهای مختلف برای رسیدن به بهترین نتیجه به کار رود.
برای افرادی که تمایل دارند درمان اضطراب بدون دارو را تجربه کنند یا به دنبال تکمیل اثرات دارودرمانی هستند، روشهای غیردارویی متعددی با پشتوانه علمی وجود دارد. مهمترین رویکرد غیردارویی، رواندرمانی است. تحقیقات نشان میدهند که رواندرمانی – بهویژه درمان شناختی-رفتاری یا CBT – در درمان اختلالات اضطرابی بسیار موثر است و به عنوان درمان معیار (gold-standard) این اختلالات شناخته میشود.
در CBT به فرد آموزش داده میشود افکار منفی و الگوهای رفتاری که موجب اضطراب میشوند را شناسایی و اصلاح کند. نوعی از CBT به نام مواجههدرمانی نیز برای اضطراب کاربرد زیادی دارد؛ در این روش فرد بهتدریج و با کمک درمانگر در موقعیتهای ترسآور قرار میگیرد تا حساسیت زدایی صورت گیرد و ترس بیمار کاهش یابد.
علاوه بر CBT، رویکردهای رواندرمانی دیگری هم موثرند. از جمله درمان مبتنی بر ذهنآگاهی (مانند MBSR) که با آموزش تمرکز بر لحظه حال و مشاهده بدون قضاوت افکار، به کاهش اضطراب کمک میکند. تکنیکهای آرامسازی مانند مدیتیشن و تنفس عمیق نیز با فعالکردن سیستم عصبی پاراسمپاتیک، واکنش بدن به استرس را کاهش میدهند و احساس آرامش ایجاد میکنند. اگر علاقه مند به تمرین این روش با من هستید پادکست زیر را گوش دهید و با من تمرین کنید.
روشهای بیوفیدبک و نوروفیدبک هم در برخی پژوهشها برای اضطراب بررسی شدهاند. در این روشها فرد یاد میگیرد برخی عملکردهای بدنی (مثل ضربان قلب یا امواج مغزی) را کنترل کند که میتواند به مدیریت اضطراب بیانجامد.
از تغییرات سبک زندگی نیز نباید غافل شد. شواهد علمی حاکی از آن است که ورزش منظم میتواند نقش چشمگیری در کاهش اضطراب داشته باشد. یک متاآنالیز در سال 2024 نشان داد فعالیت بدنی منظم به طور معناداری علائم اضطراب را بهبود میبخشد. حتی پیادهروی سریع یا دویدن سبک به مدت ۳۰-۴۰ دقیقه در بیشتر روزهای هفته میتواند به تعدیل اضطراب کمک کند.
رژیم غذایی سالم عامل مهم دیگری است؛ برای مثال تحقیقات جدید نشان دادهاند پیروی از رژیم مدیترانهای با کاهش علائم اضطراب و استرس همراه است. این رژیم سرشار از سبزیجات، میوه، غلات کامل، حبوبات، ماهی و روغن زیتون است که به نظر میرسد بر سلامت مغز و تنظیم هورمونهای استرس تاثیر مثبتی دارند.
مصرف پروبیوتیکها (مکملها یا خوراکیهای حاوی باکتریهای مفید برای روده) نیز در مطالعات علمی اثرات امیدبخشی نشان داده است؛ یک فرابررسی (متاآنالیز) بیان کرده که مصرف پروبیوتیک به طور قابل توجهی اضطراب را در افراد دچار اضطراب کاهش میدهد. این یافته جالب توجه است، چرا که از ارتباط میان سلامت روده و مغز (محور روده-مغز) حکایت دارد.
در کنار این موارد، حمایت روانی-اجتماعی نیز اهمیت دارد. صحبت کردن با مشاور یا شرکت در جلسات گروهدرمانی میتواند با فراهم کردن حمایت عاطفی و تبادل تجربه با دیگران، به کاهش احساس تنهایی و اضطراب کمک کند. تکنیکهای سادهای مانند نوشتن احساسات روی کاغذ (ژورنالنویسی) یا انجام فعالیتهای آرامبخش (حمام آب گرم، گوش دادن به موسیقی آرام) نیز در کنترل استرس مفید هستند. به طور خلاصه، در درمان غیردارویی اضطراب ترکیبی از رواندرمانی تخصصی و تغییر در شیوه زندگی توصیه میشود تا ذهن و بدن هر دو برای مقابله مؤثر با اضطراب تقویت شوند.
در بسیاری از موارد متوسط تا شدید اختلالات اضطرابی، علاوه بر رواندرمانی از درمان دارویی نیز استفاده میشود. داروی درمان اضطراب به طور معمول شامل داروهای روانپزشکی یا قرص های اعصابی است. این داروها بر سیستمهای نوروترانسمیترهای مغز تاثیر میگذارند تا واکنشهای اضطرابی فروکش کنند. بر اساس دستورالعملهای بالینی معتبر، داروهای ضدافسردگی مهارکننده بازجذب سروتونین (SSRIs) و مهارکننده بازجذب سروتونین-نوراپینفرین (SNRIs) به عنوان خط اول درمان دارویی اختلالات اضطرابی مانند اختلال اضطراب فراگیر (GAD) و ااختلال پانیک توصیه میشوند.
هرچند این داروها عنوان “ضدافسردگی” دارند، ولی اثربخشی بالایی در کاهش اضطراب مزمن نشان دادهاند. برای مثال سرترالین، فلوکستین، سیتالوپرام و ونلافاکسین از جمله داروهایی هستند که به طور گسترده جهت کاهش اضطراب تجویز میشوند. این داروها با تعدیل تعادل شیمیایی مغز (بهویژه سروتونین و نوراپینفرین) طی چند هفته سطح اضطراب را پایین میآورند. مزیت اصلیشان عدم ایجاد وابستگی جسمی است؛ بنابراین برای مصرف طولانیمدت مناسباند. البته شروع اثر آنها تدریجی است و بیمار باید چند هفته صبر کند تا فواید کامل را احساس کند.
دستهای دیگر از داروها که به طور کوتاهمدت برای کاهش اضطراب حاد به کار میروند، بنزودیازپینها هستند. داروهایی مانند دیازپام (والیوم) و آلپرازولام (زاناکس) اثر آرامبخش فوری دارند و میتوانند در حملات شدید اضطراب یا وحشتزدگی مؤثر باشند. با این حال، بنزودیازپینها برای مصرف مداوم توصیه نمیشوند زیرا خطر وابستگی و عوارض جانبی مانند خوابآلودگی و اختلال تمرکز دارند. متخصصان معمولاً بنزودیازپین را فقط در مراحل اولیه درمان و آن هم به مدت محدود به کار میبرند تا بیمار را از بحران اضطراب شدید خارج کنند. سپس ادامه درمان عمدتاً با داروهای کمخطرتر (مثل همان SSRIs) دنبال میشود.
علاوه بر داروهای فوق، گزینههای دارویی دیگری نیز برای شرایط خاص اضطرابی وجود دارد. برای نمونه، بوسپیرون یک داروی ضداضطراب غیربنزودیازپینی است که مخصوصاً در اختلال اضطراب فراگیر تجویز میشود و مزیتش این است که وابستگی ایجاد نمیکند (هرچند شروع تاثیر آن چند هفته طول میکشد). بتابلاکرها (مانند پروپرانولول) گروه دیگری از داروها هستند که اضطراب را مستقیماً هدف قرار نمیدهند اما در کنترل علائم جسمانی اضطراب موثرند؛ پزشکان گاهی برای افرادی که دچار تپش قلب، لرزش یا تعریق شدید در موقعیتهای اضطرابزا (مثلاً سخنرانی در جمع) میشوند، بتابلاکر به صورت موردی قبل از موقعیت استرسزا تجویز میکنند تا واکنش فیزیکی بدن مهار شود.
نکته مهم در درمان دارویی اضطراب این است که مصرف دارو حتماً باید زیر نظر پزشک صورت گیرد. هر دارویی ممکن است عوارض جانبی داشته باشد یا با شرایط جسمی سایر بیمار تداخل کند؛ بنابراین خوددرمانی یا تغییر دوز دارو بدون مشورت متخصص میتواند خطرناک باشد. همچنین معمولاً بهترین نتایج زمانی حاصل میشود که دارودرمانی همراه با رواندرمانی باشد تا همزمان با کاهش علائم از طریق دارو، مهارتهای روانی لازم برای مقابله با اضطراب نیز در فرد تقویت شود.
علم روانپزشکی و روانشناسی در دهههای اخیر پیشرفتهای چشمگیری در زمینه درمان اضطراب داشتهاند. علاوه بر روشهای مرسوم فوق، پژوهشهای جدید به دنبال راهکارهای نوینی هستند که بهویژه برای موارد مقاوم به درمانهای معمول، موثر واقع شوند. در این بخش به چند نمونه از تازهترین یافتههای علمی درباره درمان اضطراب اشاره میکنیم:
واقعیت مجازی به عنوان ابزاری برای غوطهورسازی بیمار در محیطهای شبیهسازیشده، امکان مواجههدرمانی کنترلشده را فراهم کرده است. برای مثال، در درمان فوبیای ارتفاع یا اضطراب اجتماعی، فرد با استفاده از عینک VR در موقعیت ترسآور مجازی قرار میگیرد و میتواند به کمک راهنمایی درمانگر بر ترس خود غلبه کند. یک فرابررسی در سال 2024 نشان داد که مواجههدرمانی با واقعیت مجازی به طور معناداری علائم اضطراب اجتماعی را بهبود میبخشد. به طوری که اثربخشی آن قابل مقایسه با روشهای درمانی سنتی است؛ حتی ترکیب VR با CBT نتایج بهتری نیز نشان داده است. این فناوری در حال حاضر در برخی مراکز درمانی پیشرفته دنیا برای درمان اختلال استرس پس از سانحه(PTSD) و انواع فوبیا به کار گرفته میشود و انتظار میرود با در دسترستر شدن تجهیزات VR، کاربرد آن گستردهتر شود.
یکی از هیجانانگیزترین پیشرفتهای اخیر، استفاده از امواج صوتی (اولتراسوند) متمرکز با شدت پایین برای تعدیل فعالیت مغز است. پژوهشی که نتایج آن در سال 2025 در مجله Molecular Psychiatry منتشر شد، نشان داد تحریک عمقی بخش آمیگدال مغز به وسیله اولتراسوند توانست به شکل قابل توجهی علائم اضطراب، افسردگی و اختلال استرس پس از سانحه را در بیماران کاهش دهد.
آمیگدال بخشی از مغز است که در ایجاد احساس ترس و اضطراب نقش کلیدی دارد و در افراد مبتلا به اختلالات اضطرابی بیشفعال میشود. در این مطالعه ۳ هفته درمان روزانه با اولتراسوند متمرکز (هدایتشده توسط MRI) منجر به کاهش فعالیت آمیگدال و بهبود قابل ملاحظهای در خلقوخو و کاهش اضطراب بیماران شد. مزیت بزرگ این روش، غیرتهاجمی بودن آن است. برخلاف تحریک عمقی مغز به روشهای جراحی یا استفاده از الکتروشوک، اولتراسوند کمشدت بدون نیاز به جراحی مستقیماً نواحی عمقی مغز را هدف قرار میدهد. هرچند این روش هنوز در مراحل پژوهشی قرار دارد، اما نویدبخش گشایش افقهای تازهای در درمان اختلالات اضطرابی مقاوم به درمانهای رایج است.
رویکرد دیگری که در چند سال اخیر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته، استفاده کنترلشده از مواد روانگردان برای درمان اضطراب و اختلالات مرتبط است. به طور تاریخی موادی مانند LSD و سیلوسایبین (ماده موثره قارچهای توهمزا) به دلیل اثرات روانگردان خود شناخته میشدند، اما تحقیقات جدید نشان داده که در چارچوب رواندرمانی کمکی و با نظارت دقیق پزشکی، میتوانند تحولات مثبتی در بیماران ایجاد کنند.
برای مثال، در سال 2024 سازمان غذا و داروی آمریکا (FDA) به یک ترکیب حاوی LSD وضعیت «درمان پیشگام» (Breakthrough Therapy) اعطا کرد که روند تحقیقات بالینی روی آن را تسریع میکند. این تصمیم پس از آن بود که یک مطالعه پیشگام نشان داد تنها یک نوبت مصرف کنترلشده LSD در محیط درمانی، باعث کاهش چشمگیر و ماندگار اضطراب در مبتلایان به اختلال اضطراب فراگیر (GAD) شد. شرکتکنندگان در این مطالعه گزارش کردند که اضطرابشان بلافاصله پس از مصرف LSD کاهش یافته و این اثر برای هفتهها و حتی ماهها ادامه داشته است.
البته لازم به تاکید است که اینگونه درمانها هنوز در مرحله آزمایشی قرار دارند و مصرف خودسرانه یا تفننی چنین موادی میتواند خطرناک و غیرقانونی باشد. با این حال، نتایج اولیه تحقیقات، متخصصان را به امکان بهرهگیری درمانی از روانگردانها برای موارد شدید و مقاوم اضطراب امیدوار کرده است. در کنار LSD، موادی مانند کتامین (که به شکل تکدوز وریدی برای افسردگی مقاوم استفاده میشود) و MDMA (در درمان اختلال استرس پس از سانحه) نیز در دست مطالعهاند و احتمالاً در آینده به مجموعه گزینههای درمان اضطراب اضافه شوند.
این نمونهها تنها بخشی از جدیدترین تلاشهای علمی برای بهبود درمان اضطراب هستند. علاوه بر موارد فوق، میتوان به تحقیقاتی در زمینه تحریک مغناطیسی مغز (TMS)، نوردرمانی و حتی استفاده از اپلیکیشنهای موبایل و هوش مصنوعی برای پایش و کاهش اضطراب اشاره کرد. هرچند هنوز بسیاری از این روشهای نوین در مرحله تحقیقات بالینی قرار دارند، اما کلیت آنها نویدبخش این واقعیت است که درمان اختلالات اضطرابی در آینده شخصیسازیشدهتر، موثرتر و در دسترستر خواهد بود.
اصطلاح اختلالات اضطرابی طیف گستردهای از مشکلات روانپزشکی را شامل میشود. اگرچه همه این اختلالات در ویژگی اصلی یعنی اضطراب مفرط مشترکاند، اما ممکن است در نمود علائم و رویکرد درمانی تفاوتهایی داشته باشند. در ادامه به چند نمونه شایع از اختلالات اضطرابی و ملاحظات درمانی هر کدام اشاره میکنیم:
مشخصه آن نگرانی و دلشوره مزمن و مداوم درباره بسیاری از امور روزمره است. درمان انتخابی برای GAD معمولاً ترکیبی از رواندرمانی (بهویژه CBT) و دارو درمانی است. SSRIs یا SNRIs اغلب به عنوان داروی خط اول تجویز میشوند و به کاهش اضطراب پایدار کمک میکنند. آموزش تکنیکهای آرامسازی و مدیتیشن نیز بخشی از درمان غیردارویی GAD است.
با حملات ناگهانی وحشت (panic attacks) شناخته میشود که طی آن فرد دچار تپش قلب، تنگی نفس، تعریق، لرزش و ترس شدید از مرگ یا دیوانهشدن میگردد. درمان مؤثر برای پانیک، درمان شناختی-رفتاری شامل مواجهه با حسهای بدنی ترسآور (مانند سرگیجه عمدی برای کاهش ترس از سرگیجه) است تا تحمل فرد نسبت به نشانههای جسمی اضطراب افزایش یابد. در کنار رواندرمانی، داروهای ضدافسردگی (مثل SSRIs) جهت پیشگیری از حملات پانیک به کار میروند. بنزودیازپینها نیز ممکن است به صورت کوتاهمدت برای فروکش کردن حملات شدید استفاده شوند، اما همانطور که گفته شد راهحل درازمدت نیستند.
ترس شدید و نامعقول از یک شیء یا موقعیت خاص (مثل ترس از ارتفاع، پرواز، عنکبوت و غیره) است. بهترین درمان برای فوبیا مواجههدرمانی تدریجی است؛ یعنی فرد به طور سیستماتیک در معرض عامل ترس قرار میگیرد تا به مرور حساسیت او کاهش یابد. معمولاً فوبیاها با رواندرمانی به تنهایی درمان میشوند و نیاز به دارودرمانی مستمر ندارند. البته گاهی پزشک ممکن است قبل از مواجهههای دشوار (مثلاً پرواز برای فرد مبتلا به فوبیای پرواز) یک دوز داروی ضداضطراب تجویز کند تا تحمل فرد بیشتر شود، اما سنگبنای درمان همان مواجهه منظم و کنترلشده است.
شامل ترس شدید از موقعیتهای اجتماعی یا عملکرد در جمع است (مانند صحبت در جمع یا غذا خوردن در حضور دیگران) همراه با نگرانی از ارزیابی منفی توسط دیگران. درمان اصلی اضطراب اجتماعی رواندرمانی شناختی-رفتاری است که مهارتهای اجتماعی و الگوهای فکری فرد را بهبود میبخشد. گروهدرمانی نیز برای این بیماران مفید است زیرا فرصت تمرین در یک محیط حمایتگر را فراهم میکند. در مواردی که اضطراب شدید باشد، داروهایی نظیر SSRIs به کاهش اضطراب زمینهای کمک میکنند. همچنین همانطور که گفته شد، روشهای جدید مانند مواجهه با کمک واقعیت مجازی نیز برای بهبود اعتماد به نفس اجتماعی نتایج مثبتی نشان دادهاندpubmed.ncbi.nlm.nih.gov.
اگرچه در تقسیمبندیهای جدید، OCD در طبقه جداگانهای قرار گرفته است، اما بهدلیل همپوشانی با اضطراب در اینجا ذکر میشود. بیماران OCD دچار افکار مزاحم اضطرابآور (وسواسهای فکری) و رفتارهای تکراری برای کاهش اضطراب (اجبارهای عملی) هستند. موثرترین درمان OCD درمان شناختی-رفتاری همراه با مواجهه و جلوگیری از پاسخ (ERP) است که طی آن فرد میآموزد در برابر انجام عمل وسواسی مقاومت کند و به مرور اضطراب ناشی از وسواس کاهش مییابد. از نظر دارویی نیز SSRIs در دوزهای نسبتاً بالا خط اول درمان وسواس هستند. گاهی برای موارد مقاوم، ترکیب دارویی یا افزودن داروهای آنتیسایکوتیک کمککننده است.
(توجه: اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) و اختلال اضطراب جدایی و برخی اختلالات دیگر نیز در طیف اختلالات اضطرابی قرار میگیرند که هر یک رویکرد اختصاصی خود را دارند. برای مثال درمان استاندارد PTSD رواندرمانی مواجههای و پردازش خاطرات آسیبزا (مانند روش EMDR) بههمراه دارودرمانی است. در این مقاله به تفصیل به آنها نپرداختیم.)
نکته مهم این است که درمان اختلالات اضطرابی چه در قالب رواندرمانی و چه دارودرمانی، معمولاً یک فرآیند زمانبر اما نتیجهبخش است. بسیاری از بیماران با پایبندی به برنامه درمانی طی چند هفته تا چند ماه بهبود قابل توجهی را تجربه میکنند و میتوانند به زندگی پربارتری بازگردند. همچنین پس از فروکش کردن علائم، ادامه دادن درمان تا مدتی (مثلاً ۶ تا ۱۲ ماه در مورد داروهای ضداضطراب) توصیه میشود تا احتمال عود علائم کاهش یابد.
علاوه بر اقدامات بالینی ذکرشده، هر فرد میتواند با بهکارگیری برخی راهکارهای کاهش اضطراب در زندگی روزمره، از شدت اضطراب و استرس خود بکاهد. این راهکارها جنبه کمکدرمانی دارند و میتوانند به پیشگیری از تشدید اضطراب یا عود آن کمک کنند. در زیر به چند توصیه کاربردی در این زمینه اشاره میکنیم:
همانطور که ذکر شد، تنفس عمیق و آهسته یکی از سادهترین و در عین حال موثرترین روشها برای آرام کردن سیستم عصبی است. هنگامی که احساس اضطراب میکنید، چند دقیقه چشمها را ببندید و روی تنفس diaphragmatic تمرکز کنید: دم عمیق از بینی به طوری که شکمتان بالا بیاید، حبس نفس به مدت ۴-۳ ثانیه، سپس بازدم آرام از دهان. این کار پیام “آرام باش” را به مغز میفرستد و واکنش جنگ یا گریز را خاموش میکند. تکنیک معروف «تنفس ۴-۷-۸» (دم ۴ ثانیه، نگه داشتن ۷ ثانیه، بازدم ۸ ثانیه) نیز میتواند مفید باشد. بهعلاوه، انجام ریلاکسیشن عضلانی تدریجی (منقبض و شل کردن گروههای عضلانی مختلف بدن به ترتیب) به رهایی از تنش فیزیکی اضطراب کمک میکند.
گنجاندن ورزش در برنامه روزانه یکی از بهترین راههای کاهش استرس و اضطراب است. ورزش کردن باعث ترشح اندورفینها (مسکنهای طبیعی بدن) و کاهش هورمونهای استرسزا میشود. لازم نیست حتماً ورزش سنگین انجام دهید؛ حتی ۳۰ دقیقه پیادهروی تند، دوچرخهسواری سبک یا یوگا در بیشتر روزهای هفته تاثیر محسوسی بر خلقوخو و کاهش اضطراب دارد. تمرینات ذهن و بدن نظیر یوگا و تایچی نیز ترکیبی از فعالیت بدنی ملایم و مدیتیشن هستند که تأثیر دوگانهای در آرامسازی ذهن و بدن دارند.
برای درمان اضطراب و استرس در زندگی روزانه، مهم است که عوامل استرسزای خود را بشناسید و برای مدیریت آنها برنامه داشته باشید. تنظیم یک برنامه منظم خواب (۷-۸ ساعت خواب شبانه باکیفیت)، داشتن رژیم غذایی متعادل و پرهیز از مصرف زیاد کافئین و الکل میتواند آستانه تحمل استرس شما را بالا ببرد. تکنیکهای مدیریت زمان و اولویتبندی کارها نیز جلوی انباشته شدن استرس را میگیرد. فراموش نکنید زمانی را به فعالیتهای لذتبخش و آرامبخش مورد علاقهتان (تفریح، هنر، وقت گذراندن با دوستان یا خانواده) اختصاص دهید تا ذخایر روانی شما شارژ شود.
انزوا میتواند اضطراب را تشدید کند. در مقابل، صحبت کردن درباره نگرانیها با یک دوست مورد اعتماد، عضو خانواده یا درمانگر میتواند به کاهش بار روانی اضطراب کمک کند. اگر دچار اضطراب هستید از درخواست کمک نهراسید؛ حمایت گرفتن نشانه ضعف نیست بلکه اقدامی هوشمندانه برای بهبود حال خودتان است. برخی افراد از پیوستن به گروههای حمایتی (حضوری یا آنلاین) سود میبرند و متوجه میشوند افراد دیگری هم هستند که احساسات مشابهی را تجربه میکنند. این احساس درک شدن و تعلق، استرس را کمتر میکند.
اضطراب غالباً حاصل نگرانی از آینده و پیشبینیهای منفی است. تمرین ذهنآگاهی به شما میآموزد که توجه خود را به زمان حال معطوف کنید و افکار اضطرابی را صرفاً به عنوان “گذراندههای ذهنی” مشاهده کنید نه واقعیت حتمی. برای تمرین ذهنآگاهی میتوانید روزانه چند دقیقه در یک جای ساکت بنشینید و توجه خود را بر تنفس، حسهای بدنی یا صداهای اطراف متمرکز کنید. هر زمان فکر مزاحمی آمد، بدون درگیری ذهنی اجازه دهید بگذرد و دوباره تمرکزتان را به لحظه اکنون برگردانید. به مرور خواهید دید که افکار اضطرابآور قدرت کمتری بر شما خواهند داشت.
در مجموع، ترکیب درمانهای حرفهای (تحت نظر متخصص) با خودمراقبتی فعال در خانه، بهترین نتیجه را در مدیریت اضطراب دارد. به خاطر داشته باشید که کاهش اضطراب یک فرآیند تدریجی است و نیاز به صبوری و تداوم دارد. هر قدم کوچکی که در جهت مدیریت اضطراب و استرس برمیدارید در بلندمدت به بهبود چشمگیر سلامت روان شما منجر خواهد شد.
درمان اضطراب حوزهای گسترده است که از رواندرمانیهای موثر گرفته تا داروهای جدید و حتی تکنولوژیهای نوظهور را شامل میشود. پیام امیدبخش برای افرادی که با اضطراب دستوپنجه نرم میکنند این است که اضطراب در اکثر موارد کاملاً قابل درمان یا حداقل قابلکنترل است. اگر شما یا کسی از نزدیکانتان دچار اضطراب آزاردهنده شده، بدانید که تنها نیستید و روشهای ثابتشده علمی بسیاری برای کمک وجود دارد. ابتدا سطح و نوع اضطراب خود را بشناسید و در صورت لزوم از یک متخصص روانشناس یا روانپزشک راهنمایی بگیرید. درمان ممکن است شامل گفتگو درمانی، مصرف دارو یا تغییراتی در سبک زندگی – یا ترکیبی از همه اینها – باشد. مهم این است که در مسیر درمان ثابتقدم باشید و توصیههای تخصصی را دنبال کنید. همچنین از امتحان راهکارهای تکمیلی مانند ورزش، مدیتیشن و تکنیکهای آرامسازی غافل نشوید، چرا که میتوانند روند بهبودی شما را تسریع کنند.
در نهایت، پژوهشهای علمی همچنان در حال پیشرویاند و هر ساله روشهای نوینی برای مقابله با اضطراب معرفی میشود. بدین ترتیب چشمانداز آینده برای درمان اختلالات اضطرابی بسیار روشنتر از گذشته است. با مراجعه زودهنگام و دریافت کمک حرفهای، میتوان اضطراب را مهار کرد و کیفیت زندگی را بهبود بخشید. زندگی بدون اضطراب شدید قطعاً دستیافتنی است و شما شایسته تجربه آرامش و سلامت روان در زندگی خود هستید.
اگر بخواهیم به سوال اضطراب چیست پاسخ دهیم باید بگوییم اضطراب واکنش طبیعی و مشترک انسان به موقعیتها یا افکار استرسزا است. به عبارت دیگر، اضطراب احساسی از نگرانی یا دلهره درباره مسائل آینده یا ناآشناست که همه ما گاهی آن را تجربه میکنیم. این حالت میتواند در مواقعی مفید باشد؛ مثلاً قبل از امتحان یا مصاحبه شغلی ممکن است کمی مضطرب شویم تا با هشیاری بیشتری عمل کنیم. اما اگر اضطراب زیاد و طولانی باشد که انجام کارهای روزمره را مشکل کند، میتواند نشاندهنده یک اختلال روانشناختی باشد.
اضطراب انواع متفاوتی دارد و بستگی به علت و زمان بروز آن میتواند نامگذاریهای گوناگونی داشته باشد. به طور کلی میتوان اضطراب را به اضطراب طبیعی یا گذرا (مانند اضطراب کوتاهمدت قبل از یک رویداد مهم) و اضطراب شدید و مزمن که به آن اختلال اضطرابی گفته میشود، تقسیم کرد. مجموعهای از اختلالات اضطرابی شناخته شده وجود دارند که هر کدام واکنشهای ویژهای را شامل میشوند. به عنوان مثال، اختلال اضطراب فراگیر (GAD) وقتی است که فرد درباره مسائل مختلف زندگی بیش از حد نگران باشد و در کنترل این نگرانی درمانده شود. این نگرانیها گاهی حتی زمانی که دلیل خاصی برای نگرانی وجود ندارد هم ادامه دارند.
فوبیاها نیز دستهای از اضطراب شدید هستند که به ترسهای غیرمنطقی نسبت به اشیاء یا موقعیتهای خاص میپردازند (برای مثال اختلال هراس با حملات پانیک ناگهانی مرتبط است). هر یک از این اختلالات علائم و درمان مخصوص خود را دارند.
در اصطلاح روانشناسی، اضطراب معمولاً به عنوان احساسی توصیف میشود که با تنش ذهنی و افکار نگرانکننده همراه است و میتواند با تغییرات فیزیکی در بدن مانند افزایش ضربان قلب یا تعریق همراه باشد. وقتی که این احساس نگرانی و ترس شدید، مداوم و کنترلناپذیر شود و کارکرد روزانه فرد را مختل کند، در اصطلاح به آن اختلال اضطرابی میگویند. به بیان دیگر، اضطراب به حدی میرسد که توان مقابلهٔ طبیعی فرد را از بین میبرد و باعث بروز واکنشهای افراطی میشود. انجمن روانشناسی آمریکا نیز اضطراب را احساسی از تنش ذهنی و افکار نگرانکننده توصیف میکند که با علائم جسمی مانند افزایش ضربان قلب همراه است.
علائم اضطراب میتواند روانی یا رفتاری باشد. جنبههای روانی و احساسی اضطراب شامل افکار نگران و مداوم (مثلاً تفکر دائم درباره بدترین نتیجههای ممکن)، احساس بیقراری و ناامنی، عصبانیت بیدلیل یا حساسیت بیش از حد نسبت به موضوعات معمول است. فرد مضطرب به سختی آرامش مییابد و ممکن است در تمرکز روی کارهای روزمره مشکل داشته باشد. او غالباً در ذهنش یک سناریوی بدبینانه را مرور میکند و با کوچکترین تغییر احساس خطر میکند. از طرفی، افراد مضطرب ممکن است دائم احساس خستگی کنند، بیخواب شوند و حتی ممکن است مشکلات جدیتری مانند از دست دادن اشتها یا انرژی را تجربه کنند. کنترل این افکار و احساسات برای آنان دشوار است و اغلب باعث میشود زندگی روزمرهشان تحت تاثیر منفی قرار گیرد.
اضطراب مزمن میتواند تاثیرات گستردهای روی کیفیت زندگی داشته باشد. اضطراب مداوم و طولانیمدت باعث میشود فرد زندگی عادی خود را کنار بگذارد و دایم در حالت آمادهباش روانی باشد. این شرایط معمولاً تواناییهای فرد را کاهش میدهد؛ برای مثال افرادی که اضطراب شدید دارند، ممکن است در انجام وظایف شغلی یا تحصیلی دچار مشکل شوند، روابط اجتماعیشان آسیب ببیند و بهرهوریشان پایین بیاید. مطالعات نشان دادهاند زندگی با اضطراب مزمن فشار جسمی و روانی زیادی وارد میکند؛ بهطوریکه مشکلاتی مانند خستگی مزمن، درد عضلانی و کاهش عملکرد سیستم ایمنی بدن را در پی دارد. اگر اضطراب به موقع درمان نشود، این فشارها میتوانند منجر به بروز افسردگی، اختلال خواب مزمن و حتی مصرف مواد دخانی برای فرار از استرس شوند.
اضطراب علاوه بر اثرات ذهنی، علائم جسمی نیز دارد که به دلیل فعال شدن سیستم عصبی «جنگ یا گریز» در بدن رخ میدهند. هنگام اضطراب، مغز هورمونهای استرس مانند آدرنالین ترشح میکند و ضربان قلب و فشار خون افزایش مییابد تا بدن برای مقابله با تهدید آماده شود. در این حالت ممکن است تپش قلب، تعریق، لرزش دستها یا پاها و تنگی نفس احساس شود. همچنین اضطراب میتواند باعث سرگیجه یا سردرد شود، معدهدرد یا حالت تهوع ایجاد کند و اشتها را تغییر دهد. برای مثال، فرد مضطرب ممکن است بارها احساس کند باید به دستشویی برود یا هنگام اضطراب شدید، دچار اسهال یا حالت تهوع شود. این علائم جسمی میتوانند نشانهای باشند که مغز و بدن در حال پاسخ به استرس هستند و باید جدی گرفته شوند.
اضطراب مزمن به حالتی گفته میشود که اضطراب بیش از شش ماه ادامه داشته باشد یا به طور مداوم در زندگی فرد وجود داشته باشد. معمولاً اختلال اضطراب فراگیر یکی از نمونههای شناختهشده اضطراب مزمن است. وقتی اضطراب مزمن میشود، تاثیرات آن بر بدن و روان تشدید میشود. مطالعات نشان دادهاند اضطراب مزمن سیستم عصبی، قلبی و گوارشی را تحت فشار قرار میدهد و میتواند باعث مشکلات خواب مداوم، تنگی نفس و خستگی دائمی شود. زندگی با اضطراب مزمن همچنین میتواند باعث احساس مداوم خستگی، سردرد طولانیمدت، تنش ماهیچهای و ضعف سیستم ایمنی شود. در بلندمدت این فشارها میتوانند سلامت جسمی را ضعیف کنند و ریسک بیماریهای مزمن را افزایش دهند.
اضطراب مداوم نیز حالتی نزدیک به اضطراب مزمن را توصیف میکند. در این حالت، فرد به طور پیوسته احساس نگرانی میکند حتی وقتی شرایط عادی به نظر میآید. برای مثال ممکن است مدتی طولانی درباره موضوعی نگران باشد که هنوز اتفاق نیفتاده است یا در مورد شرایط معمولی نیز اضطراب داشته باشد. این اضطراب دائم باعث میشود فرد در افکار و احساساتش فرو برود و هر لحظه احساس خطر کند. در نتیجه علائم اضطراب (چه جسمی و چه روانی) شدت بیشتری مییابند و آرامش ذهنی فرد به کلی از بین میرود. اضطراب مداوم معمولاً شبیه اضطراب مزمن است و تا زمانی که عوامل استرسزای زمینهای حل نشوند، ادامه دارد.
اضطراب موقعیتی به اضطرابی اطلاق میشود که فقط در واکنش به یک موقعیت یا رویداد خاص ایجاد میشود. به عنوان مثال، ممکن است شخصی در مواجهه با امتحان مدرسه، سخنرانی در جمع یا پرواز دچار اضطراب شود؛ این اضطراب فقط محدود به همان موقعیت است و معمولاً پس از پایان موقعیت فروکش میکند. مقدار کمی اضطراب موقعیتی کاملاً طبیعی است و حتی مفید است، زیرا باعث میشود فرد با تمرکز بیشتر آماده مواجهه با موقعیت شود. اما اگر در چنین موقعیتهایی اضطراب بیش از حد باشد یا فرد از موقعیتهای مشابه به شدت فرار کند، آن را نشانگر یک مشکل اضطرابی جدی میدانند. به بیان دیگر، اگر واکنش اضطرابی بر عملکرد شخص غلبه کند و پس از پایان موقعیت تداوم داشته باشد، باید به اختلال اضطرابی شک کرد.
تاریخچه اضطراب نشان میدهد که نگرانی و اضطراب از دیرباز در ادبیات پزشکی و فلسفه وجود داشته است. حکیمان یونان و روم باستان اضطراب را از سایر احساسات منفی متمایز میکردند و به عنوان یک حالت روحی طبیعی به آن نگاه میکردند. در دورههای بعد نیز دانشمندان و پزشکان، از جمله رابرت برتون در قرن هفدهم، اضطراب را بررسی و توصیف کردند. در قرن هجدهم، متخصصان اولیه روانپزشکی علائمی شبیه حملات پانیک و اختلال اضطراب فراگیر را زیر عنوان «پانوفوبیاها» طبقهبندی کردند. با تدوین سیستمهای تشخیصی جدید در قرن بیستم (مثل DSM و ICD)، اضطراب به عنوان یک اختلال روانشناختی به رسمیت شناخته شد.
اگر اضطراب شدید یا مزمن باشد و به موقع درمان نشود، میتواند عوارض جدی به همراه داشته باشد. یکی از بارزترین عوارض روانی، افزایش ریسک افسردگی است؛ چرا که نگرانی مداوم و استرس فراوان میتواند روحیه فرد را به شدت پایین آورد. همچنین اضطراب مزمن با اختلالات خواب، مشکل در تمرکز و کاهش کیفیت عملکرد در تحصیل و کار همراه است. از بعد جسمی نیز اضطراب مزمن فشار خون را بالا میبرد و احتمال بروز مشکلات قلبی-عروقی را افزایش میدهد. علاوه بر این، افرادی که اضطرابشان را کنترل نمیکنند ممکن است برای فرار از این احساس دلهرهآور به مصرف مواد مخدر یا اعتیاد به الکل پناه ببرند که خود عوارض روانی و جسمی جدیدی به همراه دارد.
اضطراب در کودکان و نوجوانان بسیار شایع است. بر اساس آمار، حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد کودکان و نوجوانان ممکن است در طول زندگی خود یک اختلال اضطرابی را تجربه کنند و تقریباً یک سوم افراد ۱۳ تا ۱۸ سال اضطراب قابل توجه دارند. تفاوت اصلی این است که کودکان غالباً اضطراب خود را به صورت غیرکلامی نشان میدهند؛ برای مثال ممکن است گریه کنند یا از رفتن به مدرسه خودداری کنند، در حالی که نوجوانان ممکن است خجالتیتر، منزویتر یا عصبیتر شوند. آنها میتوانند گلایههای جسمی داشته باشند، مثل شکمدرد یا سردرد، و حتی ممکن است از رفتن به مدرسه امتناع کنند. توجه به این علائم و توضیحات کودک درباره ترسهایش برای والدین و معلمان بسیار مهم است تا در صورت لزوم کمک و حمایت فراهم شود.
اضطراب میتواند منشأ درونی یا بیرونی داشته باشد. اضطراب درونی از افکار و احساسات درونی فرد نشأت میگیرد؛ به این معنا که ذهن خودبهخود به سراغ نگرانیها و دلهرهها میرود، بدون اینکه رخداد مشخصی در محیط وجود داشته باشد.
اما اضطراب بیرونی ناشی از عوامل محیطی است؛ برای مثال حضور در جمعیت زیاد، صداهای بلند یا قرار گرفتن در موقعیتهای تهدیدآمیز میتواند واکنش اضطرابی ایجاد کند. در واقع، اضطراب درونی معمولا با افکار منفی و خاطرات استرسزا مرتبط است، در حالی که اضطراب بیرونی با واکنش به شرایط واقعی محیطی مانند موقعیتهای خطرناک مرتبط است.
اضطراب اجتماعی نوعی اختلال اضطرابی است که فرد در آن از موقعیتهای اجتماعی و تعامل با دیگران ترس شدید دارد. به عبارتی، شخص مضطرب اجتماعی از مورد قضاوت قرار گرفتن میترسد و به همین دلیل از معاشرت با غریبهها یا حتی دوستان خود اجتناب میکند. علائم آن شامل اجتناب از مهمانیها و مراسم، اضطراب زیاد قبل از صحبت کردن در جمع، و ترس از انتقاد یا خجالت کشیدن جلوی دیگران است. علاوه بر جنبه روانی، اضطراب اجتماعی میتواند با علائم فیزیکی مانند لرزش دستها، تعریق کف دستها و سرخ شدن صورت همراه باشد. این نوع اضطراب میتواند اعتماد به نفس فرد را کاهش دهد و کیفیت روابط اجتماعی او را تحت تأثیر قرار دهد.
وقتی اضطراب به اندازهای شدید و مداوم شود که زندگی روزمره فرد را مختل کند، از آن به عنوان «اختلال اضطراب» یاد میشود. به گفته کلینیک کلیولند، اختلالات اضطرابی مجموعهای از مشکلات روانی هستند که با ترس و نگرانی مفرط نسبت به موقعیتهای مختلف مشخص میشوند. به عبارتی دیگر، در اختلال اضطرابی واکنش فرد به موقعیتهای استرسزا از حالت طبیعی خارج میشود و او نمیتواند این واکنش را کنترل کند. در این حالت، تغییرات فیزیکی مانند افزایش ضربان قلب و تعریق رخ میدهد و فرد احساس ناتوانی در کنترل ترس خود دارد. این اختلالها معمولاً به کمک رواندرمانی (مانند رفتاردرمانی شناختی) و در صورت لزوم دارو های روانپزشکی کنترل میشوند.
کودکان نیز ممکن است اختلال اضطرابی را تجربه کنند که علائم خاص خود را دارد. به طور معمول، کودکان مضطرب درباره مسائل ساده مانند مدرسه، دوستان یا محیط جدید بیش از حد نگرانی نشان میدهند. آنها ممکن است این اضطراب را به صورت شکایتهای جسمی مانند سردرد، شکمدرد یا حالت تهوع نشان دهند، چون توانایی کلامی توضیح احساس خود را ندارند. همچنین کودکان مضطرب ممکن است زیاد گریه کنند یا بهخاطر ترس خود از مدرسه فرار کنند. اگر اضطراب در کودکی درمان نشود، میتواند منجر به مشکلات جدیتر تحصیلی و اجتماعی در آینده شود.
علل اضطراب را میتوان به سه دسته اصلی تقسیم کرد: وراثت و عوامل ژنتیکی، عوامل زیستی (مانند فعالیت مغز و تعادل مواد شیمیایی آن) و عوامل محیطی. تحقیقات نشان داده است که اگر اعضای خانوادهای سابقه اضطراب داشته باشند، احتمال ابتلای سایر اعضا بالاتر است. علاوه بر این، مواجهه با عوامل استرسزای شدید مانند حوادث آسیبزا، مشکلات خانوادگی یا فشارهای روانی مزمن میتواند احتمال بروز اضطراب را افزایش دهد. همچنین تغییرات شیمیایی مغز (مثلاً عدم تعادل انتقالدهندههای عصبی مانند سروتونین) نیز در احساس اضطراب نقش دارد. به طور کلی، ترکیبی از این عوامل در افراد مختلف منجر به بروز اضطراب میشود.
اضطراب شدید وضعیتی است که در آن شدت علائم اضطراب به حد بسیار بالا میرسد و عملکرد طبیعی فرد را فلج میکند. این حالت ممکن است به حملات پانیک منجر شود؛ در حمله پانیک فرد ناگهان احساس ترس غیرقابل کنترل، ضربان قلب بسیار بالا، تعریق و تنگی نفس را تجربه میکند. در اضطراب شدید، فرد حتی ممکن است درد قفسه سینه حس کند و تصور کند در حال مرگ است. علائم دیگر مثل سرگیجه، حالت تهوع و بیحسی اندام نیز شایعاند. اضطراب شدید عوارض جسمی جدی را به دنبال دارد و میتواند به سرعت کیفیت زندگی را خراب کند و حتی خطر رخداد بیماریهای جدی مانند حمله قلبی یا سکته را افزایش دهد.
اختلالات اضطرابی شامل چندین نوع بیماری روانی است که با ترس و نگرانی بیشازحد مشخص میشوند. برخی از رایجترین آنها عبارتند از: اختلال اضطراب فراگیر (نگرانی مکرر دربارهٔ مسائل مختلف)، اختلال هراس (حملات وحشتناک و ناگهانی)، اختلال اضطراب اجتماعی، اختلال وسواس فکری–عملی (OCD)، اختلال اضطراب جدایی در کودکان، اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) و انواع فوبیاها. هر یک از این اختلالات علائم و روشهای درمان خاص خود را دارد. پژوهشها نشان میدهد این اختلالات بسیار شایعاند؛ به طوری که فوبیاهای خاص حدود ۱۲ درصد و اضطراب اجتماعی حدود ۷ درصد و اضطراب فراگیر حدود ۳ درصد جمعیت را درگیر میکنند.
دوران کودکی و نوجوانی فاز مهمی برای شکلگیری اضطراب است. نوجوانان بیشتر درباره عملکرد تحصیلی، روابط اجتماعی و آینده خود نگران هستند و اضطراب اجتماعی یا نگرانی از شکست تحصیلی در بین آنها شایعتر است. تقریباً یک سوم نوجوانان (۱۳ تا ۱۸ سال) اضطراب قابل توجهی دارند که نیازمند توجه و حمایت است. علائم اضطراب در این گروه میتواند شامل کاهش تمرکز در مدرسه، بیخوابی، خستگی مداوم، افسردگی یا اجتناب از فعالیتهای قبلی باشد. توجه به این نشانهها و کمک گرفتن به موقع از مشاور یا روانشناس میتواند از پیشرفت مشکلات جلوگیری کند.
نشانههای اضطراب هنگامی که تکرار یا ماندگاری آنها باعث مداخله در زندگی روزمره شود، بارزتر میشوند. اگر نگرانی و ترس دائمی به حدی برسد که کار، تحصیل یا روابط فرد را مختل کند، این یک نشانه جدی اضطراب است. علاوه بر افکار نگرانکننده، فرد مضطرب ممکن است نشانههایی مثل بیقراری شدید، لرزش دست یا پا، و آشفتگی ذهنی داشته باشد که حتی در آرامترین شرایط هم فروکش نمیکنند. گاهی اوقات ممکن است خواب مختل شود و فرد به طور مداوم نگران موضوعاتی باشد که در واقع خطری فوری نیستند. این نشانهها هشدار میدهند که فرد ممکن است نیاز به کمک حرفهای داشته باشد.
استرس و اضطراب واکنشهای فیزیکی متعددی در بدن ایجاد میکنند که اغلب در قالب فعالسازی سیستم عصبی سمپاتیک بروز میکند. در شرایط استرس، مغز دستور ترشح هورمونهای «جنگ یا گریز» را میدهد و ضربان قلب و تنفس را افزایش میدهد تا خون بیشتری به ماهیچهها و مغز برسد. در نتیجه، در کوتاهمدت ممکن است نشانههایی مانند تپش قلب، تعریق و تنگی نفس دیده شود. اما اگر اضطراب مداوم باشد، فشار بر بدن افزایش مییابد و مشکلات جسمی متنوعی بروز میکنند. به عنوان مثال، استرس مزمن میتواند منجر به سردرد، دردهای عضلانی، مشکلات گوارشی و اختلال خواب (مثل بیخوابی مزمن) شود.
در زبان فارسی «اضطراب» و «دلهره» هر دو به احساس نگرانی و ترس اشاره دارند. کلمه «دلهره» معمولاً نوعی هراس ناگهانی یا دلهره عمقی است که فرد قبل از یک رویداد مهم یا تهدید جدی تجربه میکند. به طور کلی میتوان گفت دلهره همان احساس اضطراب مبهم و شدید در لحظه است، مانند زمانی که ناگهان با موقعیتی روبهرو میشویم که منجر به ترس میشود. اضطراب اما گاهی پایدارتر است و میتواند بدون وجود تهدید ملموس هم ادامه یابد؛ به همین دلیل اغلب اضطراب را «ترس مبهم و طولانیمدت» و دلهره را نوعی اضطراب فوری و شدید میدانند.
علل دلهره و اضطراب مانند یکدیگر است و معمولاً به ترکیبی از عوامل ژنتیکی، بیولوژیکی و محیطی برمیگردد. به عبارتی، برخی افراد ممکن است ذاتاً (ژنتیکی) حساسیت بیشتری نسبت به استرس داشته باشند؛ برای مثال اگر زمینه خانوادگی اختلالات اضطرابی وجود داشته باشد، احتمال بروز اضطراب در آنها افزایش مییابد. همچنین مواجهه با عوامل استرسزای شدید مانند حادثهی آسیبزا، مشکلات خانوادگی یا فشارهای روانی مزمن میتواند احتمال بروز اضطراب را افزایش دهد. علاوه بر اینها، تغییرات شیمیایی مغز (مثلاً عدم تعادل در انتقالدهندههای عصبی) نیز در بروز اضطراب نقش دارد.
استرس و اضطراب شدید اگر ادامهدار شوند، میتوانند عوارض جدی به همراه داشته باشند. از لحاظ جسمی، فشار مزمن عصبی میتواند باعث بالا رفتن فشار خون شود که زمینهساز بیماریهای قلبی مثل حمله قلبی و سکته مغزی است. همچنین استرس مستمر ممکن است خطر ابتلا به چاقی را با افزایش پرخوری عصبی افزایش دهد. از نظر روانی، اضطراب شدید و طولانیمدت میتواند منجر به افسردگی عمیق، احساس بیارزشی و حتی افکار خودکشی شود. علاوه بر این، افرادی که اضطراب مزمن دارند ممکن است برای فرار از آن به مصرف مواد الکلی یا مخدر پناه ببرند که خود عوارض جدیدی به همراه دارد.
داستان از آن جایی شروع می شود که یک روز، وقتی احساس کردم تودهای در سینهام وجود دارد، به پزشک مراجعه کرده و پس از آزمایشها متوجه شدم که به سرطان پستان مبتلا هستم . “حس میکردم کسی زندگیام را متوقف کرده و دکمه مکث را زده است. اما بهجای غرق شدن در وحشت، تصمیم گرفتم با این هیولا روبهرو شوم و داستانش را برای همه تعریف کنم”
این داستان زندگی روزنامهنگار بریتانیایی است که تصمیم گرفت با سرطان پستان به شیوهای متفاوت مبارزه کند داستان واقعی، تجربه یک زن مبتلا به سرطان پستان است که با چالشهای روانی و جسمی این بیماری روبهرو شده است. بسیاری از زنان پس از تشخیص سرطان پستان با مشکلات روانی شدیدی همچون ترس از مرگ، اضطراب و تغییرات در تصویر بدن مواجه میشوند. این مسائل روانشناختی میتوانند تأثیر زیادی بر روند درمان داشته و کیفیت زندگی بیماران را کاهش دهند. سرطان پستان یکی از چالشهای بزرگ زندگی است که نه تنها بر جسم فرد تأثیر میگذارد، بلکه سلامت روان افراد را نیز تحت تأثیر قرار میدهد به همین دلیل در این مقاله به بررسی سلامت روان در سرطان پستان و تاثیرات روانشناختی آن میپردازیم.
سرطان پستان تنها یک بیماری جسمی نیست؛ این بیماری میتواند به شدت سلامت روان بیمار را تحت تأثیر قرار دهد. زنان مبتلا به سرطان پستان معمولاً با احساسات متناقضی روبهرو میشوند که بر اساس تحقیقات علمی میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
1. انکار و شوک
اولین واکنشی که بسیاری از بیماران پس از تشخیص سرطان پستان نشان می دهند، انکار و شوک است. برخی از بیماران در ابتدا نمیتوانند واقعیت بیماری خود را بپذیرند و ممکن است درمان را نادیده بگیرند یا آن را به تأخیر بیندازند.
2. ترس و اضطراب
ترس از مرگ یا بدتر شدن وضعیت، نگرانی درباره تغییرات جسمانی مانند از دست دادن مو یا انجام جراحی (ماستکتومی) و همچنین اضطراب درباره پیامدهای اجتماعی و مالی این بیماری، از جمله مشکلات رایج در بیماران مبتلا به سرطان پستان است. این اضطراب میتواند بر کیفیت زندگی، خواب و حتی تصمیمات درمانی بیمار تأثیر منفی بگذارد.
افسردگی یکی دیگر از چالشهای روانی رایج در میان بیماران مبتلا به سرطان پستان است. بسیاری از بیماران احساس غمگینی، بیارزشی یا یأس میکنند که این احساسات میتواند انگیزه آنها برای ادامه درمان را کاهش دهد و در برخی موارد به انزوای اجتماعی منجر شود.
4. اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)
بعضی از بیماران که تحت درمانهای سخت مانند شیمیدرمانی یا جراحیهای سنگین قرار میگیرند، ممکن است به اختلال استرس پس از سانحه دچار شوند. این اختلال میتواند با یادآوری مداوم لحظات سخت درمان، کابوسهای شبانه و احساس اجتناب از موضوع بیماری همراه باشد.
سازگاری روانشناختی با بیماری و شیوه مقابله با آن میتواند تأثیر زیادی بر موفقیت درمان و کیفیت زندگی بیماران داشته باشد. زنانی که از نظر روانی سازگارتر هستند، احتمال بیشتری دارند که درمانهای خود را با دقت و پیوستگی بیشتری دنبال کنند. در نتیجه، این سازگاری میتواند به بهبود نتایج درمان و کاهش خطر عود بیماری کمک کند.
مطالعات مختلف، از جمله تحقیقاتی که در Supportive Care in Cancer (2018) منتشر شده، نشان میدهد زنانی که حمایت روانشناختی دریافت کردهاند، 85٪ بیشتر از دیگران به شیمیدرمانی پایبند بودهاند.
برای کمک به بیماران در مواجهه با سرطان پستان، استفاده از روشهای مختلف روانشناختی میتواند تأثیر زیادی در بهبود سلامت روان آنها داشته باشد. در اینجا به برخی از این روشها اشاره میکنیم:
یکی از مؤثرترین روشها برای مقابله با افکار منفی و الگوهای تفکری نادرست، استفاده از مداخلات شناختی-رفتاری است. این روش میتواند به بیماران کمک کند تا بهطور مثبتتری به وضعیت خود نگاه کنند و اضطراب و نشخوار فکری را کاهش دهند.
آموزش مهارتهای مقابلهای مؤثر مانند جستجوی حمایت اجتماعی یا پذیرش فعالانه میتواند به بیماران کمک کند تا با چالشها و اضطرابهای ناشی از بیماری بهتر مقابله کنند. استفاده از راهبردهای مقابلهای ناکارآمد ممکن است منجر به کاهش کیفیت زندگی شود.
حمایت اجتماعی از طریق خانواده، دوستان و گروههای حمایتی آنلاین میتواند تأثیر زیادی بر سلامت روان بیمار داشته باشد. این حمایتها احساس انزوا را کاهش میدهند و بیمار را در مسیر بهبودی روانی یاری میکنند.
توانبخشی شناختی میتواند به بیماران کمک کند تا اعتماد به نفس خود را در مدیریت تواناییهای شناختی خود بازسازی کنند. تکنیکهای تقویت حافظه و تمرکز میتواند به بیمار احساس کنترل بیشتری بدهد.
سلامت روان در مبارزه با سرطان پستان نقش بسیار مهمی ایفا میکند. بهویژه از طریق تقویت مهارتهای مقابلهای و حمایتهای روانشناختی، بیماران میتوانند کیفیت زندگی خود را بهبود بخشند و نتایج درمانی بهتری کسب کنند. تقویت نگرش مثبت، انعطافپذیری شناختی و تقویت احساس کنترل میتواند به بیماران کمک کند تا نه تنها با بیماری خود بهتر کنار بیایند، بلکه از نظر روانی نیز بهبود یابند.
ما از شما دعوت میکنیم تا با پر کردن پرسشنامه زیر، به پژوهشهای روانشناختی و اجتماعی مرتبط با سرطان پستان کمک کنید.
امروزه همۀ ما میدانیم که شناخت کافی از عوامل تأثیرگذار بر یک بیماری چگونه میتواند نقش مهمی را در پیشگیری از آن بیماری ایفا کند. بنابراین باید بتوانیم بیش فعالی و عوامل تاثیر گذار بر آن را شناسایی کنیم تا در کنترل این اختلال مؤثرتر عمل نماییم.
پژوهشگران بعد از سالها تلاش برای یافتن علتِ دقیقِ اختلال نقص توجه / بیش فعالی(ADHD)، هنوز علت واحدی را که پدیدآورندۀ این اختلال باشد شناسایی نکردهاند. اما مطالعات اخیر از نقش مهم عوامل ژنتیکی در مبتلایان به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی خبر دادهاند.
امروزه آنچه مسلم است نقش مهم عوامل ژنتیکی در ابتلا به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی است که دادهها قویاً بر ارثی بودن این بیماری تاکید میکنند. این به این معنا است؛ اگر فردی به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی مبتلا باشد به احتمال زیاد یکی از اعضای خانواده او نیز به این اختلال مبتلا میباشد.
از دیگر عوامل تاثیرگذار بر این اختلال میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
تقریبا از هر 5 کودکی که آسیب جدی به سر داشتهاند؛ 1 نفر به این اختلال دچار میشود. اما تحقیقات نشان داده علائم ممکن است تا یک دهۀ بعد ایجاد نشود.
زمانی که مادر در دوران بارداری و یا کودک در سنین پایین، در معرض عوامل محیطی پرخطر (مانند سرب) قرار بگیرند این عوامل میتواند خطر ابتلا به اختلال بیش فعالی را افزایش دهد.
نوزادانی که زودتر از موعد به دنیا میآیند(کمتر از 37 هفته) بیشتر در معرض خطر ابتلا به اختلال نقص توجه/بیش فعالی هستند.
مادرانی که در دوران بارداری خود الکل مصرف کردهاند، الکل را از طریق بند ناف به جنین منتقل میکنند که این کودک را در معرض خطرات مختلفی قرار میدهد از جملۀ این خطرات، بیش فعالی است. موارد گفته شده در مورد مصرف تنباکو نیز صدق میکند.
وزنِ بسیار پایین نوزاد (کمتر از 1500 گرم) به هنگام تولد میتواند خطر ابتلا به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی را افزایش دهد.
بر خلاف باور عموم که علت این اختلال را ناشی از خوردن بیش از حد قند، تماشای بیشازحد تلویزیون، فرزندپروری نادرست یا عوامل اجتماعی و محیطی مانند فقر یا هرج و مرج خانوادگی میدانند، هیچ یک از تحقیقات از این عوامل پشتیبانی نمیکنند. البته که این عوامل ممکن است علائم افراد ADHD را بدتر کند، اما شواهد کافی وجود ندارد تا آنها را دلایل اصلی ADHD بدانیم.
اختلال نقص توجه/ بیش فعالی یک اختلال عصبی رشدی است که بر بخش های مختلف مغز که در توجه دخیل میباشند اثر گذار میباشد. تحقیقات نشان میدهند که بین مغز افراد مبتلا به اختلال نقص توجه/ بیش فعالی و افراد سالم تفاوت ساختاری و عملکردی وجود دارد.
از جمله تفاوتهای ساختاری میان افراد بیش فعال و افراد سالم، میزان حجم قشر خاکستری است که در این افراد کاهش پیدا میکند. این موضوع توضیح میدهد که چرا افراد مبتلا به ADHD مشکلات توجه دارند زیرا ماده خاکستری در یادگیری، حافظه، فرایندهای شناختی و توجه نفش دارد.
اندازه قشر مخ در این افراد نیز نسبت به همتایان سالم خود کوچکتر است البته ذکر این نکته مهم است که سایز مغز بر میزان هوش تاثیر نمیگذارد و این به معنای هوش کم در این بیماران نیست.
عدم تعادل در سطح انتقال دهندههای عصبی که از جمله مهمترین آنها دوپامین میباشد و کاهش پیام رسان عصبی دوپامین در مغز افراد مبتلا به ADHD از جمله عوامل زیستی است که میتواند علائم ADHD را در این افراد به وجود بیاورد.
به طور کلی مغز افراد مبتلا به ADHD ممکن است کمی دیرتر از سایر افراد سالم به بلوغ کامل برسد اما این ویژگی به هیچ وجه به معنای هوش پایین در این کودکان نیست.
ضریب هوشی کودکان بیش فعال با سایر کودکان معمولاً تفاوت چندانی ندارد در واقع اختلال نقص توجه بیش فعالی ارتباطی با هوش کودکان ندارد.
این کودکان بسیار خلاق هستند و به راحتی میتوانند با موقعیتهای مختلف سازگار شوند. معمولاً پرانرژی هستند و علاقۀ زیادی به فعالیتهای حرکتی و بدنی دارند. همچنین این افراد شهامت بالایی دارند و متمایل به ریسک پذیری هستند. میتوانند به عنوان رهبرانی برای گروه ها و تیم هایی که در آن قرار دارند عمل کنند. آن ها همچنین از توانایی های ارتباطی خوبی برخوردار هستند و میتوانند به سرعت با دیگران ارتباط برقرار کنند.
با این که درصد مبتلایان به ADHD در پسران و دختران یکسان میباشد اما مطالعات نشان دادهاند که تفاوتهای جنسیتی نیز در میان مبتلایان به این اختلال دیده میشود. برای مثال پسران بیشتر از دختران تکانشگری را تجربه میکنند. از طرف دیگر دختران مبتلا به ADHD نیز ممکن است در مقایسه با پسران مشکلات درونی بیشتری مانند اضطراب و افسردگی را تجربه کنند اما تفاوتی در علامت بیتوجهی در دختران و پسران مشاهده نشدهاست.
از جمله سوالاتِ رایجِ افراد در ابن زمینه، ارتباط اختلال نقص توجه/ بیش فعالی با سایر اختلالات میباشد بهخصوص ارتباطی که بیش فعالی با اختلال اوتیسم دارد. باید توجه کرد که اوتیسم نیز یکی دیگر از اختلالات عصبی-رشدی میباشد که برخی افراد آن را با اختلال بیش فعالی اشتباه میگیرند؛ اگرچه این دو اختلال در برخی علائم به هم شبیهاند اما دو اختلال کاملاً متفاوت میباشند.
در پایان به این نکته نیز باید اشاره کرد که اگرچه علت واحدی را نمیتوان برای اختلال نقص توجه/ بیش فعالی در نظر گرفت، همچنان مهمترین عامل در شناسایی کودکان بیش فعال، وراثت است. در صورتی که در یکی از اقوام نزدیک کودک این اختلال مشاهده شود برای اطمینان باید به متخصصان این حوزه مراجعه و با درمان به موقع و به کارگیری روشهای صحیح در فرزندپروری از شدت این اختلال جلوگیری کرد.
حدس میزنم شمایی که به این مقاله رسیده اید احتمالاً کسی هستید که با مشکلی در زندگیتان مواجه شده اید یا حال خوبی تجربه نمیکنید اما در عین حال در مورد جلسات روان درمانی هم تردید دارید. اگرچه این مقاله برای شما نوشته می شود اما به درد همه میخورد.
در واقع این مقاله تجربۀ 5 سالۀ من از درمان روانکاوی و همچنین درمانهای دیگری است که تجربه کردهام اما اینبار در این مقاله بهعنوان مراجع در کنار شما هستم نه بهعنوان یک روانشناس.
یادم می آید 5 یا 6 سال قبل بود که وقتی از دوستم در خیابان تجریش خداحافظی کردم، گوشیام را از جیبنم درآوردم، شمارۀ انستیتو روانکاوی تهران را در اینترنت پیدا کردم و همان روز برای هفتۀ بعدش وقت گرفتم. دلیلش کامل خاطرم نیست. من سال دوم کارشناسی روانشناسی بودم و شاید دلم میخواست تجربۀ عملی کسب کنم. آن روزها مکاتب روانشناسی را زیاد خوانده بودم و فروید یگانه اسطورۀ روانکاوی برای من بود. اسطورهای جادویی که اگر او نبود شاید روانکاوی و روانشناسی به این روزها نمی رسیدند. شاید اصلاً برای همین بود که تجربۀ تحلیل و روانکاویِ خودم را دوست داشتم. نمیدانم شاید هم مشکلی با خودم داشتم و چیزهای زیادی را میخواستم از خودم بفهمم. هرچه که بود امروز به آن روز افتخار میکنم که آن وقت را گرفتم چراکه در غیر این صورت شاید میثم دیگری این مقاله را مینوشت.
خب باید این را برایتان بگویم هر کسی که در روانشناسی کار رواندرمانی میکند باید خودش درمان شده باشد. در اصل این یکی از قوانین اصلی در رویکرد روانکاوی است که روانشناسی از آن به ارث برده است. هر چند که این قانون از سوی بسیاری از روانشناسان در ایران متأسفانه رعایت نمیشود ولی تمامی روانکاوان در ایران خودشان روانکاوی شدهاند. اینکه چرا باید درمان را خودشان بگذرانند توضیح مفصلی دارد که خب هدف من در این مقاله نیست. این را گفتم تا بدانید روانکاو و یا روانشناسی که خودش درمان شده است فرد ایمنتری بهعنوان درمانگر برای شماست. این نکتۀ بسیار مهمی است. شاید هم این را گفتم چون آن زمان قکر میکردم ممکن است روی خودم روانکاو شوم پس لازم است خودم درمان شوم.
بهنظرم قبل از آنکه ادامۀ مقاله را بخوانید به مقالۀ فرق روانشناس، روانپزشک و روانکاو نگاهی بیاندازید چراکه چیزهایی در ادامه میگویم کاملاً به فرق بین اینها مربوط میشود. اما در روانکاوی همیشه در جلسۀ اول، درمانگری که درجۀ تحلیلی بالایی دارد و هیئت علمی است با شما جلسه خواهد داشت. در این جلسه یک شرح حال اولیه از شما گرفته میشود و با توجه به مشکل، شخصیت شما و .. بهترین درمانگر پیشنهاد میشود تا درمانتان را با او شروع کنید. بسته به شخصیت آدمها هر کسی در این جلسه تجربیات متفاوتی خواهد داشت. برخی مضطرباند، برخی عصبانی و هر کسی امکان دارد اولین جلسۀ خود را به گونۀ منحصر به فرد خود بگذراند.
در رویکرد روانکاوی جلسۀ اول تقریباً زمانی آغاز میشود که شما به درمانگر اصلیتان ارجاع داده شدهاید و درمانتان با او شروع شده است (یعنی از جلسۀ دوم). اما بهدلیل آنکه در روانشناسی رویکردهای گوناگونی وجود دارند درمان میتواند از همان جلسه اول شروع شود؛ مثلاً در رویکرد درمانی شناختی-رفتاری درمان از ابتدا با همان روانشناس شروع خواهد شد یا مثلاً در رویکردهای درمانی مبتنی بر نوروتراپی نورولوژیست یا کارشناس علوم شناختی از همان جلسۀ اول کار را شروع خواهد کرد.
این خیلی مهم است که بدانیم ما مشکلمان یک روزه ایجاد نشده که در جلسۀ اول در یک روز حل شود. خیلی از ما از جلسۀ اول انتظاری ماورائی داریم. من خب بهدلیل آنکه رشتهام روانشناسی بود میدانستم بهبودی در روند درمان اتفاق میافتد نه در جلسات اول. شما در جلسات اول حتی خودتان هم درکی نسبت به مشکلتان ندارید چه برسد به درمانگرتان. نگاهی طبیعی به درمان و زمان دادن به درمانگر و خودتان برای دستیابی به یک درک اولیه از روانتان مسئلۀ مهمی است که باید پیش از ورود به درمان به خاطر داشته باشید.
مهمترین درسی که از روانکاوی گرفتم این بود که باید نسبت به خودم کنجکاو باشم. باید خودم را در طول هفته پایش کنم و یافتههایم را در جلسات مطرح کنم. این یک سیر و سفرِ طولانی برای فهم خودم، گذشته ام و کارکردی که در زندگی الانم دارند است. بارها این جمله را از روانکاوم شنیدهام که باید زمانش برسد تا به آگاهیِ جدیدی نسبت به خودت برسی. من در طول درمانم و به خصوص در طول زندگی ام عجول هستم. در تکاپوی رسیدنِ سریع به راه حل مسائل و پاک کردن آن از ذهنم بودم. به همین خاطر ابهام و معلق بودن در رسیدن به نتیجه برایم اذیت کننده بود. و درمان به مرور به من یاد داد که ساختار روان اصلا به این شکل نیست. به زمان نیاز دارد و تلاش.
این را میگویم به این خاطر که خیلی از ما نسبت به این کارکرد روانِ خود ناآگاهیم. روان در طول زمان تغییر میکند نه در یک لحظه. فرایند آگاهییافتن به کارکرد ذهن و رفتارتان فرایندی طولانیست که در آن هیجانات مختلفی تجربه خواهید کرد تا بالاخره خلاقیتهای جدیدی در زندگی روزمرهتان امتحان کنید و دوباره آنها را در جلسه مطرح کنید. و دوباره و دوباره و دوباره این فرایند تکرار می شود و اتفاقاً در طول همین فرایند است که بهبودی رخ میدهد.
به همین خاطر است که روانکاوی در زندگی شما به یک غذای هفتگی تبدیل میشود. به چیزی مثل نفس کشیدن چیزی مثل خوابیدن که نیازش دارید تا تغییراتی در زندگی روزانۀ خود ایجاد کنید. تا مشکلاتتان را با نگاهی دیگر ببینید و با توجه به درکی که مدام از خودتان پیدا میکنید راه حلهای جدیدی را امتحان کنید. منظورم را امیدوارم بد برداشت نکنید. قطعا که روانکاوی پایانی دارد و چیزی که من گفتم اصلاً به این معنا نیست که تا ابد باید روانکاوی شد اما از سویی دیگر وقتی درمان را شروع می کنید طبیعی است که زمان این پایان نامشخص باشد.
چراکه روانکاوی همچون سفری است به تمام چیزهایی که تا قبل از درمان تلاش کردهایم نگاهی به آنها نداشته باشیم غافل از آنکه در پشت این نگاه، آنها اثر بزرگی بر زندگی امروز ما داشتند. و شما وقتی درمان را شروع می کنید دوباره نگاهتان را به سمت آنها بر میگردانید و البته این کاریست بس شجاعانه.
طبیعی است که در طول این فرایند هیجاناتی که تجربه نمیکردید یا با شدت بالا تجربه میکردید دوباره در طول جلسات پدیدار شوند. این پدیداری و آگاهی به آن نقطۀ عطفی در فرایند درمان و بهبودیست؛ همچون ابزاریست به سوی بخشهای آسیب دیدۀ شما، بخشهای فراموش شدۀ شما که فرصتی برای ظهور پیدا نکردند. غم، ترس، اضطراب، خشم و شادی بازیگران اصلی در جلسات هستند که کلمات و تصاویر ماشه چکانشان میشوند. برای من توجه به هیجانی که در این لحظه در حال تجربه آن هستم، پیگیری منشأ ایجاد آن و شدت آن همیشه در طول جلسات و پس از آن دغدغه های اصلی بوده اند و هستند. در طول این فرایند بخشی از توجه شما معطوف به خودتان میشود، افکارتان، هیجاناتتان.
این مهارت بزرگی ست که در طول درمانهای روانشناختی یاد میگیرید. اگر اسمش را شنیده باشید به آن میگویند هوش هیجانی (EQ). این هوش اکتسابی است و یکی از هدیههای درمان دقیقاً همین است. هدیهای بزرگ که تا انتهای زندگی به همراه خود دارید.
اگر فرض بگیریم درمانگری با صلاحیت درمانگر شماست و ویژگی های درمانگر خوب را دارد. نتیجتاً یک رابطۀ درمانی بهمعنای واقعیِ آن شکل میگیرد. این دقیقاً همان چیزی است که از خلال آن تغییر را تجربه میکنید. پیوندی روانی همچون یک بند ناف روانیِ ایمن که رابطۀ درمانی را نگه میدارد. بند نافی روانیای که خیلی از ما باید از مراقبتکنندههای کودکیمان به ارث میبردیم اما این طور که میبینم در اکثر مواقع این پیوند آسیبزا بوده و یا پیوند ایمنی نبوده است. بدی اش هم این است که در طول درمان متوجۀ آسیبزا بودنِ این پیوند اولیه میشویم نه قبل از درمان و خب داستانش کمی پیچیده است.
میخواهم این را بگویم که در طول این درمان اگر درمانگر خوبی داشته باشید رابطهای ویژه تجربه میکنید که خود احساس امنیت به شما میدهد. چیزی که انسان در طول زندگیاش به آن نیازمند است.
باید این را بدانیم که اگر میخواهیم تغییر کنیم باید بهایش را بپردازیم. کمتریناش هم هزینه است. فارغ از اینکه چرا هر کدام از این درمانها هزینههای زیادی دارند یا نه، پرداخت هزینه به نظر من بهعنوان بهایی است برای آنکه برای جلساتمان تلاش کنیم. من خودم گاهیوقتها بهلحاظ مالی برای پرداخت جلسات به مشکل میخوردم و کاملاً متوجه اش هستم که هزینه ها بالاست و با توجه به این نرخ تورم مسئلۀ پیچیدهای برای هر فردیست. اما در عین حال پولدادن در درمان در همه جای دنیا بهخصوص در روانکاوی بیشتر به دلایل روانی آن است. هرچند خود من هم گاهی اوقات به دلیل هزینه بالا میخواستم دیگر جلسات را ادامه ندهم.
اما در عین حال خبر خوب این است که اخیراً بیمهها خدمات روانشناسی را در ایران پشتیبانی میکنند و این یعنی شما قرار نیست بهاندازهای که من پیش از این قانون پول میدادم پول بدهید.
درمان سراسر بهبودی نیست. این شاید یکی دیگر از درسها بود. اینکه در طول درمان ممکن است حال بدی تجربه کنید و این بخشی از درمان است. اوایل به این فکر میکردم وقتی درمان میشوم نباید حالم بد شود. چون درمان را شروع کردم که دیگر حالم بد نشود. اما این فکر کاملاْ اشتباه است. اگر یادتان باشد گفتم در طول درمان به بخشهای فراموش شده خود بازخواهید گشت بخشهایی که در تلاش بودهاید تجربهشان نکنید و … . به همین خاطر مسیر بهبودی دقیقاْ از همین تجربههای بد میگذرد. اما این بار تجربه آن در یک رابطه درمانی به شکل متفاوتی خواهد بود. به شکلی که بتوانید آنها را ببینید و برایشان سوگواری کنید و سپس از آنها گذر کنید.
این را میگویم چون مدام از کسانی که میخواهند درمان را شروع کنند میشنوم که مثلاْ دنبال فیلم اولین جلسه درمانی هستند یا در اینترنت مدام سرچ میکنند. مثلاْ در مورد دیالوگ یک جلسه مشاوره گروهی سرچ میکنند. به دنبال کلیپ روانکاوی هستند تا ببیند این جلسه چطور است. یادتان باشد که من هم مثل همه شما بودم و هستم. و ابتدا دوست داشتم همه چیز را بدانم. یک تصویر پیش بینی شده ای داشته باشم تا بتوانم بر همه چیز کنترل داشته باشم. اما زمان که گذشت فهمیدم آگاهی به بخشهای ناشناخته خودم زمان بر است. برخی چیز ها به زمانشان پدیدار میشوند و باید در جلسات اجازه بدهم چیزهایی دست من نباشند و البته بعدها فهمیدم شیرینی درمان هم به همین است. این که مثل زندگی تصادفات در آن نقش دارند و همه چیز دست ما نیست.
زمانهایی میرسد که واقعاْ از همه چیز خسته شده بودم. از فرایند درمانی از مشکلات زندگی و سختیهایی که هر روز در طول هفته و یا در جلسه درمان باید با آنها دست و پنجه نرم بکنم تا از آنها گذر کنم. از طرفی جلساتی که در آنها هیجانات متفاوتی با شدت های متفاوت تجربه میکردم امانم را بریده بود. اما شاید این از تجربه های ارزشمند من بود که در آن شرایط هیچگاه درمان را ترک نکردم.
پایبند بودم و همچنان با هر سختی ای که بود ادامه دادم. بعد ها فهمیدم این تعهد من را به بهبهودی های روانی زیادی رسانده است.
به آگاهی های بسیاری که در آن لحظه نه اما بعد ها که به آنها نگاه کردم دریافتم باعث تغییر طرز تفکرم شده اند.
اختلال بیش فعالی از شایعترین اختلالات عصبی-رشدی دوران کودکی میباشد که تا بزرگسالی نیز میتواند ادامه پیدا کند. این اختلال سه تا پنج برابر در پسران نسبت به دختران شایعتر است.
همۀ ما در طول زندگی خود بارها از حواسپرتی و عدم تمرکز شکایت کردهایم اما آیا هر مشکل تمرکزی را میتوانیم اختلال کمبود توجه/ بیش فعالی بنامیم ؟ این اختلال تنها شیوع 5 درصدی در سراسر جهان دارد؛ بنابراین با مشکل تمرکزی که ممکن است همۀ ما حداقل یکبار در زندگی تجربه کرده باشیم متفاوت است. اما از کجا متوجه شویم به این اختلال مبتلا هستیم یا نه؟
این افراد اغلب در تمرکز کردن و حفظ آن دچار مشکل هستند. آنها ممکن است بهخوبی به دستورالعملها گوش ندهند، جزئیات مهم را از دست بدهند،کاری را که شروع کردهاند به پایان نرسانند، ممکن است فراموشکار بهنظر برسند و حتی وسایل خود را نیز بهراحتی گم کنند.
این علامت معمولاً به این شکل ظاهر میشود که فرد دائماً حرکت میکند، از جمله در موقعیتهایی که مناسب نیست. یا بیش از حد بیقراری میکند، ضربه میزند یا صحبت میکند. در بزرگسالان، بیشفعالی ممکن است بهمعنای بیقراری شدید یا صحبت بیش از حد باشد.
این ویژگی باعث میشود افراد قبل از اینکه فکر کنند خیلی سریع عمل کنند. آنها اغلب حرف دیگران را قطع میکنند، ممکن است چنگ بزنند چون برایشان سخت است منتظر بمانند. بدون اجازهگرفتن کارهایی را انجام دهند، یا به روشهای خطرناک رفتار کنند. ممکن است واکنشهای احساسیِ شدیدی داشته باشند که نسبت به موقعیتی که تجربه میکنند بیش از اندازه باشد.
انجمن روانپزشکی آمریکا اختلال نقص توجه/ بیشفعالی را به سه نوع اختلال تقسیم کرده است؛ این سه نوع شامل:
علت دقیق اختلال بیشفعالی هنوز بهطور کامل مشخص نیست و معمولاً مجموعهای از عوامل ژنتیکی و محیطی با هم در بروز آن نقش دارند. وراثتپذیری این اختلال بالا گزارش شده (حدود ۷۴٪)، یعنی احتمال ابتلای افرادی که در خانواده سابقه ADHD دارند بیشتر است. علاوه بر این، قرارگیری در معرض مواد سمی یا عفونت در دوران بارداری، مصرف سیگار مادری، کمبودهای تغذیهای مادر و آسیبهای مغزی (قبل یا بعد از تولد) خطر ابتلا را افزایش میدهند. تحقیقات موسسه ملی بهداشت روان آمریکا نیز نشان میدهد تفاوتهای ساختاری و عملکردی در مغز، فاکتورهای هورمونی و تجربیات اوایل زندگی (مانند حوادث پیش از تولد) در بروز ADHD موثر هستند.
علائم ADHD در کودکان معمولاً قبل از ۱۲ سالگی ظاهر میشود. سه علامت اصلی این اختلال شامل بیتوجهی، بیشفعالی و تکانشگری است. به طور خلاصه:
بیتوجهی: مشکل در حفظ تمرکز و انجام پیوسته یک فعالیت (مثلاً پرتشدن سریع حواس در کلاس).
فعالیت بیشازحد: بیقراری مداوم و نتوانستن برای مدت طولانی در یک جای ثابت بنشینند (مثل بالا و پایین پریدن یا دویدن بیدلیل).
تکانشگری: انجام رفتار یا صحبت بدون فکر قبلی، مانند قطع مکرر صحبت دیگران یا عملهای شتابزده.
معمولاً این علائم باید در بیش از یک محیط (مثلاً هم در خانه و هم در مدرسه) دیده شوند تا تشخیص قطعی داده شود. کودکان مبتلا به بیشفعالی بهطور قابل توجهی نسبت به همسالان خود دچار مشکل هستند؛ مثلاً ممکن است نمرات پایینتری در مدرسه کسب کنند، روابط اجتماعی ضعیفی داشته باشند و عزت نفسشان کاهش یابد. توجه به این نشانهها از سنین پایین اهمیت دارد تا بتوان با مداخلات به موقع از پیشرفت اختلال جلوگیری کرد.
در دوران نوجوانی، انتظارات تحصیلی و اجتماعی بهطور چشمگیری افزایش مییابد و علائم ADHD ممکن است خود را به شکلهای جدیدی نشان دهند. نوجوانان دارای ADHD معمولاً نمرات و عملکرد تحصیلی پایینتری دارند و در صورت عدم حمایت احتمال افت تحصیلی در آنها بیشتر است. از سوی دیگر، حدود نیمی از نوجوانان مبتلا در برقراری روابط دوستانه مشکل دارند و بیشتر در معرض رفتارهای منفی و قلدری قرار میگیرند. این افراد در معرض رفتارهای پرخطر نیز هستند؛ برای مثال شروع زودهنگام مصرف سیگار، اعتیاد به الکل یا مواد مخدر و همچنین روابط جنسی پرخطر در بین آنها بیشتر دیده میشود. همچنین نوسانات خلقی و مشکل در کنترل احساسات نیز در این دوران شایع است که میتواند باعث اضطراب و سردرگمی بیشتر نوجوان شود.
در بزرگسالان، اختلال ADHD معمولاً به صورت مشکلات مزمن تمرکز، تکانشگری و احساس بیقراری بروز میکند. بسیاری از افراد بزرگسال ممکن است ندانند که اختلال ADHD دارند و تنها احساس میکنند در انجام کارهای روزمره مشکل دارند. این افراد اغلب در اولویتبندی کارها و مدیریت زمان دچار مشکلند و ممکن است کارها را به تأخیر بیندازند یا مهلتها را فراموش کنند. ناتوانی در کنترل تکانهها نیز میتواند باعث بیحوصلگی شدید هنگام انتظار یا بروز عصبانیت ناگهانی شود. نتیجه این مشکلات شامل کاهش عملکرد شغلی یا تحصیلی، روابط ناپایدار و کاهش اعتماد به نفس است. علائم فیزیکی بیشفعالی در بزرگسالان معمولاً کمتر از دوران کودکی است، اما اختلال در توجه و رفتار تکانشی همچنان باقی میماند.
بیتوجهی: دشواری در تمرکز روی کارها، فراموشکاری و حواسپرتی مکرر.
مدیریت ضعیف زمان و سازماندهی: فراموشی قرارهای مهم، انجام نشدن بهموقع وظایف، مدیریت زمان ضعیف.
تکانشگری و بیقراری: تصمیمگیری شتابزده، عدم توانایی در انتظار کشیدن نوبت و احساس بیقراری در هنگام نشستن طولانی.
اصطلاح «بیشفعالی ذهنی» به وضعیتی اشاره دارد که فرد در عین سکون بدنی، ذهنش فعال و پریشان است. در این حالت، فرد معمولاً در تمرکز و سازماندهی مشکل دارد و ذهنش مدام درگیر افکار و خیالپردازی است، اما رفتار بدنی بیشازحد در او دیده نمیشود. به بیان دیگر، در نوع «بیتوجه» اختلال ADHD عمدتاً مشکل در تمرکز و انجام بهموقع کارها دیده میشود و فرد ممکن است در ظاهر آرام باشد، اما ذهنش بیقرار است. در مقابل، بیشفعالی حرکتی با آشفتگی جسمی آشکار (مانند بیقراری و جنبوجوش فیزیکی مداوم) مشخص میشود.
تشخیص ADHD در هر سنی معمولاً بر اساس معیارهای راهنمای تشخیصی DSM-5 انجام میشود. پزشک متخصص با بررسی تاریخچه بالینی، مصاحبه با فرد و اطرافیان (والدین، همسر، معلمان) و مقایسه رفتارها با معیارهای مشخصشده اقدام به تشخیص میکند. ارزیابی شامل استفاده از پرسشنامهها و مقیاسهای استاندارد (مانند مقیاس رتبهبندی کنرز یا پرسشنامه خودارزیابی علائم ADHD) است که شدت علائم را در دو حوزه اصلی بیتوجهی و بیشفعالی-تکانشگری میسنجد. همچنین برای تایید تشخیص، سابقه علائم دوران کودکی بررسی میشود (از جمله پرسش از والدین یا همسر) زیرا این اختلال معمولاً قبل از ۱۲ سالگی شروع میشود. در نهایت، پزشک ممکن است آزمایشهای پزشکی اضافی (مانند معاینه شنوایی و بینایی) را برای اطمینان از عدم وجود علل دیگر علائم تجویز کند.
برای بزرگسالان، روند تشخیص ADHD شامل تاکید بر سابقه دوران کودکی و ارزیابی عملکرد روزمره فعلی است. پزشک ممکن است با همسر یا سایر نزدیکان فرد صحبت کند تا مشخص شود آیا در دوران کودکی علائم ADHD وجود داشته است. علاوه بر مصاحبه بالینی، از پرسشنامههای خودارزیابی استاندارد ویژه بزرگسالان نیز استفاده میشود تا علائم حال حاضر فرد بهطور کمی سنجیده شود. با این حال، تشخیص نهایی تنها توسط روانپزشک یا روانشناس مجرب و بر اساس ترکیب یافتههای بالینی صورت میگیرد.
درمان ADHD عموماً ترکیبی از مداخلات دارویی و غیردارویی است. در روشهای دارویی، عمدتاً از داروهای محرک مانند متیلفنیدات (ریتالین) و آمفتامینها استفاده میشود که تأثیر سریع بر کاهش علائم دارند. همچنین داروهای غیرمحرک مانند اتوموکستین برای کاهش کمتوجهی تجویز میشوند. هدف از دارودرمانی، تنظیم فعالیت نورونهای مغزی مرتبط با توجه و کنترل تکانهها است.
در این رویکرد، داروهایی تجویز میشوند که فعالیت بخشهایی از مغز را که مسئول توجه و خودکنترلی هستند، تنظیم میکنند. برای مثال، محرکها (ریتالین، آمفتامین) معمولاً در عرض چند ساعت علائم ADHD را کاهش میدهند. داروهای غیرمحرک نیز در صورتی که محرکها مناسب نباشند یا عوارض جانبی داشته باشند، استفاده میشوند.
مداخلات غیردارویی شامل رفتاردرمانی شناختی-رفتاری، آموزش مهارتهای سازماندهی و مدیریت زمان، مربیگری فردی و آموزش مهارتهای اجتماعی است. بهبود سبک زندگی (ورزش منظم، خواب کافی و رژیم غذایی متعادل) نیز نقش حمایتی در کاهش علائم دارد. همچنین روشهای روانشناختی جدیدتری مانند تمرینات شناختی و مدیتیشن ذهنآگاهی بهعنوان گزینههای تکمیلی در حال بررسی هستند. این مداخلات بدون استفاده از دارو به تقویت مهارتهای مقابلهای فرد مبتلا کمک میکنند.
استفاده همزمان از دارو و مداخلات روانشناختی (مانند رفتاردرمانی) غالباً بهترین نتایج را دارد. تحقیقات نشان داده است بیمارانی که درمان دارویی را با رواندرمانی ترکیب میکنند، در کنترل علائم و بهبود عملکرد روزمره مؤثرتر عمل میکنند. در این رویکرد، داروها به کاهش فوری علائم کمک میکنند و همزمان رواندرمانی به فرد مهارت میدهد تا روشهای مدیریت هیجان، سازماندهی و مقابله با تکانهها را بیاموزد.
در بزرگسالان مبتلا به ADHD، روشهای غیردارویی متعددی به کار میرود. رفتاردرمانی شناختی-رفتاری (CBT) به افراد کمک میکند تا الگوهای منفی فکری و رفتاری را شناسایی و اصلاح کنند. مربیگری سازماندهی و مدیریت زمان نیز به تقویت مهارتهای خودتنظیمی کمک میکند. روشهای مکمل مانند مدیتیشن ذهنآگاهی و نوروفیدبک نیز در کاهش علائم مورد توجه قرار گرفتهاند. علاوه بر این، توصیه به ورزش منظم، خواب کافی و رعایت تغذیه سالم به تثبیت تمرکز و تنظیم خلق کمک میکند. در مجموع این مداخلات تلاش میکنند مهارتهای جبرانی لازم را بدون استفاده از دارو در فرد تقویت نمایند.
داروهای محرک معمولاً سریعترین اثر را دارند و میتوانند در عرض چند ساعت علائم را تخفیف دهند. با این حال، بهترین نتایج در بلندمدت با درمان ترکیبی حاصل میشود. در واقع، دادههای پژوهشی نشان میدهد بهرهمندی همزمان از دارو و رواندرمانی منجر به کنترل مؤثرتر علائم و ارتقای کیفیت زندگی میشود. به عبارت دیگر، درمان دارویی تسکین فوری فراهم میکند و رواندرمانی به فرد مهارتهایی میدهد که توانایی مدیریت علائم را تقویت نمایند.
ADHD از نظر علمی یک اختلال مزمن و ناتوانکننده محسوب میشود؛ به این معنی که درمانهای موجود تنها به کنترل علائم کمک میکنند و با قطع درمان معمولاً نشانهها بازمیگردند. کلینیک مایو به صراحت بیان میکند «درمان نمیتواند ADHD را بهطور کامل درمان کند». بنابراین در حال حاضر نمیتوان انتظار یک «درمان قطعی» برای بیشفعالی بزرگسالان داشت و اهداف اصلی درمان شامل بهبود عملکرد روزمره و افزایش توانمندی فرد در مدیریت علائم است.
در این مقاله به تعریف، علل، نشانهها و روشهای تشخیص و درمان بیشفعالی در کودکان، نوجوانان و بزرگسالان پرداخته شد. مشخص شد که بیشفعالی اختلالی پیچیده با منشأ ژنتیکی و محیطی است که با علائم رایجی مانند نقص توجه، تکانشگری و فعالیت مفرط همراه است. درمان آن معمولاً ترکیبی از دارو و مداخلات روانشناختی است و هرچند درمان قطعی وجود ندارد، میتوان با مداخله بهموقع کیفیت زندگی را بهطور چشمگیری بهبود بخشید.
مطالب این مقاله بر اساس منابع معتبر علمی و بالینی گردآوری شده است. از جمله منابع اصلی میتوان به وبسایت رسمی کلینیک مایو (Mayo Clinic) مؤسسه ملی بهداشت روان آمریکا (NIMH) انجمن روانپزشکی آمریکا (APA)، و مؤسسه بینالمللی Child Mind Institute اشاره کرد که اطلاعات ارزشمندی درباره نشانهها و درمان ADHD ارائه دادهاند. همچنین دادههای بهروز از مطالعات معتبر و مقالات پزشکی (مانند مطالب وبمد و منابع دیگر) استفاده شده است تا اطمینان حاصل شود مطالب ارائهشده جامع و دقیق هستند.
واقعیت این است که مصرف قرص اعصاب اصول مخصوص به خود را دارد. متاسفانه چیزی که در ایران میبینم این است که افراد بدون مشورت با یک متخصص در این زمینه به سمت مصرف خودسرانه قرص های اعصاب می روند. این در حالی است که آنها هیچ اطلاعاتی در مورد نکته های مصرفی این قرص ها ندارند. در نهایت همین باعث میشود که درگیر عوارض جانبی این قرص ها شوند. چیزی که میتواند مکانیسم یک داروی خوب با تاثیر فوق العاده را کاملا برعکس کند.
برای همین امروز تصمیم گرفتم در مورد نحوه مصرف قرص اعصاب برایتان بنویسم چیزی که به شدت در روانشناسی بالینی و روانپزشکی مهم است. نکته هایی که همه افراد باید بدانند.
دارو های روانپزشکی با انتقال دهنده های مغز شما سر و کار دارند. این به این معنی است که مصرف آن ها نیازمند یک دانش ویژه است. چیزی که یک روانپزشک سال ها در مورد آن خوانده و آزمون و خطا کرده تا بهترین تجویز ها را داشته باشد. به همین دلیل تنها یک روانپزشک میتواند در مورد نوع دارو، دوز آن و نحوه مصرف آن تجویز داشته باشد. برای همین اولین چیزی که در مورد این قرص ها باید بدانیم این است که از فرد متخصص آن مشورت بگیریم. به همین خاطر بهترین متخصص در زمینه مصرف دارو های اعصاب یک روانپزشک است. اگر میخواهید در مورد فرق روانپزشک روانشناس و روانکاو بدانید میتوانید مقاله مربوط به آن را بخوانید.
چندی پیش از یک دکتر قلب شنیدم که قرص اعصاب برای افراد تجویز میکند. خب این طبیعی است که بخشی از این دارو ها در تخصص های مختلف با هم همپوشانی داشته باشند. مثلا قرص ایندورال یا پروپرونالول معمولا برای تنظیم ضربان قلب به کار می رود اما در عین حال دارو مصرفی برای اضطراب اجتماعی هم میتواند باشد. اما در هر حال پیشنهاد من این است که شما متناسب با تخصص هر دکتر قرص هایش را مصرف کنید. قرص های اعصاب را بهتر است مثلا به جای یک دکتر قلب از یک دکتر روانپزشک برای مصرفش کمک بگیرید.
متاسفانه انچه باب شده است این است که بسیاری از افراد وقتی در خانواده و فامیل میبینند که یک فردی این قرص ها را مصرف میکند و نتیجه گرفته انها هم مصرف میکنند. این اشتباه ترین کاری است که میشود کرد. چرا که قرص های اعصاب و نحوه مصرف ها به شدت در بروز علائم جانبی آنها مهم هستند. مثلا اگر شما افسردگی داشته باشید و دارو اشتباه بخورید ممکن است اختلال دوقطبی بگیرید. و صادقانه بگم که این یعنی فاجعه!. چرا که با دست خود نه تنها حال خود را بهتر نکردیم بلکه یک اختلال دیگر را هم به ساختار روانمان اضافه کردیم.
اگر میخواهیم بهترین نتیجه را از مصرف قرص اعصاب بگیریم باید مدام از طریق یک متخصص تحت نظارت قرار بگیریم. به همین دلیل است که شما وقتی پیش روانپزشک می روید به شما میگوید دو هفته بعد شما را ببینم و وقتی دو هفته بعد می روید ارزیابیتان می کند و دوباره یک ماه بعد میخواهد شما را ببیند. این به این دلیل است که نیاز است نوع آن قرص و همچنین دوز مصرفی آن مدام چک شود تا کاملا با بدن شما سازگار شود.
عوارض جانبی قرص های اعصاب اگر به درستی مصرف نشوند میتوانند شامل: اختلال در خواب و نداشتن خواب خوب، بروز تشنج در موارد خاص، بازگشت بیماری، عود بیشتر اخلال و .. باشند. خیلی از افراد یک مدتی وقتی قرصی را مصرف میکنند بدون انکه به مرور آن را قطع کنند و یا تحت نظر یک متخصص این کار را انجام دهند به یک باره مصرف خود را قطع میکنند. به همین دلیل بدن کاملا واکنش نشان میدهد چیزی که ما معمولا به آن میگوییم علائم ترک. علائم ترک در نتیجه وابستگی بدن به یک ماده به وجود می آید که میتواند خطرناک باشد.
پس به هیچ عنوان این دارو ها را به یک باره قطع نکنیم و همچنین آنها را به یک باره با دوز بالا شروع نکنیم.
هر کدام از این قرص ها مکانیسم عمل متفاوتی دارند. برخی از آنها به طبع با برخی دیگر تداخل دارند به همین خاطر همیشه باید مد نظر داشته باشیم که چند نوع قرص اعصاب را با هم مصرف نکنیم. همان طور که در بالا گفته شد میزان استفاده و تعیین نوع این دارو تنها توسط یک روانپزشک تعیین میشود. پس اگر کسی را می بینیم که این نکته را رعایت نمی کند حتما به او گوشزد کنیم و آن ها را از عوارض احتمالی ذکر شده در بالا مطلع کنیم.
هر کدام از دارو های اعصاب بنا بر تشخیص پزشک میتوانند در زمان خاصی از روز مصرف شوند و یا میتوانند در طی روز مصرفشان آزاد باشد. اما در هر حال به دلیل آنکه دارو کاملا با بدنتان سازگار شود بهتر است در زمان های مشخصی مصرف شود تا بهترین نتیجه گرفته شود.
خیلی از ما این نکته را نمی دانیم به همین دلیل وقتی داروی اعصاب میخوریم و در هفته اول میبینم که تاثیری نداشته آن را قطع می کنیم. در حالی که معمولا این قرص ها از معمولا اخر هفته های دوم اثر خود را نشان میدهند. بنابراین اگر می بینیم در روز های اول تاثیری نداشته اند طبیعی است و بخشی از فرایند آن ها به شمار می آید. زود آنها را قطع نکنیم ادامه دهیم تا شاهد اثر آنها در طی روز های آتی باشیم.
یکی از مهمترین نکته های تفاوت های فردی در روش مصرف دارو هاست. اصلا به همین خاطر است که روانپزشک مدام در طی فرایند درمان باید نحوه مصرف را چک بکند. هر دارویی در دوز مخصوصی برای هر فرد میتواند مناسب باشد. این دوز به خصوص در طی زمان متناسب با ساختار بدنی مراجع با سیستم اعصاب او سازگار میشود و اثر خود را میگذارد. به همین خاطر تجویز خودسرانه این دارو ها برای افراد دیگر به دلیل عدم دانش کافی در مورد سازگاری آن دارو با بدن آن فرد میتواند حال او را بدتر کرده و در برخی موارد خطرناک باشد.
لطفا این نکات را برای دیگر افراد هم بفرستیم تا از مصرف غلط این دارو ها به نوبه خود جلوگیری کنیم.
برای شنیدن پادکست این مقاله میتونید بر روی لینک زیر کلیک کنید:
سوال هایتان را در قسمت کامنت ها میبینم و در اسرع وقت پاسخگویتان هستم.
افسردگی به عنوان یک اختلال خلقی طبقه بندی می شود و ممکن است به عنوان حس غم و اندوه ، از دست دادن یا عصبانیت توصیف شود که در فعالیت های روزمره شخص اختلال ایجاد می کند. امروز به سریعترین درمان افسردگی به طور کلی میپردازیم.
افراد به روش های مختلفی افسردگی را تجربه می کنند. افسردگی ممکن است در کار روزانه فرد تداخل ایجاد کند ، در نتیجه باعث از دست رفتن وقت و بهره وری کمتر شود و همچنین می تواند بر روابط و برخی شرایط بهداشتی مزمن تأثیر بگذارد.
درک این مسئله مهم است که گاهی اوقات احساس کمبود ، بخشی عادی از زندگی است.
اتفاقات غم انگیز و ناراحت کننده برای همه اتفاق می افتد. اما ، اگر به طور مرتب احساس کمبود و ناامیدی می کنید ، می توانید با افسردگی روبرو شده باشید. افسردگی یک وضعیت پزشکی جدی محسوب می شود که می تواند بدون درمان مناسب بدتر شود.
افرادی که به دنبال درمان هستند ، فقط در عرض چند هفته بهبود علائم خود را مشاهده می کنند.
افسردگی می تواند بیش از معمول حالت مداوم غم و اندوه را در فرد ایجاد کند.
همچنین افسردگی می تواند علائم مختلفی داشته باشد. برخی این علائم بر روحیه فرد تأثیر و برخی دیگر روی بدن فرد تأثیر می گذارند.
علائم ممکن است ادامه داشته باشند ، یا قطع و دوباره ایجاد شوند. همچنین علائم افسردگی می تواند در مردان و زنان و کودکان متفاوت باشد.
علل شایع ایجاد افسردگی عبارتند از:
اگر سابقه خانوادگی در افسردگی یا اختلالات خلقی دیگری دارید ، در معرض خطر بیشتری برای ابتلا به افسردگی قرار دارید.
برخی از وقایع بر نحوه واکنش بدن شما به ترس و شرایط استرس زا تأثیر می گذارد.
اگر لوب فرونتال مغز شما کمتر فعال باشد ، خطر ابتلا به افسردگی بیشتر است. با این حال ، دانشمندان نمی دانند که این اتفاق قبل یا بعد از شروع علائم افسردگی رخ می دهد یا نه.
برخی شرایط ممکن است شما را در معرض خطر بیشتری قرار دهد ، مانند بیماری مزمن ، بی خوابی ، درد مزمن یا اختلال بیش فعالی کمبود توجه (ADHD).
سابقه استفاده از مواد مخدر یا الکل می تواند خطر ابتلا به افسردگی را بیشتر کند.
یک آزمایش واحد برای تشخیص افسردگی وجود ندارد. اما ارائه دهنده خدمات درمانی می تواند براساس علائم و ارزیابی روانشناختی فرد، تشخیصی داشته باشند.
در بیشتر موارد ، آنها یک سری سؤال درباره شما مانند موارد زیر خواهند پرسید:
از آنجا که افسردگی می تواند با سایر مشکلات سلامتی مرتبط باشد ، ارائه دهنده مراقبت های بهداشتی شما همچنین ممکن است معاینه جسمی را انجام داده و خون شما را آزمایش کند.
بعضی اوقات مشکلات تیروئید یا کمبود ویتامین D می تواند علائم افسردگی را ایجاد کند.
در صورت عدم درمان ، عوارض شامل موارد زیر است:
افسردگی می تواند احساس ناتوان بودن در فرد را ایجاد کند. در کنار روش های درمانی تخصصی و گاهی اوقات داروها ، کارهای زیادی وجود دارد که می توانید به تنهایی برای مقابله با افسردگی انجام دهید.
تغییر الگوی رفتاری ، فعالیت بدنی ، سبک زندگی و حتی نحوه تفکر شما از سریع ترین درمان های طبیعی برای افسردگی هستند من به طور ویژه در اپیزود بهداشت روان در مورد این اصلاح سبک زندگی کاملا صحبت کردم. میتوانید آن را از اینجا گوش دهید:
از سریعترین درمان افسردگی می توان به موارد زیر اشاره کرد:
افسردگی می تواند ساختار معمول زندگی شما را از بین ببرد. تنظیم یک برنامه روزانه سبک می تواند به شما در بازگشت دوباره به روال عادی زندگی، کمک کننده باشد.
وقتی افسرده هستید ، ممکن است احساس کنید که نمی توانید کاری انجام دهید. این حس باعث می شود احساس بدی نسبت به خود داشته باشید. برای جلوگیری از عقب نشینی ، اهداف روزانه خود را تعیین کنید.
این کار به طور موقت باعث افزایش هورمونی به نام اندروفین می شود. همچنین ممکن است برای مبتلایان به افسردگی فواید طولانی مدت داشته باشد. ورزش منظم مغز را تشویق می کند تا از راههای مثبتی خود را دوباره بسازد.
هیچ رژیم جادویی وجود ندارد که افسردگی را برطرف کند. اگر افسردگی تمایل شما به پرخوری را ایجاد می کند ، کنترل میزان غذا مصرفی، به شما کمک می کند احساس بهتری داشته باشید. تغذیه و سلامت روان یکی از مهمترین معیار ها در بهبود حالمان است که به شدت به ما میتواند کمک کند.
همچنین شواهدی وجود دارد که غذاهای دارای اسیدهای چرب امگا 3 (مانند ماهی و تن ماهی) و اسید فولیک (مانند اسفناج و آووکادو) می توانند به کاهش افسردگی کمک کنند.
کمبود خواب می تواند افسردگی را بدتر کند.چه کارهایی می توانید برای بهبود کیفیت خواب و داشتن یک خواب خوب انجام بدهید؟
با ایجاد تغییراتی در سبک زندگی خود شروع کنید. به رختخواب بروید و هر روز در همان ساعت از خواب بلند شوید. سعی کنید چرت نزنید. همه عوامل حواس پرتی را از اتاق خواب خود خارج کنید. با انجام این کارها با گذشت زمان ، متوجه می شوید که کیفیت خواب شما بهبود یافته است.
وقتی افسرده هستید ، ممکن است بخواهید از زندگی عقب نشینی کنید و از مسئولیت های خود در خانه و محل کار خودداری کنید. درگیر ماندن و انجام مسئولیت های روزمره می تواند به شما در حفظ سبک زندگی و مقابله با افسردگی کمک کند.
در مبارزه شما با افسردگی ، بسیاری از کارها ذهنی مثل تغییر افکار می تواند بسیار کمک کننده باشد. وقتی افسرده می شوید ، به بدترین نتیجه گیری های ممکن در ذهن خود می پردازید.
دفعه بعد که نسبت به خودتان افکار منفی داشتید ، از حس منطق به عنوان یکی از سریعترین درمان افسردگی استفاده کنید. ممکن است احساس کنید که هیچ کس شما را دوست ندارد ، اما آیا شواهد واقعی برای آن وجود دارد؟ ممکن است شما حس کنید که بی ارزش ترین فرد روی کره زمین هستید ، اما آیا واقعاً این احتمال وجود دارد؟
با گذشت زمان شما می توانید این افکار منفی را از بین ببرید و افکار خود را کنترل کنید.
وقتی افسرده می شوید ، در حال فرار برای انجام کارها هستید. خود را تحت فشار قرار دهید تا کاری متفاوت انجام دهید. به طور مثال به یک موزه بروید و یا یک کتاب بردارید و آن را بخوانید.
در واقع وقتی خودمان را به انجام کاری متفاوت وادارمی کنیم ، تغییرات شیمیایی در مغز ایجاد می شود. امتحان کردن کار جدید باعث افزایش سطح دوپامین می شود که با حس لذت همراه است.
اگر افسرده هستید ، برای انجام کارهایی که از آنها لذت می برید وقت کافی بگذارید.
اختلال افسردگی می تواند موقتی یا یک چالش بلند مدت باشد. همیشه سریعترین راههای درمان افسردگی باعث نمی شود تا این اختلال به طور کامل از بین برود.
با این حال ، اغلب انجام سریعترین روشهای درمان افسردگی، علائم را کنترل می کند.
توجه داشته باشید که اگر یک روش درمانی برای شما کار نمی کند ، با متخصصان مراقبت های بهداشتی صحبت کنید. آنها می توانند به شما در ایجاد یک برنامه درمانی متفاوت کمک کنند که ممکن است برای مدیریت و بهبود وضعیت سلامتی شما ، بسیار سودمند باشد.
چیزهایی که امروز مینویسم حاصل یک سال دستیاری پژوهشی در زمینه انجام تحریک مغزی بر روی بیماران وسواسی مقاوم به درمان دارویی با همکاری دانشگاه تهران، بنیاد ملی نخبگان و پژوهشکده فناوری های همگرا بوده است.
اگر علاقه مند به گوش دادن پادکست این مقاله به جای خواندن آن هستید به انتهای مقاله بروید.
نوروتراپی در اصل به روش هایی گقته می شود که به صورت غیر تهاجمی سعی دارند که نابهنجاری های عملکری مغز را بهبود ببخشند. در نگاه دیگر درمان از طریق بهبود عملکرد مغز اتفاق می افتد. به مرور نشانه ها و علائم بدکارکردی مغز در رفتار حذف میشوند.
نوروساینس یا علوم اعصاب تاریخچه ای دیرینه دارد. اما چیزی که ما آن را به صورت مشخص امروزه میشناسیم تقریبا از سال 1980 پس از انقلاب شناختی رخ داد. رشته های میان رشته ای شکل گرفت که در نهایت در دهه 90 دانش مغز با استفاده از ابزار های نقشه برداری مغزی به شدت اوج گرفت. به طوری که دهه 90 را دهه مغز نامگذاری کرده اند.
پس از دهه 90 به سبب گسترش ابزار های بهبود علمکرد مغز و همچنین نقشه برداری مغزی به طور مشخص درمان در این زمینه در جاهای گوناگون دنیا شکل گرفت. به طوری که امروزه استفاده از این نوع درمان ها به طور مشخص در زمینه های اختلال های روانی استفاده میشود. برخی از آن ها هم برای برخی از بیماری ها مثل افسردگی یا وسواس توسط سازمان غذا و دارو امریکا تایید شده است.
نوروتراپی انواع گوناگونی دارد. اما به طور کلی شامل تحریک الکتریکی مغز مثل دستگاه tDCS، تحریک مغناطیسی مغز(TMS)، نوروفیدبک یا پسخوراند زیستی و روش های نقشه برداری مغز(Brain mapping) هستند.
پیش از آنکه هر گونه مداخله ای صورت گیرد نیاز است تا از وضعیت کنونی مغز شما اطلاعاتی به دست آید. این دقیقا همان چیزی است که ما به آن نقشه برداری مغزی میگوییم. برای این کار از ابزار های گوناگونی استفاده میشود.
بسته به اینکه چه چیزی مد نظر باشد ابزار های متفاوتی استفاده می شوند. اما این ابزار ها به طور کلی شامل: نوار مغزی(EEG)، نوار مغزی کمی (QEEG)، توموگرافی کامپیوتری یا سی تی اسکن، MRI، FMRI می شوند.
این روش ابتدا در سال 1930 توسط هانس برگر فیزیولوژیست آلمانی ابداع شد. او دریافت که تغییرات ولتاژ یا امواج مغزی را میتوان با قرار دادن سیم های یک ولت متر بر روی جمجمه ثبت کرد. این ابزار ارزشمندی است برای مطالعه خواب و داشتن خواب خوب، کنترل عمق بی هوشی، تشخیص صرع و آسیب مغزی و مطالعه کارکرد طبیعی مغز.
ابتدا الکترودی( یک صفحه گرد کوچک فلزی به نام الکترود فعال) به پوست سر برای شناسایی فعالیت الکتریکی در منطقه زیر آن قسمت مغز چسبانده میشود. الکترود بعدی(الکترود خنثی) به نرمه گوش وصل میشود، جایی که هیچ فعالیت الکتریکی برای ثبت وجود ندارد.
هر دو الکترود تفاوت در اختلاف پتانسیل الکتریکی را شناسایی میکنند. این مجموعه چیزی است که در نوار مغزی اتفاق می افتد البته که لازم به شرح جزییات بیشتر است اما به طور کلی آشنایی تا همین اندازه با این روش برای ما کفایت میکند
نوار مغزی کمی در اصل بر پایه همان EEG است. اما ماحصل آن به جای اینکه امواج را به طور مشخص نشان دهد به عنوان قرار دارد برای هر مقدار از آن ها رنگی در نظر گرفته میشود. آن رنگ ها به طور کلی در کاسه سر نشان داده میشوند.
تفاوت این رنگ ها اساسا بر مبنای تفاوت امواج از امواج مغزی نرمال هستند. به این طریق نابهنجاری موجود را به روشی واضح تر در مغز نشان میدهد. این روش به دلیل تصویری که به ما می دهد و قابل فهم تر بودن آن به شدت امروزه در زمینه های بالینی کاربرد داشته است.
کورماک و هاسنفیلد در سال 1970 دریافتند که میتوان با عبور دادن اشعه X از درون یک شی از زوایای مختلف، تصاویر بسیار متفاوتی از آن به دست آورد. سپس با استفاده از کامپیوتر و روش های ریاضی تصویر سه بعدی از مغز ایجاد کرد.
این روش امروزه به عنوان یک روش پرکابرد در تمام زمینه های پزشکی و نورولوژی است.
این روش یک فناوری غیرتهاجمی عکس برداری از بافت های بدن انسان است. به خاطر استفاده از یک آهن ربای بزرگ و یک ضربان بسامد رادیویی خاص برای ایجاد علامت مغزی که تصویر به وجود می آرود به این نام نامیده شده است.
از این نوع تصویر برداری هم میتوان برای مطالعه آناتومی مغز و هم کارکرد نورونی استفاده کرد. چون در آن از تشعشع یون دار استفاده نمیشود برای استفاده مکرر در داوطلبان و بیماران استفاده میشود.
پیتر فاکس و همکارانش کشف کردند که در خلال افزایش فعالیت کار کردی در مغز انسان افزایش میزان اکسیژن با افزایش جریان خون ایجاد می شود، نیاز بافت ها را به اکسیژن بیشتر میکند.
بنابراین پیش از فعال سازی نورونی میزان دئوکسی هموگلوبین(هموگلوبین فاقد اکسیژن) و اکسی هموگلوبین(دارای اکسیژن) تقریبا مساوی است. اما پس از فعال سازی نورونی اکسی هموگلوبین بالاست.
این روش در اصل با اندازه گیری میزان هموگلوبین دارای اکسیژن در لحظه به ما میگوید که کدام ناحیه مغز در حال حاضر فعالیت دارد. این یک روش به شدت انقلابی در علم بود به دلیل انکه ما تصویری در لحظه خیلی نداشتیم که به ما تصویری واضح به این شکل نشان دهد.
به همین خاطر استفاده از این روش به شدت گران است. به خصوص در کشور ما چرا که ایران تنها در حال حاضر یک دستگاه FMRI دارد که در آزمایشگاه نقشه برداری مغز تهران واقع شده است.
پس از انکه با استفاده از روش های نقشه برداری مغزی یک تصویر واضحی از مغز و میزان بدعملکری و نابهنجاری آن به دست اوردیم. در آن صورت میتوانیم مداخلاتی را در این زمینه انجام دهیم. این مداخلات اساسا برای اصلاح عملکرد مغز بوده تا نشانه های بیماری و نابهنجاری رفع شوند.
در ابتدا روش هایی که برای تحریک استفاده میشود غالبا درون جمجمعه ای بودند. به همین علت به آن ها میگوییم روش های تهاجمی. چرا که باید جمجمعه در طی عمل جراحی شکافته شود و ابزار شخص کاشته شده که به صورت عمقی از آن یاد میشود. به عنوان مثال برای درمان بیماری پارکینسون یکی از راه ها این است که درون مغز دستگاه کارگذاشته شود تا علائم بیماری کاهش پیدا کنند.
اما به مرور روش های جدیدی شگل گرفتند که بدون نیاز به عمل جراحی و روش های عمقی، از روی جمجمه تحریکاتی را انجام دهند. یکی از این روش ها tms است که در اصل از روی جمجمه یک سیم پیچ کوچک چسبیده به روی جمجمه قرار دارد. یک جریان با ولتاژ بالا از درون سیم پیچ با تواتر 50 بار در ثانیه عبور داده میشود. این میدان مغناطیسی به راحتی درون جمجمه نفوذ کرده و فعالیت الکتریکی نورون های مجاور را تغییر میدهد.
تا به امروز بیش از 4000 مقاله علمی درباره اثرات تحریک مغناطیسی انجام شده و به یک وسیله بالینی و آزمایشی جاافتاده و مفید تبدیل شده است.
این روش به دلیل آنکه تحقیقات بیشتری بر روی آن انجام شده است. تقریبا به عنوان یکی از روش های ثابت در کلینیک های اعصاب و روان برای بیماری های افسردگی، اضطراب، وسواس، وسواس کندن مو، تیک و .. استفاده میشود.
البته استفاده از آن باید تحت نظر یک متخصص علوم اعصاب باشد. چرا که در برخی موارد این روش باعث بروز تشنج در افراد با زمینه های بیماری هایی مثل صرع، ضربه به سر شده است. البته میزان آن بسیار نادر بوده است اما به عنوان یکی از مهمترین عوارض آن معمولا مورد نظر قرار میگیرد. باید احتیاط های لازم در مورد آن صورت گیرد.
تحریک الکتریکی مغز یکی از به روز ترین و ایمن ترین روش ها در مداخلات مربوط به نوروتراپی است. این روش به جای آنکه یک میدان مغناطیسی ایجاد کند تنها به تغییر الکتریکی میپردازد به طوری که کمکی سطح آستانه نورون ها را تغییر میدهد.
به همین دلیل بروز تشنج در آن جایی ندارد. یکی از روش های ایمن و مفید برای تحریک مغزی است. معمولا مقدار ولتاژی که استفاده میکند 2 میلی آمپر است که در طی مدت زمان های مختلف مثل 20 دقیقه یا 15 دقیقه طی جلسات مختلف از روی جمجمه بر روی سر گذاشته میشود.
این دستگاه از دو الکترود یکی با نام آنود و دیگری با نام کاتود و یک دستگاه به منظور تعیین ولتاژ و زمان تشکیل شده است. بسته به نوع پروتکل مربوط به اختلال جایابی های مختلفی وجود دارد برای آنکه الکترود ها قرار داده شوند و مداخله انجام گیرد.
پس از جایابی ها بسته به میزان زمان تعیین شده برای مداخله فرد ثابت در جایی میشنیند و تحریک را دریافت میکند. میزان تعداد جلسات آن هم توسط روانپزشک، روانشناس بالینی مربوطه تعیین میشود. تا به طور منظم تحریک صورت گیرد و اثر کافی خود را بگذارد.
این ابزار هم در کلینیک های متعددی در ایران استفاده میشود. اما بیشتر در زمینه های تحقیقاتی مورد استفاده قرار میگیرد.
روش های نوروتراپی اساسا در ایران میتوانند به عنوان روش های مکمل کنار درمان های دیگر به شدت مفید باشند. کمک های فراوانی به ما در زمینه بهبود و درمان بکنند این یکی از مهمترین نکات استفاده از این روش در کشور هاست.
همان طور که از نام این روش پیداست مغز سعی میکند فیدبک عملکرد خود را از طریق نظام پاداش و تنبیه دریافت کند. به دلیل انکه اساسا مغز به دنبال تغییر مثبت است و سیستم پاداش دهی در آن موثر است روش نوروفیدبک سعی میکند این سیستم را به سمت بهبود و اصلاح عملکرد خود سوق دهد.
در این روش با استفاده از ثبت الکتریکی امواج مغزی و نمایش یک بازی سعی میشود زمان هایی مغز به صورت نابهنجار عمل میکند. بازی به گونه ای باشد که ادامه پیدا نکند و یا تغییری نشد و یا .. بدین ترتیب به مرور مغز به سمت اصلاح عملکرد خود پیش میرود.
این روش از قدیمی ترین روش های موجود در ایران است که مبتی بر علم بوده و در زمینه های بیش فعالی، نقص توجه، افسردگی و .. کاربرد فراوانی داشته است. البته که این روش به دلیل انکه هنوز تحقیقات زیادی مانده است تا انجام شود نیاز دارد که در مورد اثربخشی آن به طور جدی بحث شود.
همین چند وقت پیش انجمن روانپزشکان ایران در طی نامه ای به وزارت بهداشت ابراز داشت: که این روش بنابر مطالعات انجام شده دارای اثربخشی نیست.
این نامه واکنش های زیادی از سمت متخصصان علوم اعصاب، روانشناسان و انجمن نوروسایکولوژی ایران داشت. به همین خاطر مناظره ای توسط برنامه چرخ در شبکه چهار با حضور دکتر نظری(متخصص علوم اعصاب) و دکترشریعت(روانپزشک) تدارک دیده شد و به جنبه های مختلف آن پرداخته شد. دیدن آن را به شما پیشنهاد میکنم.
نوروتراپی یکی از باآینده ترین روش هایی است که در زمینه درمانی شروع به کار کرده است. ما سال ها بود که زبان گفتگو با مغز را نمیدانستیم. امروز باید خیلی خوشحال باشیم. در عصری که ما زندگی میکنیم میشود با استفاده از این روش بیماری های بسیاری را درمان کرده و بهبود بخشید.
این درمان بدون استفاده از دارو انجام میشود. این یکی از خبر های خوب میتواند باشد برای کسانی که دید خوبی نسبت به دارو های شیمیایی ندارند. در هیچ یک از ابزار های ذکر شده در بالا از هیچ یک از دارو ها استفاده نمیشود.
همچنین به تجربه دیده ام کسانی که دارو های روانپزشکی مصرف میکرده اند، با درمان های نوروتراپی تحت نظر روانپزشک به مرور داروی خود را کم کرده. و یا به مرور قطع کرده اند و خب این یکی از فواید مهم این نوع درمان هاست.
در درمان های نوروتراپی اساسا از هیچ روش تهاجمی یا جراحی استفاده نمیشود. این درمان ها سرپایی هستند و درد قابل توجهی ندارند. شاید کمی سوزش حس شود و یا یک درد خیلی خفیف در ناحیه تحریک شده. شما پس از تحریک میتوانید کاملا به کار های خود برسید و هیچ گونه مشکلی برایتان ایجاد نشود.
این نوع درمان ها خب ماندگاری های خوبی دارند. مثلا در مورد تحریک الکتریکی مغز می گویند که تا شش ماه ماندگاری دارد. البته این بسته به میزان جلساتی است که شما داشته اید.
اما به طور کلی پس از مدتی میتوانید از جلسات بوستر استفاده کنید. به این معنی که یک یا چند جلسه مثلا بعد از شش ماه بروید که ماندگاری ادامه پیدا کند. اما در مجموع نتایج امیدوار کننده ای در این حوزه رخ داده است.
بسته به روش ها و ابزار هایی که استفاده میشود عوارض میتواند متفاوت باشد. مثلا ما در نوروفیدبک اساسا عوارضی نداریم مگر آنکه فرد با سابقه صرع و یا تشنج باشد که در آن صورت حتما باید رعایت های اولیه تحت نظر یک تخصص انجام شود.
در مورد این روش عوارضی که به طور کلی ذکر شده است. شامل: کمی سرگیجه، سوزش، درد خفیف، احساس طعم آهن یا فلز در دهان، سردرد و در پاره ای موارد تشنج است. این عوارض احتمالی هستند. ممکن است برای افراد ایجاد نشوند. اما بسته به هر فرد متفاوت هستند.
به جز تشنج ممکن است عوارض بالا برای این روش هم رخ دهد. اما به طور کلی این روش کاملا روشی ایمن در تحریک های مغزی و همینطور نورتراپی است.
واقعیت این است که برای هر جلسه در هر کلینیکی متفاوت است. اما حداقل آن جلسه ای 250 هزار تومان است. در مورد روش های جدید تر نوروفیدبک مثل لورتانوروفیدبک این عدد بسیار بالاتر است به دلیل آنکه این روش بسیار جدید است.
اما بسته به جاهای گوناگون باز هم میتواند متفاوت باشد.
در مورد افسردگی سازمان و غذا و داروی آمریکا tMS را تایید کرده است. خب در مورد روش های دیگر ما مقالاتی متعدد را داریم. برخی گقته اند اثربخش و برخی گفته اند اثربخش نبوده.
اما به نظر میرسد تاثیر این روش در درمان بیماری هایی مثل افسردگی و اضطراب خوب بوده است. البته این بر مبنای تجربه بیمارانی است که از آن استفاده کرده اند.
اما به طور کلی نوروتراپی بهتر است که به عنوان درمانی مستقل به آن نگاه نشود. بلکه به عنوان درمانی مکمل تحت نظر قرار بگیرد. برای همین شما بهتر است کنار این نوع درمان از درمان های دیگر هم به طور همزمان استفاده کنید تا بهتری نتیجه را بگیرید.
پادکست این مقاله
اگر سوال و یا نظری در ای باره دارید میتوانید در بخش کامنت های پایین صفحه با من در میان بگذارید. تا در اسرع وقت پاسخگو باشم..
دلشوره مداوم در اصل همان چیزی است که در روانشناسی ما به آن میگوییم اضطراب فراگیر. به این معنی که فرد وقت و بی وقت اضطراب دارد. این افراد غالبا بی قرار هستند و برانگیختیگی های زیادی دارند. امروز قرار است که در مورد این موضوع مهم با شما صحبت کنم چرا که بسیاری از اطرافیانم و از جمله خودم دوره ای این دلشوره را تجربه کردیم. چیز هایی که امروز می گویم حاصل تجربیاتم و همچنین چیز هایی که از درمان و روانشناسی بالینی میدانم است.
قبل از هر چیزی میخوام بگویم این دلشوره های ناگهانی را جدی بگیرید و برایش کاری انجام دهید. خیلی از افراد را میبینم که مدت زمان زیادی این دلشوره را تجربه میکنند اما کاری برایش نمیکنند و گذر زمان آن را بیش از پیش مزمن تر میکند و این خوب نیست! لطفا اگر این دلشوره را دارید پس از خواندن این مقاله کارهایی که گفتم را انجام دهید.
شما میتوانید ویدیو این مقاله را هم پیش از خواندن آن ببینید. سعی کردم نکات را به طور کامل هم در ویدیو و هم در مقاله توضیح دهم.
در دلم ماشین لباس شویی روشن است. این پرتکرارترین جمله ای است که افراد برای بیان حال خود از آن استفاده میکنند. بی قراری مداوم به این معنی است که سر چیز هایی که نمیدانیم اضطراب میکشیم. مثل آنکه کسی تلفن میزند، یا وقتی میخواهیم بیرون برویم و یا وقتی صبح ها از خواب بلند میشویم تپش قلب را تجربه میکنیم.
این بی قراری مداوم غالبا باعث میشود این افراد زود خسته بشوند. و نیاز به خواب و استراحت پیدا کنند. فرض کنید یک جا نشسته اید و اضطراب دارید با این که هیچ کاری نمیکنید اما افکار مختلف از اینکه ممکن است اتفاقی بیافتد اکثرا باعث اضطراب شما میشود و این همان چیزی است که شما را خسته میکند. و باعث میشود زود به زود خست بشوید
نگرانی هسته اصلی اضطراب فراگیر است. نگران بودن از هر اتفاقی باعث میشود فرد مدام در حالت بی قراری و دلشوره مدام قرار بگیرد و همین حال او را بدتر و بدتر میکند. این به گونه ای است که به سختی مهار میشود. یعنی فرد هر کاری میکند که آن را از بین ببرد موفق نمیشود.
در بسیاری از موارد افراد در این مورد به خصوص نمیتوانند بگویند که دقیقا از چه چیز اضطراب دارند یا به عبارت دیگر چه اتفاق و یا محرک مشخصی باعث میشود آنها اضطراب داشته باشند. برای همین اضطراب فراگیر و یا به عبارت ساده تر دلشوره مداوم محرک ندارد. یعنی فرد از همه چیز در آن واحد نگران است. به همین دلیل محرک مشخصی در صحبت این افراد نمیتوانیم پیدا کنیم آنها از آینده و هر چیزی که در آن اتفاق می افتد ممکن است نگران باشند. اگرچه در پاره ای از موارد محرک مشخصی هم میتوانند برای حال خود بیان دارند.
معمولاً بزرگ شدن در خانواده هایی که پدر و مادری کنترل گر دارند؛ به این معنی که مدام شما را چک می کنند تا مبادا خطایی بکنید، اجازه تجربۀ اشتباه کردن نمی دهند یا مدام نگران مراقبت از شما هستند می تواند به عنوان عاملی برای دلشوره در بزرگسالی تلقی شود. سیر رشد زیر سایۀ این پدر و مادر معمولاً مخابره کنندۀ پیام نا امن بودن جهان است. به همین خاطر کودکانی که با این سبک فرزندپروری بزرگ شده اند همیشه از دلشوره به عنوانی یکی از مشکلات اصلی شکایت می کنند.
تنیدگی عضلانی، تحریک پذیری، دشواری در خواب مشکلات گوارشی، خشکی چشم و تپش قلب از جمله علائم جسمی است که این افراد ممکن است آن را تجربه کنند.
اضطراب فراگیر زمانی اختلال به حساب می آید که شما این علائم را حداقل شش ماه در طول ایام روز تجربه کنید. البته تعداد دفعات آن میتواند متفاوت باشد اما در صورتی که حد آن به صورتی شد که زندگی روزمره شما را مختل کرد در آن صورت شما باید به یک روانشناس و یا روانپزشک مراجعه کنید تا به طور دقیق بررسی و درمان شود.
این اختلال معمولا در در 3 تا 8 درصد افراد در یک دوره یک ساله بروز پیدا میکند. و نسبت زن به مرد در آن دو به یک است. همینطور اواخر نوجوانی و یا اوایل بزرگسالی بیشترین زمانی است که افراد به آن مبتلا میشوند.
هر جا که هستید اگر احساس دلشوره مداوم میکنیم. این تمرین را انجام دهید. اول خود من فکر میکردم که خیلی تاثیری نخواهد داشت اما این تا پیش از آن بود که برای اولین بار آن را تجربه کنم. این تکنیک یکی از در دسترس ترین تکنیک هاست که باید در مدرسه به ما آموزش میدادند. پس این تکنیک را همانند جمله زیر مو به مو تا 15 دقیقه اجرا کنید:
یک جایی راحت به شکل صاف بنشینید.یک دستتان را روی شکمتان و دست دیگر خود را روی قفسه ی سینه خود بگذارید. دهان خود را ببندید و از طریق بینی خود همچنان که تا 5 میشمرید هوای بیرون را به داخل شکم خود بفرستید. دقت کنید که تنها از طریق شکم خود نفس بکشید و دستی که روی شکم خود دارید بالا بیاید نه دستی که بر روی قفسه سینه است. و بعد هوا را تا دوشماره نگه دارید و در سه شماره از طریق دهان خود بیرون دهید. این کار را به مدت 15 دقیقه انجام دهید.
شما با انجام تکنیک بالا در اصل دارید بدنتان را از دستگاه سمپاتیک یا جنگ و گریز که برای زمان هایی است که ما در فشار هستیم به دستگاه ارامش یا پاراسمپاتیک میبرید. به عبارتی دیگر شما وقتی دلشوره مداوم دارید دستگاه سمپاتیک شما فعال است و تمام کار هایی که باعث میشود ما از سمپاتیک به پاراسمپاتیک برویم به ما کمک میکند که دلشوره خود را کنترل کنیم.
بسیاری از افراد میگویند در این حالت وقتی آب خنک مینوشیم حالمان بهتر میشود. این به عنوان یک تجربه از افرادی که حالشان بهتر شده میتواند مفید باشد اگر چه در بعضی مواقع واقعا نوشیدن آب خنک خیلی کمک کننده است.
یکی از مهمترین چیز هایی که باعث دلشوره مداوم این افراد میشود این است که در همه وقت فکر میکنند که چیزی آن ها را تهدید میکنند. به عبارت دیگری امنیت روانی ای که مورد انتظارشان است را ندارند و همین همیشه آن ها را در موقعیت خطر میگذارد. واقعیت اما این است که در این مواقع معمولا نشانه های محیط را بیش از اندازه خطرناک تصور میکنیم در حالی که واقعیت چیز دیگری است. کمک گرفتن از یک روانشناس در این زمینه برای آنکه به شما کمک کند تا این تحریف شناختی را برش واقف شوید و آن را تغییر دهید به شدت کمک کننده است.
در بسیاری از موارد دیده شده است که پس از ورزش کردن بدن وارد حالت پاراسمپاتیک میشود و این بهترین گزینه است تا در برابر استرس و دلشوره مداوم از خود محافظت کنیم. اگر تنها 150 دقیقه در طول هفته پیاده روی تند داشته باشید بهترین نتیجه را میگیرید. پس ورزش کردن را دست کم نمیگیرید.
خیلی وقت ها است که حالی که داریم تجربه میکنیم به دلیل یک تغییر هورمونی و یا یک علت بیوشیمیایی در مغز ماست. مثلا مشکلات تیروئیدی کاملا میتوانند یک همچین علائمی را ایجاد کنند. علاوه بر آن تغییر یک انتقال دهنده عصبی در مغز ما مثل سروتونین کاملا میتواند باعث این حالت شود. این ها را برای این می گویم که در هر حالت این مشکل با دارو حل میشود متنها حتما باید تحت نظر یک روانپزشک انجام شود تا دارو ها و تاثیرشان چک بشوند. پس این نکته را حتما در صورت مختل شدن کار روزمره تان جدی بگیرید که کمک یک روانپزشک کاملا مشکل گشاست. برای انکه کاملا در مورد فرق بین روانشناس، روانپزشک و روانکاو بدانید کلیک کنید.
در مواقع دلشوره و استرس بهترین راه حل آن است که از حواس پنجگانه مان استفاده کنیم که حواسمان پرت شود. مثلا تصویر کسی که دوستش دارید را تصور کنید، شروع به دلیل فیلمی بکنید که دوست دارید و یا کاری که دوست دارید را انجام دهید. ما تمام این کار ها را میکنیم به این دلیل که حواس خود را پرت کنیم چرا که اساسا در آن لحظه توجه ما گزینشی شده است و نیاز است که چیز های دیگری را هم به آن نشان دهیم.
مشاوره گرفتن در این مواقع یکی از بهترین راه حل هایی است که باید به آن توجه کنیم. بسیاری از مشکلاتی که مردم در حال حاضر ممکن است در حال دست و پنجه نرم کردن با ان باشند با دانستن یک سری نکات و اموزش ها حل می شود. نقش مشاوره گرفتن در اضطراب فراگیر به شدت موثر بوده است چرا که شما تکنیک هایی را یادخواهید گرفت که دلشوره تان را مدیریت کنید و به آن بپردازید پس این خیلی به شما کمک میکند.
میتوانید به اپیزود صوتی این مقاله هم گوش کنید:
امروز میخواهم برایتان از یکی تجربه های تقریبا سختم در زمینه حملات پنیک بگویم. آنچه در این مقاله مینوسیم حاصل کشمکش من با این حملات در طی سال اخیر بوده است.
از انجایی که ماهیت این حملات خیلی شبیه به بقیه بیماری ها مثل حملات قلبی است. به همین دلیل بسیاری از ما اطلاعات دقیقی از پنیک نداریم و همیشه آن را با بیماری دیگری اشتباه میگیریم. پنیک یکی از اختلالات در زمینه روانشناسی بالینی است.
چیز هایی که امروز میگویم برای همه افراد در تمامی سنین است که وقتی با این حمله مواجه شدند چه باید بکنند و چطور آن را درمان کنند. پس از خواندن این مقاله تقریبا تمام چیز هایی که باید را در این مورد متوجه خواهید شد. برای همین اگر پرسش و یا مسئله ای در نهایت برایتان پیش آمد می توانید آن را در بخش کامنت های اخر مقاله با من در میان بگذارید.
اگر بخواهم خیلی ساده برایتان بگویم پنیک انتهای اضطراب است. چیزی که ما در گفتگو هایمان معمولا نام وحشت را برای آن به کار میبریم. به همین خاطر ترجمه فارسی پنیک وحشت زدگی است. این به این معناست که معمولا انقدر شدت، سرعت و حجم استرس شما زیاد میشود که تقریبا شبیه حمله اضطراب به آن نگاه میشود. به عبارت دیگر تصور کنید که اخرین لحظات زندگیتان را دارید می گذرانید و می دانید چند لحظه دیگر در این جهان نخواهید بود. یا یک اتفاق به شدت مهیبی رخ خواهد داد که دیگر زنده نخواهید بود. در آن لحظه چه حالی خواهید داشت؟ این دقیقا همان حالی است که افرادی که تجربه این حملات را داشته اند شاید بارها آن را تجربه کنند.
در کتاب های آسیب شناسی روانی به خصوص کتاب هایی که برای تشخیص به کار میروند مثل DSM-5 علائم مختلفی را برای پانیک ذکر کرده اند. اما اگر بخواهم آن را به زبان خودمانی برایتان بگویم. علائم آن به دو دسته ذهنی و جسمی تقسیم میشوند. به لحاظ جسمی یعنی شما ممکن است این علائم را در خود ببینید: تپش قلب زیاد، تعرق و گرگرفتگی، سرد شدن دست ها و پاها، سرگیجه شدید، دلشوره مداوم و بی دلیل و اضطراب بالا، احساس خفگی یا نفس تنگی، درد قفسه سینه و .. . به لحاظ ذهنی: احساس مرگ قریب الوقوع، احساس دیوانه شدن و وحشت بسیار زیاد از اتفاق افتادن یک اتفاق ناگوار است.
این به این معنی است که لازم نیست همه علامت های بالا را تجربه کنید تا تشخیص حمله پنیک را بگیرید. بلکه ممکن است در افراد گوناگون علائم تجربه شده متفاوت باشد. به عنوان مثال در مورد خود من سرگیجه اصلا وجود نداشت یا درد قفسه سینه نداشتم اما بقیه علائم بودند.
یکی از مهمترین علائمی که می تواند باعث تفکیک پانیک از حملات قلبی شود این است که این حملات میتوانند در زمان استراحت یا در هنگام خواب هم بروز کنند.
در حالی که معمولا درد های قلبی و عروقی در هنگام فعالیت های شدید و ورزش معمولا بروز پیدا میکنند. البته این میتواند متفاوت باشد ینی تنها به این عامل برای تفکیک این دو بسنده نمی کنیم و عوامل دیگر را هم در نظر می گیریم.
مدت زمان این علائم ممکن است از 10 دقیقه تا نیم ساعت طول بکشد تا به اوج آن برسد برای همین زمان آن در افراد مختلف متفاوت است.
با اینکه پنیک یک جلوه خطرناک جسمی دارد اما اساسا روانی است و عملا خطرآفرین نیست. اما تقریبا شبیه که یک آلارم بدن به شماست که در سیستم روانی تان مشکلی وجود دارد و باید برای درمان آن عامل درونی اقدام کنید
این یکی از مهمترین نکاتی است که باید به آن توجه کنیم. چیزی که معمولا داریم از ان صحبت میکنیم اختلال پنیک است. این به این معنی است که شما تنها یک بار یا دوبار در مواقع خاص ان را تجربه نکرده اید بلکه مداوم بوده است. به این معنا که شما هر سال یا هر ماه و یا حتی هر روز دو سه بار آن را تجربه میکنید و این تاثیر زیادی بر زندگی روزمره شما گذاشته است.
حمله پنیک به تنهایی ممکن است برای خیلی از افراد پیش بیاید در طول زندگی اما در صورتی که ادامه دار نباشد و یا فرد در بین حملات اضطراب انتظار نداشته باشد به آن اختلال پنیک نمیگوییم. بلکه آن حمله ای معمولی در زندگی بوده است که برای هر ادمی ممکن است اتفاق بیافتد.
زمانی میتوانیم به این حملات اختلال بگوییم که حداقل یک ماه طول کشیده باشد. یعنی ما در طول ماه گذشته چند بار این حمله ها را تجربه کرده ایم.
اضطراب انتظار به این معنی است که مدام میترسیم که دوباره حمله دیگری رخ دهد. به این معنا که هر روز دلشوره داریم که مبادا حمله دیگری رخ دهد یا مبادا به زودی اتفاق بدی رخ دهد یا بمیرم. در اختلال پنیک ما اضطراب انتظار داریم اما در حمله پنیک پس از آن یک همچین اضطرابی نداریم.
افرادی که تجربه های این حملات را دارند معمولا همراه آن از مکان هایی ویژه ای دوری میکنند و یا سعی میکنند که انجا نروند. چرا که فکر میکنند راه فراری در آنجا نیست و به همین دلیل یادآور همان تجربه قریب الوقوع مرگ است.
به عنوان مثال این افراد ممکن است وارد فضاهایی مثل آسانسور نشوند یا سعی کند از ترافیک به دور باشند یا همچنین ممکن است که از فضا های بدون سقف بترسند. این دقیقا همان چیزی است که باعث میشود افراد دچار اختلال پنیک دچار اختلال بازارهراسی هم بشوند که دقیقا اجتناب از این مکان ها است. البته ممکن است افراد اختلال پنیک داشته باشند اما همراه آن بازارهراسی نداشته باشند.
به این معنی که شما خیلی اوقات نمیدانید که چرا این حمله را الان تجربه کردید. چون هیچ اتفاق ناگواری آن لحظه برایتان در حال رخ دادن نبود و مثلا شما در حال چای خوردن بودید و پشت میز کارتان نشسته بودید. برای همین یکی از مشخصه های اختلال پنیک این است که در زمان استراحت رخ میدهد و محرکی استرس زا معمولا وجود نداشته است. ممکن است که این حملات در موقعیت های استرس زا هم رخ بدهند. اما معمولا در زمان های استراحت هم هستند و به همین دلیل ادم را گیج میکنند چرا که علت بیرونی مشخصی برای آن ممکن است نیابیم.
شما تا به این جا با چیز هایی که در بالا گفته شد متوجه شدید که پنیک چیست و به چه چیزی میگویم اختلال پنیک و حمله پنیک. اما بسیاری از افراد زمانی که این حمله را تجربه میکنند به دلیل انکه موارد بالا را نمیدانند فکر میکنند که دچار حمله قلبی شده اند. برای همین اولین جایی که رجوع میکنند به متخصصین قلب یا پزشک عمومی است. معمولا هم پس از بررسی های انجام شده مثل نوار قلب و اکو به آنها گفته میشود که مشکلی ندارند و قلبشان سالم است. این اگرچه به خودی خود میتواند یک خبر خوب باشد اما برای این افراد خبری آزار دهنده است. چرا که فکر میکنند بیماری ای ناشناخته دارند که کسی قادر به حل آن نیست. به همین خاطر اضطرابشان بالاتر میرود.
علاوه بر آن ممکن است اظهار کنند که بیماری ام اس را گرفته اند در حالی که در خیلی از موارد این بیماری علائمی متفاوتی نسبت به حمله پنیک دارد.
اگر خاطرتان باشد گفتم که اختلال پنیک زندگی روزمره فرد را معمولا مختل میکند. یکی از شکایت های اصلی افراد دقیقا همین است. اینکه این حملات و تس از حمله ای دیگر زندگی ما را تحت الشعاع قرار داده است. برای همین نیاز است که اطرافیان شرایط فرد را در این لحظه درک کنند و برای درمان به او کمک کنند.
پنیک معمولا اختلالات دیگری را هم به همراه خود دارد. به این معنی که افراد معمولا پس از این حملات احساس غم شدیدی را تجربه میکنند. یا شاید ممکن است که علائم افسردگی را داشته باشند.
برای پنیک خب علل مختلفی در نظر گرفته شده است. به این معنی که نظریه های مختلف به شکل های متفاوتی در روانشناسی به آن نگاه میکنند که برایتان مهم ترین آن ها را میگویم که نگاه جامعی نسبت به علل آن داشته باشید.
اولین چیزی که معمولا باعث آن میشود تغییرات در این انتقال دهنده ها در مغز است. ببینید چند انتقال دهنده در مقاله وجود دارند که در اختلالات گوناگونی عاملی اساسی به حساب می آیند. به طوری که بسیاری از دارو ها با به تعادل رساندن دوباره این انتقال دهنده ها کاملا بیماری را درمان میکنند.
یکی از این انتقال دهنده ها سروتونین است که در بیماری های افسردگی، اضطرابی و .. هم نقش دارد که معمولا پایین آمدن آن در مغز یکی از علائم دخیل در ایجاد این اختلالات است. همچنین پایین آمدن گابا در مغز که یک انتقال دهنده مهاری است باعث این اختلال میشود .
بخش هایی از مغز ما در هنگام خطر معمولا به دلیل آنکه بتوانیم دفاع خوبی از خود داشته باشیم فعالیت بیشتری میکنند. به عنوان مثال ناحیه ای در مغز وجود دارد به اسم آمیگدال که اساسا برای هیجان ترس است.
دیده شده است که در افراد اختلال پنیک این ناحیه از مغز فعالیتی بیش از اندازه دارد که باید به تعادل برسد. همچنین اختلال در دستگاه عصبی مرکزی مثل اختلال در دستگاه سمپاتیک که عامل جنگ و گریز در هنگام خطر در موجودات است از دیگر عامل های علائم جسمی پنیک است.
همه ما در زندگی خود استرسور ها و یا اتفاقات ناگواری را ممکن است تجربه کنیم مثل ورشکستگی، مرگ عزیزان، طلاق، شکست عاطفی و … و افراد مختلف به روش های گوناگون با این عامل ها برخورد میکنند. بسیاری از افراد ممکن است تاثیر این اتفاقات به صورت جسمی در بدنشان بروز بکند. بسیاری از افراد ممکن است حال روحی و تعادل روانی آن ها برای مدتی به هم بخورد.
بعضی از افراد هم به دلیل یادگیری مهارت های حل مسئله و مقابله به خوبی آن ها را پشت سر میگذارند. این عوامل در پنیک هم دخیل هستند به عنوان مثال خود من پس از مرگ پدربزرگم این حمله را تجربه کردم که بعد از آن به صورت بی محرک تا حدود چند وقت ادامه دار شد. این میتواند برای افراد مختلف به گونه ای متفاوت باشد. اما چیزی که واضح است استرسور ها نقش کلیدی در پیدایش اولین حمله دارند.
فروید و پیروانش پنیک را زمانی میبیند که مکانیسم های دفاعی افراد کاملا ریخته اند. به عبارت دیگر شکاف جدی فانتزی های افراد به یک بار رخ میدهد و تمامیت شخص را تحت تاثیر قرار میدهند.
در روانکاوی پنیک خود نشان دهنده یک شکاف عمبق در کشمکش بین دفاع های افراد و تعارض های ناخودگاه فرد دارد. در پاره ای از موارد گفته شده است که تجربه یک فقدان عمیق و یا از دست دادن کسی معمولا این شکاف را در سیستم روانی فرد به وجود می آورد. به همین خاطر اساسا در نظریه فروید و در درمان روانکاوی اختلال پنیک و حملاتی از این دست خود علت اصلی نیستند. بلکه نشان دهنده یک تعارض و مشکلی در فرد هستند که آن عامل اصلی است.
در این نوع نظریه ها اساسا پیدایش پنیک به دلیل تحریف هایی است که فرد از وضعیت جسمی خود در آن لحظه و دنیای بیرونی دارد. به این معنا که به اشتباه فکر میکند که در حال مرگ است یا به عبارتی بیش برداشت میکند به این معنی که در علامتش اغراق میکند. همین او را در چرخه اضطراب بیشتر می اندازد. به همین خاطر درمان این نظریه ها غالبا اصلاح روش شناختی شما با دادن تکالیفی است که در زمان این حمله ها باید تمرین کنید.
اگر به این جای نوشته رسیدید و تا به اینجا ادامه دادید برایتان یک خبر خوب دارم: پنیک کاملا درمان میشود. هر چند برای افرادی که از درمان ها اطلاعات خیلی زیادی ندارند اینکه چه درمانی بهترین درمان برای آنهاست ممکن است کمی مشکل است و سردرگم میشوند. اما در ادامه در این مورد تجربه خودم را به همراه چیزی که از روانشناسی خواندم به شما می گویم که تصویر واضحی داشته باشید.
به طور کلی در درمان ها بهتر است که قبل از هر چیزی به روانپزشک مراجعه کنید. در مورد فرق روانپزشک و روانکاو و روانشناس در مقاله های قبلی توضیح داده ام. شما بهتر است پیش روانپزشک اول بروید چرا که ما هنوز نمی دانیم که علامتی که الان دارید مربوط به یک بیماری جسمی است یا یک بیماری با عامل روانی.
مشکلات تیروئید به خصوص پرکاری آن، مشکلات قلبی، صرع ها، و تومور ها میتوانند یک همچین علائمی را ایجاد کنند. به همین خاطر رفتن پیش روانپزشک از این بابت اولویت دارد که به دلیل آنکه دانش پزشکی خوبی دارد میتواند همزمان این موارد را هم بررسی کند.
علاوه بر آن روانپزشک میتواند دارو بنوسید برای شما. اما روانشناس اجازه نوشتن دارو را ندارد اما روانپزشک باید در این مورد به خصوص، افراد را برای درمان به روانشناس ارجاع دهد. بنابراین پس از رد کردن بیماری های دیگر روانپزشک در آن صورت میتواند به پنیک فکر کند برایتان دارو بنویسد.
بسته به شدت اختلال، درمان های دارویی و نحوه مصرف قرص اعصاب می تواند متفاوت باشند. این بسته به تشخیص روانپزشک است که شما چه دارویی با چه دوزی دریافت کنید. دارو های پنزودیازپینی مثل آلپاروزلام به طور مشخص در درمان پنیک استفاده می شوند. همچنین دارو های ضد افسردگی هم به دلیل تاثیر بر روی سروتونین هم کاربرد دارند مثل داروی آسنترا یا سرترالین.
به هیچ عنوان، تاکید میکنم به هیچ عنوان این دارو ها را به صورت خودسر مصرف نکنید. چرا که چند دلیل مهم دارند. اول آنکه دارو های روانپزشکی بیشتر از نام دارو، دوز دارو مهم است اگر دوز اشتباه به صورت خودسر مصرف بکنید نه تنها پنیک خوب نمیشود بلکه ممکن است بدتر شده و حتی اختلال دیگری هم به آن اضافه شود.
علاوه بر آن تمام دارو های روانپزشکی در هفته اول مصرف ممکن است علائم شما را بدتر کنند. به همین خاطر بسیاری از افراد وقتی میبینند علائمشان بدتر شده است. مصرف این دارو ها را قطع میکنند که متاسفانه این کاری اشتباه هست چرا که امکان شدیدتر شدن علائم در هفته اول بخشی از درمان است و از هفته های بعدی کاملا اثر درمانی آن ها شروغ میشوند.
دارو های روانپزشکی بعضی هایشان ممکن است وابستگی ایجاد کنند. به این معنی که ممکن است شما با قطع ناگهانی آنها علائم ترک نشان دهید. به خصوص در مورد دارو های بنزودیاپینی مثل آلپاروزلام اگر به طور ناگهانی آن ها را قطع کنید ممکن است پس از چند روز تشنج را تجربه کنید.
این ها را میگویم که حتما تحت نظر یک متخصص روانپزشک درمان های دارویی خود را پیش ببرید. اگر تحت نظر باشید هیچ کدام از این ها اتفاق نمی افتند و کاملا برطرف میشود. پس خودسر مصرف کردن را مد نظر داشته باشید.
به طور مشخص در مورد خود من درمان روانکاوی در کنار درمان دارویی مشکلم را حل کرد. من چند سال بود که پیش روانکاوم میرفتم و پیش از اولین حمله درمان خود را داشتم. به همین خاطر این مسئله را در جلسات مطرح کردم و به آن پرداختیم. روانکاوی به صورت ریشه ای درمان میکند اما قبل از شروع آن باید بدانید که این درمان هم ممکن است طولانی باشد و هم اینکه گران است. چرا که در ایران روانشناسی تحت پوشش بیمه نیست.
این درمان رویکرد غالب در ایران است. به این معنی که پیش هر روانشناسی بروید اکثرا همین رویکرد را کار میکنند و میتوانند برای پنیک به شما کمک کنند که دیگر از حملات نترسید چرا که خطرناک نیستند.
اگر میخواهید بهترین نتیجه را بگیرید به طور مکمل درمان شوید. یعنی علاوه بر خوردن دارو پیش روانشناس یا روانکاو بروید. این را برای این میگویم که همان طور که در بالا گفتم علت اصلی پنیک روانی است نه جسمی . یعنی دارو ها جسمتان را آرام میکنند اما مسئله اصلی جای دیگری است که باید به آن بپردازید. اگر علت روانی را دریابید و به آن بپردازید ریشه ای درمان کرده اید اما در صورت خوردن دارو ها نشانه ها را درمان کرده اید.
میخواهم در آخر نگاه خودم را برایتان بگویم. نه به عنوان کسی که روانشناسی خوانده به عنوان شهروندی عادی که این تجربه را داشته است. پانیک برای من فرصتی بود برای اینکه به بخش هایی از زندگی خود بیشتر توجه کنم. فرض کنید امروز به شما بگویند که دارید آخرین لحظات زندگی خود را می گذرانید در آن صورت سوالی از شما دارم: آیا به همین شکل به زندگی خود ادامه میدهید و یا کار های دیگری میکنید؟
بسیاری از انسان ها زمانی به این سوال میرسند که بیماری های لاعلاجی گرفته اند. یا زمان را برای زندگی کوتاه میبینند. حال آنکه پنیک این فرصت را به شما میدهد که بدون انکه آسیبی جسمی ببینید ویا بیماری صعب العلاجی داشته باشید آنطور که میخواهید زندگی کنید:).
روانشناسان وجودگرا مثل یالوم میگویند: گرچه پدیده مرگ ترسناک است اما اگاهی به مرگ شفا بخش است. چرا که اگر باور کنید که یک روز می میرید حتما زندگی خواهید کرد.
شما بعد از خواندن این جملات ممکن است همچنان به زندگی قبلی خود ادامه دهید. انطور که میخواهید زندگی نکنید چرا که این جملات را بار ها ممکن است شنیده باشید و به آن فکر کرده باشید. اما آنچه واقعا باعث میشود که به آن عمل کنید فکر کردن به آن نیست بلکه داشتن تجربه هیجانی از آن است. به همین خاطر است که بسیاری از افرادی که تجربه های نزدیک به مرگ دارند پس از آن تجربه معمولا راحت تر و شیرین تر زندگی میکنند. پنیک در شما این فرصت هیجانی را بدون آنکه واقعا بمیرید ایجاد میکند و چه چیزی از این بهتر.
اگر در طول زندگی خود این تجربه را داشتید حتما دوران سختی را گذرانده اید و در کنار این سختی به این جنبه از آن هم نگاه کنید. چرا که همه ادم ها این فرصت را ندارند که بدون انکه بمیرند، تجربه مرگ داشته باشند.
امیدوارم چیز هایی امروز گفتم برایتان مفید بوده باشد.
باورش سخت است که بپذیریم شمارِ زیادی از ساکنان کره زمین از این اختلال رنج می برند. اما به همان میزان که پراکندگی این اختلال بالاست، به همان میزان، درصدِ خطا در تشخیص نادرست اش هم زیاد است. در این مجال، قصد داریم تا توصیفی درست از این اختلال ارائه نماییم. این مقاله در حوزه روانشناسی بالینی قرار میگیرد.
بطور کلی افسردگی با حجم بالایی از خُلقِ منفی تجربه می شود. جدا از زمینه ژنتیکی که نقشِ بسزایی در بروز این اختلال دارد، غالبا می پنداریم موقعیت هایی چون شکست و فقدان، عاملِ اصلی تجربه کردن افسردگی است. اگر چه این عوامل، نقشِ پُر رنگی در تجربه افسردگی خواهد داشت اما، آنچه راه اندازِ اصلی آن است، خشمِ فروخورده یا همان خشمی است که تجربه نشده و به سمتِ خودمان بازگردانده ایم.
بگذارید قبل از توصیفِ افسردگی، کمی به عقب تر برگردیم، به توصیفِ مفاهیمی چون “شکست” و “فقدان”.
موضعی است که من، به هر دلیلی، با تمامِ توانمندی ها و تلاش هایی که برای رسیدن به خواسته ام انجام می دهم، نمی توانم به نتیجه دلخواهم برسم. در واقع شکست، نرسیدن به تملکِ موقعیت ویا شخصِ دوست داشتنی و مطلوب است، هرآنچه که با تمام اشتیاقم می خواهم که به آن برسم، آرزویِ من است و نهایت تلاشم را برای آن، بکار می گیرم.
موضعی است که من، موضوع، شخص و یا موقعیتِ دوست داشتنی و مطلوبم را، با تمامِ توانمندی و مهارتم، برای همیشه از دست می دهم و دیگر مالک آن نخواهم بود.
در هر دویِ این موقعیت ها، ناکامی در ساحتِ روانم ریشه می دواند. موضعی آمیخته از ناامیدی، ضعف و ترس. و البته عمیق ترین هیجانی که در اینجا تجربه می شود، خشم است. خشم از بی کفایتی، بی تدبیری، سهل انگاری، سستی و حتی خشم از شرایط و اقبالم. از آنجاییکه بیشتر ما حتی خشم مان را با تمامِ ویژگی هایش نمی شناسیم و حتی از اینکه چه زمانی در حالِ تجربه کردنش هستیم و این خشم با ما چه می کند، ناآگاهیم، نمی توانیم پروتکلِ مناسبی برای مواجهه صحیح با این هیجانِ پیچیده اتخاذ نماییم. خشم فروخورده یکی از مهمترین عوامل افسردگی در نگاه روانکاوی به مثابه یک تحلیل عمیق روانی است
بیشتر ما، خشم را حتی با پرخاشگری، هم معنی می دانیم. خشم، هیجانی است که من صرفا در ساحتِ روانم تجربه می نمایم اما پرخاشگری بازتابِ رفتاری من، به خشمِ درونم در دنیای بیرون از ساحتِ روانم است. فحاشی، ضرب و شتم، پناه بردن به الکل و مواد مخدرو…همگی گونه هایی از رفتارهای پرخاشگرانه هستند.
خشم، هیجان است و از منظرِ رفتاری، معمولا حالتی منفعل را تجربه می نماییم اما پرخاشگری رفتار است و کاملا انفعالی است و متاسفانه، اغلب زمانیکه پرخاشگری آسیب هایی را به ما و ارتباطات ما وارد کرد، تازه متوجه خشمِ درونمان می شویم و اگر بشویم.
چرا خشمِ فروخورده یا خشمِ سرکوب شده را عاملِ اصلی افسردگی می دانیم؟ آیا به این اندیشیده ایم که وقتی نمی توانیم خشم مان را نسبت به افراد یا موقعیت های ناخوشایندمان، بصورتی سالم، و نه به صورتِ پرخاشگری، بیان کنیم، چه بر سرِ این خشم می آید؟ واضح است که دو راه بیشتر برایِ بیانِ این هیجانم نخواهم داشت: یا باید آن را، در دنیایِ درونم تجربه نمایم یا در دنیایِ بیرون.
تجربه کردنِ خشم در دنیایِ بیرون، یعنی بیانِ خشم و ابراز کردنِ آن نه با پرخاشگری که با روشی سالم و موثر. اما چند نفر از ما، این روش را می داند و بلدِ این مسیر است؟ از طرفِ دیگر، از آنجایی که غالبا مهارت تجربه کردنِ احساسات در بدنِ فیزیکی را هم نیاموخته ایم، طبیعی است که ندانیم چگونه با احساساتِ درونی مان ارتباطی سالم برقرار نماییم و در تجربه کردنِ هیجانات مان، با شفقت، ساحتِ روانِ مان را همراهی نماییم و در نهایت خشم مان را سرکوب می نماییم و این دقیقا از مهمترین عوامل افسردگی است
یعنی با اینکه وجود دارد، ما، آگاهانه از دیدنش امتناع می کنیم و انکارش می نماییم. چه تلاشِ بیهوده ای!! مگر می شود حضور را انکار کرد و نادیده گرفت؟؟
فرضا که موفق به انکارش شدم، آیا از آسیب های جسمی این خشم که ناهنجاری های قلبی و عروقی یکی از این موارد است، در بدنِ فیزیکی ام درامان خواهم بود؟
اما چرا این خشمِ فروخورده، خشمی که دوباره به خودم برمیگردانم، راه اندازِ افسردگی است؟ بگذارید، به این مهم بپردازیم که چرا نمی توانیم خشم مان را به صورتی سالم بیان نماییم؟ اگر فردی دارای سازه های سالم شخصیتی باشد، چنانچه مهارت هایی چون جرات ورزی و قاطعیت را در درونش پرورش نداده باشد، از تجربه سالم خشم، محروم خواهد بود. این شخص، از این نقص، رنج می برد، شاید در ابتدا متوجه آسیب هایی که متحمل می شود، نشود، اما رنجی که از عدم قاطعیت و جرات ورزی می برد، روزی برایش دردسرساز خواهد شد.
زمانیکه نمیتوانم از مرزهای انسانی ام در برابرِ خشم، محافظت نمایم، چاره ای جز فرو رفتن در لاکِ انزوا و تنهایی ام نخواهم داشت. زمانی که جرات این را ندارم که کاملا واضح اما در چارچوبِ احترام، رفتارِ کسی را که موجباتِ خشم من شده را، نشانه روم و از هویتِ انسانی ام محافظت نمایم، چاره ای به غیر از پناه بردن به درماندگی نخواهم داشت.
افسردگی یعنی من آنقدر ناشایستم که جرات خطر کردن برای مشاهده و روبرویی با خشمِ درونم را ندارم. افسردگی یعنی تکرارِ رفتار توهین آمیز شما و عدم مهارت من در بیانِ سالم خشمم باعث شده که من لیاقتِ درکِ ارزشمندی درونی ام را نداشته باشم و اکنون نسبت به همه شما بی تفاوت شده ام.
افسردگی یعنی هیچ انگیزه ای، نمی تواند مرا به تلاشی دوباره فراخواند زیرا من در حفاظت از ساحتِ درونم ناتوانم. شاید کسبِ مهارت هایی که اثرات چشمگیری در سلامتِ روان من دارند، ساده به نظر برسند اما وقتِ آن رسیده که زمان و توجه بیشتری را به پرورش همین مهارت های ساده اختصاص دهم. مهارت هایی چون جرات ورزی و قاطعیت.
این مقاله برگرفته از نظریه و روانکاوی در مورد سبب شناسی افسرگی است
بارها شنیده ام که میگویند: “مگر من دیوانه ام که به روانشناس مراجعه نمایم؟”
مگر روانشناس چه نقشی در بهبود عملکردِ من می تواند داشته باشد؟ و اینکه چه روانشناسی با چه مشخصاتی می تواند راهگشایِ مسیرمان باشد؟
در این فرصت می خواهیم پیرامون روانشناسِ حرفه ای و تاثیر او در انجامِ صحیحِ فرایند شناختِ خود و پیدا کردنِ مسیرِصحیح، صحبت نماییم.
فروید می گوید: درمان، شفا یافتن از مسیرِ عشق است. چرا شفا؟ و چرا مسیرِ عشق؟
غالبا، حتی پذیرفتن این موضوع که نیاز به درمان داریم، مسئله ای بغرنج به نظر می رسد. اینکه پیشِ رویِ شخصی غریبه بنشینی و از رنج ها، اسرار و مکنونات قلبی و اشتباهاتی که مرتکب شده ای سخن بگویی، ناممکن به نظر می رسد و عجیب. تمام اینها به کنار، از طرفِ دیگر اینکه به او اعتماد کرده و پیشنهادات، راهکارها و راهنمایی هایش را بپذیری و به آنها عمل نمایی هم، اتفاقِ عجیبِ دیگری است و اینگونه به نظر می رسد که ایجاد اتحاد بین مراجع و درمانگر، سنگِ بنایِ شکل گیریِ درمان از مسیر عشق است.
از ایجادِ اعتمادِ بینِ مراجع و درمانگر گفتیم، اینکه چرا بوجود آمدنِ این اعتماد، انقدر مهم است؟ و شکل گیریِ این اعتماد چه ارتباطی با شفا یافتن دارد؟
بگذارید از اینجا شروع کنیم که اصلا ما چگونه دنیایِ پیرامون مان را درک می نماییم. مشخصا هر انسانی دریافت هایی کاملا فردی از دنیایِ پیرامونش، رفتارهایی که می بیند و پدیده هایی که مشاهده می نماید، دارد. اما این دریافت ها از کجا و چگونه واردِ ساحتِ روان من می شوند؟ و من با چه ساز و کاری آنها را تعبیر می نمایم؟
هر کدام از ما انسانها، ویژگی هایی را با خود از طریق ژنتیک، به این دنیا می آوریم و یکی از مهمترین عواملی که باعثِ ایجادِ فیلترهایی برایِ درکِ دنیایِ پیرامونم می شود، نحوه تعامل من با مراقبِ اصلی ام که غالبا مادر است، خواهد بود. من بعنوان نوزادی که سراسر نیاز هستم (نیازهای فیزیولوژیک تا نیاز به مراقبت و دریافتِ محبت)، هیچ دریافتِ مشخصی از اطرافم ندارم و به نظر می رسد با این سطح از نیازمندی، از درونِ آشفته و پُر اضطرابی هم رنج می برم.
تنها موجودی که می توانم بازتابِ رفتارم را که اکثرا در آن سنین آشفته است را ببینم، مادر است( مراقبِ اصلی). او با نحوه پاسخ دادن به نیازهایم، باعث بوجود آمدن “معنا ” در ساحتِ روانم می شود. برای مثال، مادری را تصور کنید که به نیازهایِ من در دوران نوزادی، با تاخیر پاسخ می دهد. این مادر، با تکرارِ مکرربازتاب رفتاری اش در موقعیت های مشابه گفته شده، ممکن است باعث بوجود آمدنِ این معنا در دنیایِ روانی من شود که “خواسته هایِ من و بالتبع آن خودِ من، موجودِ ارزشمندی نیستم.
بزرگان روانشناسی چون ملانی کلاین اعتقاد دارند که مادر، در تعامل با فرزندش، بهتر است نقشی را بعهده بگیرد که هیجانات بالای فرزندش را پس از دریافت، تعدیل نموده و با مهر به او برگرداند. کودک نوپایی را در نظر بگیرید که برای اولین بار در حالِ تجربه کردنِ برف و راه رفتن در یک روزِ برفی است. حتما این کودک در حینِ راه رفتن، زمین خواهد خورد و البته هیجانات شدیدی چون ترس، اضطراب، غم، ناکامی و.. را هم همزمان در روانش تجربه می نماید. دو نوع رفتار از جانبِ مادرش را می توان تجسم کرد:
مادر با خشم به سمتِ کودکش خواهد رفت و با رفتارهای پرخاشگرانه و بیانِ کلمات توهین آمیزی چون “می دونستم زمین میخوری”، ” چرا حواستو جمع نکردی دست و پا چلفتی”، “ای بی عُرضه” و… سعی در ابراز و نشان دادنِ میزانِ خشمش از ناکامی فرزندش را دارد. به نظرِ شما، این عکس العملِ مادر، باعث بوجود آمدنِ چه معانی در روانِ کودک می شود؟ اینکه او حقِ خطا کردن ندارد وگرنه محبت و حمایت مادر(تنها موضوع دوست داشتنیِ موجود در آن سنین) را از دست خواهد داد. اینکه اگر اشتباهی انجام دهد، بی کفایت است و لیاقت توجه و تحسین را نخواهد داشت. اینکه حتی در کنارِ مادر هم، دنیا جایِ امنی برایِ من نخواهد بود. اینکه در هیچ شرایطی نمی توانم به توامندی هایم اعتماد کنم. برداشت اینکه این نوع رفتار چه بر سرِ روانِ این کودک می آورد با شما.
این بار مادری را داریم که با زمین خوردنِ فرزندش با طمانینه و نه از رویِ دستپاچگی به او نزدیک می شود و با بیانِ جملات محبت آمیزی چون، “باید موقع راه رفتن بر روی برف بیشتر دقت کنیم چون برف لیز است”، “سعی کن خودت از زمین بلند شوی”، “گاهی پیش میاد که زمین بخوریم” و… هیجاناتِ شدیدِ فرزندش را تنظیم کرده و به او بر می گرداند. این نوع برخورد باعثِ شکل گیری چه معانی در دنیایِ درونی کودک می شود؟ اینکه اشتباه کردن، اتفاقی است که ممکن است برایِ همه پیش بیاید و مهم این است که در آن شرایط از تمامِ توانمندی هایم برای جبران آن استفاده نمایم. اینکه باید مسئولیت انتخاب هایم را، خودم بعهده بگیرم. اینکه می توانم در سخت ترین شرایط هم به خودم اعتماد داشته باشم. اینکه در اشتباهاتم، هنوز مادر (سمبلی از موضوعِ دوست داشتنی) مرا دوست دارد و به من اعتماد دارد.
پس تا به اینجا معلوم شد که من برایِ انسان شدن به انسان دیگری نیاز دارم تا بازتابِ رفتارها و هیجانات مرا به من برگرداند اما در فضایی آکنده از مهرو احترام.
چه بخواهیم و چه نخواهیم، همه ما، جزوِ دسته دوم نخواهیم بود و در حینِ تعامل با مراقبِ اصلی مان، به میزانی بی اعتمادی، ناشایستی، تحقیر و توهین را تجربه خواهیم کرد. یعنی اتفاقات اطراف مان را بر مبنایِ این معانی، تجزیه و تحلیل خواهیم کرد. بی شک افراد در این شرایط، یا به دامِ کمال گرایی گرفتار می شوند یا به ورطه افسردگی سقوط می نمایند مگر آن دسته از ایشان که شجاعت نمایند و بخواهند این سازه های ویرانگر را اصلاح نمایند. آنهایی که با تمامِ سختی ها، اراده نمایند که آخرین حلقه این زنجیره معیوب باشند و کمال گرایی و افسردگی را به نسلِ بعدی شان انتقال ندهند.
و روانشناس همان انسانی است که روبروی مان می نشیند تا بازتابِ هیجانات و رفتارهای مان را، اینبار در فضایی آکنده از احترام و عشق به ما برگرداند چیزی که پایه و اساس درمان از مسیر عشق را میسازد. او با ما هم مسیر می شود تا خالقِ تجربیاتِ جدیدی باشیم. تا بیاموزیم که چگونه می توان هیجاناتِ آزار دهنده را مشاهده و تنظیم شان کرد. او همان شخصی است که در کنارمان می ماند تا تلخی اشتباهات مان به تجربه ای ژرف تبدیل شود، زیرا در می یابیم که اشتباه جزئ جدا نشدنی از زندگی انسانی است و من با تمامِ توانمندی هایم، گاهی مرتکب اشتباه خواهم شد اما در همان لحظات هم دوست داشتنی هستم. اگر او وظایفش را به خوبی بداند، با خواست و اراده خودمان، از انسانی وابسته و بی اعتماد که خود را لایقِ دوست داشتن نمی داند، مشاهده گری می سازد که آگاهانه مسیرِ خودشناسی اش را می پیماید و متعهد می شود به تلاش برایِ بهبودش. دیدنِ نقایص مان اما اینبار، پذیرش آنها با مهر و این همان است که ما به آن میگوییم درمان از مسیر عشق
تا اعتمادی که باید بینِ مراجع و درمانگر صورت گیرد، ایجاد نشود، هیچ یک از این اهداف محقق نخواهد شد. از اینروست که باور داریم ” درمان، شفا یافتن از مسیرِ عشق است.”
شاید خیلی از ما فیلم های گوناگونی در مورد هوش مصنوعی و کاربردهای آن دیده باشیم. فیلم هایی همچون هوش مصنوعیِ اسپیلبرگ و یا فیلم او(Her) که در آنها چشم اندازی از تأثیر هوش مصنوعی در زندگی انسان به چشم می خورد. امروز که برای شما در حال نوشتن این نوشته هستم هزاران کدنویس در حال تمرین دادنِ برنامه ها هستند. کسی چه می داند شاید همین الان الگوریتم جدیدی برای کشف الگو های پنهان در داده ها تدوین شده باشد و ما روز به روز شاهد رشد آن باشیم.
امروز که برای شما در مورد این حوزه یعنی ارتباط هوش مصنوعی و روانشناسی می نویسم به راستی که از تحقیقات انجام شده در زمینۀ کاربردهای هوش مصنوعی برای بیماری های جسمی و روانی شگفت زده هستم. من مجبور بودم برای موضوع پایان نامه ام حجیم عظیمی از تحقیقات این حوزه را مطالعه کنم. کاری که همچنان هم البته مشغول آن هستم. به همین خاطر خواستم تصویری را که از تحقیقات این حوزه در ذهنم شکل گرفته است با شما به اشتراک بگذارم تا بیش از پیش اگر علاقه مند به این حوزه هستید دربارۀ آن بدانیم و همینطور من هم با کامنت هایتان از شما یاد بگیرم.
این خیلی مهم است که هوش مصنوعی را در ذهنمان از ماشین ها جدا کنیم. هوش مصنوعی چیزی فراتر از صرفاً ماشین ها یا ربات ها هستند. ماشین ها و رباط ها البته که همیشه همگام این حوزه بوده اند اما صرفاً همۀ کلیدواژۀ هوش مصنوعی را در بر نمی گیرند و همۀ آن را تعریف نمی کنند. هوش مصنوعی تقریباً مثل مغز ربات ها هستند که خیلی اوقات به وسیله ماشین ها کارشان را پیش می برند و از آن ها به عنوان یک کالبد استفاده میکنند. همینطور بخش بزرگی از کاربرد هوش مصنوعی در زمینه تحقیق و پژوهش است. تحقیقاتی از نوع بیشتر پیش بینی . یکی از مهمترین بخش هایی که هوش مصنوعی امروز با روانشناسی دست در دست هم دارند در زمینه همین پیش بینی هاست.
یکی از زیر مجموعه های هوش مصنوعی که یادگیری ماشین نام دارد مجموعه الگوریتم هایی هستند که می توانند از داده ها یادبگیرند و ریسک خطر را مثلا در حوزه خودکشی تخمین بزنند. فرض کنید بیمارستانی دو سال است که در حال داده جمع کردن از مراجعانی است که افکار خود کشی دارند و یا اقدام به خودکشی کردند.
اگر شما اطلاعات دیگری مثلا در مورد سن آن ها، میزان مصرف دارو های آن ها، طبقه اجتماعی آن و … داشته باشید این امکان وجود دارد که الگوی پنهانی با توجه به متغییر های جمع آوری شده شما وجود داشته باشد که بتواند متغیر وابسته شما یعنی اقدام به خودکشی را پیش بینی کند. این تقریبا یکی جدیدترین و نواورانه ترین کارهایی بوده که در سال های اخیر انجام شده. تعدادی از تحقیقات تخمین های خوبی از ریسک خودکشی با توجه به صدای افراد یا توییتر های آن ها و عکس های آنها در اینستاگرام به دست آورده بودند.
برای دیدن یه مقاله خوب توی این زمینه روی اینجا کلیک کنید و مقاله زیر هم یه کار خوب توی این زمینه بوده
اگر ما بدانیم چه کسی میخواهد اقدام به خودکشی کند یا حداقل ریسک بالایی برای این کار دارد می توانیم پیشگیری کنیم و این دقیقا همان چیزی است که روانشناسی سال هاست به آن نیاز دارد تا هزینه های درمان را کاهش دهد.
به دلیل شیوع بالای افسردگی در دنیا و در ایران تحقیقات در این حوزه معمولا جزو اولویت های پژوهشی سازمان ها و مراکز تحقیقاتی به حساب می آیند و به همین خاطر تعداد زیادی تحقیق در این حوزه داریم که به دنبال یافتن الگورتیم ها و ویژگی هایی هستند که بهترین تخمین را از ابتلای افراد به افسردگی بدهند. برای بیماری های دوقطبی، اخلالات سلوک و ضداجتماعی و اختلالات اضطرابی در این زمینه کار هایی انجام شده است که با پیشرفت روز افزون این حوزه به یکی از کمک کننده ترین حوزه ها تبدیل خواهد شد.
خیلی از اوقات افرادی که دچار ناراحتی های روانی هستند به روانشناسان مراجعه نمی کنند. این میتواندبه دلیل وجود انگ در این باره باشد میتواند به دلیل هزینه ها و … باشد که افراد برای گرفتن خدمت سلامت روان مراجعه نمیکنند اما در عین حال این افراد امکان دارد در مثلا شبکه های اجتماعی خود در مورد مشکل خود صحبت کنند. این برای روانشناسان خیلی مفید خواهد بود که به بخش بزرگی از دیتاها که جای دیگری امکان دارد باشند توجه کنند و از آن ها اطلاعات خوبی به دست آورند.
در این زمینه دسته بندی هاییی که حوزه یادگیری ماشین میتواند برای روانشناسان انجام دهد به شدت مفید خواهد بود. این که مثلا در حوزه افسردگی دیتا ها دسته بندی شوند تا افرادی که در دسته: نیاز به کمک فوری قرار می گیرند سریعا شناسایی و غربال شوند میتواند کمک بزرگی در این زمینه به ما باشد. مقاله زیر یک نمونه از این تحقیقات است.
با تمام کار های جدید و نویی که در دنیا در این زمینه انجام شده است و همینطور جوان های با استعداد ایرانی که در این زمینه در گوشه و کنار کارهایی انجام داده اند اما همچنان نیاز داریم تا در ایران چند مشکل اساسی را حل کنیم.
امروز در دنیا مفهوم فناوری های همگرا مطرح است. مفهومی کاملا تغییر رویکرد علمی جهانی به مسئله علم است به این معنا که در این دوران بیش از هر چیزی برای یک جهش در علم نیاز به همکاری های علمی داریم مسئله ای که در ایران هنوز نیاز به کار دارد. البته که مراکز تحقیقات خوبی در ایران هستند مثل مرکز تحقیقات بهداشت روان دانشگاه ایران، آزمایشگاه نقشه برداری مغز و .. که هیئت علمی های خوبی در زمینه های گوناگون با هم همکاری میکنند اما در سطح گسترده تر دانشگاهی متاسفانه در این زمینه مشکل داریم و این دقیقا همان پایه ای است که تحقیقات در این حوزه هوش مصنوعی در روانشناسی نیاز به آن دارند
توجه به دیتاست ها و جمع آوری های هدفمند در این زمینه یکی کمبود هایی است که در حوزه روانشناسی در ایران داریم. این شاید به این دلیل است که وجود داده ها و اهمیت جمع آوری داده ها هنوز برای روانشناسان در ایران چیزی مهم به حساب نمی آید و هنوز اهمیت آن درک نشده است. بدون وجود یک سری داده عملا نمیتوان در حوزه های گوناگون از کاربرد های هوش مصنوعی کمک گرفت.
ستاد علوم و فناوری های شناختی و همینطور پژوهشکده فناوری های همگرا در تهران یکی از بهترین مکان هایی هستند که در حوزه همکاری بین رشته ای در حال کارهایی به شدت ارزشمند هستند. علوم شناختی پس از دهه هشتاد میلادی روز به روز همکاری اش را در زمینه های گوناگون به خصوص با مهندسان پزشکی و مهندسان کامپیوتر و امروز با دانشمندان علوم داده افزایش داده است. به همین خاطر ارتباط بین کاربرد های هوش مصنوعی مثل یادگیری ماشین به شدت در این دوران مورد توجه بوده است برای اطلاعات بیشتر در این زمینه میتوانید به سایت پژوهشکده فناوری های همگرا مراجعه کنید
این یکی از آن سوال هایی است که هنوز خیلی چیز زیادی درباره آن نمیدانیم چرا که نیاز به این دارد که ببینیم تحقیقات در این زمینه تا کجا پیش خواهند رفت و سیر تحقیقات چه هدفی را برای خودش تعیین کرده است. چیزی که فعلا میدانیم این است که اگز مسیر کلی این حوزه را ببینیم و چیزی برای پایان آن متصور شویم باید تا حدی به این سوال جواب مثبت دهیم ینی وقتی شما به سیر پژوهش در این زمینه نگاه میکنید چشم اندازی برای رسیدن به تشخیص های خودکار پیدا خواهید کرد نمونه اش طرح تحقیقاتی است که دکتر رضا رستمی در ایران با کمک بنیاد ملی نخبگان در حال انجام است. اما مسئله اساسی این است که ما میتوانیم بگوییم ماشین ها تا حدی تشخیص روانپزشکی را انجام دهند اما سوال مهم تر این است که آیا درمان هم میتوانند بکنند؟ شاید سوال اصلی درمان است نه تشخیص. اگر درمان را مد نظر قرار دهیم میتوانیم بگوییم که نه!، راه درازی در این زمینه در پیش داریم تا یک ربات روانشناس شود.
این نوشته از آن نوشته هایی خواهد بود که من مدام باید به روز رسانی کنم چرا که سرعت تغییرات در این حوزه روز به روز افزایش پیدا میکند و ما با نوآوری های به شدت جدید مواجه میشویم. چیز هایی که من امروز در این باره گفتم چیز هایی بود که تا به امروز میدانم اگر شما هم دانشجو روانشناسی هستید و یا دانشجوی داده کاوی و یا هر رشته ای و علاقه مند هستید به کار تحقیقی در این حوزه میتوانید با من در قسمت کامنت ها در ارتباط باشید
من همیشه همینجا هستم…
من این مقاله ای را که شما در حال خواندن آن هستید حدود دوسال پیش نوشته ام زمانی که دانشجو بودم. از این جا به بعد مقاله را در روز 11 بهمن 1402 دارم می نویسم. از همان ابتدا میدانستم که این نوشته از جمله نوشته هایی خواهد بود که مدام میتواند به روزرسانی شود. به همین خاطر بود که در پاراگراف اخر گفتم در مورد به روزرسانی آن گفتم.
امروز که در حال نوشتن برای شما هستم حدود یک سال میگذرد که از چاپ مقاله خودم در زمینه پیش بینی خشونت خانگی با استفاده از مدلسازی با یادگیری ماشین می گذرد. میدانم شما که در حال خواندن این مقاله هستید احتمالا دانشجو یا پژوهشگر این حوزه قلمداد میشوید که گوگل راهتان را به من کشانده است. اما جای درستی هستید نگران نباشید. بسیاری از افراد قدرت داده ها و حجم انها و یادگیری در مورد انها را به خصوص در حوزه روانشناسی دست کم میگیرند به خصوص در حوزه رواندرمانی اما شما که دانشجو هستید یا پژوهشگر باید حواستان به پیشرفت این حوزه در رشته خودمان باشد.
اگر مقاله ام را خواندید و علاقه مند هستید تا در مورد ان با هم صحبت کنیم و یا در این زمینه به عنوان پژوهشگر همکاری داشته باشیم باز هم تاکید میکنم که من بسیار خوشحال خواهم شد که در کامنت ها با شما آشنا شوم و اگر جدی بودید با هم حتی مقاله ای در این زمینه بنویسیم:) . چرا که نه ؟
برای خواندن مقاله کلیک کنید.
گاهی اوقات یک توجه ساده، یک گوش کردن درست و دانستن یکسری از نکات می تواند همه چیز را تغییر دهد. یک نفر را به زندگی بازگرداند و حداقل کمی به او زمان بدهد. بیایید با هم این نکات را در مورد خودکشی بیشتر بشناسیم چرا که بی شک هم به درد خودمان میخورد و هم گوشمان را نسبت به بعضی چیز ها تیز تر میکند که در حوزه بهداشت روان قرار میگیرد .
یادم می آید که در یکی از سخنرانی های تد یک متخصص سلامت روان در مورد تجربه اش از افرادی که خود را از روی پل گلدن گیت امریکا پرت میکنند می گفت . افراد زیادی با پرت کردن خود از بالای این پل به داخل آن دریا به زندگی خود خاتمه داده اند به همین دلیل این پل معروف است به پل مرگ. متخصصان سلامت روان برای پیشگیری از خودکشی در هنگام اقدام به این پل اعزام میشوند تا اخرین گفتگو ها را با این افراد انجام دهند. این کارشناس میگفت غالب افرادی که اقدام به خودکشی میکنند و از روی پل خودشان را پرت میکنند اولین احساسی که دارند پشیمانی است. البته که این حس در مورد همه صدق نمیکند اما با فهمیدن این علائم و دیگر نکات میتوانیم احتمال به آن را تشخیص دهیم تا جایی که بتوانیم برای آن کاری انجام دهیم.
رفتارهای خودکشی به طیفی از رفتارها اشاره دارد که شامل افکار، برنامه ریزی برای خودکشی، اقدام به خودکشی و اقدامی که منجر به مرگ خواهد شد می باشد. این رفتار بیش از همه با اختلال افسردگی می آید اما اختلال های دیگری هم مرتبط با این رفتار هستند همچون کسانی که بیماری های مزمن جسمی دارند، انواع اختلالات خلقی را دارا هستند و دارای اختلالات سو مصرف مواد هستند. اختلالات وسواسی، اختلالات روان تنی، اختلال پنیک در رتبه های بعدی هستند اما بیش از همه افسردگی با خودکشی همبستگی دارد.
سابقه قبلی خودکشی مهمترین ریسک فاکتور اقدام به خودکشی است. بسیاری از افرادی که سابقه اقدام را داشته اند اگر به درستی از آن ها پیشگیری نشود باری دیگر اقدام میکنند. به همین دلیل باید به این مورد حساس باشیم
سابقه خودکشی پدر یا مادر و یا دیگر اعضای خانواده احتمال خودکشی فرد را بیشتر میکند
تجربه سو مصرف مواد از دیگر عوامل خطر است که در کنار افسردگی معمولا دو اختلالی هستند که با رفتار های خودکشی همبستگی بالایی دارد
مجموعه اختلالات خلقی مصل افسردگی اساسی، اختلال دوقطبی و دیگر اختلالات خلق همه پیش بین رفتار های خطرناک هستند
اگر فردی پلنی برای اقدام به خودکشی دارد خیلی باید حساس باشیم اگر فرد مثلا طناب داری خریده است تیغی آماده کرده است یا اسلحه ای در خانه دارد در گفتگو هایش به قرص ها اشاره میکند همه و همه ای این مسائل جز بالاترین حد خطر خودکشی به حساب می آیند
همه اتفاق هایی که در عنوان هستند میتواند در زندگی هر کسی به عنوان یک استرسور عمل بکنند در نتیجه این اتفاقات نه تنها در خودکشی بلکه در ابتلا به دیگر اختلالات روانی هم باید تحت نظر قرار بگیرند
سابقه این دست از تجربه آسیب های ماندگاری را بر افراد میگذارد به طور که فشار روانی ممکن است به حدی زیاد شود که در اقدام به خودکشی خودش را نشان دهد
بیماری هایی که سختی های زیادی را به همراه خود دارند همچون سرطان ها و درد های مزمن و غیره ممکن است ریسک اقدام به خودکشی را بالا ببرند
پژوهش ها نشان داده اند که غالب افر ادی که اقدام به خودکشی کرده اند پیش از آن حتما یک بار به صورت مستقیم یا غیر مستقیم در مورد آن صحبت کرده اند و مضامین جمله ها و کلیدواژه هایشان حول محوره این موضوعات گاهی میچرخیده است. پس بهتر است که به سادگی از کنار این حرف ها گذر نکنیم و حواسمان را بیشتر به فرد بدهیم و مراقبش باشیم
95 درصد افرادی که اقدام میکنند تشخیص افسردگی داشته اند این به این معنی است که افکار سرزنش گر عموما در ذهن این افراد جولان میدهند و فشاز روانی زیادی را به آن ها وارد میکند.
عبارت هایی از این قبیل که عموما محتوایی از این دست را در بردارند چه به صورت اگاهانه و چه به صورت غیر آگاهانه ابراز میشوند و این بیش از هر چیزی نشان از آن دارد که فرد نیاز به یک توجه و مراقبت برای گذر از فشار روانی دارد
به یک باره میبینیم که خود را از جامعه و خانواده جدا میکنند و دوست ندارند ارتباطی برقرار کنند این از جمله نشانه های مهم هشدار دهنده به حساب می آید
عبارت هایی همچون من باعث شومی هستم، ایکاش به دنیا نمی آمدم و. ….
این ها همه نشانه هایی بودند که معمولا تصویر بهتری به ما در این جور مواقع میدهند. شناخت صحیح اینکه چه جاهایی واقعا باید اهمیت بدهیم یکی از مهمترین مبحث هایی هست که در پیشگیری ها به خصوص پیشگیری از خودکشی بایستی به آن توجه کنیم در اپیزود چهاردهم پادکست انگار که با همین موضوع به این مبحث پرداخته شده است به علاوه این که راهکار ها و عوامل محافظت کننده هم مورد واکاوی قرار گرفته اند تا بیش از پیش در مورد خودکشی اطلاعات کسب کنیم:
الکلیسم یا اعتیاد به الکل ، نوع بسیار شایعی از اعتیاد است که در حوزه روانشناسی بالینی و اختلالات بالینی قرار میگیرد. افراد درگیر با این نوع اعتیاد عموما اعتیاد خود را انکار میکنند و ادعا میکنند عادتی به مصرف الکل ندارند.
به نظر میرسد که تفاوتهای ژنتیکی در مغز هم ایفای نقش میکند. ریگان وثریل، استاد دانشگاه پنسیلوانیا، با مطالعه طولی افراد بین ۱۲ و ۲۴ سال نشان داد که افراد خاصی که در سالهای بعد به سوء استفاده از الکل رو آورده بودند و مست میشدند، تسلط کمتری هم بر کردار خود داشتند. این ویژگی حتی هنگامی که هنوز الکل مصرف نمیکردند هم در اسکنهای مغز آنها دیده میشد.
یکی از نشانه های اعتیاد به الکل ناتوانی در تفکر و حافظه است ، مستی در واقع قرار گرفتن در جریانی است که قشر پیشانی مغز کارکرد اش پایین آمده و فرد هوشیاری اش کم می شود. به طور کلی ثابت شده است افرادی که این نوع از اعتیاد را تجربه میکنند شیوه حل مسئله بدون خلاقیتی را در پیش میگیرند و این به وضوح نشان دهنده ی سطح تفکر پایین ناشی از الکل است .
علامت دیگر اعتیاد به الکل خواب آلودگی است در تحقیق صورت گرفته توسط International Research Journal of Engineering and Technology سیستمی طراحی شده که توسط پردازش تصویر قادر به تشخیص خواب آلودگی رانندگان مست است و برای بیدار ماندن انها از زنگ خطر استفاده می کند . دلیل این همه توجه به این نشانه ی اعتیاد به الکل این است که فاصله زمانی زیادی بین خواب الودگی و مصرف الکل وجود ندارد و تقریبا بلافاصله پس از مصرف الکل احساس خستگی و خواب آلودگی ایجاد می شود که این مسئله برای افراد به خصوص رانندگان می تواند مشکل افرین باشد.
مردانی که تمایل بیشتری به نوشیدنی های الکلی دارند دچار اختلالات جنسی به خصوص اختلال نعوظ خواهند شد نعوظ آلت تناسلی مردان به جریان خون بستگی دارد. به همین دلیل است که افراد دیابتی و افراد مبتلا به فشارخون بالا معمولاً اختلال نعوظ را تجربه می کنند. اصولاً الکل و نوشیدنی های الکلی باعث افزایش حجم خون میشوند و به دنبال آن فشار خون را بالا میبرد. این حالت تا زمانی که مایع اضافی بدن از طریق ادرار دفع شود ادامه پیدا می کند.
الکل با کاهش دادن تستوسترون در مردان میتواند باعث بزرگی سینه های آنان می شود.
مصرف الکل باعث می شود تعداد گلبول های قرمز خون که مسئول حمل اکسیژن هستند به شدت کاهش یابد.الکل با کاهش جذب ویتامین B12 و اسید فولیک منجر به بروز کم خونی می شود.
به طور کلی اعتیاد به الکل میتواند روی سیستم ایمنی بدن تاثیر منفی گذاشته و باعث ضعیف شدن فرد در برابر انواع بیماری ها از جمله سرطان می شود
با این وصف به نظر شما اعتیاد به الکل روی مغز نوجوانان تا چه حد اثر دارد؟
شواهد به ما نشان میدهد که مصرف زیاد الکل مخصوصا در دوران نوجوانی میتواند برای مغز در حال رشد خطرناک باشد. دلیلش این است که نوجوانان در مقایسه با بزرگسالان نسبت به تاثیرات الکل حساسترند. یکی از دلایلش این است که لوب پیشانی مغز دیرتر از باقی مناطق کامل میشود حدودا در ۲۵ سالگی.
اعتیاد به الکل باعث دید تونلی می شود و باعث از دست دادن دید محیطی با حفظ دید مرکزی می شود، و در نتیجه شخص یک میدان تونل مانند دایره خواهد داشت.
هم چنین افرادی که الکل مصرف میکنند، بیش از دیگران درگیر جرایم خشن از قبیل درگیریهای فیزیکی، تجاوز به عنف و سرقت میگردند.
کتاب دانشگاهی آکسفورد در بخش خودکشی می گوید نصف مردان و یک چهارم زنانی که عمدا به خود آسیب رسانده اند در طول 6 ساعت قبل الکل مصرف کرده اند.
حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد کسانی که مصرف سنگین الکل دارند، به سیروز کبدی (شایعترین سیروز در آمریکا و قسمتهای وسیعی از اروپا )یا زخم کبد مبتلا میگردند. افرادی که سیروز کبدی دارند، نباید به هیچوجه الکل بخورند چرا که مرگ آنها را در پی خواهد داشت. در بین هر ١٠ نفر فردی که اعتیاد به الکل دارند یک نفر در نهایت مبتلا به سیروز کبدی می شود. نکته مهم دیگری که باید به یاد داشته باشید این است که در صورتیکه در طول هفته تنها یک روز به نوشیدن الکل مبادرت بورزید اما در همان یک نوبت مقدار زیادی الکل مصرف کنید خطر ابتلا به بیماری کبدی را افزایش می دهد برای مثال نوشیدن ٢ یا ٣ لیتر آبجو در یک نوبت و یا نوشیدن یک بطری شراب می تواند بیشتر خطرناک باشد.
یکی از عوارض اعتیاد به الکل برای جنین سندرم جنین الکلی است که بیشتر افراد از آن آگاهی دارند. این مضرات تمامی افراد با هر سن و جنسیتی را در بر میگیرد. اما مسئله مهم تر این است که الکل یکی از عناصر بسیار خطرناک در دوران بارداری میباشد و مضراتی مرگ آفرین بر روی جنین از جمله سندرم جنین الکلی (ظاهر غیرطبیعی فرد، کوتاهی قد، وزن کم، سر کوچک، ناموزونی و ناهماهنگی اعضای بدن، کم هوشی، مشکلات رفتاری، و نارساییهای شنوایی و بینایی.
افرادی که دچار اینگونه نارساییهایند معمولاً در مدرسه دچار مشکل میشوند، با اجبارهای قانونی مشکل دارند، اغلب به زندان میافتند، به شدت درگیر رفتارهای پرخطر جنسی اند و مشکل الکل یا دیگر مواد مخدر دارند در سال ۲۰۰۲ برآورد شدهاست که فردی که دچار اختلال شدید طیف الکل در جنینی (FAS) بودهاست نزدیک به دو میلیون دلار آمریکا برای جامعه هزینه دارد)دارد.
شیردهی : مادری که در دوران شیردهی الکل مصرف می کند الکل را از طریق شیر به نوزاد می رساند .
تشابهی بین سیگار و الکل در شیردهی وجود دارد و این آن است که هر دوی اینها شیر مادر را کم میکنند.
اثرات دیگر اعتیاد به الکل در خانم ها:
آمنوره ( فقدان عادت ماهیانه)
عدم وجود جسم زرد همراه با ناباروری
کاهش اندازه تخمدان
از لحاظ پزشکی تحلیل رفتن مغز و سیروز کبدی ناشی از اعتیاد به الکل در خانم ها پیشرفت سریعتری دارد .
افراد از الکل به عنوان کاهش دهنده تنش، افزاینده احساس قدرتمند بودن، کاهش دادن آثار درد روان شناختی استفاده می کنند. بر اساس مدل خود تحقیری کاپلان، نوجوانانی که به طور مکرر در معرض ارزیابی های منفی و انتقادات دیگران قرار می گیرند، عزت نفس خود را از دست می دهند و از طریق رفتار های نامتعارف مثل اعتیاد به الکل به دنبال پیدا کردن حس ارزشمندی هستند.
بنابراین اگر بتوانیم مشکلات روان شناختی پایه این افراد را درمان کنیم نصف راه را رفته ایم .مهم ترین نکته این است که بیمار را محکوم نکنید. به او بگویید که افراد مختلفی ممکن است در دام اعتیاد به الکل گرفتار شوند و آنها را به جلسات گروه درمانی اعتیاد تشویق کنید سپس برای جلوگیری از مصرف دوباره شرایط مطلوبی را برای فرد فراهم کنید و از روشهای جایگزین با بیمار صحبت کنید. در روانکاوی اعتیاد بازتاب اختلال خود تلقی می گردد که در اثر ناتوانی فرد در جهت سازش و کنار امدن با شرایط زندگی به وجود می آید.
یکی از روشهای ترک اعتیاد به الکل از طریق سمزدایی است که باعث میشود اعتیاد جسمی فرد به الکل کمکم از بین برود. اما یادتان باشد که نباید قدرت اعتیاد ذهنی را دست کم بگیریم.
در نهایت سوء مصرف الکل در جامعه مورد مطالعه به عنوان یک آسیب اجتماعی شناخته می شود که دارای یک شبکه علیت پیچیده اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است و عوارض امنیتی و سلامتی سنگینی برای جامعه دارد بنابراین اگر شما هم به این نوع از اعتیاد روی آورده اید در اولین فرصت به روانشناس مراجعه کنید و فراموش نکنید که افرادی که به سوءمصرف الکل دچار بودند، بعد از اتمام دوره درمانی ترک اعتیاد اظهار داشتهاند که زندگی فردی، احساسی، کاری و خانوادگی با کیفیتی را تجربه کردهاند.
منابع: کاپلان و سادوک
مقاله مصرف الکل و کنترل بیماری های مربوط به آن
سایت مرکز ترک اعتیاد اکسون
سایت etiad.org
کتاب اثرات مشروبات الکلی، چای و قهوه از دیدگاه دانش پزشکی
واکنشهای عاطفی به انواع فقدان را سوگ مینامیم. سوگ به معنای غم، اندوه، مصیبت، ماتم و عزا در برابر وقوع مرگ است و به مولفه های روانشناختی عزاداری اشاره دارد. هرگونه فقدانی نوعی مرگ محسوب میشود؛ چه از بین رفتن یک رابطه در اثر شکستن پیمان، چه از دست دادن شغل، فاصله جغرافیایی از خانواده، از دست دادن حیوان خانگی و حتی از دست دادن اشیای گرانبها میتوانند منجر به بروز واکنش داغدیدگی شوند. سوگ یک واکنش نرمال و بهنجار است که به آرام شدن و گذار از مصیبت کمک میکند. سوگ یکی از مهمترین مباحث در حوزه روانشناسی بالینی است.
نشانه های افسردگی و سوگ بسیار به یکدیگر شباهت دارند اما این دو با یکدیگر متفاوتند. زمانی که افسرده هستیم، خستگی، خلق افسرده و انرژی پایین را در تمام لحظات تجربه میکنیم اما زمانی که سوگواریم، دوره های ناگهانی غم همراه با فکر و خاطرات چیزی که از دست داده ایم را تجربه میکنیم. فرد سوگوار از خودش بیزار نیست و نهایتا ممکن است برای عدم رسیدگی کافی و زمان نگذاشتن برای چیزی که از دست داده است خود را سرزنش کند اما فرد افسرده از خود بیزار است و احساس بی ارزشی دارد.
بارها دیدهایم که خودمان یا یکی از نزدیکانمان که دچار فقدان شده است، در لحظاتی شاد است و همراه با دیگران به وقایع مثبت واکنش نشان میدهد اما ثانیهای بعد با هجوم افکار مربوط به ابژهی از دست رفته دوباره غم به او هجوم میآورد. یکی از وجوه تمایز سوگ از افسردگی نیز همین توان لذت بردن از برخی وقایع مثبت زندگی است. فرد افسرده از هیچ چیزی خوشحال نمیشود و حتی خود را بابت این خوشحال نشدن سرزنش میکند.
افراد سوگوار همیشه گریه نمیکنند. سوگ میتواند بسته به فرهنگ، پیشینه، خلق و خو، سن، شدت دلبستگی، نوع فقدان، خاطرات بازمانده، دریافت حمایت اجتماعی و یا آموزشهای ما، از فردی به فرد دیگر متفاوت باشد. گاهی سوگ خود را به صورت نشانه های جسمانی مانند سردردهای مفرط، فشار خون، گرفتگی عضلات سینه، تغییر قند و فشار خون، تعییرات هورمونی بروز میدهد. گاهی فقط در زمینه ی شغلی یا روابط اجتماعی فرد سوگوار اختلال را مشاهده میکنیم.
گاهی فرد سوگوار نشانه های شناختی دارد؛ مثلا نسبت به ابژه ی از دست رفته دچار وسواس ذهنی میشود یا مشکلات حافظه و علائم انکار دارد (مثلا فراموش میکند عزیزش فوت کرده است). گاهی علائم احساسی و هیجانی مانند خشم زیاد و خارج از کنترل یا خستگی و گیجی و کرختی دارد. گاهی نیز سوگ تمام ابعاد زندگی فرد را در بر میگیرد و او در اندوه فرو میرود و حتی در اعتقادات و باورهایش شک میکند.
فروید، پدر روانکاوی، در مقاله ی سوگ و مالیخولیای خود، کارکرد سوگ را “شکستن گره هایی که فرد داغدار را به فرد متوفی پیوند داده است” معرفی کرد. این جدایی، نیازمند پذیرش و بیان احساسات دردناکمان مانند احساس گناه و خشم است. اگر مراحل سوگ به درستی طی نشود به اختلالات روانی و سوگ پیچیده که در ادامه به آن خواهیم پرداخت منجر خواهد شد. به نظر او، سوگ دارای سه عنصر است:
نظریه پردازان مختلف، مراحل مختلفی را برای سوگ ذکر کرده اند اما یکی از مشهورترین تقسیم بندی های مراحل سوگ، مراحل سوگ کوبلر راس است. راس میگوید که این مراحل، توالی ثابت نیستند و همه آنها نیز برای همه رخ نمی دهند و طول مدت هرکدام در افراد مختلف متفاوت است.
در این مرحله، فرد مصیبت وارد شده را انکار میکند، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز به زودی درست میشود. مثلا دانشجویی را در نظر بگیرید که مهاجرت کرده و حال و هوای خانه اش را شبیه به خانه ی مادری اش حفظ میکند و روتین زندگی پیشین را پیش می گیرد و با اعضای خانواده به صورت خیالی صحبت میکند. انکار به فرد کمک میکند تا با سرعت خود به فقدان بپردازد. اطرافیان فرد سوگوار با تحریف واقعیت مرحله انکار را طولانی تر میکنند.
خشم در این مرحله میتواند متوجه ابژه از دست رفته (فرد از پدرش که فوت کرده و او را تنها گذاشته است خشمگین است) و یا متوجه محیط و دیگران بشود (پدری که فرزندش در اثر تصادف فوت کرده است میگوید که همسرش با فرستادن فرزندشان به آموزشگاه رانندگی حکم مرگ او را صادر کرده است).
در این مرحله فرد داغدار همچنان فقدان را به طور کامل نپذیرفته و هنوز سعی در بازگرداندن ابژه از دست رفته دارد. فرد در می یابد که مواجهه با مرگ و فقدان اجتناب ناپذیر است اما تلاش میکند شرایط را تغییر دهد. مثلا فردی که در رابطه عاطفی اش شکست خورده است و دعا میکند ای کاش تنها یکبار دیگر معشوق را ببیند یا رابطه از سر گرفته شود. بهترین پاسخ در این مرحله، گوش دادن به فرد داغدار و همدلی با وی است.
فرد ناامید میشود. درمی یابد که راه بازگشتی وجود ندارد و غم و افسردگی او را در بر می گیرند.
حالتی از سکون و آرامش است که فرد در نهایت تسلیم شرایط پیش آمده میشود و سعی در سازماندهی مجدد خود دارد.
به احساسات و رفتارهای رایج پس از تجربه ی فقدان که بعد از مدتی از بین می روند سوگ بهنجار می گوییم. مانند خستگی، غم، خشم و…
زمانی به سوگ تاخیری دچاریم که سوگمان را سپری نکرده و به تعویق انداخته باشیم و سال ها یا ماه ها بعد با دیدن یک واقعه یا فیلم غم انگیز، سوگ برایمان تداعی شود.
زمانی پیش می آید که سوگ تمام جنبه های زندگی فرد را احاطه کند و تا مدت ها بعد از فقدان پیش آمده، تنها راجع به مرگ صحبت یا فکر کند و اشیای متوفی (یا آثار مربوط به شی از دست رفته) را دست نخورده حفظ میکند. مثل مادری که اتاق فرزندش را به همان ترتیب پیش از مهاجرتش نگه میدارد یا پدری که ورشکست شده و همچنان لوح تقدیرها و افتخارات پیشینش را بر روی دیوار نگه داشته و از شکوه و جلال کسب و کار از دست رفته اش صحبت میکند.
زمانی که سوگ خود را آشکار نمیسازیم و سپری نمیکنیم و دچار مشکلاتی مانند اختلالات اضطرابی، وابستگی، فوبیا و یا علائم جسمانی مانند میگرن، مشکلات قلبی و… می شویم.
سوگ پیچیده یا همان سوگ طولانی شده، سوگی است که مدت ها طول میکشد و در عملکرد روزانه فرد سوگوار اختلال به وجود می آورد. خطر خودکشی در این افراد بالاست. فرد دچار سوگ پیچیده ساعت ها وقت خود را به ابژه ی از دست رفته اختصاص می دهد و به خاطراتش با ابژه می پردازد.
مفهوم مرگ در کودکان، با افزایش سن دستخوش تغییر میشود. کودکان مرگ را برحسب مراحل تحول شناختی شان درک میکنند و با گذر از مرحله ای به مرحله دیگر، در هر مرحله به نحو متفاوتی سوگواری میکنند. کودک داغدیده بسته به سن و تحول شناختی اش در هر مرحله نیازهای متفاوتی دارد و باید نوع خاصی با او رفتار شود. پاسخ هیجانی هر کودک با توجه به محیط اجتماعی او و یادگیری ای که برایش اتفاق افتاده است متفاوت است.
یعنی وقتی موجود زنده ای می میرد دیگر نمیتوان آن را به زندگی برگرداند. این اولین مفهومی است که کودکان در سنین پایین آن را درک میکنند و می پذیرند. شاید علتش این باشد که آن را بارها دیده اند (مثل مرگ ماهی سفره هفت سین)
همه موجودات زنده سرانجام می میرند. تا پیش از این مرحله، کودک فکر میکند برخی افراد نمی میرند. مثلا خودش، کودکان، آدم های خوب یا افرادی که با او صمیمی هستند
تمام کارکردهای زندگی هنگام مرگ متوقف میشوند. درک این مفهوم مشکلتر است چرا که تا حدود 10-12 سالگی کودکان فکر میکنند مرده ها میتوانند فکر یا احساس کنند که البته بخشی از آن به فرهنگی که در آن رشد یافته است نیز بازمیگردد.
مرگ فقط در موجودات زنده اتفاق می افتد
مرگ به علت از کار افتادن عملکرد بدن رخ میدهد. برای فهم این منظور لازم است کودک کمی اطلاعات زیست شناسی و آناتومی داشته باشد. مثلا اینکه اگر قلب ما از تپیدن باز بایستد ما می میریم.
کتاب های متعددی وجود دارند که برای کودکان داغدیده داستان هایی با مضمون مرگ و از دست دادن تهیه کرده اند. بیان این داستان ها میتواند کودک را با این مفاهیم بیشتر آشنا کرده، مجالی برای ابراز هیجاناتش فراهم کند و به او در درک و هضم آنچه پیش آمده یاری برساند.
نقاشی و رنگ ها ابزارهایی هستند که میتوانند میان ما و دنیای کودک سوگوارمان پلی ایجاد کنند. از طریق نقاشی میتوانیم به احساسات و افکار کودکمان درباره فقدان پیش آمده نزدیکتر شویم و با او همدلی کرده و درباره ی موضوع صحبت کنیم.
می توانید با کودکتان آلبوم عکس های مربوط به متوفی را تورق کنید و با هم درباره ی مرگ، احساستمان نسبت به ابژه از دست رفته، احساس ترس و اضطرابی که تجربه می کنیم و نظرهایی که درباره ی نیستی و علت آن داریم صحبت کنید.
می توانیم به همراه کودک داغدیده، برای فرد از دست رفته نامه ای تهیه کنیم و در آن نامه به خاطرات خوب و احساساتی که درباره ندیدنش داریم صحبت کنیم. این شیوه به تسکین کودک کمک خواهد کرد.
همانطور که پیش تر گفتیم، سوگ مسیری را طی میکند که در انتهای آن آرامش و پذیرش نهفته است. لذا لازم است که مراحل سوگ طی شوند. اجازه دهید کودک در مراسم یادبود فرد یا ابژه از دست رفته (مثل حیوان خانگی) شرکت کند و با او وداع کند تا مانند گفته ی فروید که در بالا به آن اشاره کردیم، مرحله ی گسستن گره های میان خود و ابژه از دست رفته را با موفقیت پشت سر بگذارد.
با کودکتان درباره مرگ صحبت کنید. برای او با جملات ساده توضیح دهید که چرا همه روزی می میرند و مرگ چه خوبی ها و بدی هایی با خودش به همراه دارد. مثلا اگر همه جانداران زنده می ماندند روی کره زمین جا نمیشدیم، یا از دست دادن عزیزمان باعث غم و اندوه ما شده است اما در عوض او دیگر درد نمیکشد. احساسات کودکتان را به رسمیت بسناسید و برای بیان احساساتش فضای امن و پذیرایی فراهم کنید.
نکته ای که بسیار اهمیت دارد این است که از بیان جملاتی مانند او رفته و برمیگردد، یا او به یک سفر طولانی رفته است پرهیز کنید. با کودک شفاف باشید و جملات را ساده و متناسب با سن او انتخاب کنید.
سوگ در نوجوانان به علت وضعیت خاصی که در این سنین طی میکنند پیچیده تر و متفاوت تر است. نوجوانی سن درگیری بین وابستگی و استقلال است. نوجوان در این سنین میخواهد مسائل و افکار دوران کودکی را کنار بگذارد اما برایش دلهره آور است. نوجوانان در ادغام کردن بینش های منطقی با واقعیت های زندگی روزمره مشکل دارند. یعنی با آن که میدانند اما به آن عمل نمیکنند. مثلا نوجوان معنای تداوم در آگاهی از مرگ را میداند و می فهمد که ابژه از دست رفته دیگر باز نمیگردد اما آن را نادیده می گیرد و به آن توجهی نمیکند.
همزمان با پا گذاشتن افراد به سنین نوجوانی، تغییرات شناختی در آنها به وجود می آید. یکی از این تغییرات، تحریف شناختی افسانه شخصی است. افسانه شخصی به این معناست که نوجوان فکر میکند دیگران همیشه آن ها را مشاهده میکنند و به آنها فکر می کنند و لذا احساس استثنایی بودن و منحصر به فرد بودن به نوجوان دست میدهد. نوجوانان در افسانه شخصی، خود را آسیب ناپذیر و متمایز می بینند. حال باید دید که نقش افسانه شخصی که مشخصه ی دوران نوجوانی است، در واکنش نوجوانان به سوگ چیست؟ از آنجایی که در افسانه شخصی، نوجوان احساس آسیب ناپذیری دارد، در پذیرش مفهوم اجتناب ناپذیری دچار دوگانگی میشوند. چرا که می بینند افراد نزدیک به آنها آسیب پذیر بودند و از دست رفته اند.
نوجوانان با اینکه احساسات مختلف غم، خشم و اندوه و انکار را حس میکنند اما در به زبان آوردن احساسات و بروز آن ها دچار مشکل هستند. همچنین توانایی تحمل درد ناشی از فقدان در آنها پایین تر است. نوجوانان کمتر راجع به مشکلاتشان صحبت میکنند زیرا میترسند متفاوت به نظر بیایند و طرد شوند.
خشم لزوما همیشه به صورت رفتارهای برون گرایانه مانند پرخاشگری، دعوا و فریاد و عصبیت خود را بروز نمیدهد. گاهی خشم معطوف به خود میشود و واکنش هایی مانند افسردگی و اضطراب را با خود به همراه دارد. بنا به محیط اجتماعی که نوجوان در آن رشد یافته ممکن است هریک از این واکنش های خشم درون گرایانه یا برون گرایانه بروز کند. این واکنش ها منحصر به جنس خاصی نیست. اما معمولا بنا بر فرهنگ رایج، واکنش های پسران از واکنش های دختران برون گرایانه تر است.
در نهایت، در همراهی با فرد سوگوار، چیزی که اهمیت دارد حضور، همراهی و همدلی ماست. در مواجهه با فرد داغدیده، باید گوش شنوا باشیم و اجازه دهیم تا خودشان درباره احساساتشان صحبت کنند. اگر فقدان از جنس فوت یکی از نزدیکان است، هرگز مرگش وی را از بازماندگان پنهان نکنید و فراموش نکنید که شرکت در مراسم سوگواری و خاکسپاری حق تمامی بازماندگان است و به بهنجار سپری شدن دوره سوگ و وداع و جدا شدن فرد از متوفی کمک میکند.
منابع
سوگ، انواع، مراحل و درمان، نرگس انسانی مهر، لاله انسانی مهر، 1397، مجموعه مقالات اولین کنگره دوسالانه تازه های روانشناسی و علوم رفتاری
مروری بر سوگ: پیچیدگی های سوگ در طی شیوع کوید 19، جواد مومنی، سجاد سحاب نگاه، 1399، مرکز تحقیقات علوم اعصاب دانشگاه علوم پزشکی مشهد
روانشناسی رشد لورا برک
خلاصه روان پزشکی کاپلان و سادوک، جلد اول
آیا کودک شما از مرگ عزیزان اندوهگین است؟رهنمودهایی برای کاهش اندوه سوگ در کودک و نوجوان با کمک داستان، مهری پریرخ، زینب رفاهی، بهار قادری، نشر توت
در این روز های کرونایی که همه به فکر درست کردن واکسن هستند واژه ای که زیاد در اخبار شنیده میشود دارونما و واکسن نما است.
اما واقعا دارونما ها چه چیزی هستند و چگونه اثر میکنند؟ در این مقاله به بررسی دارونما در روانشناسی میپردازیم تا در نهایت با هم پاسخ این سوال را پیدا کنیم این مقاله در حوزه روانشناسی بالینی قرار میگیرد
دارونما یا پلاسیبو به استفاده از یک روش درمانی و در واکسن نما ها به استفاده از یک روش محافظتی تلقینی گفته میشود که اثر آن بار ها اثبات شده است واژه ی پلاسیبو واژه ای به معنای خوب خواهم شد است که در قرن 18 برای این نوع دارو ها مورد استفاده قرار گرفت .
در اواخر قرن هجدهم، یک درمانگر آمریکایی اختراع عجیب کرد. اختراع او دو میله فلزی با یک نوک در انتها بود که هر یک حدود هشت سانتیمتر بودند. او ادعا میکرد این میلهها، از فلزهای غیرمعمول درست شده و میتوانند باعث بهبود روماتیسم، التهابهای بدن و سردرد شوند! او حدود ۲۰ دقیقه نوک میلهها را روی بدن بیماران میگذاشت و میگفت که آنها الکتریسیته زیان بخش زیر بافتها را بیرون میکشند.
گرچه برخی از مراجع حرفه ای این اختراع را کلاه برداری بیش نمیدانستند، اما مردم حاضر بودند مبلغ زیادی برای خرید این میلهها بپردازند. ظاهرا این میلهها واقعا تأثیر مثبت روی درمان برخی از بیماریها داشتند. بعد از فوت آن درمانگر، در سال ۱۷۹۹، یک پزشک انگلیسی برای اثبات این باور اشتباه، میلههایی چوبی درست کرد و ثابت کرد که این میلههای چوبی ارزانقیمت درست همان اثر را دارند و تأثیر این میلهها تلقینی و خیالی است. این برای اولین بار بود که کسی به روشنی، اثر دارونما در روانشناسی یا همان اثر پلاسیبو(Placebo) را نشان می داد.
گاهی بیان می شود که این روش برای درمان اخلاقی نیست و بیماران باید با داروهای واقعی درمان شوند در این وصف آمبروز پاره ، جراح فرانسوی میگوید:در طبابت، وظیفه پزشک نسبت به بیمار این است: گاهی درمان کند، اغلب تسکین دهد، همیشه تسلی بخشد.
به نظر میرسد که پلاسیبو کار تسلی بخشیدن ، درمان و تسکین را یک تنه انجام می دهد ، با این وجود این قرص های درمانی چیزی جز ویتامین ها یا کپسول های پر از شکر نیستند. اولین استفاده ازاثر دارونما بعنوان گروه شاهد در تحقیقات، به کوششهای کلیسای کاتولیک در اروپای قرن شانزدهم برای اثبات بیاعتباری جنگیری بازمیگردد. به افرادی که به دروغ ادعا میکردند که توسط نیروهای شیطانی تسخیر شدهاند، اشیاء مقدس تقلبی میدادند. اگر آن فرد واکنش خشونتباری از خود نشان میداد، نتیجه گرفته میشد که تسخیر شدن، کاملاً خیالی است.
یک گزارش شگفت انگیز که توسط انجمن پزشکی آلمانی تهیه شده و در سال ۲۰۱۱ منتشر شده است، نشان داد که بیش از نیمی از پزشکان این کشور، در برخی از موارد برای بیماران خود، دارونما تجویز میکنند. با این حال بحث اخلاقی راجع به تجویز دارونماها از سوی پزشکان حل نشده و همچنان مورد بحث است. “رابرت جوت” نویسنده اصلی این گزارش گفت: اثر پلاسیبو نقش مهمی ایفا میکند. هر پزشک خوب باید دارونما درآستین داشته باشد.خدا می داند خود ما هم تا به حال چند بار دارونما مصرف کرده ایم!
مطالعهای در سال ۲۰۱۳ روی بیش از ۷۰۰ پزشک عمومی در انگلستان نشان داد که تقریبا همه آنها از اثر دارونما در روانشناسی یا اثر پلاسیبو در بعضی از مراحل درمانی خود استفاده کردهاند. گاهی بیماران فلج اعضا با این روش درمان شفا یافته اند.
در بیمارستان رویال لندن در سال ۱۹۳۳، ویلیام اوانز و کلیفورد هویل بر روی ۹۰ نفر آزمایش کردند و نتایج حاصل از تجویز یک داروی فعال و یک «دارونما» را مقایسه کردند. این آزمایش تفاوت معناداری بین درمان دارویی و درمان دارونما نشان نداد یعنی دارونما = دارو.
اگر یک دکتر، به بیمار خود بگوید تا چند روز آتی خواهی مرد یا بگوید هیچ بیماری نداری، و اگر بیمار کاملا به هر کدام از این جملات باور کند، دقیقا رخ خواهد داد. نکته مهم در اثر پلاسیبو، باور و یقین قطعی است. موارد پزشکی بسیار زیادی وجود داشته است که دکترها عملا نقش بازی کرده و وانمود میکنند داروی بسیار مهمی را به بیمار تزریق کرده اند(و بیمار این موارد را میشنود !)، و پس از تزریق، در عرض چند دقیقه، بیمار کاملا بهبود میابد. این قدرت ضمیر ناخودآگاه و بدن شماست که اثر دارونما در روانشناسی را بکار می اندازد.
ظاهرا سبک اجرای درمان و خصوصیات درمانگر به میزان چشمگیری در تأثیر درمان را کم و زیاد میکند. درمانگرانی که علاقه بیشتری را به بیماران خود نشان میدهند، اطمینان بیشتری به درمانشان دارند و وجهه بالای حرفهای دارند، اثر دارونمایی قوی تری را در بیمارانشان ایجاد میکنند.
در لغتنامهٔ Lexicon-Medicum Quincy هوپر، دارونما به هر دارویی اطلاق میشود که بیشتر برای خشنودی بیمار داده میشود تا سود او و این توضیح منطقی هم به نظر می رسد …در مورد نحوه اثر این دارو ها مطالعات زیادی انجام شده و هنوز هم در حال انجام است و موارد زیادی هم ذکر شده که احتمالا شیوه اثر دارونما در روانشناسی را نمایان میکنند از جمله : ایمان_تلقین_آزاد سازی اندروفین(اندروفین مسکن طبیعی بدن است که در هیپوتالاموس ترشح میشود اثر اصلی آنها تسکین درد است.
اندورفینها که مرفین طبیعی بدن (endogenous morphine) خوانده میشوند در حقیقت بسیار شبیه به مخدرها – مانند مرفین و دیگر مشتقات تریاک – عمل میکنند و تولید آنها در زمان فعالیت بدنی، هیجان، احساس درد، خوردن غذاهای فلفلی، فعالیت جنسی و احساس عشق است) با تمام مطالعات انجام شده چیزی که قطعی مشخص شده است این است که اثر دارونما در روانشناسی ربطی به تیپ شخصیتی خاصی ندارد ، پلاسیبو ها اگر قرمز باشند اثر بیشتری دارند چون جدی تر به نظر می رسند و اگر سفید باشند کم ترین اثر را دارند و اگر سایز قرص ها بزرگتر باشند اثر بیشتری دارند .
در مقاله ای که در نشریه انگلیسی الزویر منتشر شده نتایج تحقیق اثر دارونما در روانشناسی روی بیماران پارکینسون بررسی شده است در نتایج این پژوهش بیان شده است که70 درصد این بیماران کاهش لرزش در اندام ها را گزارش داده اند و این پژوهش هم دلیل اصلی اثر جادویی این قرص های شکری ها در آپومورفین ها و مکانیزم های مغزی ناشی از آن میداند .
در تحقیقی درباره علائم یائسگی 40 خانم به مدت 8 هفته تحت درمان با دارونما قرار گرفتند تقریبا 43 درصد خانم ها بهبود علائم را گزارش دادند.
با تمام تحقیقات صورت گرفته هنوز هم راز این قرص های جادویی پیدا نشده است هنوز چیزی زیادی در مورد دارونما ها پیدا نشده است اما چیزی که عیان است آن است که از اثر دارونما در روانشناسی می توان در پزشکی هم استفاده زیادی کرد .
منابع: مقاله انگلیسی الزویر(Parkinsonism and Related Disorders) – مجله علوم پزشکی بیرجند زمستان 87 _ ایسنا
اختلال دوقطبی که در گذشته نام روانپریشی مانیا- افسردگی نیز بر آن نهاده شده بود یکی از مهمترین اختلالات بالینی است که یک اختلال مزمن با دورههای بهبود و عود است که مشخصه اصلی آن، دورههای متناوب شیداییست. اکثرا پس از دورههای شیدایی، افسردگی نیز مشاهده میشود اما وجود دورههای شیدایی، برخلاف دورههای افسردگی، به تنهایی برای تشخیص اختلال دوقطبی کفایت میکند. دورههای مانیا میتوانند در اثر سومصرف یک ماده، ابتلا به یک بیماری طبی و یا به دنبال یک درمان و عوارض جانبی داروهای آن (مانند درمان افسردگی) بروز کند که در این صورت تشخیص اختلال دوقطبی را نمیگیرد.
دو نوع اختلال دوقطبی وجود دارد. در دوقطبی نوع یک (Bipolar I)، به طور مداوم حداقل به مدت یک هفته، علائم بالا رفتن خلق (شیدایی) را داریم که به آن مانیا میگویند. از جمله:
در مدت این یک هفته، حداقل سه علامت از این علائم را در تمام روزها و تمام ساعات شبانه روز مشاهده میکنیم. در اختلال دوقطبی نوع یک، کارکرد فرد افت قابل توجهی پیدا میکند و اختلال بر زندگی او تاثیرات زیادی میگذارد و حتی اگر خلق بیمار بیش از حد بالا باشد، به طوری که احتمال آسیب به خودش و دیگران وجود داشته باشد، نیاز به بستری بیمار در بیمارستانهای تخصصی روانپزشکی است.
اگر طول مدت علائم شیدایی فوق کمتر از یک هفته باشد (حداقل 4 روز)، به آن هیپومانیا میگوییم و تشخیص اختلال دوقطبی نوع دو (Bipolar II) را بر آن میگذاریم. دوقطبی نوع دو از دوقطبی نوع یک خفیفتر است و علیرغم این که در کارکرد فرد تغییراتی ایجاد میشود و اطرافیان و خانواده فرد متوجه ویژگیهایی میشوند که قبلا در او نبوده است، اما فرد همچنان توان مواجهه با زندگی روزمره خویش را دارد. همچنین دوقطبی نوع دو از دوقطبی نوع یک راحتتر درمان میشود و احتمال بازگشت بیماری کمتر است.
عملکرد بسیاری از بیماران دوقطبی، در فواصل بین دورههای بیماری به سطح نرمال پیش از بیماری برمیگردد ولی با این حال در حدود 20 درصد آنان فاصلهای میان دو دوره بیماری وجود ندارد و از یک دوره وارد دورخ دیگری میشوند. حدود 15درصد آنان نیز در فواصل میان دو دوره عود بیماری به عملکرد پیشین خود بازنمیگردند. عملکرد شغلی بسیار کندتر از علائم بالینی بهبود پیدا میکند. دورههای اختلال دوقطبی میتوانند مشخصههای متفاوتی داشته باشند که به طور کلی برای تشخیص بهتر و شرح دقیقتر دورههای اختلال با این عناوین نامگذاری میشوند:
وقتی فرد در دوره مانیا است عزت نفسش عموما در طیفی از یک اعتماد به نفس بی چون و چرا تا خودبزرگبینی بارز بروز میکند و ممکن است به حد هذیانهای بزرگمنشی( یا هذیان های خود بزرگبینی) نیز برسد. فرد ممکن است علیرغم فقدان هرگونه استعداد و تجربه خاص دست به کارهای پیچیدهای مانند نوشتن رمان بزند یا درصدد اختراعات غیرعملی باشد. در کاهش خواب، فرد نمیخوابد یا خیلی کم میخوابد و در عین حال احساس شادابی و توانمندی میکند. قطع کلام بیمار دشوار است و بسیار سریع صحبت میکند و افکارش از هم سبقت میگیرند. فرد پیوسته صحبت میکند و توجهی به خواست دیگران برای پایان صحبتهایش ندارد. تکلمش شامل محتوای بیربط و بامزه، جناس، ادا و اطوار پر آب و تاب، آواز و ایما و اشارههای بیشازحد است یا اگر بیمار حالت تحریکپذیری دارد، گفتارش بیشتر حاوی شکایات و نکات منفی و مخالفتجویی است. حواس فرد به سادگی با محرکهای محیطی جزئی پرت میشود (مانند لباسهای بالینگر یا صداهای زمینه). افزایش فعالیتهای هدفمند مانند شرکت بیش از حد در فعالیتهای مختلف سیاسی، شغلی، جنسی، معاشرت کردن و… است و افزایش فعالیتهای بیهدف مانند قدم زدن بیرویه یا ارسال تعداد بیشماری پیام و ایمیل با موضوعهای متفاوت به افراد مختلف است. رانندگی بیملاحظه، ولخرجی بیحساب، رفتارهای جنسی پرخطر، بخشش داراییها و از این قبیل، همگی به علت خلق منبسط، خوشبینی مفرط و قضاوت مختل در بیماران دوقطبی است.
تغییرات خلق در اختلال دوقطبی، سریع و ناگهانی هستند. در صورت وجود دورههای افسردگی میان دورههای مانیک یا هیپومانیک، حداقل پنج علامت از مجموعه علائم افسردگی باید به مدت دوهفته وجود داشته باشد تا ملاکهای لازم برای افسردگی اساسی را شامل شود. اگر میخواهید درباره علائم افسردگی بیشتر بدانید کلیک کنید. علیرغم این که وجود دوره افسردگی اساسی شرط لازم و کافی برای تشخیص اختلال دوقطبی نیست، اما در اختلال دوقطبی اغلب پیش از اینکه دوره مانیا یا هیپومانیا داشته باشیم، دورهی افسردگی داریم. به بیان دیگر، این اختلال اغلب با یک دوره افسردگی شروع میشود و بعد دورهی افسردگی جای خودش را به یک دوره شیدایی میدهد. در برخی موارد، داروهایی که برای درمان اختلال افسردگی تجویز میشوند و وظیفه بالا بردن خلق را دارند، منجر به بروز علائم خفیف یا شدید شیدایی میشوند که موقت است و روانپزشکی که به آن مراجعه کردهایم، در دوز داروها یا نوع آنها تغییر ایجاد میکند و سبب رفع علائم میشود.
به طورکلی، در اختلال دوقطبی عوامل ژنتیکی و زیستی و شیمیایی بسیاری دخیل هستند. با این حال، عوامل محیطی مانند وقایع پر استرس زندگی نیز نقش بسیار مهمی در شروع نخستین دورههای بیماری ایفا میکنند. برخی بالینگران نقش عوامل محیطی را عامل اصلی در بروز اختلال میدانند، علیالخصوص در بروز دوره اول افسردگی. برخی نیز اذعان دارند نقش عوامل محیطی تنها در این حد اهمیت دارد که چه موقعی شروع شود و هر دوره اختلال در چه زمانی از زندگی روی دهد. امروزه در درمان اختلال دوقطبی، بر دارودرمانی و رواندرمانیای که مختص بیمار طراحی شده باشد تاکید میشود، در عین حال به علت اهمیت بالای وقایع پر استرس زندگی در عود بیماری، نیاز است تا مداخلاتی در محیط زندگی بیمار نیز ایجاد شود؛ مانند خانوادهدرمانی. به علاوه، درمان پیشگیرانه نیز برای افرادی که مستعد اختلال هستند مفید و موثر است. در صورتی که نیاز به بررسیهای تشخیصی منظم توسط روانپزشک باشد، خطر خودکشی یا آدمکشی وجود داشته باشد و یا بیمار در انجام مراقبتهای روزمره خود ناتوان شده باشد (مثلا غذا نخورد یا موارد بهداشتی را نتواند رعایت کند) نیاز است که به دستور روانپزشک بستری شود. از رواندرمانی در کنار دارودرمانی استفاده میشود. موثرترین رویکردهای رواندرمانی تا کنون شناختدرمانی، درمان بین فردی و رفتاردرمانی بودهاند. هدف درمان دارویی رفع علائم است و نه صرفا کاهش آنها. در درمان دورههای افسردگی، بسته به پاسخ بیمار به دارو، از داروهای ضدافسردگی مختلفی استفاده میشود. مانند سرترالین. در درمان دورههای مانیا و هیپومانیا، از داروهای ضدروانپریشی و تثبیتکنندهی خلق استفاده میشود؛ مانند بنزودیازپینها، لیتیوم، والپروات و… .
امیلی مارتین، پژوهشگر انسان شناس، در کتاب خود با عنوان “مانیا و افسردگی در فرهنگ آمریکایی” درباره تجارب زیسته بیماران دوقطبی چنین میگوید: در زمان افسردگی، فرد به شدت محزون و در خود فرورفته است، نمیتواند عشق بورزد یا فعالیتی انجام دهد و در دورههای مانیک، فرد تحت سلطه امیالش است و تمام امیالش را به عمل تبدیل میکند. چه برای رابطه جنسی، چه برای پول و چه برای قدرت. فروید مانیا را تحت عنوان “رهاشده از مهار افسردگی” توصیف میکند مانند فردی که به دنبال امیال جدیدش میدود “مثل یک مرد گرسنه پس از خوردن نان”. بیماران در دوره افسردگی خود را چنین توصیف میکنند: ” افسردگی یک دنیای کامل است؛ من در یک گودال هستم، اطرافم تماما تاریک است، نمیتوانم کوچکترین تصمیمگیریای انجام دهم، حتی سادهترین کارها مثل دوش گرفتن هم وحشتناک است…..خودگوییهای منفی به طور دائم وجود دارند، هیچ امیدی نیست، احساس ترس و درهمشکستگی میکنم….”.
بیمار دیگری که دورههای شیدایی شدید همراه با توهم را تجربه میکرد، میگفت که خودش را دیده است که جلوی قطار میپرد و یا یکبار نیز خودش را دیده است که از پنجره پایین میپرد، انگار که بدنش او را ترک کرده است؛ صبحها احساس افسردگی و سنگینی میکند و عصرها خلقش به حالت شیدایی تغییر میکند. احساس دلمردگی دارد اما در زیر آن، جنبش و سرزندگی قرار دارد. احساس میکند درون زشتی دارد، انگار که کار بدی انجام داده باشد…احساس سراسیمگی و سریع بودن میکند و این برایش ترسناک است چرا که نمیتواند خودش را کنترل کند.
آگاهی درباره اختلالات روانی و تجارب زیسته بیماران مبتلا به آن، در جامعه اندک است و برچسب بیمار روانی، زندگی فرد را به شدت تحتتاثیر قرار میدهد. بیمار نه تنها باید با مشکلات و دردهایی که اختلال و پیچیدگیهای درمان بر او وارد میکنند دست و پنجه نرم کند، بلکه همزمان فشارهای اجتماعی نیز بر او وارد میشوند. بیمار خود را در حال فروپاشی مییابد، تصویری که از خودش دارد، احساس انسجام هویتش و ترس و ازخودبیگانگیای که با علم بر عدم کنترل رفتارها و افکارش به وجود میآید، بر واکنشهای اطرافیان به این حالات او اضافه میشوند، جهان ترسناکتر جلوه میکند و روند درمان نیز فرسایشیتر میشود.
منابع:
اولین بار در سال 1889 فردی به نام فرانسوا هالوپو واژه ی تریکوتیلومانیا را نام برد که از آن تحت عنوان وسواس کندن مو ترجمه شده است. این اختلال جزئی از مجموعه اختلالات وسواس در روانشناسی بالینی به شمار می آید که در آن فرد به سبب یک تنش فزاینده شروع به کندن موی سر یا نواحی مختلف بدن میکند تا با این کار خودش را آرام کند. به دلیل همین مکانسیم مشابه به وسواس در حوزه اختلالات وسواس در DSM امده است. این افراد پس از مدتی موی ناحیه مورد نظر را از دست میدهند و حالتی مشابه عکس زیر برای آن ها پیش میآید:
همان طور که در تصویر بالا مبینید تشخیص اینکه موی ناحیه مورد نظر توسط خود فرد کنده شده یا به شکل سکه ای تحت فشار و استرس ریزش داشته بسیار مشکل است به همین دلیل اغلب کسانی که به دکتر های پوست و مو مراجعه میکنند اگر خودشان اعتراف نکنند که بخش مورد نظر را کنده اند معمولا تشخیص ریزش سکه ای مو را میگیرند. اما به طور کلی یکی از راه های تشخیص افتراقی ریزش سکه ای از کندن مو این است که ریزش سکه ای در اغلب موارد گسترش میابد و تحت استرس های گوناگون زندگی بیشتر میشود اما وسواس کندن مو معمولا گسترشی ندارد مگر اینکه خود فرد نواحی مختف دیگری را شروع به کندن بکند.
مسئله اساسی در درمان برای ریزش سکه ای دارو هایی که پیاز مو را مجدد تحریک میکنند مثل کورتن است و درمان برای وسواس کندن مو قرارگیری در پروسه رواندرمانی است. اگرچه در عمل هر دوی این افراد باید به پزشک پوست و مو مراجعه کنند اما فردی که دچار وسواس کندن مو است اگر بخواهد علت و ریشه اصلی را بیابد باید به یک روانشناس و یا روانکاو مراجعه کند
حدودا 3 تا 6 درصد از مردم جهان به این اختلال دچار هستند این درحالی است که نسبت زن به مرد حدود 10 به یک است اما به طور کلی شاید این عدد به این خاطر بوده است که مرد ها کندن موی خود را بیشتر از زن ها مخفی میکنند. اگر کندن مو از کودکی آغاز شود در آن حالت نسبت زن و مرد یکی است.
معمولا غالب افراد اوایل و یا اواسط نوجوانی به به این اختلال دچار میشوند این افراد در اکثر مواقع یا تک فرزند هستند و یا فرزند ارشد خانواده اما میتواند در نمونه های دیگر این افراد متغییر باشند
این اختلال معمولا با وسواس جبری یا OCD، اضطراب، سندرم توره یا تیک توره، اختلال خوردن یا افسردگی، اختلال شخصیت وسواسی جبری، مرزی و خودشیفته می آِید.
در اغلب موارد موقعیت پر استرس، آشفتگی روابط کودک مادر، ترس از تنها ماندن و یا نوعی فقدان و از دست دادن چیزی منجر به پیدایی وسواس کندن مو میشود. این افراد معمولا در کودکی رابطه پر استرسی را با مراقب روانی خود یا مادر گذرانده اند به گونه ای که دنیا را محل خطر میبینند و اضطراب فزاینده ای را همراه خود در موقعیت های گوناگون اجتماعی دارند. در مواردی دیگر با بررسی های ابزار های علوم شناختی حجم برخی از نواحی مغزی این افراد کوچکتر بوده مثل: لنتیکولیت و پوتامن چپ
به طور کلی دو نوع کندن مو وجود دارد: 1. هشیارانه و عمدی که معمولا برای کنترل تجربیات شخصی ناخوشایند مانند میل شدید، حس های بدنی مثل خارش یا سوزش است 2. ناخودآگاهانه که در حالت انزوا رخ میدهد و فرد به یک باره به خود میآید و متوجه میشود که دستش در مو هایش است و در حال کندن آن هاست. این افراد گاهی به خود می آیند و میبینند تمام اطراف آن ها روی زمین مو ریخته است.
اغلب این اختلال اختلالی مزمن است و برای بیمار حالت بدی را ایجاد میکند این اختلال اگر قبل از 6 سالگی رخ دهد برخلاف تمام اختلالات دیگر که هر چه زودتر شروع شوند کار را سخت تر میکنند بهتر است شروع قبل از 6 سالگی برای اختلال وسواس کندن مو از جمله پیش آگهی های خوب به شمار میآید اما شروع بعد از 13 سالگی از نوع شروع دیرهنگام بوده و سیری مزمن تر برای بیمار ایجاد میکند اما در هر حال بستگی به ویژگی های شخصیتی فرد دارد اگر فرد برای درمان مراجعه بکند تا به کمک درمانگر اظراب نهفته و یا تنش نهفته درون آن را واکاوی بکند و به آن بپردازد میتواند این رفتار خود را کنترل بکند و از اسیب های بیشتر جلوگیری بکند.
نکته قابل توجهی که در درمان این نوع اختلالات وجود دارد این است که در رواندرمانی آنها درمانگر به جای تغییر رفتار کندن مو، اضطراب نهفته و یا تنش نهفته پشت آن ها را مورد واکاوی قرار میدهد و به آن میپردازد چرا که همه این افراد اگر بتوانند ابتدا تنش را حل کنند در نتیجه رفتار کندن مو از ان ها سر نمیزند. گاهی اوقات ذهن آگاهی و یا آگاه شدن فرد از اینکه در حال کندن موی خود است میتواند کمک بزرگی به جلوگیری از ادامه آن بکند درنتیجه اگر گرفتار کندن مو هستید و ناراحتی همراه آن شما را ازار میدهد باید این پیشنهاد را به شما بکنم که حتما به یک روانشناس یا روانکاو مراجعه بکنید چرا که تنهایی از پس آن بر آمدن به شدت سخت است و این را میدانم که حتما در این مواقع به کمک نیاز داریم.
اگر هر سوالی در این مورد دارید میتوانید آن را در قسمت کامنت ها با من در میان بگذارید من همینجا هستم
این اپیزود را پیشنهاد میکنم قبل از شروع مقاله بشنوید:
وسواس فرایند ذهنی عود کننده، مکرر و آزار دهنده است که مدام در سیستم ذهنی ما مرور میشود و میتواند به شدت عملکرد شخص را در زندگی روزمره اش مختل کند. این عمومی ترین تعریفی بود که در مورد وسواس به عنوان یک اختلال در روانشناسی بالینی داده شده است اما اگر بخواهم وسواس را با جزئیات بیشتر برایتان بگویم باید وارد رویکرد های گوناگون شوم. در رویکرد های گوناگون روانشناسی وسواس و سبب شناسی آن به گونه ای متفاوت بررسی شده است
مثلا روانکاوان اساسا خود وسواس را عامل اصلی نمیدانند بلکه دفاعی در برابر اضطراب میدانند تا از فرد مواظبت کند اما در نهایت خود آن عاملی برای ایجاد آسیب میشود.
از دیدگاه این رویکرد که طرفداران زیادی در آمریکا شمالی دارد وسواس نوعی خطای شناختی است که فرد به سبب سوگیری های ذهنی اش از واقعیت گرفتار آن میشود فرد با مرور ذهنی و در نهایت چک کردن یا انجام مکرر آن فکر در دنیای واقعی وارد پروسه شرطی سازی میشود و در نهایت با آرامش موقتی ای که پس از چک کردن میگیرد رفتارش دوباره تقویت میشود.
رویکرد های بالا هر کدام با توجه تعریفی که از وسواس دارند درمان هایی را هم بر مبنای آن پیش میگیرند اما به طور کلی فارق از رویکرد ها اصطلاح عمومی که برای وسواس در تمام کتاب های آسیب شناسی روانی به کار میرود وسواس فکری عملی یا وسواس جبری است. این نامگذاری به این دلیل بوده است که وسواس معمولا از دو بخش تشکیل میشود اول فکر آزار دهنده و دوم عمل کردن به آن فکر. فرض کنید شما وسواس آلودگی دارید در وهله اول فکری آزار دهنده در مورد کثیفی دستانتان ذهن شما را تصاحب میکند و اضطراب شما را بالا میبرد نهایتا برای اینکه از این اضطراب خلاص شوید میروید تا دستانتان را بشویید. این فرایند در طول روز بار ها و بار ها تکرار میشود تا در زندگی روزمره شما اختلال ایجاد میکند. این تصویری بنیادی از وسواس فکری عملی است اما گاهی اوقات هم فردی میتواند فقط وسواس فکری داشته باشد و یا فقط وسواس عملی. هردوی آنها به شدت آزار دهنده هستند.
تقریبا دو تا سه درصد مردم دنیا بنا بر کتاب راهنمای تشخیصی اختلالات روانی ( DSM) گریبان گیر وسواس هستند. جامعه آماری مردان و زنان در مورد این اختلال یکسان است اما پسر ها و مجرد ها و سفید پوست ها بیشتر مستعد این اختلال هستند.
به طور میانگین وسواس در حدود 20 سالگی در افراد شروع میشود اما مرد ها کمی زودتر مثلا در 19 سالگی و زن ها در 22 سالگی وسواسشان شروع میشود. باید توجه داشته باشیم که این اعداد میانگین افراد بوده اند که در جوامع آماری روی آنها کار شده است در نتیجه میتواند متغییر باشد.
بیشتر کسانی که اختلال وسواسی جبری دارند همراه آن به افسردگی هم دچار هستند این در حالی است که اختلال های دیگری همچون جمعیت هراسی و یا تیک توره نوعی از انوع تیک همراه آن می آیند. همینطور وسواسی ها همزمان میتوانند سایر اختلالاتی چون مصرف مواد، الکل، پانیک و اختلال های خوردن را داشته باشند.
این که چرا افراد دچار وسواس میشوند از عوامل گوناگونی نشئت میگیرد به عنوان مثال هم ژنتیک و هم محیط خانوادگی این افراد به گونه ای است که فرد به سمت افکار وسواسی هدایت میشود. خانواده های این افراد به گونه ای غیر مستقیم و چه بسا مستقیم به تشریفات این افراد دامن میزنند و باعث حفظ این اختلال در فرد میشوند. علاوه بر آن مشکلات بین فردی و یا استرس محیطی باعث آشکار سازی آن در این افراد میشود.
همه ما رفتار های وسواسی را در طول روز و یا در طور زندگی خود داشته ایم مشکل از آن جایی شروع میشود و از آن جایی به آسیب تبدیل میشود که آنقدر ذهن شما درگیر شود تا از زندگی روزمره خود ساقط شوید به عبارتی دیگر عملکرد روزانه شما به دلیل این اختلال مختل شود. افکار وسواسی شامل: دعا کردن، شمردن، تکرار آهسته کلمات، سکوت و رفتار وسواسی شامل: شستن دست ها، نظم و ترتیب و وارسی کردن است. اگر هر کدام از این علائم را به مدت شش ماه به طور افراطی انجام میدهید به گونه ای که زندگی شما را مختل کرده است میتوانید از یک روانشناس در این زمینه کمک بگیرید.
اتفاقاتی که به لحاظ فیزیولوژیکی در بدن ما می افتد به هنگام وسواس با افسردگی اشتراک زیادی دارد مثلا: کوتاه شدن خواب REM هم در افسردگی است و هم در وسواس همین طور کاهش هورمون رشد در هر دو اتفاق می افتد.
طرز فکر در وسواس به دو گونه است در مرتبه اول همه افرادی که به این اختلال دچار هستند از دوسوگرایی نسبت به یک چیز واحد رنج میبرند دوسوگرایی به معنای نوعی دو دلی نسبت به یک شی واحد است که در الگوی رفتاری این افراد دیده میشود و در مرتبه دوم این افراد تفکر جادویی دارند کسانی که تفکر جادویی دارند اعتقاد دارند به هر چیز که فکر کنند همان اتفاق می افتد در حالی که این یک خطای ذهنی است در نتیجه این افراد اگر فکری منفی به ذهنشان خطور میکند مدام سعی میکنند به آن فکر نکنند و این دقیقا همان چیزی است که باعث میشود نتوانند آن فکر را بپذیرند و مدام را آن را در ذهن خود مرور کنند.
برای درمان وسواس درمان های دارویی و یا رفتاری وجود دارد که با مراجعه به یک روانشناس، روانپزشک ویا روانکاو میتوانید درمان خود را در این زمینه شروع کنید. اما به طور کلی برای درمان وسواس از همان دارو های ضد افسردگی استفاده میکنند مثل کلومی پرامین و همین طور رویکرد رفتاری روش های گوناگونی برای کاهش تنش در این زمینه فراهم کرده است مثل: مواجهه سازی، ممانعت از پاسخ، حساسیت زدایی، غرقه سازی، بیزاری درمانی، انفجار درمانی و … .
چیز هایی که در این مقاله گفته شد کلیاتی بود در مورد این اختلال و آنچه درباره اش میدانیم اگر فکر میکنید وسواس به امری مختل کننده در زندگی شما تبدیل شده است حتما در این باره از یک روانشناس کمک بگیرید گرچه وسواس میتواند ناگهانی و یا درازمدت و مزمن باشد اما در عین حال چون اکثر افراد به این ناسازگار بودن وسواس بینش دارند درنتیجه درمان خوبی را در پیش میگیرند و برای کاهش ناراحتی خود تلاش میکنند
اگر هر سوالی هم در این مورد دارید میتوانید در بخش کامنت های پایین سایت بپرسید
بیشتر ما گاهی اوقات احساس غم ، تنهایی یا افسردگی می کنیم. این احساسات یک واکنش طبیعی در برابر اتفاقاتی مثل از دست دادن ، ناراحتی زیاد یا عزت نفس آسیب دیده است. اما وقتی این احساسات بیش از حد پررنگ شوند ، باعث بروز علائم جسمی شده و برای مدت طولانی ادامه پیدا می کنند و می توانند باعث شوند تا شما از زندگی سالم و فعال دور شوید و این زمانیست که شما باید درخواست کمک پزشکی را داشته باشید. در این مقاله قصد داریم تا مهمترین علائم افسردگی را به عنوان یک اختلال اساسی در روانشناسی بالینی برشمریم
در واقع متخصصان می توانند دلایل بروز این علائم را شناسایی و به مدیریت این علائم کمک کنند. اگر افسردگی شما درمان نشود ، ممکن است بدتر شود و ماهها و حتی سالها ادامه یابد و می تواند باعث بروز انواع دردها و احتمالاً منجر به خودکشی شود.
در پروسه درمان افسردگی شناخت علائم مهم است. متأسفانه ، تقریباً نیمی از افرادی که افسردگی دارند هرگز تشخیص داده نمی شوند و تحت درمان قرار نمی گیرند.
مهمترین علائم افسردگی می توانند شامل موارد زیر باشند:
تست صد در صدی برای تشخیص مهمترین علائم افسردگی وجود ندارد که متخصص بتواند از آن استفاده کند ، بنابراین تشخیص مشکل افسردگی اغلب با صحبت مفصل و معاینات بدنی فرد مراجعه کننده شروع می شود. متخصص شما اغلب می خواهد بداند که:
افسردگی خطر بالایی در بروز اقداماتی مثل خودکشی دارد. افکار یا اهداف برای انجام خودکشی مساله جدی است و اغلب مهمترین علائم افسردگی هشدار دهنده عبارتند از:
افسردگی عامل اصلی برای اقدام به خودکشی در فرد است. در واقع ناامیدی عمیقی که همراه با افسردگی است می تواند خودکشی را تنها راه فرار از درد جلوه دهد.
افسردگی بیش از حس ناراحتی در پاسخ به مبارزات و مشکلات زندگی ، باعث تغییر در عملکرد و فعالیتهای روزانه می شود. افسردگی می تواند توانایی شما در کار ، مطالعه ، غذا خوردن و خوابیدن را کاهش دهد و مانعی برای لذت بردن از زندگی باشد.
افسردگی در افراد مختلف به اشکال متفاوتی ایجاد می شود، اما در حالت کلی علائم متداولی دارد وهر چه فرد علائم بیشتری داشته باشد ،مشکل افسردگی او قوی تر و ماندگاری آن بیشتر است.
فرد چشم انداز تاریکی از زندگی خود دارد و معتقد است هیچ چیزی بهتر نخواهد شد و هیچ راه حلی برای بهبود وضعیت او وجود ندارد.
فرد دیگر به سرگرمی های قبلی ، فعالیت های اجتماعی یا رابطه جنسی اهمیت نمی دهد. همچنین فرد توانایی در ایجاد احساس شادی و لذت را از دست داده است.
کاهش قابل توجه وزن یا افزایش وزن که به طور معمول تغییر بیش از 5٪ از وزن بدن در یک ماه را شامل می شود .
فرد دچار بی خوابیست یا از خواب بیدار شدن در ساعات ابتدایی صبح را تجربه می کند و یا مقدار خواب او زیاد است.
احساس اضطراب ، بی قراری و حتی خشونت در فرد ایجاد می شود و سطح تحمل او پایین می آید وخلق و خوی فرد نامناسب می شود.
ممکن است تمام بدن فرد احساس سنگینی کند و حتی انجام کارهای کوچک نیز خسته کننده باشد و یا مدت زمان بیشتری طول بکشد تا آن کار را انجام دهد.
احساس شدید بی فایده بودن یا احساس گناه داشتن که فرد به سختی خود را به خاطر اشتباهات مورد انتقاد قرار می دهد.
فرد درگیر رفتارهای پرخطری مانند سوء مصرف مواد ، قمار ، رانندگی بی پروا و موارد مشابه می شود.
فرد در تمرکز ، تصمیم گیری یا به خاطر سپردن اطلاعات مشکل دارد.
افزایش دردهای جسمانی در فرد مانند سردرد ، کمردرد ، درد عضلانی و درد معده.
اختلال دوقطبی ، که به افسردگی مانیک نیز معروف است ، شامل تغییرات جدی در خلق و خو ، انرژی ، تفکر و رفتار فرد می شود. از آنجا که به نظر می رسد این مشکل بسیار شبیه افسردگی است، اغلب نادیده گرفته می شود و تشخیص نادرست می تواند یک مشکل جدی در فرد ایجاد کند ، زیرا مصرف داروهای ضد افسردگی برای اختلال دو قطبی می تواند شرایط را برای فرد بدتر کند.
بروز علائم افسردگی غالباً با توجه به سن و جنسیت افراد تفاوت دارد و علائم آن بین زنان و مردان و افراد جوان و افراد مسن متفاوت است.
مردان افسرده کمتر به احساس ناامیدی خود می پردازند. درعوض ، آنها تمایل دارند که از خستگی ، تحریک پذیری ، مشکلات خواب و از دست دادن علاقه به کار و سرگرمی شکایت کنند. آنها همچنین به احتمال زیاد علائمی مانند عصبانیت ، پرخاشگری ، رفتار بی پروا و سوء مصرف مواد را تجربه می کنند.
زنان به احتمال زیاد علائم افسردگی مانند احساس گناه ، احساس خواب بیش از حد ، پرخوری و افزایش وزن را تجربه می کنند. افسردگی در زنان نیز در دوران قاعدگی ، بارداری و یائسگی و تحت تأثیر عوامل هورمونی بیشتر می شود.
تحریک پذیری ، عصبانیت و اضطراب اغلب قابل توجه ترین علائم به نسبت حس غم و اندوه در نوجوانان افسرده است. آنها همچنین ممکن است از سردرد ، معده درد یا سایر دردهای جسمانی شکایت داشته باشند.
افراد مسن بیشتر به جای علائم عاطفی از علائم جسمانی شکایت دارند: مواردی مانند خستگی ، درد غیر قابل توضیح و مشکلات حافظه از جمله این موارد است. آنها همچنین ممکن است از ظاهر شخصی خود غفلت کرده و از مصرف داروهای مهم برای سلامتی خود، ممانعت ایجاد کنند.
افسردگی به اشکال مختلفی به وجود می آید. دانستن اینکه فرد دچار چه نوع افسردگیست ممکن است به فرد در مدیریت علائم و ارائه موثرترین شیوه های درمانی کمک کند.
افسردگی خفیف و متوسط شایعترین انواع افسردگی است. علائم افسردگی خفیف می تواند در زندگی روزمره فرد اختلال ایجاد کند و او را از شادی و حس انگیزه دور کند. این علائم در افسردگی متوسط تقویت می شوند و می توانند به کاهش اعتماد به نفس و عزت نفس منجر شوند.
افسردگی شدید بسیار کمتر از افسردگی خفیف یا متوسط در افراد ایجاد و با علائم شدید و بی امان مشخص می شود.
برخی از افراد فقط یک دوره افسردگی را در طول زندگی خود تجربه می کنند ، اما افسردگی شدید می تواند یک عارضه مکرر باشد.
افسردگی آتیپیک یک زیر گروه معمول افسردگی شدید با الگوی علائم خاص است. اما بهتر به برخی از روش های درمانی و داروها پاسخ می دهد ، بنابراین شناسایی به موقع می تواند برای فرد کمک کننده باشد.
افراد مبتلا به افسردگی آتیپیک در پاسخ به رویدادهای مثبت ، مثلاً بعد از دریافت خبرهای خوب یا در حالی که با دوستان خود هستند ، حالت خستگی موقت را تجربه می کنند.
علائم دیگر افسردگی آتیپیک شامل افزایش وزن ، افزایش اشتها ، خواب بیش از حد ، احساس سنگینی در بازوها و پاها و حساسیت به درد است.
در حالی که برخی از افراد افسردگی را “زندگی در سیاه چاله” یا احساس عذاب قریب الوقوع توصیف می کنند ، عده ای دیگر افسردگی را احساس بی جان بودن ، تهی و بی حس بودن توصیف می کنند که به ویژه در مردان می تواند احساس عصبانیت و بیقراری ایجاد کند ودر صورت عدم درمان ممکن است به یک وضعیت جدی برای سلامتی فرد تبدیل شود.
اما مهم است که به یاد داشته باشید که احساس ناتوانی و ناامیدی از علائم افسردگی هستند نه واقعیت وضعیت شما.
مهم نیست که چقدر احساس ناامیدی می کنید ،شما می توانید بهتر شوید. با درک علت افسردگی و شناخت علائم مختلف و نوع افسردگی می توانید اولین قدم ها را برای احساس بهتر داشتن و غلبه بر این مشکل بردارید.
یکی از مهمترین مزیت های داشتن مدرک (کارشناسی ارشد و یا دکترا) در رشته روانشناسی بالینی این است که فرد متخصص در انواع مختلف حوزه های روانشناسی و روان درمانی می تواند فعالیت کند.
به عنوان مثال ، با دکترای روانشناسی بالینی فرد می تواند استاد دانشگاه ، محقق و روانشناس شود و همچنین می تواند خدمات مشاوره ای را به گروه های خاص مثل: کودکان ، خانواده ها ، زوج ها، گروه های قومی و فرهنگی ، افراد مسن ، مبتلایان به بیماری های مزمن ، افراد مذهبی و غیره ارائه دهد.
به عنوان یک روانشناس بالینی فرد متخصص ممکن است بتواند انواع بیماری ها و اختلالات روانی را در فرد ارزیابی ، تشخیص و درمان کند و همچنین ممکن است بتواند توصیه های پیشگیریانه را به فرد ارائه دهد.
فرد متخصص در درجه اول در آژانس های خدمات اجتماعی ، مراکز خصوصی ، کلینیک ها ، بیمارستان ها ، مراکز درمانی مواد مخدر ، مدارس و یا آزمایشگاه های تحقیقاتی فعالیت خواهد کرد و همچنین ممکن است در مراکز توانبخشی و یا مراکز درمانی فیزیکی کار کند تا به کاهش درد در افراد کمک کرده و به کسانی که آسیب های نخاعی ، شرایط مغزی و یا بیماری های مزمن دارند ، کمک های عاطفی و مشاوره ارائه دهد.
وظیفه اصلی یک روانشناس بالینی کمک به بیماران است که به طور مؤثر با شرایط خود مقابله کنند. به طور مثال برخی از مواردی که ممکن است با آنها روبرو شوند عبارتند از:
اهداف اصلی روانشناسان بالینی این خواهد بود که به بیماران خود کمک کنند تا بر روی مشکلات خود کار کنند ، معالجه مورد نیاز خود را برای عملکرد بهتر به آن ها ارائه دهند و الگوها و رفتارهای منفی را در فرد تغییر دهند تا آن ها بتوانند سالم تر زندگی کنند.
پیشنهاد میکنم بعد از خواندن این مطالب برای اطلاع بیشتر به بخش پادکست روانشناسی انگارکه مراجعه کنید تا در مورد موضوعات مختلف در روانشناسی اشنایی بیشتری پیدا کنید
به عنوان یک روانشناس سلامت رفتاری ، فرد به طور معمول با مراجعه کننده خود در محیط های فردی و گروهی همکاری می کند تا به آنها در غلبه بر مشکلات رفتاری مانند اعتیاد کمک کند.
این بدان معناست که وظیفه متخصص فقط مشاوره با مراجعه کننده خود نیست، بلکه به آنها کمک می کند تا محرک ها را یاد بگیرند ، مهارت های مقابله را بیاموزند و به طور کلی به آنها کمک می کنند تا با روش های سالم تری زندگی کنند.
یکی از محبوب ترین زمینه های حوزه روانشناسی ، روانشناسی کودک است. با داشتن دکترای روانشناسی بالینی فرد می تواند به عنوان روانشناس کودک در مدارس ، مراکز درمانی سرپایی ، بیمارستان های روانی ، کلینیک ها و آزمایشگاه های تحقیقاتی فعالیت کند.وظایف اصلی متخصص در این حوزه شامل موارد زیر خواهد بود:
هدف متخصص در این حوزه تهیه برنامه های درمانی متناسب با مراجعه کننده خواهد بود که از انواع تکنیک های روانشناختی ، روش ها و استراتژی های مختلف تشکیل شده است.
با سابقه در حوزه روانشناسی بالینی ، فرد ممکن است به عنوان مدیر پرونده های بالینی فعالیت کند. در این موقعیت ، متخصص به احتمال زیاد مسئولیت مدیریت مشتریان با نیازهای بسیار متنوع را بر عهده خواهد گرفت. در درجه اول ، وظیفه متخصص حفظ تماس دوره ای با هر مشتری ، اتصال آنها با منابع لازم و کمک به آنها برای حل مشکلات خواهد بود.
اگر از روانشناسی و همچنین آموزش به دیگران لذت می برید ، حرفه ای به عنوان استاد دانشگاه در رشته روانشناسی بالینی می تواند برای شما مناسب باشد. به طور معمول ، اساتید روانشناسی چندین سال تجربه کار در این زمینه را ، چه در یک وضعیت بالینی و چه از نظر تحقیقی کسب خواهند کرد.
به عنوان یک مددکار بالینی اجتماعی ، وظایف متخصص ممکن است کمک به مراجعه کنندگان در دو زمینه اصلی باشد:
اغلب ، مددکاران اجتماعی بالینی در مراکز درمانی ، بیمارستان ها و مراکز اقامتی مشغول به کار هستند ، اگرچه فرد می تواند در کلینیک های خصوصی نیز کار کند.
یک روانشناس مشاوره ، می تواند با پرداختن به مشکلات رفتاری ، عاطفی و روحی که بر زندگی افراد تأثیر منفی گذاشته است ، با آن ها همکاری کند تا بهزیستی آن ها را بهبود بخشد.
فرد به عنوان یک روانشناس پزشکی با بیمارانی کار می کند که عملکرد فیزیولوژیکی آنها بر رفتار آنها تأثیر منفی دارد. یعنی متخصص مباحثی مانند پیشگیری از بیماری و انتخاب سبک زندگی سالم را در بستر یک راهکار روانشناسی بالینی مورد بررسی قرار می دهد.به عنوان مثال ، اگر بیمار از سردردهای مداوم و شدید شکایت دارد ، سعی می کند رفتارهایی را که احتمالاً باعث سردرد می شود ، بفهمد.
با داشتن مدرک لیسانس یا کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی ، فرد می تواند یک مددکار اجتماعی سلامت روان شود. وظایف اصلی فرد ارائه خدمات مشاوره و منابع (تحت نظارت روانشناس یا روانپزشک) به مراجعان و یا بیماران خواهد بود.برخی از وظایف دیگر فرد ممکن است شامل موارد زیر باشد:
همچنین ممکن است به افراد کمک کند تا از طریق مسائل اجتماعی ، شغلی ، خانوادگی ، روابط و یا مسائل شخصی ، مشکلات خود را حل کنند.
با داشتن مدرک دکترا در روانشناسی بالینی، فرد ممکن است بتواند وارد رشته روانشناسی عصبی شوید. این زمینه بر فرایندها و رفتارهای مغز متمرکز است.
وظایف اصلی فرد در این حوزه، تعیین میزان آسیب مغزی با ارزیابی عملکرد شناختی بیمار خواهد بود. متخصص برای مصاحبه ، مشاهده ، ارزیابی ، تشخیص و درمان بیماران با عملکرد فعالیت غیر طبیعی مغز و نقص شناختی از انواع ارزیابی های روانشناختی ، تجهیزات و تکنیک های مختلف استفاده خواهد کرد.
اگر فرد به عنوان رواندرمانگر مشغول کار شود ، معمولاً در یک کلینیک و به صورت یک به یک با مراجعه کنندگان خود ملاقات می کند تا به آنها در ایجاد تغییرات شخصی کمک کند که به آنها در غلبه بر مشکلات یا موانع موجود در زندگی، کمک خواهد کرد.
روان درمانی نوعی روانشناسی بالینی است که بر ارزش ایجاد یک رابطه اعتماد با مراجعه کننده و تکیه بر صحبت ، گوش دادن و ایجاد رابطه تأکید می کند، تا تغییرات مثبتی در فرد ایجاد شود.
فرد به عنوان یک روانشناس توانبخشی ، به اصول روانشناسی بالینی تکیه خواهد کرد تا به مراجعه کنندگان خود در شناسایی بیماری های روانی ، اختلالات رفتاری ، معلولیت و موارد دیگ که تأثیر منفی بر توانایی آنها در عملکرد عادی دارد، کمک کند.
همچنین فرد متخصص ممکن است در مراجعه کننده خود مهارت هایی ایجاد کند که به آنها کمک کند تا تأثیر ناتوانی خود را به حداقل برسانند یا تمریناتی را ارائه دهند که به آنها کمک می کند تا بر جنبه های مثبت زندگی خود تمرکز کنند تا به آنها در غلبه بر افسردگی کمک کند.
به عنوان یک روانشناس مدرسه ، فرد به طور معمول از اصول روانشناختی برای کمک به دانش آموزان در بهبود توانایی یادگیری ، بهبود رفتار آنها و پرداختن به نگرانی های مربوط به سلامت روان استفاده می کند.
علاوه بر این موارد ، فرد متخصص همچنین ممکن است مستقیماً با معلمان همکاری کند تا برنامه های درسی متناسب با سن دانش آموزان ایجاد شود که در یادگیری دانش آموزان موثر باشد و توانایی آنها را در پیشرفت دانش و مهارت های لازم برای موفقیت در مدرسه و زندگی تقویت کند.
با داشتن مدرک لیسانس روانشناسی بالینی ، فرد ممکن است بتواند به عنوان یک معلم آموزشی ویژه وارد حوزه آموزش شود. سوابق تحصیلی فرد ممکن است به او در ارائه خدمات به دانش آموزانی که دارای تأخیر در رشد روانی ، جسمی و عاطفی و ناتوانی در یادگیری هستند کمک کند.
همچنین ممکن است با دانش آموزانی که ناتوانی های خفیف دارند یا با دانش آموزانی که ناتوانی های متوسط تا شدید دارند ، همکاری کند. هدف اصلی فرد متخصص این خواهد بود که دانش آموزان ناتوان، بهترین آموزش های ممکن را دریافت کنند.
وظیفه اصلی فرد این است که برنامه های درسی کلاس را تغییر دهد تا اطمینان حاصل کند که دانش آموزان هر آنچه را که برای یادگیری لازم دارند ، یاد می گیرند تا بتوانند به بهترین حالت ممکن، عمل کنند.
اگر فرد مدرک کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی داشته باشد ، یکی دیگر از تخصص هایی که می تواند در آن فعالیت کند ، مشاوره در مورد سوء مصرف مواد است. در این حوزه فرد قادر خواهد بود به مراجعه کنندگانی که معتاد به الکل ، مواد مخدر ، قمار و یا مواد غذایی هستند ، مشاوره دهد.
فرد متخصص همچنین ممکن است برنامه هایی برای اطلاع رسانی در جامعه ایجاد کند و یا خطرات مربوط به سوء مصرف مواد را به مردم آموزش دهد.
خب پیش از هر چیزی باید به شما بگویم که حداقل برای من خواندن برای کنکور کارشناسی ارشد رشته روانشناسی لذت بخش بود در ادامه به سختی ها و کلافگی هایش هم خواهم پرداخت اما پیش از آن دلم میخواهد به شما بگویم اگر اهل مطالعه هستید و دلتان میخواند بدانید تا بتوانید پیش بینی های خوبی بکنید، خواندن منابع ارشد روانشناسی برایتان لذت بخش خواهد بود چرا که منابع گسترده ای خواهید داشت و تقریبا هر آنچه که مربوط به علم و انسان میشود را خواهید خواند.
با اطمینان میگویم که رشته روانشناسی تنها رشته ای است که واقعا منابعش هر آنچه مربوط به انسان است را در بر میگیرد شما باید فیزیولوژیک انسان را بدانید، امار بدانید، کلیات فلسفه را بندانید تا نظریه های شخصیت را خوب بفهمید، انگیزش و هیجان بدانید و…. . دانستن این ها چیز کمی نیست و قبول دارم که شاید ادم از همه مباحث خوشش نیاید همان طور که من در ابتدا با امار رابطه ی خوبی نداشتم اما اگر هدفتان فهمیدن و دانستن این ها برای زندگی روزمره تان باشد تا بتوانید ادم ها را بفهمید و درمانگر و پژوهشگر خوبی شوید پس از خواندن تمام این ها نه برای رتبه و دانشگاه و کنکور و رقابت بلکه به خاطر چیز هایی که خوانده اید و زمان گذاشته اید به خودی خود خوشحال هستید.
خب این عنوان هم بیشتر تاکیدی است بر پاراگرف قبلی ای که خواندید اگر داوطلب کنکور ارشد روانشناسی هستید دوست دارم به عنوان یک دوست که این سال را تا حدی پشت سر گذاشته ( آن هم در دوران کرونا و تعویق های پی در پی) این را از من به یادگار داشته باشید که تنها چیزی که در پایان این سال سرزنش ها خستگی ها و کلافگی های شما را درمان خواهد کرد این قرارداد است که شما اول از هر چیزی برای فهم خودتان و مطالبی که بالاخره یک روانشناسی باید بداند دارید میخوانید نه برای کنکور و رتبه.
به یاد داشته باشید که دوباره اشتباه کنکور کارشناسی را نکنید یک سال روی مطالبی زمان بگذارید که امروز چیزی از آن ها به خاطر ندارید در کنکور ارشد دست شما باز تر است دیگر مدرسه و جو کنکوری خاصی نیست که ذهنتان را درگیر کند به همین دلیل فرصت این را دارید تا بدون جو سازی های شرکت های کنکوری به راحتی بخوانید و علمتان را در زمینه روانشناسی و حوزه های مختلف آن بیشتر کنید
اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم در یک سالی که برای کنکور ارشد خواندم به اندازه تمام چهارسالی به دانشگاه رفتم و کارشناسی خواندم چیز یاد گرفتم. این به نظر من خود میتواند برای کسانی که علاقه مند به روانشناسی هستند و در عین حال از دست کلاس های وقت گیر دانشگاه خسته شده اند و مدام خود را از این که چرا وقت خود را در این کلاس ها تلف کرده و هنوز از روانشناسی به اندازه کافی نمیدانند یک نکته مثبت به حساب بیاید چرا که در این یک سال در کمال آرامش میتوانید به راحتی در مورد روانشناسی اطلاعات کسب کنید
خوشبختانه منابعی که برای کارشناسی ارشد میخوانیم به خصوص منابع بهداشت اعتبار بالایی دارند برای همین میتوانیم این اطمینان را حاصل کنیم که از بابت منابع مشکلی نداریم. منابعی مثل نظریه و کاربست درمانی و فیرس و .. منابعی با ترجمه های خوب هستند که اطلاعات گسترده ای در زمینه روانشناسی به شما میدهند. این منابع به دلیل حجم زیادی که دارند معمولا هزینه زیادی هم برای شما بر میدارند برای همین پیشنهاد میکنم با توجه به عدم ثباتی که در قیمت های کتاب وجود دارد آن ها را سریعتر تهیه کنید.
این سوال دقیقا سوال خود من هم بود به خصوص زمانی که لیست منابع را دیدم و قیمت آن ها مغزم را درون جمجمعه ام تکان داد!:) برای همین شروع کردم با یک مشاور که خود سال 95 کنکور داده بود در مورد منابع مشورت کردم ( خانم سعیده امینی کاشانی و همسرشون امیر صفری مشاورانم بودند که بینهایت قدردانشان هستم). واقعیت این است که اگر بتوانید منابع را بخوانید نه برای کنکور و یا رتبه بلکه به طور کلی خب میتواند علاوه بر این که منجر به افزایش اطلاعات شما در زمینه روانشناسی و حوزه مورد نظرتان میشود رتبه کنکور شما را هم بهتر کند این به طور کلی خوب است اما آیا واقعا رتبه های برتر همه شان تمام منابع را مطالعه کرده اند؟ قطعا نه .
البته این به این معنا نیست که ما هیچ استثنایی نداریم و کسی نتوانسته تا به حال کل منابع را بخواند بلکه به این دلیل است که زمان و انرژی ای که میگذارید میتواند مفید تر باشد. برای همین خود من تمام منابع را نخواندم با این که تقریبا زود هم شروع کرده بودم و زمان کافی برای خواندن همه آن ها را داشتم اما بنا بر مشورت هایی که کرده بودم و اطلاعاتی که خودم داشتم یک سری مطالب را اصلن نخواندم آن هم به چند دلیل اول اینکه خیلی از مطالب و سرفصل ها مشابه هستند برای همین در کتاب ها و منابع گوناگون دوباره تکرار میشوند برای همین شما اگر با آن مبحث و یا سرفصل آشنا باشد نیازی ندارید که همه منابعی که در مورد مثلا یونگ نوشته اند را بخوانید چرا که تکراری هستند. به همین دلیل بخشی از منابع به همین شکل هستند.
با مشاوری که خود در سال های گذشته در کنکور شرکت کرده و چند و چون مطالعه آن را میداند میتوانید مشورت کنید چرا که معمولا این افراد تجربه های خوبی را به شما انتقال میدهند( تاکید میکنم اگر خودشان کنکور داده باشند در غیر این صورت نمیتوانند اطلاعات درستی به شما دهند). خود من اول تصمیم داشتم برای کنکور ارشد بهداشت بخوانم برای همین به پیش کسی رفتم که خود سال 95 کنکور داده بود و با او در مورد منابع مشورت کردم. مشورت مفیدی هم گرفتم چرا که اینکه چه منابعی را باید اولویت قرار دهم و چه فصل هایی در کنکور می آیند مسائلی بود که من تا قبل از آن جلسه نمیدانستم و فرض را بر این گرفته بودم که باید همه منابع را بخوانم.
برای همین پیشنهاد من به شما این است که هر کنکوری که میخواید بدهید چه کنکور ارشد رشته روانشناسی بهداشت و چه علوم با مشاوری که خود سال های پیش کنکور داده در مورد منابع حتما صحبت کنید تا چهار چوب اصلی ذهنی را در مورد آن داشته باشید.
من از همه موسسات خبر ندارم اما میدانم موسسه معین مشاوران خوبی دارد مشاور خود من از همین موسسه بود و سال کنکور را گه گاه از او مشاوره میگرفتم البته در این مسیر اول و آخر تنها هستید اما به طور کلی میتوانید از مشاور هم برای بهبود شرایط مطالعه کمک بگیرید. علاوه بر موسسه معین پیج و سایت یک بالینگر هم از جمله پیج های سرپا و مفید در زمینه کنکور ارشد روانشناسی هست که میتوانید از موسس آن مانی مظفری کمک بگیرید. من از مشاوره تلفنی با او در روز های نزدیک به کنکور خیلی راضی بودم.
در ابتدای کار نگران اینکه چیزی که میخوانید در کنکور خواهد آمد یا نه اصلا نباشید چرا که وقتی مدتی از خواندنتان بگذرد خودتان در این کار خبره میشود. وقتی حدودا یکی دو ماه با کتاب ها سر و کله میزنید کم کم دستتان می آید که کجاها ضعیف هستید و کجاها نیاز ندارید خیلی مرور کنید برای همین بدون هیچ وسواس و استرسی شروع کنید به خواندن منابع. این خواندن میتواند روزی یک فصل از یک کتاب باشد( البته در صورتی که زود شروع کرده باشید) تا کم کم پس از یک ماه با منابع اشنا شوید
راحت باشید و هر طور دوست دارید درس بخوانید بعضی ها با خلاصه نویسی راحترند بعضی ها حاشیه نویسی میکنند بعضی ها با صدای بلند برای خودشان میخوانند و … هر طور دوست دارید بخوانید اما حتما در طول روز ساعتی را همچون یک کارمند به خواندتان اختصاد دهید مثلا اگر با خود توافق میکنید که ساعت هشت صبح باید شروع به خواندن کنم تا ساعت 2 بعد از ظهر همچون یک کارمند که نمیتواند از قانون ساعت کار اداره تخطی کند وفادار به برنامه تان باشید.
این منظم بودن و تعهد داشتن همان چیزی است که نتیجه خوبی را هم در کنکور به شما میدهد. پس درس خواندنتان را شخصی سازی کنید مهم نیست که دیگران چه روش هایی را پیش گرفته اند شاید حاشیه نویسی را کسی بهترین روش یادگیری برای خود بداند اما کس دیگری با این روش مطالب را یاد نگیرد برای همین روش خودتان را پیدا کنید اگر میبیند از روش خودتان خسته شده اید و بازدهی خوبی برایتان ندارد روش دیگران را هم امتحان کنید این هم کمک خوبی برای شما خواهد بود.
لفظ باید را به کار میبرم چون وقتی به کنکوری ها میگویی تفریح هم بکن انگار میگویی وقتت را تلف کن!
این یک برداشت به شدت اشتباه است کسانی که در طول هفته برای کنکور میخوانند باید در کنارش روزی را و یا ساعاتی را به تفریح و کار هایی که دوست دارند بگذرانند این یک قانون است اگر این قانون را زیر پا بگذارید روز های اخر و روز های نزدیک به کنکور انتقامش را از شما خواهد گرفت خسته خواهید شد و به مرور انگیزتان را هم از شما میگیرد. اگر میخواید موفق شوید میتوانید یک روز در هفته را فقط استراحت کنید تا خستگی خود را به در کنید شما با این کار نیاز بدن و روانتان را به تفریح تامین کرده اید چون تفریح کردن یک نیاز است و یه قول ویلیام گلاسر جزو پنج نیاز اصلی است که اصلا شوخی بردار نیست اگر به آن توجه نکنید روزی انرژی ذخیره شده انتقامش را از شما خواهد گرفت پس وقتی برای کنکور میخوانید زندگی هم بکنید:)
روانشناسی از آن دست رشته های نادری است که در دوره کارشناسی ارشد دو وزارت خانه پذیرش میگیرند و در اصل یک داوطلب بنا بر خواسته اش دو کنکور میتواند بدهد برای همین سعی میکنم در ادامه به فرق های اساسی هر کدام از این کنکور ها بپردازم
در درجه اول باید به شما بگویم که بهتر است از همان ابتدا تکلیفتان را مشخص کنید که کدام کنکور را میخواهید بدهید چرا که با اینکه خیلی از مشاور ها میگویند منابع ارشد بهداشت و علوم تقریبا یکی است خود من اصلا چنین چیزی را ندیدم شاید سی در صد از منابع ها یکی هستند اما منابعی که مثلا در کنکور علوم مورد توجه است به شدت تعداد بالایی دارد و اکثرا منابع متفاوتی برای کنکور علوم معرفی شده اما در کنکور بهداشت اینگونه نیست.
وقتی برای کنکور بهداشت میخوانید میدانید که منابعی که داده شده قطعا از همان ها سوال می آید و کاملا مشخص است. معمولا اگر زمان کافی داشته باشید حتی میتوانید تمام منابع کنکور بهداشت را با خیال راحت بخوانید و کاملا مرور کنید سطح سوالات هم نسبتا در کنکور بهداشت مشخص تر و آسان تر است و این یک مزیت بزرگ به حساب میاد اما در کنار آن هم باید این را خاطر نشان کنم که ظرفیت کنکور بهداشت نسبتا کم تر است و رقابت بالایی دارید. البته این به خودی خود نمیتواند یک نقطه منفی به حساب بیاید چرا که به طبع جامعه آماری داوطلیان کنکور بهداشت هم کمتر است مثلا سه هزار نفر که از این سه هزار نفر حدودا هشتاد نفرشان در دانشگاه دولتی میتوانند قبول شوند.
من خودم به شخصه برای کنکور زبان وزارت بهداشت تنها کتاب زبان لزگی را خواندم و به نظرم کتاب خوبی هم هست. من هم زمان کلاس زبان هم میرفتم اما اگر بخواهم صادق باشم در اصل این کتاب با لغات گوناگونی که داشت پایه ام را در خواندن متن ها قوی کرد و این همان چیزی است که شما برای زدن یک درصد بالا در این درس به آن نیاز دارید. چه در کنکور وزارت بهداشت چه در کنکور وزارت علوم برای آنکه بتوانید درصد خوبی بزنید نیاز دارید که متن ها را بفهمید و برای آنکه بتوانید متن ها را بفهمید تنها و تنها باید لغت های بیشتری بدانید.
پس توصیه من به شما این است تا جایی که میتوانید لغت بخوانید. من خودم جعبه لایتنر خریده بودم که وسیله ای برای یادگیری لغات زبان است و هر هفته تعداد زیادی لغت را یاد میگرفتم. در نهایت با کتاب لزگی و جعبه لایتنر توانستم 75 درصد زبان وزارت بهداشت را بزنم این دو تمام آنچیزی است که برای زبان نیاز دارید.
اگر کارشناسی خود را رشته ای خوانده اید که مربوط به روانشناسی نیست متاسفانه کنکور بهداشت را نمیتوانید شرکت کنید. این از جمله شروطی است که کنکور بهداشت قائل است به همین دلیل هم غالبا جامعه آماری کمتری دارد چرا که داوطلبان رشته های دیگر اجازه شرکت در کنکور بهداشت را ندارند
کنکور بهداشت طی یک مصوبه ای در سال 98 اعلام کرد که برای کنکور سال 1400 تمام کسانی که داوطلب کنکور روانشناسی ارشد بهداشت هستند باید در آزمون های زبان وزارت بهداشت با عنوان MHALE شرکت کنند این همان چیزی است هنوز قطعی بودن این اطلاعیه مورد تردید است اما به طور کلی اگر این شرط را هم اعمال نکند برای رتبه خوب در این کنکور نیاز به زبانی خوب دارید. منظورم از زیان خوب این نیست که ایلتس هفت داشته باشید بلکه منظورم این است که استعداد زبان دارا باشید و سطح اولیه و خوبی از دانش زبانی را داشته باشید
اگر پایه ی خوبی دارید میتوانید با خواندن لغت های کتاب زبان دکتر لزگی که مختص زبان وزارت بهداشت است درصد خوبی هم بزنید. نکته ای که باید به آن توجه داشته باشید این است که سوالات زبان بهداشت 40 تاست که بیست تای اول مربوط به درک مطلب و بیست تای آخر مربوط به لغت است. این سوالات فقط در حوزه روانشناسی نیستند بلکه عمومی هستند و متن های گوناگونی را برای تست به شما میدهند چرا که از دید وزارت بهداشت زبان عمومی شما بایستی خوب باشید نه فقط در حوزه روانشناسی صرفا زبان خوبی داشته باشید. از این رو خیلی از داوطلبان تمایل به دادن کنکور علوم دارند چرا که 30 سوال درک مطلب مربوط به حوزه روانشناسی است و این نسبتا در درس زبان سخت گیر نیست.
کنکور وزارت علوم برای کارشناسی ارشد معمولا منابع گوناگونی را معرفی میکند که حجم بالایی دارند و همانند کنکور بهداشت سوالات مشخصی را در بر نمیگرند و هر سال سوالات یک درس را سخت می دهند. شاید تعدد منابع کنکور علوم بیشتر شکایتی است که از داوطلبان این کنکور میشنوم. من منابعی که عکسشان را هم میگذارم یعنی آن منابع را داشتم و آنها را خواندم.
منابع به ترتیب اولیت اورده شده اند
روانشناسی بالینی فیرس
روانشناسی بالینی کرامر
نظریه های رواندرمانی پروچاسکا هم توی این به علاوه دوتای بالا منبع هستش
برای این درس وزارت علوم منابع مختلفی رو گفته که تعداد صفحاتش خیلی زیادن اما این کتاب مدرسان رو من فقط خوندم و توی کنکور 56 درصد آمار تونستم بزنم.
آسیب شناسی هالجین و آسیب شناسی گنجی و در نهایت کودکان استثنائی گنجی و میلانی هم جزو منابع مهم این درس هستن
منابع این درس زیاده واقعا.. اما خب لازم نیس همه رو بخونید برای برخی کتاب ها از جزوات هم میتونید استفاده کنید..
من خودم این کتاب رو نداشتم و به شدت از همین کتاب توی کنکور سوال اومد مثل اینکه کتاب شیرینی هستش این کتاب رو حتما بخونید اگر وقت نکردید و نزدیک کنکور بود اونوقت میتونید از کلاسای دکتر پیری و یا کتاب دکتر پیری توی زمینه انگیزش و هیجان استفاده کنید که خیلی خوبه واقعا
این دو تا کتاب هستش که معمولا جزو منابع مهم این درس به حساب میاد
به همین دلیل جامعه آماری کنکور علوم بسیار بیشتر از کنکور بهداشت است اما در عین حال ظرفیت های بیشتری هم دارد مثلا اگر جامعه آماری 150 هزار نفری داشته باشد حدودا 400 نفر میتوانند در دانشگاه های دولتی پذیرش بگیرند و وارد دوره ی ارشد شوند.
اگر زود شروع به خواندن کرده اید و فکر میکنید میتوانید منابع هر دو کنکور را بخوانید میتوانید در هر دو کنکور شرکت کنید اما پیشنهاد میکنم از همین ابتدا تکلیف خود را مشخص کنید تا راحت تر شروع به خواندن بکنید
موافقم که نمیشود نتیجه را نادیده گرفت اما با این مخالم که نتیجه همه چیز است. سعی کنید درس هایی که میخوانید را به زندگی روزمره تان وارد کنید در مورد چیز هایی که خوانید با یک دوست صحبت کنید یا به طریقی در خانواده آن مباحث را پیش بکشید و واقعا آن ها را تمرین کنید فارق از اینکه چه نتیجه و رتبه ای در کنکور می اورید بیش از هر چیز دیگری به این فکر کنید که با دانسته هایتان چه کاری میتوانید انجام دهید و چقدر میتوانید در مورد آن ها صحبت کنید این همان چیزی است که سال ها بعد شما را به پژوهشگر و یا درمانگر خوب تبدیل میکند نه رتبه کنکورتان!..
اگر با دنیای میان ذهنی آشنا باشید و کمی هم از رواندرمانگر های پست مدرن اطلاع داشته باشید هیچگاه پدیده ها را خوب یا بد تعیین نمیکنید. هر کاری که انجام میدهیم تنها یک دیتا است و یک اطلاعات. این که چه بار هیجانی به دنبال آن بیاید و چگونه آن را تفسیر کنیم کاملا بستگی به خود ما دارد به همین دلیل است که انسان ها در پدیده هایی مشترک تجربه هایی گوناگونی دارند و هر کس هیجان متفاوتی را تجربه میکند. چه بهتر که جزو آن هایی باشید که همیشه با اینکه جنبه های منفی را میبینند اما دستشان را در دست جنبه های مثبت می اندازند و تجربه ای لذت بخش و هیجانی مثبت را برای خود رقم میزنند.
تمام حرف من این است که نتیجه کنکورتان را به عنوان قضاوتی در مورد هوش و شخصیتتان به کار نگیرید چرا که کنکور معیار مناسبی نیست!..
وقتی این مقاله را شروع کردم فکر نمیکردم تا این اندازه طولانی شود سه هزارو سیصد کلمه کم نیست امیدوارم برایتان مفید بوده باشد اگر هر سوالی در مورد کنکور دارید میتوانید در قسمت کامنت ها برای من بنویسید تا با هم جوابش را پیدا کنیم من همینجا هستم:)
مشاوره خانواده چیست ؟ همه ما میدانیم وجود یک نظام نادرست خانوادگی چه در خانواده ی دارای فرزند و چه بی فرزند مشکلات زیادی را در درجه اول برای هر فرد و در درجه دوم برای جامعه ایجاد میکند. همچنین میدانیم اکثر مشکلات و کج کاری های رفتاریمان تاثیر زیادی از خانواده و روابط آن میگیرد چون همانطور ک همیشه و در همه گفته شده خانواده اولین جامعه هرکودک و هرفردی است که در آن هم اجتماع را میآموزد وهم فردیت را .
اینکه ازکجا بفهمیم مشکلاتمان نیاز به مشاوره خانواده و خانواده درمانگر دارد یا مشاوره فردی کار ساده ایست! چون تقریبا همه مشکلات انسانی را میتوان هم به صورت فردی و هم به صورت خانوادگی درمان کرد. اما برای حل بعضی مشکلات مراجعه به خانواده درمانگر رایج تر است مانند مشکل کودکان، مشکلات ازدواج و زناشویی، متازعات کهنه خانوادگی ، علائمی ک در فرد وقتی رخ میدهد که تغییری در خانواده ایجاد شده و …
مشاوره خانواده( خانوده درمانی) یک شیوه درمان در حوزه روانشناسی خانواده است ک طرف آن خانواده است و درآن رفتارو اعمال همه ی اعضای خانواده مورد بررسی قرار میگیرد .
همیچنین در مشاوره خانواده مواردی وجود دارد که با مشاوره فردی متفاوت است
مانند:
در روانشناسی خانواده رویکرد ها و نظریه های گوناگونی برای تحلیل یک خانواده و تبیین آن وجود دارد به عنوان مثال رواندرمانگران ساختاری بیش از همه به ساختار خانواده و سلسله مراتب خانواده و جایگاه هایشان توجه میکنند. رواندرمانگران بوئنی بر اضطراب هایی که هر خانواده در مقابل یک بحران تجربه میکند، بر مثلث سازی ها و .. .
سبک و شیوه ای که رواندرمانگران خانواده در پی میگیرند به مثابه یک کل است یعنی خانواده را همچون یک سیستم زنده میبینند که زنده است و دچار تغییراتی میشود و به صورت پویا عمل میکند این نگاه به آنها در تبیین یک خانواده کمک بزرگی میکند.
و….
تلفن: ۹۰۹۹۰۷۱۹۸۵ از ۸صبح تا ۱۲شب حتی روزهای تعطیل.
تلفن:۶۶۰۸۱۲۰۰ ۰۲۱_ ۰۹۲۲۱۱۰۱۸۹۲_۰۹۲۲۱۲۳۱۸۹۲
آدرس۱: سعادت آباد ضلع جنوب غربی چارراه سرو، خ پاکنژاد کوچه گلها،پلاک ۵ طبقه۴
تلفن:۰۲۱۲۲۳۵۴۲۸۲
آدرس ۲: قیطریه، چیذر ، میدان ندا ، جنب بانک دی پلاک ۵۶ طبقه ۴
تلفن: ۰۲۱۲۲۲۴۷۱۰۰
آدرس ۳: شریعتی، چارراه قصر، خیابان قدوسی پلاک ۱۵۶ واحد ۱
تلفن: ۸۸۴۲۲۴۹۵
تلفن:۶۶۹۰۰۶۷۰ ۰۲۱ _ ۹۰۹۹۰۷۱۶۳۹
تلفن برای تهران: ۹۰۹۲۳۰۵۶۴۸
تلفن برای سراسرکشور : ۹۰۹۹۰۷۵۲۲۶
تلفن : ۰۹۰۱۶۳۹۹۵۳۴
آدرس: شهرک غرب ، بلوار دادمان ، فلامک شمالی،کوچه حیدریان، پلاک ۱۸
روزهای کاری شنبه تا ۵شنبه ۱۰ الی ۲۱
تلفن: ۸۸۵۷۱۸۰۰_۸۸۰۷۸۵۸۵_۸۸۰۷۸۸۴۴
آدرس: یوسف آباد- کوچه ۶۴ام- پلاک ۱۵- واحد۱۱
تلفن:۰۲۱۸۸۰۵۲۰۵۲
آدرس: پاسداران خیابان شهید کلاهدوز-کوچه حسینیه- ساختکان پزشکان نرگس – پلاک ۱-طبقه۴- واحد ۳
تلفن: ۰۲۱۲۲۷۹۵۷۰۳_۰۹۰۳۷۶۰۷۹۶۲
آدرس: سعادت آباد- نرسیده به نیایش – خیابان۲۸ام- پلاک۷۶
تلفن:۰۲۱۸۸۶۸۶۲۴۶_۰۲۱۸۸۶۸۴۹۵۸
آدرس: سعادت آباد – بلوار دریا- مطهری شمالی- کوچه گل آذین – پلاک۳۰ طبقه۴-واحد۹
تلفن: ۰۹۱۹۶۸۶۸۳۲_۰۲۱۶۶۱۹۸۸۴۱
آدرس ۱ : مطب کاشانی:صادقیه-بلوارکاشانی-خیابان بهنام-کوچه بهنام یکم-پلاک۱-طبقه۴-واحد۱۴
تلفن: ۰۲۱۴۰۴۴۰۵۳
آدرس۲: مطب پاسداران:پاسداران-پایین ترازچهارراه پاسداران- مرکز خرید پاسداران=طبقه دوم-واحد۸
تلفن:۰۲۱۲۲۷۹۵۰۶۴
آدرس: خیابان نصرت پلاک ۷۰
تلفن: ۰۹۲۱۲۰۳۴۰۵۸_۰۲۱۶۶۳۶۲۶۱
آدرس: آریاشهر- بلوار آیت الله کاشانی- روبه رو بانک شهر(روبه رو بوستان زنبق)- مجتمع افرا-طبقه۲-واحد۲۱۲
تلفن: ۰۲۱۴۴۰۳۰۷۱۹
آدرس: خیابان پاسدلران بوستان دوم بعد از فرخی یزدی
تلفن : ۰۲۱۲۲۷۸۱۳۲۴
آدرس : تهران – لواسانی (فرمانیه) – نبش کوچه عبداللهی جنوبی – پ. 72 – ط. چهارم – واحد 27
تلفن : 22208365_ 021-22399784
آدرس : آفریقا (جردن) -چهارراه جهان کودک – نبش کوچه صانعی – برج امیر پرویز – ط. اول – واحد 11 و 13
تلفن: ۰۲۱۸۸۶۷۶۱۰۰__ ۰۹۳۵۱۷۰۳۴۲۸
آدرس: تهران – شهر قدس (قلعه حسنخان) – آزادی – خیابان طالقانی – روبروی داروخانه رازی – پ. 142 – ساختمان پزشکان مهر
تلفن:
09197808663 46829652__
تلفن : ۰۲۱۸۸۵۲۴۱۰۰
اگر سوال و یا مسئله ای در این زمینه ذهن شما را مشغول کرده میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه آن را با ما در میان بگذارید..
در پایخ به این سوال که روانشناسی بالینی چیست باید بگوییم شاخه ای از رشته روانشناسی است که به ارزیابی و معالجه بیماری های روانی ، رفتارهای غیرعادی و مشکلات روانپزشکی مربوط می شود.
این زمینه ، علم روانشناسی را با درمان مشکلات پیچیده ی انسانی تلفیق می کند و رشته روانشناسی بالینی را برای افرادی که به دنبال کار در یک زمینه چالش برانگیز هستند ، به یک انتخاب شغلی هیجان انگیز ، تبدیل کرده است.
روانشناسی بالینی یک تخصص روانشناختی است که مراقبت های مداوم و بهداشت روان و رفتاری را برای افراد و خانواده ها فراهم می کند.
در واقع روانشناسی بالینی به عنوان یک تخصص ، به افراد و خانواده ها و برای همه پیشینه های قومی ، فرهنگی و اقتصادی و همچنین گروه ها و جوامع، خدمات ارائه می دهد.
برای درک بهتر این سوال که “روانشناسی بالینی چیست” بهتر است نگاهی به تاریخچه این رشته بندازیم.
تأثیرات اولیه در زمینه روانشناسی بالینی، شامل رویکرد روانشناس تحلیلگر اتریشی ، زیگموند فروید است. وی یکی از اولین کسانی بود که این ایده را مورد توجه قرار داد که بیماری روانی مشکلی است که می توان آن را به وسیله گفتگو با بیمار، درمان کرد و این توسعه رویکرد گفتگوی درمانی وی بود که اغلب به عنوان اولین استفاده علمی از روانشناسی بالینی ، مورد استناد قرار می گیرد.
روانشناس آمریکایی لایتنر ویتمر، اولین کلینیک روانشناسی را در سال 1896 با تمرکز ویژه بر کمک به کودکانی که ناتوانی در یادگیری داشتند، افتتاح کرد.
همچنین ویتمر بود که اولین بار در مقاله خود در سال 1907 اصطلاح “روانشناسی بالینی” را معرفی کرد. ویتمر ، دانشجوی سابق ویلهلم ووند ، روانشناسی بالینی را “مطالعه بر روی افراد ، با مشاهده یا آزمایش ، با هدف ارتقاء متغییرها” تعریف کرد.
امروزه روانشناسی بالینی یکی از محبوب ترین زیرشاخه ها و بزرگترین حوزه اشتغال در رشته روانشناسی است.
در حالی که تمرکز اولیه در روانشناسی بالینی عمدتاً روی علوم و تحقیقات بوده است ، برنامه های تحصیلات تکمیلی شروع به تأکید بیشتر بر روان درمانی کردند. بعدها ، گزینه درجه دکترای روانشناسی (Psy.D.) پدید آمد که تأکید بیشتر بر روی حرفه ای شدن و نه صرفا تحقیق کردن، داشت.
این مدرک دکترای عملی گرا در روانشناسی بالینی به عنوان پزشک-محقق یا الگوی Vail شناخته می شود. این رشته همچنان در طول زمان، رشد چشمگیری داشته و تقاضا برای روانشناسان بالینی همچنان رو به رشد است.
روانشناسان بالینی که به عنوان رواندرمانگران، فعالیت می کنند ، معمولاً هنگام کار با مراجعه کنندگان از روش های مختلف درمانی استفاده می کنند.
در حالی که برخی پزشکان بر روی چشم انداز درمانی کاملاً ویژه، تمرکز می کنند ، بسیاری از روانشناسان بالینی از آنچه که “رویکرد التقاطی” نامیده می شود، استفاده می کنند.
این رویکرد شامل ترسیم روشهای مختلف نظری، برای تهیه بهترین برنامه درمانی، برای هر مراجعه کننده به طور خاص است.
این دیدگاه از آثار فروید به وجود آمد. او معتقد بود ذهن ناخودآگاه ، نقش مهمی در رفتار ما دارد. روانشناسانی که از روان درمانی استفاده می کنند، ممکن است از تکنیک هایی مانند: ارتباط برای تحقیق درباره انگیزه های اساسی و ناخودآگاه مراجعه کنندگان خود استفاده کنند.
این رویکرد به روانشناسی بالینی از مکتب های فکری ، رفتاری و شناختی توسعه یافته است. روانشناسان بالینی با استفاده از این دیدگاه، چگونگی تعامل احساسات مراجعه کننده ، رفتارها و افکار را بررسی می کنند. درمان شناختی-رفتاری (CBT) اغلب بر تغییر افکار و رفتارهایی که در پریشانی روانشناختی نقش دارند ، تمرکز دارد.
این رویکرد در روانشناسی بالینی ، ناشی از کار اندیشمندان اومانیستی مانند ابراهیم مازلو و کارل راجرز بود. این چشم انداز به صورت جامع تری به مراجعه کنندگان نگاه می کند و به مواردی از قبیل، خود واقعی سازی متمرکز می شود.
روانشناسان بالینی در بسیاری از محیط ها مانند (بیمارستان ها ، درمانگاه ها ، کلینیک ها ، دانشگاه ها ، مدارس و غیره) و در بسیاری از حوزه های دیگر فعالیت می کنند. برخی از وظایف شغلی که توسط روانشناسی بالینی انجام می شود، می تواند شامل موارد زیر باشد:
ایجاد و اجرای برنامه هایی برای درمان و پیشگیری از مشکلات اجتماعی برخی روانشناسان بالینی ممکن است روی یکی از این موارد تمرکز کنند، یا چندین مورد از این خدمات را به طور همزمان ارائه دهند.
به عنوان مثال ، ممکن است شخصی به طور مستقیم با مراجعه کنندگانی که به دلیل اختلالات روانشناختی در بیمارستان بستری هستند ، کار کند ، ضمن اینکه یک کلینیک درمانی خصوصی نیز دارد که خدمات سرپایی کوتاه مدت و طولانی مدت را برای کسانی که نیاز به کمک در مقابله با مشکلات روانی دارند ، داشته باشد.
تخصص روانشناسی بالینی به مسائل رفتاری و بهداشت روانی می پردازد که افراد در طول زندگی با آن روبرو هستند از جمله:
روانشناسی بالینی هم یک پروسه درمانی جامع و هم یک ارائه دهنده خدمات درمانی در روانشناسی محسوب می شود. روانشناسان بالینی خدمات درمانی حرفه ای را برای تشخیص ، ارزیابی ، معالجه و پیشگیری از انواع اختلالات شخصیت ، روانی ، عاطفی ، روحی و روانی و رفتاری در افراد در هر سنی را ارائه می دهند.
روانشناسی بالینی شامل درک ، پیش بینی و بهبود بهم ریختگی فکری ، عاطفی ، جسمی و روانی ، ناسازگاری اجتماعی و رفتاری و بیماری های روانی و همچنین سایر اشکال استرس است.
روانشناسان بالینی برای شناسایی مشکلات عاطفی ، روحی و رفتاری با مراجعین خود ملاقات می کنند.
روانشناس با مشاهده ، مصاحبه و آزمایش ، هرگونه اختلال موجود یا احتمالی را تشخیص می دهد. سپس ، مطابق نیاز مراجعه کننده ، برنامه درمانی را تدوین می کنند.
روانشناسان به طور مرتب بر پیشرفت رفتاری مراجعه کننده، نظارت می کنند تا اطمینان حاصل کنند که در طی این پروسه نیازهای آنها برآورده می شود و در صورت لزوم آن را مطابق نیاز فرد، تنظیم می کنند.
کسب یک مدرک دانشگاهی چهار ساله اولین قدم در آموزش شما به سمت روانشناس شدن است. لیسانس در آموزش ، روانشناسی یا جامعه شناسی به بهترین وجه شما را برای ادامه دادن در تحصیلات تکمیلی آماده می کند ، اما اگر قبلاً لیسانس دیگری را در رشته دیگری کسب کرده اید ، اشکالی ندارد.
برای ورود به رشته روانشناسی بالینی به مدرک کارشناسی ارشد روانشناسی نیاز خواهید داشت. که این پروسه تا دو سال طول می کشد. بسیاری از روانشناسان بالینی ، همچنین دارای مدرک دکترا می باشند. گرفتن مدرک دکترا در روانشناسی بالینی به طور معمول نیاز به سرمایه گذاری زمانی پنج تا شش ساله دارد.
همچنین تخصص هایی که در حوزه های خاصی از روانشناسی حرفه ای به عنوان بخشی از برنامه دکترا وجود دارد ، نیاز به کارآموزی یک ساله دارد.
مجوزهای صدور گواهینامه برای روانشناسان در کشورهای مختلف متفاوت است. حتماً مقررات را برای منطقه ای که قصد مطالعه در آن جا را دارید، بررسی کنید.
یک روانشناس بالینی اغلب تصویری است که وقتی به یک روانشناس ، درمانگر یا مشاور فکر می کنیم ، از آن استفاده می کنیم. این متخصصان بهداشت روان بسیار ماهر ، با افراد ، زوج ها ، خانواده ها و گروه ها همکاری می کنند تا در حل مشکل ، کاهش فشار روانی یا مدیریت تشخیص مشکلات روانپزشکی ، کمک کننده باشند. روانشناسان بالینی می توانند طیف وسیعی از خدمات حرفه ای از جمله:
“روانشناسی بالینی چیست” ؟ روانشناسی بالینی یکی از محبوب ترین زمینه های روانشناسی است ، اما مهم است که قبل از تصمیم گیری در مورد اینکه این حوزه برای شما مناسب است یا نه ، علایق خود را ارزیابی کنید.
اگر از کار کردن با افراد لذت می برید و قادر هستید به خوبی استرس و درگیری را کنترل کنید ، حرفه روانشناسی بالینی ممکن است یک انتخاب عالی برای شما باشد.
به دلیل تغییر نیازهای اجتماع و همچنین تغییر رویکردهای مربوط به سیاست مراقبت های بهداشتی ، زمینه روانشناسی بالینی همچنان در حال رشد و تکامل خواهد بود.
هرآنچه که باید در رابطه با تفاوت روانشناسی بالینی و عمومی بدانید در این مقاله برای شما آورده شده است.
· تفاوت محیط کار روانشناسی عمومی با روانشناسی بالینی چیست؟
· تفاوت های دیگر روانشناس عمومی با روانشناس بالینی چیست؟
· تفاوت روانشناسان و روانپزشکان چیست؟
تفاوت روانشناسی بالینی و عمومی در این است که روانشناسی عمومی، بررسی رفتارهای ذهنی و عملکردهای روانشناختی است ، در حالی که روانشناسی بالینی، صرفاً یک مطالعه علمی نیست، بلکه یک قدم جلوتر است و به ارزیابی و سپس درمان بیماری های روانی می پردازد.
روانشناسان تلاش می کنند ذهن انسان را بفهمند به طور مثال اینکه ذهن چگونگی عملکردی دارد ، چگونه به ان پاسخ می دهد ، چگونه می توان آن را بهبود بخشد و چگونه می توان آن را پایدار نگه داشت. روانشناسان مفاهیمی مانند درک انسان ، احساسات ، شخصیت ، رفتار ، روابط ، توجه ، انگیزه ، شناخت و غیره را در افراد مطالعه و بررسی می کنند و به همین دلیل است که صدها هزار نفر در سراسر جهان به دلیل مشکلات روحی و عاطفی خود به روانشناسان مراجعه می کنند.
به زبان ساده ، کاربرد اصول و مفاهیم روانشناسی به عنوان روانشناسی بالینی شناخته می شود. هدف روانشناسان بالینی استفاده از روش های علمی و اصول روانشناسی برای درمان کسانی است که از مشکلات روانی رنج می برند. روانشناسان بالینی تجربه و پیشینه انجام تست های روانشناختی ، تحقیق ، مشاوره و درمان را دارند. هدف اکثر روانشناسان بالینی ، پیشنهاد یک دوره درمان برای بهبود سلامت روان بیماران است.
بسیاری از زمینه های مختلف روانشناسی مانند تکمیلی ، بالینی ، اجتماعی ، شناختی ، آموزشی و غیره وجود دارد ، بنابراین محیط کار به این بستگی دارد که زیر شاخه رشته روانشناسی در انتخاب رشته شغلی شما قرار بگیرد. اما در بیشتر موارد روانشناسان، مشغول بهبود زندگی بیماران از طریق مشاوره ، آزمایش روانشناسی ، تهیه برنامه های تحقیقاتی کمی و کیفی و غیره خواهند بود. به عنوان مثال ، روانشناسان ممکن است مجبور شوند که به کودکانی که قربانی کودک آزاری یا خشونت خانگی هستند ، مشاوره دهند و در این صورت با کودکان و خانواده های آن ها باید وقت زیادی صرف کنند. روانشناسان عمومی همچنین با هزاران کارمند که از استرس شغلی رنج می برند ، برخورد می کنند. در بعضی مواقع ممکن است برای ارائه مقابله با استرس ، به یک دفتر مراجعه کنند. بنابراین محیط کار به تخصص و رشته فرد در زیر شاخه روانشناسی آن ها بستگی دارد. برای یک روانشناس بالینی محیط کار تقریباً از پیش تعریف شده است. یک روانشناس بالینی اغلب در مراکز پزشکی ، کلینیک ها ، بیمارستان ها ، مؤسسات دانشگاهی و مناطق مشابه کار می کند. وظایف شغلی عمومی روانشناسان بالینی ممکن است شامل : درمان اختلالات روانشناختی ، انجام آزمایشات دارویی ، تهیه برنامه هایی برای معالجه و پیشگیری از اختلالات اجتماعی و تشخیص بیماران باشد. یک روانشناس بالینی ، ممکن است مجبور شود با توجه به یک مورد خاص یا در رابطه با یک آزمایش بیمار با پزشکان و سایر روانشناسان مشورت کند. از آنجا که بعد از کار کردن در بسیاری از موارد تجربه کسب می کند ، یک روانشناس بالینی ممکن است دوره های مربوطه را در دانشگاه ها تدریس کند یا خدمات چند مشاوره ای راارائه دهد.
برای اینکه خود را روانشناس عمومی بنامید ، ابتدا باید دارای یک مدرک معتبر روانشناسی از دانشگاهی معتبر باشید. با این حال فقط با داشتن مدرک کارشناسی روانشناسی ، شما فقط می توانید مشاغل سطح اولیه مانند یک دستیار آزمایشگاه ، دستیار عمومی روانشناسان ارشد ، معاون پژوهشی و .. باشید. اگر می خواهید به درجات بالاتر برسید به تجربه و آموزش عالی مانند داشتن مدرک کارشناسی ارشد یا دکترا نیاز خواهید داشت. داشتن مدرک فوق لیسانس به شما امکان می دهد که مجوز لازم را در زمینه روانشناسی عمومی داشته باشید. داشتن مدرک دکتری برای تکمیل مدرک کارشناسی ارشد به شما قدرت قابل توجهی در بازار کار برای داشتن مقام های برتر در رشته روانشناسی اعطا خواهد کرد. در سال های ابتدایی تحصیلی ، آموزش تقریباً برای همه روانشناسان یکسان است. روانشناسی بالینی در واقع رشته ای است که می توانید در یک زیرشاخه خاص روانشناسی تخصص داشته باشید. با داشتن مدرک کارشناسی در روانشناسی ، می توانید برای کارشناسی ارشد یا دکترای روانشناسی بالینی نیز اقدام کنید. همچنین نیاز به صدها ساعت کار در کلینیک ها و کمک به روانشناسان ارشد برای کسب تجربه کافی خواهید داشت.
روانشناس عمومی برای کسانی مناسب است که مایل هستند اطلاعات کلی ای در رابطه با این رشته داشته باشند و پایه و اساس قوی را برای خود ایجاد کنند بسیار عالی است. همچنین روانشناسی عمومی به عنوان یک پله برای تخصص در آینده بسیار مفید خواهد بود. کسانی که مایل به درگیر شدن در تحقیقات هستند نیز می توانند به حرفه یک روانشناس عمومی بپیوندند. از طرف دیگر ، اگر شما طرفدار همکاری با بیماران ، همکاری با متخصصان پزشکی هستید و می خواهید مسئولیت مستقیم سلامت روانی و پیشرفت فرد را بر عهده دارید ، پس می توانید نقش یک روانشناس بالینی را کاملاً ارزشمند بدانید.
به طور معمول ، روانشناسان بالینی به دلیل آموزش گسترده تر ، خدمات بیشتری را به افراد ارائه می دهند. آنها همچنین شیوه ای مؤثر از معالجه را ، فراهم می آورند که احتمالاً به نتایج مثبت می رسند.
تفاوت یک روانشناس بالینی و روانشناس عمومی در مسیرهای آموزشی آنها است. روانشناس عمومی باید مسیرهای 4 + 2 را دنبال کند ، بدین معنی که آنها بعد از کسب مدرک کارشناسی روانشناسی دو سال باید آموزش شغلی دریافت کنند. در حالی که روانشناس بالینی دارای مدرک کارشناسی ارشد یا دکترا با 2 سال کار کامل تحت نظارت به رشته تخصصی بالینی است.
(1) مسیر آموزش: روانشناسان بالینی نیاز به مدرک کارشناسی ارشد یا دکتری با مؤلفه های عملی دارند ، و به دنبال آن نیاز به یک برنامه ثبت و تصویب شده توسط هیئت مدیره خواهند داشت.
(2) زمینه های دیگر از تخصص هایی مانند پزشکی قانونی یا عصب روانشناسی، که روانشناسان بالینی در این زمینه های عملی، آموزش های تخصصی خواهند دید.
روانشناسان عمومی در هیئت روانشناسی ثبت نام می شوند و از معیارهای بالایی در زمینه آموزش ، تمرین تحت نظارت ، معیارهای اخلاقی و حرفه ای برخوردار هستند. روانشناسان عمومی حداقل شش سال آموزش دانشگاه به همراه تجربه نیاز دارند. علاوه بر این ، هر ساله آنها برای ادامه مهارت و دانش خود به آموزش مداوم نیز احتیاج خواهند داشت. علاوه بر این این افراد می توانند مهارت های تکمیلی ، آموزش و تجربه در زمینه های خاص را نیز برای خود توسعه دهند.آنها اغلب می توانند در حرفه های مختلف پزشکی کار کنند تا بتوانند طیف گسترده ای از نگرانی ها را برای ارزیابی ، تشخیص و درمان مراجعان انجام دهند. آنها از رویکردهای روانشناختی مبتنی بر شواهد استفاده می کنند که متناسب با نیازهای بیماری های خاص طراحی شده اند.
هدف روانشناسان بالینی استفاده از روش های مبتنی بر شواهد و اصول روانشناسی برای درمان کسانی است که از مشکلات روانی رنج می برند.روانشناسان بالینی از چندین روش مختلف آموزش دیده اند که به آنها این امکان را می دهد تا در مورد استراتژی های استفاده شده و انطباق با نیازهای بیماران خود انعطاف پذیر باشند. روانشناسان بالینی معمولاً سابقه کار در خدمات بهداشت روان را دارند و به همین دلیل صلاحیت دارند تا با مشکلات بالینی پیچیده تری از جمله افسردگی بالینی ، روان پریشی و PTSD و همچنین مشکلاتی مانند اضطراب و بی خوابی کار کنند.
همچنین بسیاری از افراد در مورد فرق بین روانشناس، روانپزشک و روانکاو سردرگم هستند. روانپزشکان آموزش های مختلفی را دیده اند و با انجام مطالعات پزشکی برای تبدیل شدن به یک پزشک ، اقدام به انجام این کار کرده اند.این افراد پس از گذراندن دوره کارشناسی ارشد خود ، می توانند ادامه تحصیل دهند تا روانپزشک شوند. وقتی روانپزشکی را فرا می گیرند ، آنها یاد می گیرند که اختلالات روانی ، عاطفی و رفتاری را تشخیص دهند ودرمان کنند. روانپزشک می تواند درمورد مسائل مربوط به سلامت روان داروها را تجویز کند و همچنین در صورت نیاز می تواند مراجعان را به بیمارستان بستری کند.
روانشناس و روانپزشک هم برای درک نحوه کار مغز آموزش دیده اند. هم روانشناسان و هم روانپزشکان از روشهای مختلف درمانی برای کمک به مشکلاتی مانند افسردگی ، اضطراب ، استرس ، اختلال دو قطبی ، اختلال وسواس ، اعتیاد به الکل واسترس پس از آسیب استفاده می کنند. آنها می توانند به پیشرفت راههای بهتر برای تفکر و رفتار کمک کنند. از آنجا که روانپزشکان تنها کسانی هستند که می توانند دارو تجویز کنند ، که روانشناسان قادر به انجام این کار نیستند ، آنها تمایل دارند افرادی را درمان کنند که بیماری روانی شدیدتری دارند و به خدمات پزشکی نیاز خواهند داشت.
یک روانشناس عمومی ، توجه بیشتری به افرادی که مشکلات روانی آسیب شناختی کمتری دارند ، دارد در حالی که یک روانشناس بالینی تمرکز بیشتری روی افراد مبتلا به روانپریشی یا بیماری روانی جدی تری دارد اما هر دو در فعالیتهای تحقیق و نظارت شرکت می کنند. در تحقیقات اخیر ، مشخص شد که هر دو رشته با توجه به جهت گیری تئوری هایی که مطالعه می کنند ، با یکدیگر همپوشانی زیادی دارند. با این حال ، برخی از تفاوت ها نیز برجسته شد.
در روانشناسی بالینی ، دانشجویان بیشتر بر روی اقناع روانکاوانه و مسائل رفتاری تمرکز می کنند ، در حالی که روانشناس عمومی به نفع سنت های اومانیستی و مشتری مدار محور است. از نظر گرایش نظری ، دانشجویان بالینی تحقیقات روانشناسی را ترجیح می دهند ، در حالی که دانشجویان عمومی نسبت به رفتارهای شناختی گرایش دارند. همچنین در حوزه های تحقیقاتی دو رشته تفاوت های چشمگیری وجود دارد. روانشناسان بالینی تحقیقات مبتنی بر شرایط روانی را انجام می دهند ، در حالی که روانشناسان عمومی ارزیابی حرفه ای و روانشناسی اقلیت / متقابل فرهنگی را ترجیح می دهند.
آنچه می بینیم این است که به نظر می رسد روانشناسان عمومی بیشتر به رویکرد اومانیستی علاقه دارند و مستقیماً با مشکلات رفتاری برخورد می کنند که در جامعه برطرف می شود اما از طرف دیگر روانشناسان بالینی ، بیماریهای روانی جدی تر را ترجیح می دهند ، جایی که ممکن است ، بستری شدن فرد در بیمارستان لازم باشد.
پیشنهاد میکنم برای مطالعه بیشتر در مورد موضوعات مهم در روانشناسی به صفحه پادکست روانشناسی سر بزنید حتی دیدن عناوین پادکست ها هم میتواند کمکتان بکند.
زیگموند فروید معتقد است که ما با تمایلات بنیادینی که قدرت آنها بدلیل فراموش کردن آنهاست ، تعیین میشویم . نوروتیک”در سال 1769، اصطلاح فروید به شکل گیری الگوهای رفتاری، افکار، رویاها، احساسات، یا علائم بدن، و نه الزاما الگوهای منفی ایست – که در پاسخ به نیروی ناخودآگاه بعنوان آنچه که او سرکوب نامیده است، معروف شده است . “با توجه به فروید، زندگی ما با چنین الگوهایی پر شده است. این مبحث در حوزه روانشناسی بالینی قرار دارد.
ما به راحتی آن علایم را نادیده میگیریم زیرا اغلب آنها خوش خیم هستند. بسیاری از آنها ممکن است حتی به عنوان نشانه های سازگاری و بهبودی توصیف شوند. نورتیک مکملِ مفهوم نسبتا نزدیکی برای الگوهای علایم شدیدتر تعیین شده ی فروید بود که او آنرا روانپریشی مینامید. متخصصان سلامت روان در حال حاضر بیشتر به عنوان “بیماری روانی شدید و مداوم” آن را می نامند .
این دو دسته بندی دو دسته بندی بسیار متفاوت از عملکرد روانی را به دست آوردند: روان پریشی، کسی که بصورت غیر واقعی با حقیقت برخورد می کند، بطور مثال هذیانی و پارانویایی که معمولا مزمن و غیر فعال هستند .
نوروتیک کسی است که در حین انطباق با واقعیت سخت مانند رنج و درد زندگی بشدت فرسوده میشود بطوریکه در بعضی از راه ها یا چیزهای دیگر پریشان عمل میکند و اغلب با اضطراب و افسردگی همراه است . نورتیک منجر به تضاد بین اید و ایگو ،، خودآگاهی هشیار و ناهشیار میشود و روانپریشی نیز منجر به تضاد بین ایگو و واقعیت میشود .
مطمئنا نوروتیکها توان بالقوه برای تبدیل شدن به نوع شدید و حتی ناتوانی دارند، زیرا هرکسی که از علایمی چون افسردگی، اضطراب یا استرس پس از سانحه رنج می برد، می تواند منجر به روانپریشی شود . با این حال، در انواع مختلف – همه ما روان رنجور هستیم .
نمادهای در محدودهی تاریکی محفوظ مانده اند که کارل یونگ (1915)، دانش آموز فروید و مخالف نظریه نهایی او، به عنوان “سایه” از آن یاد میکند ،یک جنبه ناخودآگاه روان شناختی است که جنبه هایی از آگاهی و توجه ما را که از خودمان پنهان می شود و ما آنرا کنار می گذریم شامل میشود، حافظه ی خطرناک که وظیفه حفاظت از خطر تهدید را دارد .
ما تحت تاثیر نفوذ ویژگی ها و نشانه های سرکوب آن خطرها و تبدیل شدنشان به اضطراب ، دفاع و یا فرار از آنها به همان درجه ای که بوده است هستیم . لایه های خلقی بعضی از شخصیت ها ممکن است باعث شود که ناامنی و ترس از آسیب پذیری که در آنها قرار دارد منجر به فریب آنها شود .
محرک های خاص بر واکنش های خاصی تاثیر می گذارند. بوی غذای اشتها آور باعث بزاق می شود. دست زدن به ظرف داغ دست را میسوزاند . ایوان پاوولف کشف کرد که واکنشهای طبیعی فیزیولوژیکی نیز ممکن است در واکنش به محرکهایی اتفاق بیفتد که معمولا پاسخ خاصی را به وجود نمی آورند . دراین معنا واکنشهای طبیعی انسان ظرفیت تبدیل شدن به ناهنجاری را دارند .
هر وضعیت شدید که موجب ایجاد اضطراب می شود، حافظه ناخودآگاه مرتبط با محرک های اصلی را ایجاد میکند (مثل غذا و ظرف داغ ) . تحت شرایط منحصر به فرد و از طریق فرایند شرطی کردن ، بوی غذای می تواند به طور هیجانی باعث بزاق، یا لمس یک ظرف پخت گرم منجر به یک حرکت تلخ بازتابی شود . ما در معرض خطر بی امان درونی سازی و بیرونی سازی تصاویر و نمادهای حساس و بارگذاری شده با تجربه و از روی اطرافمان هستیم.
[مرد] به این واقعیت کور است که با تمام عقلانیت و کارآیی او “قدرت” هایی است که فراتر از کنترل اوست. خدایان و شیاطین او را با نگرانی، تهدیدات مبهم، عوارض روانی، نیازهای غیر ضروری برای قرص ها، الکل، تنباکو، مواد غذایی – و به ویژه مجموعه عظیمی از نوروز ها – به اجرا در می آورند. (ص ۸۲)
بنابراین تمام مسائل جزئی و عاطفی هر ارتباط بین فردی ای ادراک می شود. ما همچون احساساتی هستیم که رفتارهای احتمالیمان را بر مبنای طرحواره های درونی برگرفته از تجربیات دلبستگی اولیه،دوستی ، فرهنگ ،مذهب و تفاسیرمان از فیلم، کتاب، رسانه های اجتماعی و تمام مسایل خوب و بدی که با آن روبه رو هستیم ، انجام میدهیم . تعصب ذاتی ما ممکن است دقیق و یا قدیمی، و یا کاملا صادقانه و یا حتی بد باشد . یک مسئله ی دیگر اینکه وقتیکه احساسات من در مورد شما برروی احساسات شما در مورد من تاثیر میگذارد واقعیت ما هویت سوم را تشکیل میدهد .
عملکرد انسان تنها روحی نیست؛ بلکه بویژه زیست محیطی است.نظرات در مورد مفهوم یک خانواده مبدا یک نظام احساسی پویا و به طور عمده سیستم خود تنظیم کننده از روابطی است که در تمام پیچیدگی هایمان منجر به هویت شده است . گرگوری بتسون (1972)، نظریه پرداز انسانشناسان و سیستمهای برجسته، نوشت: “مردم در خانواده برای کنترل دامنه رفتار یک شخص عمل می کنند.”
خانواده های ما دارایی هایی هستند که معمولا در آن تصویر خودآگاهی درونی شکل می گیرد. ما در خانواده هایمان بطور خوب یا بد، سبک های دلبستگی، زبان های عاشقانه، رفلکس های پیچیده، روش های کم نظیری که ما انجام می دهیم و تقریبا درموردهمه چیز فکر میکنیم را می آموزیم. در طول سالهای حیاتی وابستگی، ما به طور نامحسوس برای تحکیم موقعیتمان و جهان بینیمان تلاش می کنیم .
ما از طریق فرایند شرطی سازی عاطفی یاد می گیریم که چگونه به استرس واکنش نشان دهیم، چگونه احساس و فکر می کنیم و چگونه باشیم . ما موجوداتی احساساتی هستیم، و حتی فکر ما به طور جدی به احساسات گره خورده است. تجارب گذشته ما با استعداد مزاجی منحصر بفرد ما در حال همکاری و تکامل است،هرچند که بر رفتار ، افکار و احساسات ما تاثیر میگذارد .
هیپنوتیزم پیش شرط های خود و تحقق عادت های بین فردی قدرت توانایی های خود را برای رابطهی انعکاسی و پاسخ عاطفی را از کار می اندازد . همانگونه که ما اطراف را می بینیم، از خانواده به فرهنگ به جامعه، ما شاهد تعامل بین سیستم های فزاینده ای از احساسات، ادراک، تفکر و معنا هستیم . مردم درخشونت خودشان گیر افتاده اند.
ایده های پیش بینی شده توسط یک سیستم اجتماعی حمایت می شوند که برعکس، ایده های پیش فرض را پشتیبانی می کند، زیرا سیستم اجتماعی خود یک بازگشت عظیم است که پر از افراد با ایده های پیش بینی شده است . ضرب المثل مرغ یا تخم مرغ بطور واقعی نمیتواند دراین سطح از پیچیدگی عدالت ایجاد کند .
این مقاله ترجمه ای است از مقاله i’m Neurotic, you’re Neurotic سایت psychology today
مترجم: مانا شفیعی مقدم
تعریف و دامنه ی این اختلال اغلب به اشتباه درک شده است و همچنین پیچیده است . اختلال شخصیت نارسیستیک یا خودشیفته (NPD) در DSM-5 تشخیص داده شده و تا حدودی بر سر آن بحث است. نگرانی ای که وجود دارد این است که آیا معیارهای تشخیصی برای تعریف اختلال به طور کامل همه جوانب این اختلال را پوشش میدهد یا نه بخش هایی از آن نادیده گرفته میشود. این مقاله از موضوعات روانشناسی بالینی و روانشناسی شخصیت است
برخی از اصطلاحات که این شرایط را تعریف می کنند، جنبه های برجسته ای مانند “خصومت” و “عدم همدلی” را مطرح میکند که حتی اگر هم وجود داشته باشد، این اختلال را بصورت کلی عدم همدلی توصیف میکند . اما تحقیقات اخیر تلاش کرده است تا بر روی زیرمجموعه های این اختلال متمرکز شود که ممکن است به پزشکان و افراد نابالغ کمک کند تا تغییرات شرایط را درک کنند و راه های بهتری برای مدیریت و درمان آن شناسایی کنند.
این اختلال شامل یک الگوی فراگیر و مداوم خود اهمیتی و بزرگنمایی است،با نیاز دائمی برای تحسین از دیگران و نیاز به احاطه کردن خود با دیگران که به عنوان یک فرد قدرتمند و ویژه ای بتوانند درک شوند .
در این وضعیت فرد فعالیت بالایی دارد، سوال اصلی این است که آیا تنها داشتن معیارهای یک اختلال روانپزشکی تعریف دقیقی از یک اختلال است ؟ درمان این اختلال سخت است زیرا طبق تعریف , افراد با آن مبارزه می کنند تا با دیدگاه های خارجی درگیر شوند و در کنترل شخصی قرار گیرند، هرچند با توجه به دامنه علائم شناسی و شدت، قطعا این امکان وجود دارد.
دو مقاله بازبینی در مجله آمریکایی روانپزشکی (Russ et al، 2008، Caligor et al، 2015) نشان میدهد که NPD ممکن است یک رده ناهمگونی باشد که شامل سه زیرمجموعه اصلی با درجه و شدت بالینی و پیش آگهی است.
این نوع که بالاترین پر کاری را دارد و در روابط بین فردی و مسائل روانی اجتماعی ضعیف است همبستگی بیشتری با سایر اختلالات روانپزشکی دارد (شامل موارد دیگر اختلالات شخصیتی و سوء مصرف مواد). در این نوع خشم و خصومت بیشتری نسبت به دیگران نشان دهند. علیرغم شدت بیماری بیشتر، افراد مبتلا به این نوع اختلال شخصیت خودشیفته احتمال کمتری برای کمک و مشارکت در درمان دارند. در برخی موارد افراد بااین نوع اختلال میتوانند زیرمجموعه ی نارسیسسم بدخیم باشند .
دراین نوع احتمال بیشتری برای روان درمانی وجود دارد و همچنین همبودگی بیشتری با اختلالات افسردگی و اضطراب دارند . این افراد آسیب پذیری بیشتری به انتقاد دارند و نوسانات بین عزت نفس بالا و پایین آنها زیاد است. آنها ممکن است منبع اصلی علائم شناختی شان مشخص نباشد زیرا لزوما با غرور آشکار و عدم همدردی میباشند اما آنها همچنان ممکن است نیاز مخفی برتری و شناخته شدن داشته باشند و عمدتا سرگرمی اصلی شان حساسیتها و ناکامی های قبلی خود میباشد .
این نوع اختلال خودشیفته ممکن است همکاری کمتری با روانپزشک بکنند و همچنین به جز در بحران های دوره ای یا شکست های غیر منتظره (مانند از دست دادن شغل یا طلاق) الزاما معیارهای اختلال عملکرد را نداشته باشند . به نظر می رسد که آنها به طور بی نظیری موفق بوده و عموما ثبات خود را حفظ می کنند اما هنوز ساختار شخصیتی NPD را دارند . این افراد بخاطر خودخواهی ممکن است منجر به مسائل بین فردی و بی ثباتی رفتاری شوند .
این سه زیر مجموعه ممکن است منعکس کننده ی شرایطی باشد در مورد اینکه آیا بعضی از شخصیت ها ی معروف هم این معیارهای اختلال را دارند ؟ که این موضوع باعث اختلاف همگانی شده است . بطور مثال در مورد نوع عملکرد بالا احتمالا نباید یک عنوان NPD رسمی برای فرد تعریف شود ؛ آنها را بهتر است مانند افرادی توصیف و تعریف کنند که رگه های اختلال شخصیت نارسیستیک را دارند مانند این تعریف که آنها عملکرد بالایی دارند .
این افراد ممکن است تنها زمانی معیاری را ببینند که یک بحران باعث افسردگی و یا مشکلات دیگر شوند. اما رفتارهای شخصیتیشان ممکن است منجر به مشکلی در عملکرد شخصی یا اثرات اجتماعی شود حتی اگر لزوما معیارهای لازم برای درمان روانپزشکی فعال را نداشته باشند.
موضوع گیج کننده ای که وجود دارد این است که افرادی که معیارهای اصلی این اختلال را دارند و در آن پرکار هستند و یا حتی به نوع نارسیسم بدخیم مبتلا هستند ممکن است ویژگی های اصلی اختلال شخصیت ضد اجتماعی با رگه هایی از سادیسم را هم دارا باشند .
این زیرمجموعه ها بعنوان یک زیرمجموعه رسمی Dsm5 تعریف نشده اند ،اما در دهه های مختلف در ادبیات روان شناختی (که اولین بار توسط اریک فروم و اوتوکرنبرگ تعریف شده است ) به دلیل نگرانی های بیش از حد بر شخصیت های تاریخی که ویژگی های شدیدتری دارند، نوشته شده است: معمولا درباره ی دیکتاتورهای نسل کشی مانند هیتلر یا استالین.
در این سطح، این افراد به طور مرتب موفقیت آمیز بودند، و در حال افزایش قدرت در کل ملت ها بودند. اما عواقب رفتار و کوشش های شخصیت آنها، مسیر تاریخ را تغییر داد، باعث کشتار جمعی و جنگ های جهانی و هزینه های غیر قابل توصیف انسان شد. معضل در چنین تعریفی این است که به ناچار آنها درک مردم را از NPD مانند داشتن بعد اخلاقی یا عدم آن تحت تأثیر قرار می دهند و ممکن است کل طیفی از افرادی را که برخی از معیارها را برای این شرایط مطابقت می دهند را شامل شوند حتی اگر این موارد برای بعضی ها قابل اجرا نباشد.
در حقیقت گاهی اوقات این اختلال میتواند در بهترین حالت احساس خستگی ناپذیری را بوجود آورد ، و آسیب جدی جسمی و احساسی به دیگران را بیشتر از طریق جنبه های کنترل و اختلال در همدلی باعث شود . اما بسیاری از افراد مبتلا به این اختلال شخصیتی، اختلال روان شناختی واقعی دارند ،رنج می برند و قادر به کنترل الگوهای ناکارآمد رفتارهایشان نیستند. آنها اغلب می توانند یک هسته ای از خودخواهی و نفرت داشته باشند که از درد عاطفی دوران کودکی، مسائل مربوط به غفلت یا آسیب های عاطفی در رشد آنها و یا کمبود پردازش هیجانی ناشی از ژنتیک ایجاد شده است . گاهی اوقات این افراد میتوانند در درمان خوب رفتار کنند و زبان روابط بین فردی و همدلی را با موفقیت یاد بگیرند.
به طور کلی، تحقیقات اضافی همچنان مورد نیاز است تا مشخص شود که طیف بالینی این اختلال و روش های دقیق تر ارائه آن ،چقدر گسترده است. امیدواریم که نگاه کردن به زیرمجموعه های NPD بتواند به مردم کمک کند که چارچوب پیچیده خود را درک کنند و بهترین راه برای کمک به این افراد باشد .
رفرنس
Russ E, Shedler J, Bradley R, Westen D. Refining the construct of narcissistic personality disorder: diagnostic criteria and subtypes. Am J Psychiatry 2008; 165:1473-1481.
Caligor E, Levy KN, Yeomans FE. Narcissistic personality disorder: diagnostic and clinical challenges. Am J Psychiatry 2015; 172:415-423.
ترجمه از: مانا شفیعی مقدم
اگر سوال و ویا مسئله در این مورد مد نظرتان است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه با ما در میان بگذارید…
اختلال شخصیت هیستریونیک (نمایشی) در حوزه روانشناسی شخصیت و روانشناسی بالینی قرار دارد. این افراد با جلب توجه دائمی ، احساس بیش از حد و رفتار اغوا گرانه مشخص شده است. افراد مبتلا به این بیماری تمایل دارند که شرایط را کنترل کنند که اینکار ممکن است روابط را مختل کند و منجر به افسردگی شود ،با این حال آنها بسیار قابل پیش بینی هستند و به راحتی دیگران را تحت تاثیر قرار میدهند که به آنها اعتماد کنند .
این شخصیت منعکس کننده الگوهای عمیق ریشه دار رفتار و شیوه ای است که افراد درک می کنند، ارتباط برقرار میکنند و در مورد خود و جهان پیرامون فکر میکنند . صفات شخصیتی ویژگی های قابل توجه شخصیت است که لزوما پاتولوژیک یا اسیب شناسانه نیستند ، اگر چه سبک های خاصی از این شخصیت ممکن است باعث مشکلات بین فردی شود.
اختلالات شخصیت الگوهای ذهنی، انعطاف ناپذیری و تفکر و رفتار ناهنجار را بیان می کنند، که منجر به اختلال در عملکرد و یا پریشانی درونی شدید می شود. اغلب اختلالات شخصیتی در نوجوانی بطور زودرس به وجود می آیند، که در طول زمان پایدار هستند و منجر به آشفتگی داخلی و یا اختلالات درونی می شود.
افراد مبتلا به اختلال شخصیت هیستریونیک عواطف خود را بیش از حد نشان میدهند و تمایل دارند چیزهارا بطور احساسی در نظر بگیرند و همچنین جلب توجه کنند .همچنین آنها وقتی که در مرکز توجه نیستند بطور ناخودآگاه احساس ناخوشایندی میکنند .
رفتارهای معمول آنها ممکن است شامل تلاش مستمر برای تایید یا توجه ، خودارزیابی و تظاهر کردن باشد. همچنین این افراد ممکن است در موقعیت های نامناسب از جمله روابط اجتماعی ، شغلی و حرفه ای بطور خودمحورانه یا اغواگرانه ای که مناسب اجتماع نیست رفتار کنند .
آنها ممکن است پرجنب و جوش و دراماتیک باشند ، و در ابتدا ممکن است آشنایان جدید را با شور و شوق آشکارای ظاهری و یا عشق ورزیدن، به خود جذب کنند. همچنین ممکن است دوستان و آشنایان خود را با نمایش بیش از حد عواطف مانند با شوق در آغوش گرفتن گاه و بیگاه آشنایان, غمگین شدن بیش از حد و یا کج خلقی شرمنده کنند .
افراد مبتلا به این اختلال نقش « زندگی حزبی» را به عهده دارند . همچنین علایق و گفتارشان متمرکز بر خودشان است . آنها از ظاهر فیزیکی خود برای جلب توجه دیگران استفاده می کنند. آنها معتقدند که روابطشان صمیمی تر از آنچه که در واقعیت است میباشد . بیان احساسات شان سطحی ست و بشدت درحال تغییر است.
سبک سخنرانی آنها بشدت دیگران را تحت تاثیر قرار میدهد و جزئیات کمی هم دارد . آنها ممکن است در مشاغلی که نیاز به خلاقیت و تخیل دارند خوب عمل کنند اما احتمالا در مشاغلی که نیاز به تفکر منطقی و یا تحلیل دارند مشکل دارند .
داده های مربوط به بررسی اپیدمیولوژیک ملی در سال 2001-2002 بر روی الکل و موارد مرتبط با آن، برآورد کرد میزان شیوع اختلال شخصیت هیستریونیک 1.84 درصد است.
احساساتی بودن و توجه طلبی مفرط به صورت الگویی نافذ و فراگیر که از اوایل بزرگسالی شروع شده باشد و در زمینههای مختلف تظاهر یابد، که علامت اش وجود لااقل پنج تا از موارد زیر است:
علت اختلال شخصیت هیستریونیک ناشناخته است، اما حوادث دوران کودکی و ژنتیک هر دو ممکن است درگیر شوند. این اختلال در زنان اغلب در مقایسه با مردان بیشتر دیده میشود ،اگر چه بعضی از متخصصان ادعا می کنند که این موضوع به سادگی بیشتر در زنان تشخیص داده می شود، زیرا جلب توجه و جسارت جنسی برای زنان در اجتماع کمتر قابل قبول است تا مردان .
افراد مبتلا به این اختلال معمولا قادر به عملکرد در سطح بالا هستند و می توانند در محیط های اجتماعی و حرفه ای به خوبی عمل کنند. آنها وقتی که روابط عاشقانه خود را پایان می دهند، سراغ درمان افسردگی میروند . آنها اغلب نتوانستند وضعیت واقعی خود را به صورت واقع بینانه ببینند، در عوض به دنبال مبالغه آمیز کردن آن هستند. بجای پذیرفتن مسئولیت شکست و ناامیدیشان ، اغلب دیگران را سرزنش میکنند . از آنجایی که آنها به هیجان تمایل دارند خود را در موقعیتهای ریسکی و خطرناک قرار میدهند . رفتار آنها ممکن است احتمال ابتلا به افسردگی را افزایش دهد .
روش توصیه شده برای اختلال شخصیت هیستریونیک روان درمانی است. گفته می شود، درمان برای افراد مبتلا به این تشخیص اغلب چالش برانگیز است، زیرا ممکن است نشانه های آنها یا توانایی عملکرد آنها را بیش از حد افزایش دهد. آنها ممکن است از نظر احساسی نیازمند باشد و مرزهای رفتاری را که توسط درمانگر ایجاد شده، به چالش بکشد. درمان باید به طور کلی حمایت کننده و راه حل محور باشد. از آنجایی که افسردگی میتواند همراه با روابط ناموفق باشد ، بیماران مبتلا به اختلال شخصیت هیستریونیک ، هنگامی که علائم افسردگی را تجربه می کنند، اغلب به دنبال درمان می گردند.
رفرنس
ترجمه شده توسط: مانا شفیعی مقدم
اگر سوال و یا مسئله ای در این مورد مد نظرتان است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه با ما در میان بگذارید..
با توجه به جامعه امروزی و بالا رفتن میزان مشکلات و فشارهای روانی ، به نظر خوب میرسد که از انواع اختلالات روانی ، همچون اختلالات جسمی اطلاع داشته باشیم تا هم با پیشگیری از احتمال ابتلا خودمان و اطرافیانمان بکاهیم و هم اینکه اگر این علایم را در خودمان یا اطرافیانمان میبینیم هرچه سریعتر برای بهبودی اقدام کنیم تا هرچه بیشتر به کیفیت زندگی خود و اطرافیانمان بیافزاییم و با سلامت روان و آرامش بیشتری به زندگی بپردازیم. در این مقاله به معرفی بخشی از اختلالات روانی که شامل انواع اختلالات شخصیت میشوند می پردازد
از آنجایی که صفات بخشی از مجموع تشکیل دهنده ی شخصیت هستند بنابراین افرادی که با اختلال شخصیت رو به رو هستند ، صفات شخصیتی ناسازگارانه ای دارند که آنقدر عمیق است که در برابر تغییر و دگرگونی مقاومت شدیدی نشان می دهند.
به طور کلی میتوان گفت زندگی این افراد برپایه شک و بی اعتمادی بنا شده است ، آنقدر که ممکن است همه ی انگیزه های افراد در ارتباط با خود را به طور شرارت آمیزی تلقی کنند .اگر فرد 4تا از علایم زیر را دارا باشد میتوان گفت که او اختلال شخصیت پارانویید دارد :
بدون دلیل کافی شک داشته باشد که دیگران دارند اورا استثمار میکنند و به وی ضرر میرسانند یا سرش کلاه میگذارند ( به طور مثال فردی را به یاد آورید که هیچ وقت نمیتواند به شریک خودش که حتی آدم قابل اعتمادی است اعتماد کند و همیشه به او این سوءظن را دارد که میخواهد سرش کلاه بگذارد) میتوان گفت این افراد مدام در پی این هستند که دیگران ازآنها سواستفاده کنند و حتی این زمینه را هم گاهی برای آنها میچینند .
مشغولیت دایم ذهنی اش شکلی اثبات نشده در مورد وفاداری یا قابل اعتماد بودن دوستان یا اطرافیانش باشد یعنی دایما این دغدغه ذهنی را دارد که آیا دوستان و نزدیکانش به او وفادار هستند یا نه!
به دلیل ترسی ناموجه ازاینکه اطلاعاتی را به دیگران میدهند مغرضانه برضد خویش بکار ببرند ، از اطمینان کردن به دیگران اکراه داشته باشد.( به طور مثال فردی را در نظر بگیرید که به طور کلی از دادن اطلاعات شخصی اش به دوست خود پرهیز میکند چون بر این باور است که ممکن از این اطلاعات سواستفاده کند .)
در پس اظهارنظرهای بی غرضانه یا اتفاقهای بی خطر ، معانی تهدید کننده یا تحقیرکننده پنهانی بیابد
همیشه دلخور و ناخشنود باشد ، یعنی اگر کسی توهین کرده باشد صدمه ای رسانده باشد یا بی احترامی کرده باشد هیچوقت اورا نبخشد.
با کوچکترین چیز احساس کند به شخصیت یا اعتبارش لطمه واردشده ، حال آنکه دیگران چنین معنایی را در آن چیزها به طور آشکار نیابند، فورا واکنشی خشمگینانه نشان میدهند یا به مقابله بپردازند
مکررا و بدون هیچ دلیلی به وفاداری همسر یا شریک جنسی اش شک کند.
این افراد اغلب احساس خود را برون سازی میکنند و از مکانیسم دفاعی فرافکنی استفاده میکنند یعنی افکار،احساسات و هیجاناتی که خودشان دارند و برایشان غیرقابل است را به دیگران نسبت می دهند.
تشخیص این اختلال در کسانی مطرح میشود که الگوی همیشگی زندگیشان انزوای اجتماعی بوده است ، آنچه در انها خیلی مشهود است ناراحت بودنشان از تعاملات انسانی و محدود بودن احساسات و هیجانات ابراز شده شان در رابطه است یعنی به طور کامل میتوان گفت بی اعتنایی ، بی تفاوتی و خنثی بودن نسبت به اکثر چیزها جزو جدانشدنیه شخصیت این افراد است .
برای تشخیص این اختلال وجود حداقل 4 علامت از علایم زیر را فرد دارا باشد:
نه میلی به برقرار کردن روابط نزدیک و صمیمی دارد و نه از اینگونه روابط لذت میبرد ، ازجمله از عضویت در یک خانواده
سردی هیجانی، بی اعتنایی یا حالت عاطفی خنثی از خودش نشان میدهد.
تقریبا همیشه فعالیت انفرادی را ترجیح میدهند.
به داشتن رابطه جنسی با دیگران یا علاقه ای ندارد و یا اینکه علاقه بسیار کمی دارد
این افراد یا از هیچ کاری لذت نمیبرند یا تنها از بعضی کارهای معدود لذت میبرند
به جز بستگان درجه اول هیچ دوست صمیمی یا مورد اطمینانی ندارد
به تمجید، تشویق یا خرده گیری و حرف دیگران بی اعتنا و بی تفاوت به نظر میرسد
شیفتگی زیادی به مسایل فانتزی ، تفکرو تنهایی دارد
این افراد هیچ حساسیتی نسبت به هنجارهای اجتماعی ندارند و حتی اگر دنبال کننده ان باشند یک رفتار غیرعمدی و غیر ارادی میباشد.
این اختلال را معمولا براساس تفکر، رفتار و ظاهر منحصر به فرد آنها تشخیص میدهند
این افراد رخدادها و حوادث بیرونی را به صورت نسبت دادن مستقیمشان به خودشان تغییر میدهند. (مثلا اگر اتفاق خاصی میفتد به طور نامعقولی آن را به خودشان نسبت میدهند و معتقند به خاطر آنهاست که این اتفاق افتاده است )
اعتقادات عجیب یا افکار جادویی که بر رفتار اثر بگذارند وبا هنجارهای برآمده از فرهنگ فرد همخوانی نداشته باشد ( مثل خرافاتی بودن ، اعتقاد به فال، غیب بینی ،حس ششم و…)
این افراد خطاهای ادراکی جسمی دارند یعنی به طور مثال افراد را مانند آدمهای چوبی میبینند و خطاهای ادراکی ای ازاین قبیل دارند
آنها حتی تفکر و تکلمی عجیب طوریکه ممکن است فقط خودشان معنای ان را بفهمند دارند ( مثلا مبهم، حاشیه پردازانه، استعاره ای ، با شرح و تفصیل مفرط و …)
شکاکیت و افکار بدگمانانه دراین افراد نیز دیده می شود
یکی دیگر از علایم حالت عاطفی نا به جا یا محدود است ( اغلب از احساسات خودشان خبر ندارند اما به کشف و حدس احساسات دیگران به ویژه حالات عاطفی منفی ای مانند خشم ، بسیار حساس اند)
رفتار و وضع ظاهری این افراد عجیب ؛ نامتعارف یا مخصوص به خود است
این افراد نیز فقدان دوستان صمیمی و مورد اطمینان بجز بستگان درجه اول را دارا می باشند
اضطراب مفرط درمیان جمع طوریکه حتی اگر باآنها آشنا باشد هم بازهم کاهش نمیابد البته باید در نظر داشته باشید که این اضطراب به معنی قضاوت منفی فرد در مورد خودش نیست بلکه این بیشتر به ترس توام با بدگمانی فرد از افراد مختلف در جمع مربوط می شود .
این افراد تقریبا در همه جنبه های زندگی به حقوق دیگران احترام نمیگذارند و آنهارا نقض میکنند . این رفتار در افراد معمولا از 15 سالگی شروع میشود اما برای تشخیصش هم اینکه باید حداقل 3 علامت از علایم زیر را داشته باشند و هم اینکه حداقل 18 سال داشته باشند . اگر زیر 18 سال باشند مربوط به اختلال دیگری در حوزه کودکان میشود که اگر تشخیص داده نشود و درمان نشود در بزرگسالی به احتمال زیاد به این اختلال ضداجتماعی تبدیل می شود :
فرد با پیش نگرفتن رفتارهای قانونی و رعایت نکردن هنجارهای اجتماعی رفتارهای خود را به صورت ارتکاب اعمال مجرمانه ای که بعضا به دستگیری اومنجر میشود خود را نشان میدهد.
فریبکاری و دروغگویی جزو جدانشدنیه شخصیت این فرد است و آن را به صورت دروغگویی های مکرر، استفاده از نام های مستعار یا کلاهبرداری از دیگران به منظور سودجویی شخصی یا لذت بردن نشان میدهد
فرد بدون فکر و بلافاصله براساس امیال ناگهانی خود عمل میکند یا نمیتواند از پیش برنامه ریزی کند .
زود رنج ، خشمگین، تحریک پذیر و پرخاشگر است و این موضوع را با تکرار دعواها یا تهاجم های فیزیکی نشان میدهد.
باکارهای خطرناکی که انجام میدهد ایمنی خود و اطرافیان را به خطر می اندازد.
تقریبا در تمامی امور بی مسؤلیت است و این موضوع را با تکرار قانون شکنی ها در کار یا رعایت نکردن مسؤلیتهای مالی نشان میدهند.
افراد مبتلا به این اختلال پشیمانی و عذاب وجدان ندارند و این موضوع را با بی تفاوتی نسبت به ناراحت کردن دیگران ، بدرفتاری با آنها ، یا دزدیدن اموال آنها ویا حتی تلاش برای توجیه این اعمال نشان میدهند. همچنین لاابالی گری جنسی ، همسرآزاری ، کودک آزاری و رانندگی در حین مستی از اتفاقات شایع در زندگی انی افراد است و چیزیکه دراین افراد بسیار مشهود است این است که آنها هیچوقت از کارهای خود پشیمان نمیشوند و همانطور که گفته شد حتی در صدد توجیه بر می آیند .
به طور کلی احساساتی بودن و توجه طلبی مفرط ازجمله الگوهای همیشگی آنهاست که معمولا از اوایل بزرگسالی شروع میشود و در زمینه های مختلف جلوه میکند . برای داشتن این اختلال باید حداقل 5 علامت از علایم زیر را داشته باشید :
در موقعیتهایی که مرکز توجه نیست ناراحت است و در رنج و مشقت به سر می برد
از ویژگیهای تعامل وی با دیگران رفتار نامناسب است که به صورت اغواگری جنسی یا تحریک کنندگی جنسی می باشد .
او فردی ست که ابراز احساساتش به سرعت تغییر میکند و بسیار سطحی نیز می باشد.
او همچنین همواره از ظاهر جسمی خود برای جلب توجه دیگران استفاده میکند
سبک تکلم وی به نحو افراطی مبتنی بر حدس وگمان است و همچنین فاقد جزییات است .
او فردیست بسیار خودنما و نمایشی که در ابراز احساسات خود نیز بسیار مبالغه میکند
القا پذیر نیز می باشد یعنی به راحتی تحت تاثیر افراد یا موقعیت ها قرار میگیرد.
او شخصی ست که روابط را خودمانی تر از آنچه واقعا هست می پندارد.
از جمله الگوهای زندگی این افراد در تمام موقعیتها خودبزرگ بینی (درخیال یا رفتار) ، نیاز به مقبولیت و عدم حس همدلی میباشد . برای این اختلال وجود حداقل 5 علامت از علایم زیر ضروری می باشد .
وی احساس خودبزرگ بینانه ای به صورت مهم پنداشتن خود دارد ( مثلا در موقعیتها یا استعدادهای خود اغراق میکند یا حتی اگر در موقعیت شایسته ای هم نباشد انتظار دارد اطرافیان اورا آدم مهمی بدانند )
مشغولیت ذهنی چنین افرادی خیالاتی مانند موفقیت ، قدرت ، استادی و ذکاوت ، زیبایی و دوست داشتنی بود در حد نا محدود است
وی معتقد است یک فرد استثنایی ست و تنها افرادی که مانند او استثنایی هستند یا در رده بالا اند میتوانند اورا درک کنند و یا اینکه حتما باید با چنین افراد تعامل داشته باشد.
این نیاز به شکلی افراطی دراین افراد وجود دارد.
یعنی به طور نامعقولی انتظار دارد اطرافیان با او برخوردی رضایت بخش یا اختصاصی ای را با او داشته باشند و اینکه افراد در مقابل او خود به خود تسلیم خواسته هایش شوند و با او مخالفتی نکنند .
از امتیازات دیگران برای رسیدن به مقاصد خود استفاده کند
تمایلی به درک یا شناخت احساسات یا نیازهای دیگران ندارد
اغلب به دیگران حسادت میکند و حتی معتقد استن دیگران به او حسادت می ورزند .
رفتارها و نگرشهایش پرافاده و تکبرآمیز است .
از ویژگیهای بارز این افراد نیاز عمیق و مفرط آنها برای مورد قبول واقع شدن است که این نیاز به رفتارهای مطیعانه و وابسته منجر می شود به طوریکه آنها ترس شدیدی از جدایی دارند. برای این اختلال باید حداقل 5 علامت از علایم زیر موجود باشد:
بدون راهنمایی و اطمینان بخشی دیگران قادر به اخذ تصمیمات روزمره نیست
به دلیل ترس از قطع حمایت و یا عدم مقبولیت برای دیگران نمیتواند به مخالفت با آنها بپردازد
احتیاج دارد دیگران مسؤلیت اکثر زمینه های مهم اورا بگیرند
در شروع و یا انجام کارها به تنهایی مشکل دارد
در طلب محبت و حمایت دیگران تا جایی افراط میکند که به خاطر آن داوطلب انجام کارهایی میشود که ناخشنود است ( مثلا برآورده کردن خواسته های نا معقول کسانی که طالب محبت آنهاست )
این فرد وقتی تنهاست بخاطر ترس اغراق آمیزی که از ناتوانی برای مراقبت از خود دارد احساس ناراحتی و درماندگی میکند
وقتی یک رابطه نزدیک چنین فردی ازهم میگسلد فورا درپی رابطه دیگری برای منبع حمایت و مراقبت از خود در می آید .
چنین فردی مشغولیت ذهنی غیر واقع بینانه ای در رابطه با ترس از رها شدن به حال خود دارد .
فردی با این اختلال در همه جنبه های زندگی اش به فکر نظم ، ترتیب ، کمالگرایی ، کنترل شخصی و همچنین کنترل کردن روابط میان فردی اش است و دراین بین انعطاف پذیری شخصیتش و گشاده نظری خود را و همچنین وقت و انرژی اش را قربانی این شرایط اش میکند . برای این اختلال وجود 4 علامت از علایم زیر ضروری می باشد :
فرد همیشه به فکر جزییات، فهرستها، نظم، سازمان و یا جداول زمانی در یک فعالیت است تا جاییکه هدف اصلی فعالیت مورد نظرش را فراموش میکند
باوری است که در آن باید همه کارها به شیوه درست و همچنین کامل انجام شوند که این موضوع برای به پایان رساندن برخی از پروژه های اختلال ایجاد میکند
این شخص از آنجایی که به شدت خود را وقف کار میکند و در تلاش است تا عملکرد خوبی در کارش داشته باشد از فعالیتهای تفریحی و دوستان خود کناره میگیرد
وی در رعایت اخلاق ، اصول و ارزش ها انعطاف پذیری ندارد
او نمیتواند اشیا کهنه و بی ارزش را دور بریزد حتی اگر هیچ ارزش معنوی ای برایش نداشته باشند
دوست ندارد قسمتی از کارش را به دیگران بسپارد یا با دیگران همکاری کند مگراینکه کارهارا دقیقا همانطور که او میخواهد انجام دهند.
اعتقاد دارد پول را برای روز مبادا باید جمع کرد بنابراین در خرج کردن پول چه برای خود و چه برای دیگران خسسیس است.
وی در افکار و عقایدش سرسخت است واصلا حاضر نیست کوتاه بیاید
علامت اصلی این اختلال اجتناب از مجموعه گسترده ای از موقعیت هاست که دلیل اصلی این اجتناب عزت نفس بسیار پایین فرد است . برای این اختلال وجود حداقل 5 علامت از علایم زیر الزامی ست :
این ترس از طرد شدن منجر به دوری کردن از فعالیتها و حتی تعاملات بین فردی خاص میشود
تمایلی به برقراری ارتباط با دیگران ندارند مگر افراد خاص
این افراد بخاطر ترس از مسخره شدن یا شرمنده شدن علاقه ای به برقراری روابط صمیمی با افراد ندارند
ترس شدید از طردشدن و انتقاد در موقعیتهای اجتماعی
فکر میکنند درنظر دیگران فردی بی عرضه و نالایق هستند
اهل ریسک پذیری نیستند واز هر موقعیت جدید در زندگی فرار میکنند زیرا دچار آشفتگی می شوند
ازآنجایی که خود را فردی بی کفایت تصور میکنند از بودن در محیطهای جدید فراری هستند
توانایی تصمیم گیری شخصی و مستقل را ندارند زیرا از خجالت زده شدن میترسند
در آخر از این اختلال در این دسته بندی نام میبرم که در مقالات قبلی به طور جداگانه ومفصل توضیح داده شده است.
اگر سوال و یا مسئله ای در این زمینه دارید میتوانید آن را در بخش ارسال دیدگاه با ما درمیان بگذارید…
افسردگی یا اختلال افسردگی (Depression) یک بیماری روانی شایع اما جدی است که بر احساس، فکر و رفتار فرد تاثیر میگذارد. همهی ما در زندگی لحظاتی از غم و اندوه یا دلتنگی را تجربه کردهایم، اما بیماری افسردگی چیست؟ افسردگی بالینی که از اختلالات شایع در روانشناسی بالینی است با یک ناراحتی موقتی یا افت خلق زودگذر تفاوت دارد.
در افسردگی، حالت غمگینی عمیق، ناامیدی یا بیعلاقگی به مدت حداقل دو هفته در بیشتر روزها وجود دارد و بر عملکرد عادی زندگی تاثیر منفی میگذارد. این وضعیت میتواند تمام جنبههای زندگی فرد – از روابط خانوادگی و دوستی گرفته تا کار و تحصیل – را تحت الشعاع قرار دهد. به زبان ساده، افسردگی حالتی فراتر از غمگین بودن معمولی است و نیاز به توجه و مراقبت بالینی دارد.
افسردگی اختلالی است که باعث میشود فرد برای مدت نسبتاً طولانی (هفتهها یا ماهها) احساس غم شدید، پوچی یا بیارزشی کند و در فعالیتهایی که قبلاً برایش لذتبخش بودهاند لذت نبرد. این بیماری یک ضعف اخلاقی یا تنبلی نیست، بلکه یک مشکل پزشکی شناختهشده است که قابل درمان میباشد.
طبق آمارهای سازمان بهداشت جهانی، حدود ۵٪ از بزرگسالان جهان (حدود ۲۸۰ میلیون نفر) با اختلال افسردگی زندگی میکنند. این اختلال میتواند هر کسی را صرفنظر از جنسیت و سن درگیر کند، هرچند در زنان بیشتر از مردان است. حتی بیش از ۱۰٪ از زنان باردار یا تازهزایمانکرده دچار نوعی افسردگی میشوند. بنابراین افسردگی مشکلی رایج است و دانستن نشانهها و راههای درمان آن برای همهی ما مفید خواهد بود.
احساس غم و ناراحتی بخشی طبیعی از زندگی است و هر کسی ممکن است پس از یک اتفاق ناخوشایند یا از دست دادن، برای مدتی کوتاه افسردهخاطر شود. این نوع غم و اندوه معمولاً موقتی است و با گذشت چند روز یا هفته برطرف میشود. در مقابل، افسردگی شدید یک حالت پایدارتر و عمیقتر است.
در افسردگی بالینی، احساسات منفی به این سادگی کنار نمیروند و ممکن است بدون دلیل مشخصی ادامه پیدا کنند. به طور خلاصه، معیار تمایز افسردگی از غم، مدت و تاثیر آن بر کارکرد روزمره است. اگر حال بد شما آنقدر شدید است که روی خواب، اشتها، انرژی و روابط شما اثر گذاشته و بیش از دو هفته طول کشید با افسردگی سروکار دارید نه صرفاً یک غم گذرا. بر خلاف غم موقت، در این اختلال معمولاً فرد بدون کمک تخصصی قادر به خروج از این حالت نیست و نیاز به درمان دارد.
برای درک بهتر تفاوت اندوه معمولی و افسردگی، در نظر بگیرید که اندوه موقت اغلب با یک اتفاق مشخص (مثل مشاجره یا ناکامی) آغاز میشود و بهتدریج کمرنگ میشود. فرد هنوز میتواند لحظاتی از روز را احساس بهتری داشته باشد و به امورش برسد. اما در افسردگی بالینی، احساس ناامیدی و گرفتگی خلق تقریباً تمام روز و تقریباً هر روز حضور دارد. حتی صبحها بعد از خواب ممکن است همان حس بد ادامه داشته باشد. امور روزمره (مثل بلند شدن از رختخواب، رسیدگی به بهداشت شخصی یا رفتن به سر کار) برای فرد افسرده طاقت فرسا میشوند. بنابراین تعریف افسردگی چیزی فراتر از «خیلی ناراحت بودن» است – افسردگی یک بیماری با مجموعهای از علائم مشخص است که آن را از غم معمولی متمایز میکند.
افسردگی میتواند طیف وسیعی از نشانههای روحی و جسمی را در بر داشته باشد. برخی از افراد افسرده ممکن است همه این علائم را نداشته باشند، اما به طور کلی هر چه تعداد علائم بیشتر و شدت آنها بالاتر باشد، افسردگی شدیدتر (ماژور یا حاد) در نظر گرفته میشود. در ادامه به نشانههای شایع افسردگی اشاره میکنیم:
احساس غم، اندوه عمیق یا پوچی: احساس غمگینی مداوم، گریههای بیدلیل یا حس «تهی» بودن. گاهی فرد بیشتر تحریکپذیر و
و زود به گریه یا خشم میرسد.
بیعلاقگی و لذت نبردن از فعالیتها: کاهش چشمگیر علاقه به کارهایی که قبلاً لذتبخش بودند (مانند سرگرمیها، ورزش، معاشرت). این حالت که به آن آنهدونیا گفته میشود یکی از علامهای اصلی افسردگی است.
تغییر در اشتها و وزن: کاهش اشتها و کاهش وزن چشمگیر (بدون تلاش برای رژیم) یا برعکس، پرخوری عصبی و افزایش وزن. برخی افراد افسرده برای تسکین ناراحتی اعصاب خود به غذا پناه میبرند و بعضی دیگر اشتهایشان را کاملاً از دست میدهند.
مشکلات خواب: بیخوابی (مشکل در به خواب رفتن یا بیدار شدن مکرر در شب) یا پرخوابی (خوابیدن بیش از حد معمول و همچنان احساس خستگی داشتن). الگوی خواب در افسردگی اغلب به هم میریزد.
خستگی و فقدان انرژی: احساس خستگی مداوم و کمبود انرژی حتی بدون فعالیت بدنی زیاد. کارهای کوچک روزمره ممکن است بسیار سخت و فرساینده به نظر برسند.
احساس گناه، بیارزشی یا درماندگی: نشخوار فکری درباره شکستها، سرزنش مداوم خود و احساس بیارزش بودن. فرد افسرده ممکن است احساس کند باری بر دوش دیگران است.
مشکل در تمرکز و تصمیمگیری: افت توجه و تمرکز، فراموشکاری و ناتوانی در تصمیمگیری حتی در مسائل ساده. (بسیاری از افراد افسرده از حافظهٔ ضعیف و حواسپرتی شکایت دارند).
افکار منفی و مرگاندیشی: سیل افکار منفی درباره آینده (مثلاً «هیچ چیز بهتر نخواهد شد»). در موارد شدید، افکار مکرر درباره مرگ و خودکشی بروز میکند و حتی ممکن است فرد فکر خودکشی را در سر بپروراند یا تلاش برای آن داشته باشد.
نشانههای فوق برخی از رایجترین علائم افسردگی هستند که در اکثر افراد مبتلا دیده میشوند. افسردگی خفیف ممکن است با چند علامت از موارد بالا همراه باشد (برای مثال، بیشتر احساس خستگی و بیحوصلگی کند) و هنوز فرد بتواند کارهای روزمرهاش را انجام دهد، هرچند به سختی. اما افسردگی شدید تقریباً تمام این علائم را شامل میشود و به حدی ناتوانکننده است که زندگی عادی فرد مختل میشود. در ادامه درباره علائم افسردگی شدید بیشتر توضیح میدهیم و سپس به تفاوت بروز افسردگی در زنان، مردان و کودکان میپردازیم.
هنگامی که شدت افسردگی بالا باشد (اختلال افسردگی ماژور یا افسردگی حاد)، نشانهها میتوانند بسیار آشکار و نگرانکننده شوند. علام افسردگی شدید شامل تمامی موارد بخش قبل با شدت بیشتر است. در افسردگی شدید، فرد ممکن است کاملاً از فعالیتهای روزمره باز بماند؛ برای مثال توان یا میل برخاستن از بستر را نداشته باشد و ساعتها در رختخواب بماند. افت شدید انرژی و خستگی مفرط وجود دارد. احساس ناامیدی مطلق و گریههای طولانی یا بیوقفه دیده میشود. تمرکز تقریباً غیرممکن میشود و حتی تماشای یک برنامه تلویزیونی ساده یا خواندن چند خط کتاب است.
افکار خودکشی و بیارزش دانستن زندگی به طور مکرر به سراغ فرد میآید. در موارد افسردگی شدید در زنان ممکن است حتی امور مراقبت از خود یا فرزندانشان را نیز رها کنند و مدام گریه و بیقراری داشته باشند، در حالی که افسردگی شدید در مردان بیشتر به صورت تحریکپذیری بالا، سوءمصرف الکل یا مواد، انزوای شدید و حتی رفتارهای پرخاشگرانه بروز میکند.
به طور کلی اگر نشانههای بیماری افسردگی اینقدر شدید شوند که عملکرد شغلی، تحصیلی و روابط فرد عملاً از هم بپاشد، نیاز به مداخله فوری پزشکی وجود دارد. در موارد حاد احتمال بروز علائم سایکوز (مانند هذیان یا توهم گذرا) نیز وجود دارد، هرچند نادر است. خبر خوب این است که حتی افسردگی شدید هم با درمان مناسب قابل بهبود است و نباید از کمک گرفتن ناامید شد.
زنان کمی بیش از مردان دچار این اختلال میشوند و نشانههای این اختلال در آنها میتواند تحت تاثیر تغییرات هورمونی نیز باشد. به طور کلی علائم افسردگی در زنان مشابه مردان است (غمگینی، بیانرژی بودن، اختلال خواب و…)، اما برخی تفاوتهای الگویی وجود دارد. زنان افسرده معمولاً بیشتر احساس غم و گناه را بروز میدهند و احتمال بیشتری دارد که در ظاهر غمگین و گریان به نظر برسند، در حالی که مردان افسرده ممکن است احساساتشان را پنهان کنند (و از این رو این اختلال در آنها کمتر تشخیص داده شود). دورههای این اختلال در زنان ممکن است با رویدادهای هورمونی زندگی مرتبط باشد: برای مثال افسردگی پس از زایمان در برخی مادران جوان دیده میشود.
این حالت ممکن است پیش از قاعدگی تشدید شود (اختلال ملال پیش از قاعدگی یا PMDD). از سوی دیگر، زنان معمولاً راحتتر درباره احساساتشان صحبت میکنند و به دنبال کمک میروند که این میتواند تشخیص را بالاتر ببرد. علام افسردگی شدید در زنان شامل گریههای مکرر، احساس ناتوانی در انجام وظایف مادری یا شغلی، افت شدید اشتها یا پرخوری عصبی، بیتفاوتی نسبت به خود و خانواده و حتی مشکلات جسمی مانند سردردها یا میگرنهای تشدیدشونده است. باید توجه داشت که مهمترین علایم افسردگی در هر دو جنس مشابه است و تفاوت اصلی در نحوه بیان و مواجهه با آن میباشد.
افسردگی در مردان نیز شایع است ولی اغلب کمتر تشخیص داده میشود، زیرا مردان تمایل دارند نشانههای متفاوتی بروز دهند یا آنها را پنهان کنند. مردان افسرده لزوماً همیشه غمگین و گریان به نظر نمیرسند؛ بلکه ممکن است بیشتر با تحریکپذیری، عصبانیت و رفتارهای پرخطر افسردگی خود را نشان دهند. برای مثال، یک مرد مبتلا به این اختلال ممکن است ساعات بسیار طولانیتری را سر کار بگذراند یا خود را در ورزش و سرگرمی غرق کند (فرار از مواجهه با احساسات). برخی مردان برای تخفیف حال بد خود به مصرف الکل و مواد روی میآورند که میتواند علامتی از افسردگی پنهان باشد.
علایم افسردگی در مردان بیشتر به صورت شکایات جسمانی و رفتاری بروز میکند؛ مثلاً سردردهای مداوم، مشکلات گوارشی، دردهای پراکنده یا کمردرد بدون علت مشخص ممکن است در مردان افسرده دیده شود. همچنین عصبانیت ناگهانی، پرخاشگری یا بیحوصلگی و بیقراری از دیگر نمودهای افسردگی مردانه است. مردان افسرده ممکن است گوشهگیر و منزوی شوند، کمتر حرف بزنند و از ابراز احساسات شرم داشته باشند. متاسفانه به دلیل همین الگوها، اختلال افسردگی در مردان اغلب تشخیص داده نمیشود یا خود مردان از روی کلیشههای فرهنگی آن را انکار میکنند. لازم به ذکر است که نرخ خودکشی تکمیلشده در مردان افسرده بالاتر از زنان است. بنابراین شناسایی علائم افسردگی در مردان و تشویق آنها به صحبت درباره احساساتشان بسیار اهمیت دارد.
افسردگی منحصر به بزرگسالان نیست و در کودکان و نوجوانان نیز رخ میدهد، هرچند نشانههای آن ممکن است با بزرگسالان اندکی تفاوت داشته باشد. افسردگی در کودکان خردسال اغلب با حالت غم و گوشهگیری همراه است؛ کودکی که قبلاً پرجنبوجوش بوده ممکن است ناگهان ساکت و منزوی شود. کودکان افسرده گاهی دچار کابوسهای شبانه میشوند یا از رفتن به مدرسه امتناع میکنند.
افسردگی در نوجوانان نیز میتواند با تحریکپذیری، عصبانیت و رفتارهای ناهنجار همراه باشد. یک نوجوان افسرده ممکن است افت تحصیلی پیدا کند، دوستانش را کنار بگذارد، به موسیقیها یا مضامین غمگین روی بیاورد و نسبت به آینده بدبین شود.
علائم شایع در نوجوانان شامل: بیعلاقگی به فعالیتهای اجتماعی، تغییر در الگوی خواب (برای مثال تا دیروقت بیدار ماندن و تا ظهر روز بعد خوابیدن)، تغییر اشتها، کاهش اعتماد به نفس، حساسیت شدید به انتقاد و حتی رفتارهای خودتخریبگرانه (مانند خودزنی یا مصرف مواد) است.
تشخیص افسردگی در نوجوانان گاهی دشوار است زیرا برخی تغییرات خلقوخو در سنین بلوغ طبیعی قلمداد میشود. اما تداوم علائم برای چند هفته و اختلال در عملکرد مدرسه یا روابط دوستانه نشانه هشدار است. والدین و معلمان باید به تغییرات رفتاری و خلقی پایدار در نوجوان توجه کنند. هرگاه نشانههای افسردگی شدید در نوجوانان مانند گوشهگیری کامل، افت تحصیلی شدید، حرف زدن مکرر درباره مرگ یا خودکشی، یا رفتارهای پرخطر (مثل رانندگی بیمحابا، دعواهای مکرر، سوءمصرف مواد) دیده شود، حتماً باید به روانشناس یا روانپزشک مراجعه شود. خوشبختانه با درمان بهموقع، حتی نوجوانان و کودکان افسرده نیز بهبود پیدا میکنند و میتوانند دوران حساس رشد را پشت سر بگذارند.
افسردگی اگر درمان نشود، علاوه بر رنج روانی که ایجاد میکند، میتواند پیامدهای جدی جسمانی و اجتماعی نیز به دنبال داشته باشد. در این بخش به عوارض افسردگی شدید و طولانیمدت میپردازیم:
افکار منفی و خطر خودکشی: از مهمترین عوارض روانی افسردگی شدید، تشدید افکار ناامیدانه و خودویرانگر است. فرد افسرده دنیا را تیره و تار میبیند و ممکن است به این نتیجه برسد که زندگی ارزش زیستن ندارد. در نتیجه خطر اقدام به خودکشی در افسردگی شدید بالا میرود. آمارهای جهانی نشان میدهد سالانه بیش از ۷۰۰ هزار نفر بر اثر خودکشی جان خود را از دست میدهند و افسردگی یکی از علل اصلی خودکشی به شمار میآید. بنابراین، افسردگی شدید یک وضعیت اورژانسی در سلامت روان است و نباید نادیده گرفته شود. اگر فردی دچار افکار خودکشی است، باید فوراً کمک حرفهای دریافت کند.
افت عملکرد و مشکلات اجتماعی: افسردگی تاثیر مخربی بر زندگی اجتماعی و شغلی فرد دارد. عدم تمرکز و بیانگیزگی ناشی از افسردگی میتواند منجر به افت عملکرد تحصیلی یا کاری شود؛ بسیاری از افراد افسرده گزارش میکنند که دیگر توانایی انجام وظایف شغلی خود را مانند قبل ندارند. غیبتهای مکرر از محل کار یا مدرسه، کاهش بهرهوری، و حتی از دست دادن شغل از عوارض احتمالی افسردگی شدید هستند. از سوی دیگر، روابط خانوادگی و دوستانه فرد آسیب میبیند. فرد افسرده ممکن است از معاشرت کنارهگیری کند و خود را در انزوا قرار دهد. حوصلهی دیدار با دوستان یا شرکت در جمعها را ندارد و رفتهرفته شبکه حمایتی اطرافش را از دست میدهد. این انزوای اجتماعی خود میتواند افسردگی را تشدید کند و فرد را در یک چرخه معیوب قرار دهد. همچنین در برخی موارد، افسردگی منجر به سوءمصرف مواد مخدر یا الکل برای تسکین موقت میشود که این نیز تبعات اجتماعی و سلامتی خطرناکی دارد.
عوارض جسمانی و بیماریهای دیگر: شاید تعجب کنید چرا که افسردگی صرفاً یک بیماری احساسی نیست؛ این اختلال میتواند بر جسم هم اثر بگذارد. بسیاری از مبتلایان به افسردگی از مشکلات جسمی متعدد رنج میبرند. برای مثال، سردردهای تنشی، مشکلات سندرم روده تحریکپذیر)، دردهای مزمن مانند کمردرد یا دردهای عضلانی و مفصلی در افراد افسرده شایعتر است. حدود ۶۵٪ از افراد افسرده دستکم یک نوع درد جسمی بدون علت عضوی مشخص را تجربه میکنند.
افسردگی شدید با ترشح نامنظم هورمونها و میانجیهای عصبی، میتواند سیستم ایمنی را تضعیف کند و فرد را در برابر عفونتها آسیبپذیرتر سازد. همچنین رابطه نزدیکی بین افسردگی و بیماریهای مزمن وجود دارد: افسردگی میتواند زمینهساز بیماریهایی مانند بیماری قلبی، دیابت و فشارخون بالا شود یا در صورت وجود این بیماریها، مدیریت آنها را دشوارتر کند.
به بیان دیگر، افسردگی و سلامت جسمی پیوند تنگاتنگی دارند – عوامل خطرزا برای افسردگی (مثل کمتحرکی یا مصرف الکل) همان عواملی هستند که برای بیماریهای جسمی مزمن هم مضرند. در جهت معکوس، ابتلا به یک بیماری سخت جسمی (مثل سرطان یا سکته قلبی) نیز میتواند فرد را دچار افسردگی کند. بدین ترتیب، اگر افسردگی درمان نشود ممکن است فرد در یک سیکل معیوب از مشکلات جسمی و روحی گرفتار گردد که هریک دیگری را تشدید میکنند.
تغییرات مغزی و شناختی: تحقیقات علمی نشان داده که افسردگی طولانیمدت میتواند حتی ساختار و عملکرد مغز را تحت تاثیر قرار دهد. مطالعات تصویربرداری مغزی (MRI) بر روی افراد مبتلا به افسردگی مکرر نشان داده است که برخی نواحی مغز در این افراد کوچکتر میشود. به طور ویژه، هیپوکامپ – بخشی از مغز که در تنظیم حافظه و احساسات نقش دارد – در افراد با سابقه افسردگی کوچکتر از افراد سالم دیده شده است. در یکی از پژوهشها، زنان افسرده هیپوکامپی حدود ۱۰٪ کوچکتر از زنان غیر افسرده داشتند و هرچه تعداد دورههای افسردگی بیشتر بود، کاهش حجم هیپوکامپ شدیدتر بوده است. این کوچک شدن مغز میتواند توضیحدهنده مشکلات حافظه و تمرکز در بیماران افسرده باشد.
همچنین ارتباط بین افسردگی طولانی و افزایش نشانگرهای التهابی در مغز مشاهده شده است که میتواند به نوعی «پیری زودرس» مغز منجر شود. البته جای امیدواریست که این آسیبهای مغزی دائمی نیستند. شواهد علمی حاکیست که با درمان مؤثر افسردگی – چه از طریق داروهای ضدافسردگی و چه رواندرمانی – مغز قابلیت بازیابی و ترمیم دارد. برای مثال، ورزش کردن یا دریافت درمان مناسب میتواند به رشد مجدد ارتباطات عصبی در هیپوکامپ کمک کند و اثرات منفی افسردگی بر مغز را برعکس نماید. بنابراین، اگر افسردگی شدید درمان نشود میتواند به کاهش توان شناختی و تغییرات ساختاری مغز منجر شود، اما اقدام به موقع برای درمان میتواند از این عوارض پیشگیری کند یا آنها را معکوس سازد.
به طور خلاصه، افسردگی تنها خلق و خوی فرد را تحت تاثیر قرار نمیدهد، بلکه تمام ابعاد زندگی او را در بر میگیرد. از ذهن و مغز گرفته تا بدن و روابط اجتماعی همگی تحت الشعاع این اختلال قرار میگیرند. خبر خوب اینکه با درمان مناسب میتوان جلوی بسیاری از این عوارض را گرفت. در بخشهای بعدی با انواع افسردگی، علل زمینهساز و روشهای درمان آن آشنا خواهیم شد تا ببینیم برای درمان افسردگی چه باید کرد؟
افسردگی همیشه به یک شکل و یک شدت ظاهر نمیشود. روانپزشکان انواع و زیرگروههای مختلفی را برای افسردگی شناسایی کردهاند. شناخت حالتهای افسردگی یا انواع آن میتواند به درک بهتر مشکل و انتخاب درمان مناسب کمک کند. در اینجا به مهمترین انواع اختلال افسردگی اشاره میکنیم:
افسردگی اساسی (ماژور): هنگامی که کلمه افسردگی را به کار میبریم معمولاً منظورمان اختلال افسردگی اساسی است. در این نوع، فرد دورههای مشخصی از افسردگی شدید را تجربه میکند که حداقل دو هفته طول میکشند. بیشتر یا همه علائم افسردگی که پیشتر ذکر شد وجود دارد و عملکرد زندگی فرد مختل میشود. ممکن است تنها یک دوره افسردگی اساسی در طول عمر فرد رخ دهد یا اینکه اپیزودهای افسردگی ماژور بهصورت دورهای بازگردند (افسردگی دورهای). اگر شنیدید کسی میپرسد «افسردگی حاد چیست؟» پاسخ همین افسردگی ماژور است که با علائم شدید و دورههای مشخص بروز میکند.
افسردگی مزمن (افسردهخویی یا دیستایمی): این نوع افسردگی خفیفتر اما بلندمدتتر است. فرد ممکن است به مدت حداقل دو سال خلق افسرده داشته باشد اما شدت علائم به اندازه افسردگی اساسی نباشد. به افسردگی مزمن اصطلاحاً افسردهخویی (دیستایمی) هم گفته میشود. فرد مبتلا به افسردهخویی شاید عملکرد روزانهاش را تا حدی حفظ کند ولی اغلب یک احساس غم زمینهای و بیلذتی از زندگی همراه اوست. به بیان ساده، انگار زندگی را از پشت یک عینک خاکستری میبیند. این افراد معمولاً به عنوان افرادی غمگین یا بدبین شناخته میشوند در حالی که در واقع دچار یک اختلال افسردگی مداوم هستند. درمان افسردگی مزمن معمولاً ترکیبی از رواندرمانی و دارو درمانی طولانیمدت است.
اختلال عاطفی فصلی: در برخی افراد، افسردگی با فصول سال ارتباط دارد. رایجترین الگو این است که هر سال با شروع فصل پاییز و زمستان، نشانههای افسردگی نمایان میشود و در بهار از بین میرود. این حالت را اختلال عاطفی فصلی (Seasonal Affective Disorder یا به اختصار SAD) مینامند. کاهش نور آفتاب در ماههای سرد سال، بر ریتمهای ساعت زیستی و سطح هورمون ملاتونین اثر میگذارد و میتواند موجب خلق افسرده در افراد حساس شود. علائم این نوع شامل خستگی، پرخوابی، پرخوری کربوهیدرات (اشتیاق به شیرینی و نشاسته) و افزودن وزن در زمستان است. درمان معمول اختلال فصلی، نوردرمانی (فتوتراپی) با نور ویژهای است که کمبود نور خورشید را جبران میکند، بهعلاوه روشهای رایج دیگر مانند داروهای ضدافسردگی در صورت لزوم.
افسردگی پس از زایمان: بسیاری از مادران در روزها و هفتههای پس از تولد نوزاد دچار غم و اضطراب خفیف میشوند که به آن «بیبی بلوز» میگویند و معمولاً خودبهخود برطرف میشود. اما در برخی زنان، این حالت شدیدتر و طولانیتر شده و تبدیل به افسردگی جدی میشود. افسردگی پس از زایمان معمولاً طی ۴ هفته تا ۶ ماه بعد از تولد نوزاد رخ میدهد و با علائمی چون غمگینی شدید، گریههای مکرر، زودرنجی، خستگی مفرط، بیخوابی یا پرخوابی، اضطراب شدید درباره سلامت نوزاد و حتی افکار آسیب رساندن به خود یا نوزاد همراه است. این وضعیت حدود ۱ نفر از هر ۷ مادر تازهزا را تحت تاثیر قرار میدهد و نیاز به مداخله درمانی دارد. افسردگی پس از زایمان اگر درمان نشود میتواند رابطه عاطفی مادر و فرزند را مختل کند و رشد کودک را نیز تحت تأثیر قرار دهد، بنابراین تشخیص بهموقع و درمان آن (از طریق مشاوره روانشناسی و گاه داروهای ضدافسردگی سازگار با شیردهی) بسیار مهم است.
افسردگی موقعیتی (واکنشی): این نوع اختلال در واکنش به یک رویداد استرسزای مشخص در زندگی فرد ایجاد میشود. مثلاً از دست دادن یکی از عزیزان، طلاق، ورشکستگی مالی، ابتلا تغییر عمدهی زندگی میتواند منجر به یک دوره افسردگی شود. به این حالت اختلال سازگاری با خلق افسرده نیز گفته میشود. هرچند شروع آن وابسته به یک عامل بیرونی است، ولی گاهی شدت و تداوم علائم از آنچه انتظار میرود فراتر میرود و نیاز به درمان پیدا میکند. درمان اصلی این نوع اختلال رواندرمانی حمایتی و کمک به سازگاری بهتر فرد با شرایط جدید است. (توجه: غم ناشی از فقدان عزیزان اگر طولانی و شدید شود میتواند در قالب این نوع اختلال قرار گیرد، ولی سوگ طبیعی با افسردگی فرق دارد).
افسردگی ناشی از بیماری یا دارو: برخی بیماریهای جسمی میتوانند علائم افسردگی ایجاد کنند. برای مثال کمکاری تیروئید، کمبود ویتامین B12، یا بیماریهای عصبی مانند پارکینسون گاهی با افسردگی همراهند. شناسایی و درمان علت زمینهای در این موارد بسیار مهم است. همچنین مصرف یا قطع ناگهانی بعضی داروها میتواند افسردگیآور باشد. برای نمونه، برخی داروهای کورتونی (استروئیدی)، قرصهای ضدبارداری هورمونی، داروهای ضدتشنج و حتی بعضی آنتیبیوتیکها گزارش شده که در موارد نادر باعث بروز افسردگی در بیمار شوند. افسردگی ناشی از مصرف مواد مخدر یا الکل نیز وجود دارد؛ بهطور کلی اعتیاد و افسردگی رابطه دوسویه دارند – گاهی فرد برای فرار از افسردگی به مواد پناه میبرد و گاهی مصرف طولانیمدت مواد، خلق را افسرده میکند.
افسردگی نهفته (پنهان): در برخی افراد، علائم کلاسیک افسردگی آشکار دیده نمیشود و به ظاهر همه چیز عادی است، اما در باطن فرد دچار افسردگی است. به این حالت افسردگی پنهان یا «با نقاب» گفته میشود. فرد ممکن است در محل کار و جمع دوستان لبخند بزند و حتی شوخطبعی کند (از این رو به آن افسردگی خندان نیز میگویند) اما در تنهایی به شدت احساس پوچی و ناامیدی کند. گاهی نیز افسردگی خود را پشت نقاب علائم جسمی پنهان میکند؛ برای مثال فرد عمدتاً از دردهای جسمی، خستگی یا بیخوابی مینالد و مشکل اصلی تشخیص داده نمیشود. افسردگی نهفته میتواند خطرناک باشد زیرا ممکن است فرد در خفا به فکر خودکشی بیفتد بیآنکه اطرافیان متوجه وخامت حال او شوند. به همین خاطر آگاهی خانواده و پزشکان از این نوع افسردگی اهمیت دارد. درمان آن تفاوتی با سایر انواع افسردگی ندارد، فقط تشخیص بهموقع چالشبرانگیز است. اگر فردی به ظاهر حالش خوب است اما در خلوت حرفهایی از ناامیدی مطلق میزند یا علائم جسمی متعدد و مبهم دارد، باید احتمال افسردگی نهفته را در نظر گرفت.
علاوه بر موارد بالا، افسردگی میتواند در قالبهای دیگری هم ظاهر شود یا همراه سایر اختلالات باشد. برای مثال، افسردگی در اختلال دوقطبی دیده میشود (اما چون ماهیت متفاوتی دارد، معمولاً جداگانه طبقهبندی میشود). یا کودکان مبتلا به اوتیسم و بیشفعالی جوانی دچار افسردگی شوند. آنچه گفتیم رایجترین انواع افسردگی در طبقهبندی علمی بود. تشخیص نوع دقیق افسردگی برعهده روانپزشک است، ولی داشتن اطلاعات عمومی درباره این انواع میتواند به ما کمک کند جدیتر و دقیقتر به نشانههای خود و اطرافی
بسیاری از افراد از خود میپرسند «دلیل افسردگی چیست؟» یا «چگونه افسرده میشویم؟». واقعیت این است که افسردگی معمولاً یک علت واحد ندارد، بلکه نتیجه ترکیبی پیچیده از عوامل زیستی، روانی و اجتماعی است. به بیان دیگر، مجموعهای از دلایل افسردگی دست به دست هم میدهند تا این اختلال بروز کند. در اینجا به مهمترین عوامل زمینهساز افسردگی میپردازیم:
عوامل زیستی و ژنتیکی: سابقه خانوادگی و ژنتیک در ابتلا به این اختلال نقش قابل توجهی دارد. اگر هر/برادر فردی دچار افسردگی باشند، احتمال ابتلای او نیز بیشتر از فردی است که چنین سابقهای در خانواده ندارد. البته ژن واحدی برای افسردگی وجود ندارد، بلکه ترکیب پیچیدهای از ژنها در تعامل با محیط اثر میگذارند. از نظر زیستشناختی، عدم تعادل در مواد شیمیایی مغز (انتقالدهندههای عصبی مانند سروتونین و نوراپینفرین) با افسردگی مرتبط دانسته میشود.
به همین دلیل است که بسیاری از داروهای ضدافسردگی بر این مواد شیمیایی در مغز اثر میگذارند تا خلق را بهبود دهند (در بخش درمان توضیح خواهیم داد). همچنین تحقیقات جدیدتری روی هورمونهای استرس (مثل کورتیزول) و فاکتورهای رشد عصبی متمرکز شدهاند که نشان میدهد تغییرات بیولوژیک مغز در این اختلال نقش دارند. برای مثال، افراد مستعد این اختلال ممکن است واکنش بیش از حد (یا برعکس کمتر از حد) در نواحی تنظیمکننده هیجان در مغ … مغز دارند. به طور خلاصه، از نظر زیستی و ژنتیکی عواملی مانند وراثت، تغییرات سطح انتقالدهندههای عصبی در مغز، هورمونها و ساختار سیستم عصبی همگی میتوانند زمینهساز این اختلال باشند.
عوامل روانشناختی: بک فکر فرد نقش مهمی در ابتلا به افسردگی دارد. افرادی که دارای عزتنفس پایین، کمالگرایی افراطی یا دیدگاه بدبینانه نسبت به خود و دنیا هستند، بیشتر در معرض این اختلال قرار میگیرند. افکار منفی و الگوهای فکری ناسالم (مثل نشخوار فکری درباره شکستها یا تمایل به سرزنش خود در هر اتفاق بد) میتوانند زمینهساز افسردگی شوند. همچنین تجارب آسیبزای زندگی به خصوص در کودکی (مانند سوءاستفاده جسمی یا جنسی، بیتوجهی عاطفی، فقدان والدین در سنین پایین) فرد را نسبت به افسردگی آسیبپذیر میکند. نحوه مقابله با استرس نیز مهم است؛ افرادی که مهارتهای مقابلهای سالم ندارند و در برابر فشارهای روانی زود به هم میریزند، ممکن است دچار افسردگی واکنشی شوند.
عوامل اجتماعی و محیطی: فشارهای اجتماعی و شرایط زندگی پراسترس میتواند جرقه شروع بزند. برای مثال، بیکاری یا ناامنی شغلی طولانی، مشکلات مالی و فقر، تنهایی و انزوای اجتماعی، مهاجرت و دوری از خانواده، یا قرار گرفتن در موقعیتهای پراسترس (مثل رقابت تحصیلی شدید یا محیط کاری پرتنش) همگی از دلایل افسردگی محسوب میشوند. نداشتن شبکه حمایت اجتماعی (دوستان و خانواده حامی) یا داشتن روابط بینفردی پرتنش (مانند ازدواج نابسامان یا والدین سختگیر) نیز خطر افسردگی را بالا میبرد. تبعیضهای اجتماعی، استرسهای فرهنگی (مثلاً برای اقلیتها) و وقوع حوادث جمعی ناگوار (جنگ، بلایای طبیعی) نیز میتوانند به موجی از افسردگی در جامعه منجر شوند. به طور کلی هرچه حمایت اجتماعی و شرایط بهتر باشد، فرد در برابر افسردگی مقاومتر خواهد بود و بالعکس.
سبک زندگی: سبک زندگی فرد هم میتواند جزء عوامل افسردگی باشد. کمتحرکی و ورزش نکردن، تغذیه نامناسب (مثلاً مصرف زیاد فستفود و کمبود ویتامینها)، اختلالات خواب مزمن و مصرف مواد مخدر یا الکل همگی میتوانند بر خلق و خوی فرد اثر منفی بگذارند. برای مثال، تحقیقات نشان میدهد افرادی که فعالیت بدنی منظم ندارند یا از انزوای طولانی رنج میبرند احتمال بیشتری دارد که دچار افسردگی و اضطراب شوند. از سوی دیگر، ورزش منظم و رژیم غذایی سالم نقش محافظتی در برابر این اختلال دارد که در بخشهای بعدی دربارهاش توضیح میدهیم. باید توجه داشت گاهی تعیین اینکه کدامیک علت و کدام معلول است دشوار میشود؛ آیا این اختلال موجب بیخوابی و سوءمصرف الکل شده یا بالعکس؟ واقعیت این است که این عوامل و افسردگی میتوانند یک چرخه معیوب تشکیل دهند. بنابراین توجه به اصلاح سبک زندگی در کنار درمانهای اختصاصی این اختلال بسیار اهمیت دارد.
حالا بد نیست نگاهی به برخی عوامل اختصاصی افسردگی در زنان، مردان و کودکان داشته باشیم:
عوامل افسردگی در زنان: همانطور که گفتیم زنان دو برابر مردان افسردگی کنند. عوامل هورمونی یکی از دلایل این شکاف جنسیتی است. تغییرات هورمونی در دوران بلوغ، دورههای قاعدگی، پس از زایمان و حوالی یائسگی میتواند روی خلق اثر بگذارد و برخی زنان را دچار سردگی کند. برای مثال، افسردگی پس از زایمان ناشی از افت سریع هورمونها پس از تولد نوزاد و استرسهای نگهداری از کودک است.
عوامل افسردگی در مردان: مردان از نظر بیولوژیک اما تربیت فرهنگی و انتظارات جامعه میتواند بر نحوه برخورد آنان با احساسات تاثیر بگذارد. مردان معمولاً ترغیب میشوند که «قوی» باشند و احساساتشان را ابراز نکنند؛ به همین دلیل استرسهای روانی حلنشده در مردان میتواند به صورت افسردگی نهفته بروز کند. از عوامل شایع افسردگی در مردان میتوان به فشارهای شغلی و مالی اشاره کرد – بیکاری یا بازنشستگی و احساس از دست دادن نقش تأمینکننده در خانواده از محرکهای قوی افسردگی در مردان است.
همچنین مردان بیشتر به سمت راهکارهای ناسالم مقابله با استرس مانند مصرف الکل و مواد میروند که خود باعث تشدید افسردگی میشود. انزوای عاطفی (نداشتن دوست صمیمی برای صحبت) و انگ اجتماعی درباره مشکلات روانی نیز سبب میشود بسیاری از مردان کمک نخواهند و در سکوت رنج بکشند. همه اینها میتواند شدت افسردگی را در آنان بیشتر کند. لازم به ذکر است که برخلاف زنان، مردان کمتر ممکن است به خاطر مسائل هورمونی دچار افسردگی شوند (جز در موارد افت تستوسترون در میانسالی که میتواند خلق را تحت تاثیر قرار دهد).
عوامل افسردگی در کودکان و نوجوانان: در کودکان نیز تلفیقی از عوامل زیستی و محیطی دخیل است. ژنها و سابقه خانوادگی در افسردگی کودکان نقش دارد؛ کودکانی که یکی از والدینشان افسرده است، در معرض ریسک بالاتری قرار دارند (هم به علت زمینه ژنتیکی و هم محیط خانوادگی افسرده). جو عاطفی خانواده بسیار مهم است – محیط پرتنش، مشاجرات والدین، طلاق، غفلت عاطفی یا بدرفتاری با کودک میتواند زمینهساز بروز افسردگی همچنین تجربههای تلخ اجتماعی مثل زورگویی در مدرسه (Bullying)، طرد شدن توسط همسالان، شکستهای پیاپی تحصیلی دوران نوجوانی به شدت بر روحیه تأثیر میگذارد. نوجوانان به دلیل تغییرات سریع هورمونی و چالشهای هویتی دوران بلوغ، آسیبپذیری ویژهای دارند. فشارهای تحصیلی برای کنکور، انتظارات والدین و مقایسههای اجتماعی (به ویژه از طریق شبکههای اجتماعی) از عوامل استرسزای رایج در نوجوانان امروز است. آنان باید با این فشارها سازگار شوند، ممکن است دچار افسردگی و احساس بیارزشی شوند. به طور کلی علت افسردگی در کودکان اغلب ترکیبی از یک استعداد زیستی (مانند سابقه خانوادگی) و یک ماشه محیطی (مانند یک رویداد استرسزا یا محیط نامناسب) است. خوشبختانه کودکان به خوبی به درمان پاسخ میدهند و هرچه زودتر مداخله شود، از تداوم افسردگی در بزرگسالی جلوگیری میشود. در نهایت باید تاکید کرد علت دقیق افسردگی در هر فرد ممکن است متفاوت باشد و گاهی حتی با بررسی دقیق هم نمیتوان یک دلیل مشخص را یافت
حتی شدیدترین موارد این اختلال هم قابل درمان هستند. ترکیبی از درمانهای روانشناختی و دارودرمانی به اغلب افراد کمک میکند تا بر افسردگی غلبه کنند. ممکن است این سوال برایتان مطرح شود که چگونه افسردگی را درمان کنیم؟ در این قسمت، روشهای رایج درمان افسردگی را به زبان ساده توضیح میدهیم.
رواندرمانی (مشاوره روانشناسی): گفتوگو درمانی با یک متخصص سلامت روان (روانشناس یا روانپزشک) بخش مهمی از درمان افسردگی است. انواع مختلفی از رواندرمانی وجود دارد که موثر شناخته شدهاند. یکی از شناختهشدهترینها درمان رفتاری-شناختی (CBT) است. در CBT به فرد افسرده آموزش داده میشود که افکار منفی خودکار و الگوهای رفتاری ناسالم را شناسایی و اصلاح کند. این روش به فرد کمک میکند مهارتهای مقابله با استرس را بیاموزد و نگرش واقعبینانهتری پیدا کند. برای مثال، فرد یاد میگیرد به جای اینکه خود را «بیارزش» بداند، افکارش را به چالش بکشد و شواهد واقعی را در نظر بگیرد. تحقیقات نشان میدهد CBT هم در درمان افسردگی و اضطراب موثر است و هم میتواند به کاهش دردهای جسمی مرتبط با افسردگی کمک کند. نوع دیگری از رواندرمانی، درمان بینفردی (IPT) است که روی بهبود روابط و مهارتهای ارتباطی فرد تمرکز دارد؛ زیرا مشکلات در روابط (مثلاً تعارض با همسر یا فقدان عزیزان) میتوانند افسردگی را تشدید کنند. جلسات مشاوره معمولاً به صورت هفتگی برگزار میشوند و بسته به شدت افسردگی ممکن است از چند هفته تا چند ماه ادامه یابند. رواندرمانی به خصوص برای افسردگی خفیف تا متوسط به تنهایی میتواند کافی باشد. در افسردگیهای شدید معمولاً درمان در کنار دارو انجام میشود تا بهترین نتیجه حاصل شود.
داروهای ضدافسردگی: قرصهای افسردگی سالهاست که برای درمان این بیماری به کار میروند و زندگی بسیاری را نجات دادهاند. این داروها عدم تعادل شیمیایی مغز را اصلاح میکنند و به بهبود خلق و خو کمک میکنند. انواع مختلفی از داروی ضد افسردگی وجود دارد. دسته پرکاربرد امروزه مهارکنندههای بازجذب سروتونین هستند که با افزایش سطح سروتونین در مغز عمل میکنند. از جمله این داروها میتوان به فلوکستین (Prozac)، سرترالین (Zoloft)، سیتالوپرام (Celexa) و اسیتالوپرام (Lexapro) اشاره کرد. این داروها عموماً عوارض جانبی نسبتاً کمتری نسبت به داروهای قدیمیتر دارند و در اکثر مبتلایان موثر واقع میشوند. دسته دیگر SNRIها هستند که سروتونین و نوراپینفرین را متعادل میکنند (مثل دولوکستین و ونلافاکسین). در موارد افسردگی شدید یا مقاوم، گاهی از داروهای سهحلقهای قدیمیتر یا مهارکنندههای مونوآمین اکسیداز (MAOI) استفاده میشود که قویترند اما عوارض بیشتری دارند. انتخاب دارو کاملاً فردی است – بهترین دارو برای افسردگی بسته به شرایط هر شخص متفاوت است و باید توسط پزشک تجویز شود. هیچ “قرص جادویی” واحدی که برای همه موثرترین باشد وجود ندارد؛ پزشک براساس شدت علائم، وضعیت جسمی بیمار و واکنش او به دارو، درمان مناسب را پیدا میکند.
نحوه اثر داروهای ضدافسردگی: این داروها سطح مواد شیمیایی مربوط به حالت روحی (مانند سروتونین، نوراپینفرین و دوپامین) را در مغز تنظیم میکنند. مثلاً SSRIs با جلوگیری از بازجذب سروتونین توسط سلولهای عصبی، میزان در دسترس بودن آن را افزایش میدهند که به بهبود خلق کمک میکند. یک نکته مهم این است که اثرات ضدافسردگیها فوری نیست؛ اغلب ۲ تا ۴ هفته مصرف مداوم لازم است تا فرد تغییر ملموسی در حال خود احساس کند. دلیلش این است که این داروها نه تنها شیمی مغز بلکه ساختار و ارتباطات بین سلولهای مغزی را نیز تغییر میدهند.
پژوهشها حاکیست که داروهای ضدافسردگی باعث تحریک رشد ارتباطات عصبی جدید در هیپوکامپ میشوند و همین ممکن است علت تاخیر در اثرگذاری آنها باشد. بنابراین اگر شروع به مصرف دارو کردید، باید صبور باشید و طبق دستور پزشک مصرف را ادامه دهید حتی اگر در چند هفته اول بهبودی زیادی حس نکردید. پس از حدود ۶ تا ۱۲ ماه، در صورت بهبودی کامل، پزشک ممکن است به تدریج دارو را قطع کند. قطع ناگهانی داروهای ضدافسردگی میتواند خطرناک باشد؛ حتماً این کار باید زیر نظر پزشک و بهتدریج انجام شود.
سایر روشهای پزشکی: در مواردی که این اختلال بسیار شدید است و به درمانهای فوق پاسخ نداده (مثلاً فرد به هیچ دارویی پاسخ مناسب نداده و خطر خودکشی بالا است)، روشهای درمانی پیشرفتهتری به کار میروند. یکی از این روشها ECT یا شوک درمانی است که با اعمال جریان الکتریکی کنترلشده به مغز تحت بیهوشی، تغییراتی در شیمی مغز ایجاد میکند و در تعداد زیادی از بیماران افسرده شدید موثر بوده است. امروزه ECT با تجهیزات مدرن انجام میشود و متفاوت از گذشته است، اگرچه همچنان فقط در موارد خاص بهکار میرود.
روش دیگر تحریک مغناطیسی ترانسکرانیال (TMS) است که با یک آهنربای قوی بخشهای تنظیمکننده خلق در مغز را تحریک میکند. این روش غیرتهاجمی بوده و برای افسردگیهای مقاوم کاربرد دارد. همچنین در سالهای اخیر داروهای جدیدی مانند کتامین (و نوع استنشاقی آن اسپری اسکتامین) برای افسردگیهای مقاوم معرفی شدهاند که اثر سریعتری نشان میدهند. با این حال، برای اکثر بیماران، همان ترکیب استاندارد رواندرمانی و داروهای ضدافسردگی متداول کافی و موثر است.
نکته مهم این است که درمان این اختلال باید زیر نظر متخصص انجام شود. برای درمان افسردگی چه باید کرد؟ اگر احساس میکنید افسردهاید، اولین گام این است که به یک روانپزشک یا روانشناس مراجعه کنید. پزشک براساس شدت افسردگی شما تصمیم میگیرد آیا دارو نیاز دارید، رواندرمانی یا هر دو. همچنین ممکن است آزمایشهایی انجام شود تا مشکلات جسمی (مثلاً کمکاری تیروئید) که میتوانند علائم شبیه افسردگی ایجاد کنند رد شوند. پس از شروع درمان، بسیار مهم است که دوره درمان را کامل کنید و خودسرانه آن را قطع نکنید. بسیاری از افراد وقتی کمی حالشان بهتر شد دارو یا مشاوره را نیمهکاره رها میکنند که این کار میتواند منجر به عود افسردگی شود. بنابراین به توصیه متخصصان اعتماد کنید و مراحل درمان را دنبال نمایید. در کنار درمانهای حرفهای، کارهای دیگری هم هست که خود فرد میتواند انجام دهد تا روند بهبودی را تسریع کند که در ادامه به آنها میپردازیم.
بسیاری از افراد به دنبال درمان سریع افسردگی یا روشهایی برای بهبود حال خود بدون مصرف دارو هستند. باید صادقانه گفت که درمان کامل افسردگی معمولاً به زمان نیاز دارد و میانبری جادویی وجود ندارد. اما قطعاً اقدامات و راهکارهای غیردارویی مفیدی هستند که میتوانند در کنار درمان اصلی (یا برای موارد خفیفتر، به عنوان درمان اصلی) به بهتر شدن حال شما کمک شایانی کنند. این بخش در واقع به درمان دلتنگی و افسردگی خفیف میپردازد و پیشنهادهایی برای بهبود سریعتر خلق ارائه میدهد:
ورزش و تحرک بدنی: اگر بخواهیم یک راهکار را به عنوان موثرترین توصیه غیر دارویی برجسته کنیم، آن ورزش منظم است. تحقیقات فراوانی نشان دادهاند که ورزش مداوم تاثیر قابلتوجهی در بهبود خلق افسرده دارد. حتی برخی پژوهشها نتیجه گرفتهاند که ورزش منظم میتواند در موارد افسردگی خفیف تا متوسط به اندازه قرص ضد افسردگی موثر باشد. فعالیت جسمانی با ترشح اندورفینها (مسکنهای طبیعی بدن) باعث ایجاد احساس بهتری میشود و در بلندمدت با رشد سلولهای عصبی در هیپوکامپ، به کاهش علائم این اختلال کمک میکند. لازم نیست حتماً ورزش سنگین انجام دهید؛ پیادهروی تند روزانه، دویدن آرام، دوچرخهسواری، شنا یا هر ورزشی که از آن لذت میبرید مفید است. نکته مهم تداوم و منظم بودن ورزش است. سعی کنید حداقل ۳ روز در هفته و هر بار ۳۰ دقیقه فعالیت هوازی داشته باشید. اگر اول کار بیحوصلهاید، با ۱۰ دقیقه در روز شروع کنید. خیلی زود متوجه خواهید شد که پس از ورزش حالتان کمی بهتر از قبل است.
اصلاح الگوی خواب: خواب با کیفیت و منظم برای سلامت روان حیاتی است. این اختلال غالباً با بیخوابی یا پرخوابی همراه است و هر دو میتوانند مشکل را بدتر کنند. سعی کنید بهداشت خواب را رعایت کنید: هر شب سر ساعت معینی بخوابید و صبح در ساعت معینی بیدار شوید (حتی اگر خوابتان نبرده باشد خود را مجبور کنید در آن ساعت از رختخواب بلند شوید). قبل از خواب از نگاه کردن به صفحه موبایل و تبلت پرهیز کنید، چرا که نور آبی آنها روند به خواب رفتن را مختل میکند. یک روتین آرامبخش قبل خواب داشته باشید (مثل یک دوش آب گرم یا خواندن چند صفحه کتاب). اگر اضطراب شبانه مانع خوابتان میشود، میتوانید تکنیکهای آرامسازی مثل مدیتیشن یا تنفس عمیق را انجام دهید. خواب کافی (حدود ۷-۸ ساعت برای بزرگسالان) به تنظیم مواد شیمیایی مغز و تثبیت خلق کمک میکند.
رژیم غذایی سالم: مغز ما برای عملکرد صحیح به مواد مغذی نیاز دارد. تحقیقات نشان داده کمبود برخی ویتامینها و اسیدهای چرب میتواند با این اختلال مرتبط باشد (مثلاً کمبود ویتامین D یا ویتامینهای گروه B). مصرف متعادل میوه و سبزیجات، پروتئین کمچرب (ماهی، مرغ)، غلات کامل و چربیهای مفید (مثل امگا-۳ موجود در ماهی و گردو) توصیه میشود. پرهیز از مصرف زیاد کافئین و شکر نیز مفید است، زیرا اینها میتوانند نوسانات خلقی ایجاد کنند (کافئین بیش از حد اضطراب را بالا میبرد و شکر پس از یک افزایش سریع انرژی، افت شدید خلق ایجاد میکند). هیدراته ماندن (نوشیدن آب کافی) نیز اهمیت دارد. برخی مطالعات ابتدایی نشان دادهاند که مواد غذایی خاصی مانند زعفران، اسید چرب امگا-۳، ویتامین D و پروبیوتیکها تاثیرات مثبتی بر خلق دارند؛ اگرچه نباید به عنوان جایگزین درمان اصلی استفاده شوند، اما میتوانید با مشورت پزشک از مکملهای غذایی بهره بگیرید.
حمایت اجتماعی و صحبت کردن: تنهایی دشمن افسردگی است. هرچقدر هم احساس انزوا و گوشهگیری میکنید، سعی کنید خود را مجبور به ارتباط با دیگران نمایید. با یک دوست صمیمی یا عضوی از خانواده که به او اعتماد دارید درباره احساستان صحبت کنید. حرف زدن در مورد حال بد ممکن است سخت باشد، ولی بسیار کمککننده است. اگر حس میکنید کسی را ندارید که شما را درک کند، پیوستن به گروههای حمایتی (حضوری یا آنلاین) را امتحان کنید. در این گروهها افراد دیگری که با افسردگی دستوپنجه نرم میکنند، تجربیاتشان را به اشتراک میگذارند و از هم دلجویی میکنند. دانستن اینکه شما تنها نیستید و دیگران نیز تجربههای مشابهی دارند، امیدبخش است. همچنین حمایت عاطفی اطرافیان باعث میشود احساس بهتری پیدا کنید. اگر دوستی دارید که افسرده است، سادهترین کاری که میتوانید بکنید این است که شنونده خوبی باشید و بدون قضاوت به حرفهایش گوش دهید.
تکنیکهای آرامسازی و ذهنآگاهی: روشهایی مثل مدیتیشن (مراقبه)، یوگا، تمرینات تنفس عمیق و عضلهآرامی تدریجی میتوانند استرس و اضطراب را کاهش داده و ذهن را آرامتر کنند. مدیتیشن ذهنآگاهی به ویژه در سالهای اخیر به عنوان یک روش موثر کمکی برای افسردگی مطرح شده است. در این نوع مدیتیشن فرد یاد میگیرد افکار و احساسات خود را بدون قضاوت مشاهده کند و در لحظه حال حضور داشته باشد. تحقیقات نشان داده مدیتیشن منظم میتواند از عود افسردگی جلوگیری کند و کیفیت زندگی را بهبود بخشد. یوگا نیز ترکیبی از ورزش بدنی ملایم و تمرکز ذهنی است که تاثیر مثبتی بر خلق دارد. حتی تمرینات سادهای مثل ۱۰ دقیقه تنفس آرامبخش در روز یا گوش دادن به موسیقی ملایم و انجام تمرینات تصویرسازی ذهنی، سیستم عصبی شما را به سمت حالت آرامش (پاراسمپاتیک) سوق میدهد و از شدت افکار منفی میکاهد.
مشغول نگه داشتن خود و ایجاد ساختار روزانه: افسردگی اغلب با بینظمی در زندگی همراه میشود – فرد ممکن است تمام روز را در رختخواب بماند و هیچ برنامهای نداشته باشد. این بیبرنامگی خود باعث بدتر شدن حال میشود. سعی کنید حتی اگر حال و حوصله ندارید، برای روزهای خود برنامهریزیهای کوچک داشته باشید. یک لیست از کارهای بسیار ساده تهیه کنید (مثل بیرون بردن زباله، آبیاری گلدان، رفتن تا سر کوچه برای خرید نان) و خود را موظف کنید آنها را انجام دهید.
انجام همین کارهای به ظاهر جزئی به شما احساس موفقیت و مفید بودن میدهد و از غرق شدن در افکار غمگین جلوگیری میکند. همچنین سعی کنید زمانی را به فعالیتهای لذتبخش اختصاص دهید – حتی اگر در لحظه احساس لذت نکنید، انجام مداومشان کمکم حالتان را بهتر میکند. برای مثال، پیادهروی در پارک، گوش دادن به موسیقی، نقاشی کشیدن، نوشتن احساسات در یک دفترچه (ژورنالنویسی) یا هر سرگرمی کوچکی که قبلاً دوست داشتید. این فعالیتها نوعی رفتاردرمانی محسوب میشوند (به آن رفتاردرمانی فعالساز گفته میشود) که مستقیماً با بیحوصلگی ناشی از افسردگی مقابله میکند.
دوری از تصمیمگیریهای بزرگ: تا حد امکان در دوران افسردگی تصمیمات مهم زندگی (مثل تغییر شغل، پایان دادن به رابطه، مهاجرت) را به تعویق بیندازید. چرا که در این حالت ذهن شما بیشتر بر جنبههای منفی تمرکز دارد و ممکن است تصمیمی بگیرید که بعدها با بهتر شدن حالتان از آن پشیمان شوید. در عوض، تصمیمگیریهای بزرگ را با دوستان معتمد یا درمانگر خود مطرح کنید و نظر آنها را جویا شوید. اکنون وقت تغییرات اساسی نیست؛ بلکه زمان ثبات دادن به وضعیت فعلی و مراقبت از خود است.
جمعبندی این بخش اینکه برای درمان غیردارویی افسردگی باید یک سبک زندگی سالم و آرامبخش برای خود ایجاد کنید. این اقدامات مانند آبی بر آتش عمل میکنند و شدت این اختلال را کاهش میدهند. با این حال، تاکید میکنیم که در موارد افسردگی متوسط به بالا، این روشها باید در کنار درمان تخصصی (دارو و رواندرمانی) به کار روند. در افسردگیهای خفیف ممکن است همین مداخلات سبک زندگی کافی باشد. هر شخصی منحصر به فرد است؛ چیزی که به شما احساس بهتری میدهد را پیدا کنید و همان را ادامه دهید. مهمترین اصل، فعال بودن در برابر این اختلال است – برخلاف میل درونیتان که میخواهد گوشهای ساکت بنشیند، شما قدمهای کوچک ولی پیوسته برای بهبود حالتان بردارید.
در پایان، به چند پرسش متداول پیرامون افسردگی به اختصار پاسخ میدهیم:
افسردگی معمولاً حاصل تعامل عوامل متعدد است. هیچکس یکشبه و بدون دلیل «افسرده» نمیشود. ترکیبی از آمادگی ژنتیکی (مانند سابقه خانوادگی ابتلا)، ویژگیهای شخصیتی (مثل بدبینی یا کمالگرایی)، حوادث و فشارهای روانی (شکست عاطفی، از دست دادن عزیز، استرس شغلی، تنهایی و غیره) و شرایط زیستی (تغییرات هورمونی، بیماریهای جسمی) دست به دست هم میدهند تا فرد دچار افسردگی شود. به بیان سادهتر، چگونه افسرده میشویم به مجموعۀ شرایط زندگی و ویژگیهای فردی ما بستگی دارد. دو نفر ممکن است به یک رویداد مشابه (مثلاً اخراج از کار) واکنش کاملاً متفاوت نشان دهند؛ یکی غمگین شود ولی کنار بیاید و دیگری به ورطه این اختلال بیفتد. پس زمینههای زیستی و روانی فرد تعیین میکند که در برخورد با محرکهای محیطی چه واکنشی نشان دهد. البته گاهی این اختلال بدون هیچ علت بیرونی آشکاری هم بروز میکند که بیشتر به عدم تعادل شیمیایی مغز نسبت داده میشود. نکته مهم این است که دانستن علت اگرچه سودمند است، اما برای خروج از افسردگی الزاماً کافی نیست؛ بلکه باید بر درمان متمرکز شد.
اگر شما یا یکی از نزدیکانتان علائم این را دارید، اولین و مهمترین قدم این است که موضوع را جدی بگیرید و از کمک حرفهای بهرهبگیرید. افسردگی معمولاً خودبهخود برطرف نمیشود و نادیده گرفتن آن میتواند خطرناک باشد. پس در پاسخ به این سوال که برای درمان افسردگی چه باید کرد باید گفت: در اسرع وقت به روانپزشک یا روانشناس مراجعه کنید. پزشک تشخیص خواهد داد که آیا نیاز به دارو دارید یا مشاوره روانشناختی یا ترکیبی از هر دو. همچنین اگر فکر میکنید ممکن است افکار خودکشی داشته باشید، حتماً اطرافیان قابل اعتماد را در جریان بگذارید و سریعا کمک تخصصی دریافت کنید. علاوه بر مراجعه به متخصص، کارهایی که در بخش قبل گفته شد (مانند ورزش، روابط اجتماعی، تنظیم خواب و غیره) را انجام دهید تا روند بهبودیتان تسریع شود. اگر یکی از عزیزانتان افسرده است، او را تشویق کنید که کمک بگیرد و در این مسیر کنارش باشید. با او صحبت کنید، گوش دهید و حمایت عاطفی خود را نشان دهید. مراقب باشید که جملاتی مثل «خودت را جمع و جور کن» یا «دیگران اوضاع بدتری دارند» به زبان نیاورید؛ این حرفها کمکی نمیکند و او را منزویتر میکند. در عوض، میتوانید بگویید «میدانم حالت خوب نیست، من کنارت هستم، با هم کمک میگیریم». به طور خلاصه برای درمان این اختلال باید اقدام کرد – چه اقدام برای مراجعه به درمانگر و چه اقدام برای ایجاد تغییرات سالم در زندگی. خبر خوب اینکه اکثریت قریب به اتفاق افرادی که به موقع کمک میگیرند، بهبود مییابند و زندگی عادی خود را بازمییابند.
این اختلال علاوه بر علائم روحی، با طیفی از نشانههای جسمی و عصبی نیز همراه است. در واقع، ذهن و بدن آنقدر به هم مرتبطند که ناراحتی روانی میتواند خود را در قالب دردها یا احساسات بدنی نشان دهد. در این بخش به برخی از علائم فیزیکی کمتر شناختهشده افسردگی – از جمله منگی سر و سبکی سر، حساسیت به صدا و انواع دردهای عصبی – میپردازیم و ارتباط آنها با این اختلال را توضیح میدهیم.
تغییرات مغزی: همانطور که قبلاً اشاره شد، افسردگی طولانی میتواند به تغییراتی در مغز منجر شود. یکی از این تغییرات کاهش حجم برخی بخشهای مغز مانند هیپوکامپ است. این موضوع میتواند عوارض شناختی مانند اختلال حافظه، کندی تفکر و احساس گیجی ذهنی ایجاد کند. بسیاری از افراد افسرده گزارش میکنند که ذهنشان “خالی” یا “گیج” احساس میشود، تمرکز کردن برایشان دشوار است و نوعی منگی سر یا مهآلودگی فکری را تجربه میکنند.
این حالت ممکن است ناشی از ترکیب عوامل شناختی (حواسپرتی ناشی از افسردگی) و عوامل فیزیولوژیک (تغییرات ساختاری مغز و افزایش هورمونهای استرس) باشد. خبر خوب اینکه همانطور که گفتیم این تغییرات مغزی با درمان برطرف میشوند و عملکرد شناختی به حالت عادی بازمیگردد. اگر در دوره افسردگی احساس میکنید ذهنتان کند شده یا حافظهتان ضعیف شده است، نگران نباشید؛ با بهبود افسردگی این علائم نیز اغلب بهبود مییابند.
سرگیجه و سبکی سر
بسیاری از افراد افسرده دچار علائم جسمی مبهمی مانند سرگیجه، احساس سبکی سر یا منگی میشوند. ممکن است گاهی بلند شدن سریع از جا باعث سیاهی رفتن چشمشان شود یا مدام حس کنند تعادل ندارند. این حالت میتواند دلایل مختلفی داشته باشد. اول اینکه افسردگی غالباً با اضطراب همراه است و اضطراب میتواند به علائم شبهسرگیجه منجر شود (مثلاً در حملات پانیک، فرد احساس میکند سرش گیج میرود).
دوم، این اختلال روی الگوی خواب و خوراک اثر میگذارد؛ کمخوابی یا تغذیه نامنظم ممکن است به افت فشارخون یا ضعف عمومی بدن بینجامد که نتیجه آن احساس سبکی سر است. علاوه بر اینها، افسردگی مزمن با تغییر در سیستم تعادلی و ادراک فرد از محیط نیز مرتبط دانسته شده است. پزشکان اصطلاح «سرگیجه روانتنی» یا سرگیجه ناشی از عوامل روانشناختی را برای مواقعی به کار میبرند که هیچ علت جسمی مشخصی برای سرگیجه یافت نمیشود و اضطراب یا افسردگی عامل آن است. بنابراین اگر بررسیهای پزشکی (چون آزمایش خون، معاینه گوش داخلی و…) مشکلی را نشان ندهد، ممکن است سرگیجهی شما ناشی از افسردگی/اضطراب باشد. درمان افسردگی معمولاً این علامت را نیز برطرف میکند. انجام تمرینات آرامسازی، یوگا و اجتناب از بلند شدن ناگهانی میتواند تا زمان بهبود کامل به کاهش سرگیجه کمک کند.
حساسیت به صدا: آیا صداهای معمولی اطراف برایتان غیرقابل تحمل شدهاند؟ مثلاً صدای بلند تلویزیون یا رفتوآمد ماشینها شدیداً عصبیتان میکند؟ این حالت میتواند نشانهای از افسردگی و اضطراب باشد. تحملناپذیری صداهای بلند که در اصطلاح پزشکی هایپراکوزیس (Hyperacusis) نام دارد، در افراد مضطرب و افسرده بیشتر دیده میشود. در واقع، نزدیک به نیمی از افراد مبتلا به اختلال حساسیت شنوایی، همزمان دچار یک مشکل سلامت روان مانند اضطراب یا افسردگی هستند. مکانیزم دقیق آن کامل شناخته نشده، اما به نظر میرسد در حالت افسرده یا مضطرب، مغز ما نسبت به محرکهای حسی آمادگی بیش از حد برای واکنش پیدا میکند – گویی در حالت هشدار مداوم است – و صداهایی که قبلاً عادی بودند ناگهان آزاردهنده میشوند. حساسیت به صدا خود میتواند استرس فرد را بیشتر کند و او را به انزوا بکشاند (مثلاً ممکن است به خاطر تحمل نکردن سروصدا، از جمع دوری کند). برای مدیریت این وضعیت، علاوه بر درمان ریشهای این اختلال، گاهی مداخلات شنوایی (مثل استفاده از صداهای پسزمینهی ملایم یا محافظ گوش در محیطهای شلوغ) توصیه میشود. درمان شناختیرفتاری نیز میتواند کمک کند واکنش فرد به صداها تعدیل شود. به هر حال، اگر صداهای معمولی شما را بیش از حد برآشفته میکند، بدانید که تنها نیستید و این یکی از همراهان ناخوشایند افسردگی/اضطراب است که با بهبود حال روان، برطرف میشود.
دردهای جسمی و ناراحتیهای عصبی: یکی از جنبههای پیچیده این اختلال، ارتباط تنگاتنگ آن با دردهای جسمانی است. بسیاری از افراد افسرده از انواع دردهای بدون منشأ عضوی شکایت دارند: سردردهای تنشی، کمردرد، درد گردن و شانه، دردهای منتشر عضلانی، یا حتی دردهای تیرکشنده عصبی (مانند درد عصب سیاتیک یا دست و پا) که گاهی علت روشنی برایشان یافت نمیشود. در فرهنگ عامه از اصطلاح «ناراحتی اعصاب» نیز برای توصیف این حالت استفاده میشود – یعنی حالتی که اعصاب و روان فرد ناراحت است و در کنارش بدنش هم دردهای مختلف دارد. تحقیقات پزشکی تایید کردهاند که افسردگی و درد جسمی ارتباطی دوسویه دارند. افراد افسرده آستانه درد پایینتری دارند و درد را شدیدتر احساس میکنند، از طرف دیگر مبتلایان به دردهای مزمن نیز به مرور دچار افسردگی میشوند. یک مثال بارز، کمردرد مزمن است که میتواند هم علت و هم معلول افسردگی باشد.
مطالعات نشان داده در سندرمهای درد مزمنی مانند فیبرومالژیا، میگرن، سندرم روده تحریکپذیر و کمردرد، میزان افسردگی به مراتب بالاتر از جمعیت عادی است. حدود دو سوم بیماران افسرده حداقل یک نوع درد مزمن را تجربه میکنند. علت این ارتباط چیست؟ پژوهشها حاکیست که مدارهای پردازش درد در مغز با مدارهای تنظیم خلق و اضطراب همپوشانی دارند. دو ماده شیمیایی کلیدی یعنی سروتونین و نوراپینفرین در تنظیم احساس درد دخیلاند و جالب اینکه همین دو در تنظیم خلق نیز نقش دارند. به همین خاطر برخی داروهای ضدافسردگی (خصوصاً دسته SNRI و سهحلقهایها) توانایی کاهش دردهای مزمن را هم دارند. علاوه بر سازوکارهای زیستی، جنبه روانی هم مطرح است: درد مزمن فرد را ناامید و درمانده میکند و این به افسردگی میانجامد؛ بالعکس، افسردگی ذهن را نسبت به درد حساستر میکند و عضلات را نیز منقبض و پرتنش میسازد که خود ایجاد درد میکند. بنابراین چرخه معیوبی شکل میگیرد. راهحل چیست؟ درمان همزمان درد و افسردگی به شکل ترکیبی بهترین رویکرد است. استفاده از رواندرمانی (به ویژه CBT) برای مدیریت درد، تمرینهای آرامسازی عضلات، فیزیوتراپی و ورزشهای سبک در کنار درمان افسردگی میتواند این چرخه را بشکند. در کل اگر دردهای جسمی شما بدون علت مشخص پزشکی ادامه دارد، بد نیست ارزیابی روانپزشکی هم بشوید؛ شاید بدن شما از طریق درد در حال فریاد زدن باشد که «روحت رنجور است!».
سخن پایانی اینکه افسردگی فقط یک حالت ذهنی نیست، بلکه تمام وجود فرد را تحت تاثیر قرار میدهد. از مغز گرفته تا اعصاب حسی و ادراک درد، همگی دستخوش تغییر میشوند. آگاهی از این علائم جسمی به ما کمک میکند درک بهتری از حال فرد افسرده داشته باشیم و او را به غلط یک «بیمار تمارضکننده» تلقی نکنیم. درد او حقیقی است، سرگیجهاش واقعی است، و گوشهگیریاش از شلوغی شاید به خاطر آزردگی صداها باشد. خوشبختانه با درمان افسردگی، این نشانههای جسمی نیز غالباً بهبود مییابند و سلامتی جسم و روان توامان بازمیگردد.
در بخشهای قبل به طور پراکنده درباره تفاوتها و ویژگیهای این اختلال در گروههای جمعیتی مختلف صحبت کردیم. در این قسمت مروری کوتاه بر ویژگیهای این اختلال در مردان، زنان، جوانان (نوجوانان) و سالمندان خواهیم داشت:
افسردگی در مردان: این اختلال در مردان گاهی پشت نقابهایی مانند اعتیاد، خشم یا کار بیش از حد پنهان میشود. همانطور که گفتیم، مردان افسرده کمتر ممکن است مستقیماً از غمگینی شکایت کنند و بیشتر با علامتهایی چون تحریکپذیری، بدخلقی، کنارهگیری یا رفتارهای پرخطر دیده میشوند. به همین دلیل افسردگی در آنان دیرتر تشخیص داده میشود. انگ اجتماعی درباره افسردگی و تصور “ضعف” بودن آن نیز باعث میشود بسیاری از مردان از دریافت کمک خودداری کنند. این عوامل دست به دست هم داده و پیامد ناگواری ایجاد کرده است: نرخ خودکشی موفق در مردان چند برابر زنان است. مردان کمتر حرف میزنند و ناگهان دست به اقدام شدید میزنند. بنابراین آگاه کردن مردان از اینکه این اختلال یک بیماری قابل درمان است و نشانه ضعف شخصیت نیست، بسیار اهمیت دارد. خوشبختانه وقتی مردان افسرده درمان مناسب (رواندرمانی و در صورت لزوم دارو) دریافت کنند به خوبی بهبود مییابند. خانواده و دوستان باید مردان را تشویق کنند درباره احساساتشان حرف بزنند و در صورت مشاهده تغییرات رفتاری و خلقی مداوم در آنها، کمک حرفهای بگیرند.
افسردگی در زنان: زنان بیش از مردان افسردگی را تجربه میکنند که بخشی از آن به دلایل هورمونی است. نوسانات هورمونی در طول زندگی یک زن – بلوغ، عادت ماهانه، بارداری، زایمان، یائسگی – همگی میتوانند بر خلق تاثیر بگذارند. زنان همچنین بیشتر در معرض تجربه وقایع استرسزای خاصی مانند خشونت خانگی یا سوءاستفاده جنسی هستند که خطر افسردگی را افزایش میدهد. افسردگی شدید در زنان خصوصاً در دوره پس از زایمان میتواند نگرانکننده باشد که پیشتر توضیح دادیم. با این حال، زنان از نظر طلب کمک وضعیت بهتری دارند – آنها راحتتر احساساتشان را بیان میکنند و برای مشاوره یا مراجعه به پزشک تمایل نشان میدهند. به همین خاطر احتمال درمان گرفتنشان بالاتر است. درمانهای افسردگی در زنان دقیقاً مانند مردان است و به همان خوبی اثر میکند. یک نکته خاص در مورد دارو در زنان، توجه به وضعیت بارداری یا شیردهی است که پزشک در انتخاب نوع دارو مدنظر قرار میدهد. همچنین وجود شبکههای دوستی نزدیک در میان زنان یک نقطه قوت است که میتواند به عنوان گروه حمایتی در بهبود افسردگی نقش ایفا کند. به طور کلی هرچند علایم و درمان افسردگی در زنان و مردان مشابه است، زنان در دورههای حساس زندگی باید بیشتر مراقب خلق خود باشند و در صورت مشاهده علائم، سریعتر اقدام کنند.
افسردگی در نوجوانان و جوانان: افسردگی در جوانان موضوع بسیار مهمی است، زیرا در صورت عدم رسیدگی میتواند آینده آنها را تحت تاثیر قرار دهد. همانطور که گفتیم تشخیص افسردگی در نوجوانان ممکن است دشوار باشد چون مرز بین «رفتارهای دوران بلوغ» و افسردگی مبهم است. با این حال علائمی مانند افت ناگهانی عملکرد تحصیلی، کنارهگیری کامل از جمع دوستان، رفتارهای پرخطر (مصرف مواد، رانندگی خطرناک)، بیتفاوتی نسبت به ظاهر و بهداشت شخصی و بهمیان آوردن مکرر موضوعات مربوط به مرگ و نیستی نشانههای هشداردهندهاند. خانوادهها باید این نشانهها را جدی بگیرند. افسردگی در سنین پایینتر به ویژه خطرناک است چون افکار منفی شدیدی در ذهن نوجوان شکل میگیرد و او چون تجربه زندگی کمتری دارد ممکن است فکر کند «همه چیز برای همیشه همینطور خواهد ماند» و دست به خودکشی بزند. آمارها حاکیست که خودکشی یکی از علل اصلی مرگومیر در نوجوانان و جوانان ۱۵ تا ۲۹ ساله است. بنابراین، باید به موقع مداخله کرد. خوشبختانه نوجوانان به رواندرمانی (مثلاً جلسات مشاوره مدرسه یا تراپی) به خوبی پاسخ میدهند. داروهای ضدافسردگی در نوجوانان با احتیاط بیشتری تجویز میشود ولی در صورت لزوم میتواند کمککننده باشد. افسردگی در جوانان اگر درمان نشود میتواند به افسردگی مزمن در بزرگسالی تبدیل شود، پس تشخیص و درمان زودهنگام کلیدی است. ایجاد فضای گفتگو در خانواده، کاهش فشارهای غیرضروری (مثلاً انتظارات بیش از حد تحصیلی) و حمایت عاطفی از جوان افسرده، در کنار درمان حرفهای، آینده او را نجات خواهد داد.
افسردگی در سالمندان: سالمندان نیز به این اختلال دچار میشوند اما متاسفانه غالباً تشخیص داده نمیشود. خیلی وقتها اطرافیان یا حتی کادر پزشکی، علائم این اختلال در یک فرد مسن را به حساب “اقتضای سن” میگذارند و از کنار آن میگذرند. برای مثال، اگر یک سالمند از خستگی، بیاشتهایی، بیخوابی، بیعلاقگی و گوشهگیری شکایت کند، ممکن است همه بگویند خب در این سن طبیعی است که حالش خوب نباشد! در حالی که اینها میتواند نشانه یک افسردگی اساسی باشد که نیاز به درمان دارد. آمارها نشان میدهد حدود ۶ میلیون سالمند بالای ۶۵ سال در آمریکا دچار این اختلال هستند اما تنها ۱۰٪ از آنان درمان مناسب دریافت میکنند، چون علائمشان اغلب به اشتباه جزئی از روند پیر شدن تلقی میشود. عوامل مستعدکننده افسردگی در سالمندی عبارتند از: ابتلا به بیماریهای جسمی (دردهای مزمن، دیابت، مشکلات قلبی، دمانس اولیه و…)، از دست دادن همسر و دوستان صمیمی (تجربه مکرر سوگ و تنهایی)، افت استقلال (بازنشستگی، مشکلات حرکتی، احساس بیهودگی پس از پایان دوران کاری) و انزوای اجتماعی.
سالمندان مبتلا به این اختلال ممکن است بیشتر از غمگینی، با شکایتهای جسمی غیرمعمول یا مشکلات حافظه مراجعه کنند (گاهی افسردگی شدید در این سنین خود را شبیه زوال عقل نشان میدهد که به آن pseudo-dementia میگویند). تشخیص صحیح توسط پزشک اهمیت زیادی دارد. خوشبختانه درمان این اختلال در سالمندان هم موثر است. ترکیب رواندرمانی حمایتی (برای کمک به سازگاری با تغییرات این دوران) و داروهای ضدافسردگی (با دوز و انتخاب دقیق به خاطر تداخل با داروهای دیگر) میتواند کیفیت زندگی سالمند را بهبود بخشد. مهم است که خانواده به علائم افسردگی در پدربزرگ یا مادربزرگ توجه کنند و آن را صرفاً “نق زدن پیری” ندانند. سالمندان نیز همچون جوانان حق دارند از سلامت روان برخوردار باشند و افسردگی در سالمندان نباید نادیده گرفته شود.
فضای مجازی این روزها مکانی است که اکثر ما بیشتر وقتمان را در آن می گذرانیم. به هرحال نه می توان گفت این پدیده مطلقا بد است و نه می توان گفت مطلقا خوب است . مطلقا بد نیست ، زیرا از این فضا می توان استفاده های بسیار خوبی برد و برخلاف گذشته که برای اطلاعات و فهمیدن باید تلاش زیادی می شد ، با توجه به این فضا به راحتی دردرسترس همگان قرار گرفته است . اما چگونگی استفاده از آن بسیار مهم است. زیرا همانطور که قبلا گفته ام کیفیت مطالبی که می خوانیم رابطه ی مستقیمی با کیفیت شخصیتمان دارد بنابراین اگر استفاده درستی نشود ، می توان گفت از این جهت مطلقا خوب نیست.
این مقاله جهت آشنایی شما با بخشی از استفاده درست از فضای مجازی است و به همین دلیل به معرفی چند کانال تلگرام و پیج اینستاگرام با موضوع روانشناسی می پردازیم.
شما اگر تجربه ای با هر کدام از این پیج ها داشته اید و یا آشنایی اولیه ای با آنها دارید میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه نظرتان را با مخاطبان به اشتراک بگذارید
کانال همین سایت است ، که مدیر سایت مطالب کاربردی روانشناسی را به زبان ساده قرار میدهد هدف این کانال ارائه نکات کلیدی در زمینه روانشناسی است فایل های صوتی ویدیو ها و.. به طور خودکار در این کانال قرار میگیرد تا علاقه مندان به این مطالب دسترسی داشته باشند.
کانال دکتر فرهنگ هلاکویی شامل متن ها و فایل های صوتی دکتر می باشد دکتر فرهنگ هلاکویی از روانشناسان محبوب معاصر است که به ارائه مشاوره روانشناسی و تفهیم مسائل روانشناسی میپردازد.
از کانال های تخصصی و خوب روانشناسی که مطالب مفید و علمی این علم را به شما ارائه میدهد. حمید خانی پور استاد دانشگاه و پژوهشگر معاصر ایرانی در زمینه روانشناسی است.
دکترای روانشناسی و مدرس راهکارهای موفقیت ، که کانالشان دارا ی فایل ها ی صوتی و متن های مفید است.
روانشناس بالینی . روانشناسی که خودشناسی و مطالب روانشناسی مهم را به زبانی گیرا مینویسد.
روانشناسی و فلسفه باهم همپوشی زیادی دارند و دراین کانال مطالب جالب و کارآمدی ارایه می شود.
این کانال سخنرانی های تد رادر زمینه های مختلف از جمله روانشناسی با ترجمه های فارسی ارایه می دهد . سخنرانی های تد مربوط به افراد با استعداد در هر زمینه میشود که به صورت یک ارائه از عملکرد خود به دلیل موفقیت خود و یا تحقیقی که انجام داده اند میپردازند. سخنرانی های تد سخنرانی هایی انگیزشی، علمی و .. است که نخبه ها و نوآوران به ارائه تجربیات خود میپردازند
بیشتر در زمینه مسایل روانشناسی ایست که فروید و پیروانش مطرح کرده اند. همان طور که میدانیم فروید از پیشگامان روانشناسی در حدود یک قرن پیش بود که مبنای تحلیل روانکاوی را بنیان نهاد.
روانشناس و مشاور که مطالب کاربردی روزمره را ارایه می دهند.
دکتر مانی منجمی ، روان-فلسفه-هنر را تلفیق کرده و مطالب گیرایی ارایه می دهد.
ترجمه و چکیده مقالات و کنفرانس های روانشناسی به زبان ساده که برای همگان بسیار مفید می باشد.
مطالبی را در زمینه روانشناسی مثبت نگر برای زندگی روزمره ارایه می دهد . روانشناسی مثبت نگر در اصل با روانشناس بزرگی به نام سلینگمن شکل گرفت که بیش از آنکه بر گذشته انسان تاکید داشته باشد بر اهداف اینده ما و اینکه چه میتوانیم بکنیم تا به شادکامی دست پیدا کنیم میپردازد. سلینگمن از روانشناسانی بود که بیش از ناخودآگاه بر خودآگاه انسان تاکید کرد و نقش اراده و هشیاری را در انسان به شدت خطیر دانست به عقیده او انسان تنها در حیطه آگاهی است که میتواند به اهداف خود برسد و تنها در حوزه هشیاری است که میتواند شادکامی واقعی و یا آنچه تجربه اوج خوانده میشود را تجربه کند.
این کانال هم مطالب روانشناسی را به زبانی ساده برای همگان ارایه می دهد.
این کانال محیطی برای خودشناسی فراهم میکند که تلفیقی با مطالب فلسفی است.
مطالبی در زمینه روانشناسی و مشاوره برای زندگی روزانه را مطرح می کند .
کانال دکتر علی نیک جو ، روانپزشکی که مطالب مفیدی را برای زندگی ارایه می دهد. نکات روانشناسی جالبی در این کانال ارائه میشود.
کانالی که مطالب در رابطه با روانکاوی دارد. یکی از مجلات خوب و ساده که رشد خوبی را داشته و مطالب مفید و تخصصی در زمینه روانکاوی ارائه میدهد این کانال است. مقالات مجله مشخصا در زمینه روانکاوی و حوزه ی تحلیلی فروید است که کمک بزرگی به شناخت انسان و مکتب درمانی کرده است. نکات جالبی در زمینه تداعی، عقده ادیپ، انتقال در روانکاوی و … در این کانال مطرح میشود.
مطالب متفاوتی درزمینه های مختلف از جمله روانشناسی دارد. ترجمان مشخصا یک کانال روانشناسی نیست اما میتوان نکات و مطالب آن را در حیطه روانشناسی دید چرا که علوم انسانی و مطالبی که در این کانال قرار داده میشود برای فهم انسان و روان او به شدت کارآمد است. همچنان باید خاطر نشان کنیم که اگر فلسفه ای وجود نداشت روانشناسی پدید نمی آمد.
روانشناس حوزه زنان که مسایل مربوط به روانشناسی زنان را به خوبی ارایه می دهد .
این پیج در زمینه فرهنگ رفتاری و خودشناسی می باشد که در آن استفاده زیاد و مفیدی از دکتر علی بابایی زاد (رواندرمانگر) شده است.
این پیج هم در زمینه روانشناسی کودک و تربیت کودک است و مطالب بسیار مفیدی را در این زمینه ارایه می دهد.
این پیج دکتر سهیل رضایی می باشد ، روانشناسی که مطالب مفیدی را در این زمینه ارایه می دهد
پیجی که مطالب متفاوت و جالبی در زمینه های مختلف از جمله روانشناسی دارد برای علاقه مندان مفید است.
این پیج متعلق به دانش آموخته انستیتو روانکاوی اتریش و عضو انجمن حلقه فروید می باشد که مطالب مفیدی در این تخصص ارایه می دهد .
روانشناس بالینی در حوزه کودک و خانواده که مطالبی را برای تربیت کودک و داشتن خانواده بهتر مطرح می کند
در آخر به امید اینکه استفاده مفیدی از این معرفی ها برده باشید و سهمی در حال خوبتان داشته باشد ، اگر کانال تلگرام یا پیجی در اینستاگرام می شناسید که در زمینه روانشناسی فعالیت می کند و مطالب مفید و معتبری ارایه می دهد با ما به اشتراک بگذارید تا مورد استفاده همه قرار بگیرد .
همانطور که میدانیم هرفرد ازنظر رفتار ، تفکر و عاطفه ویژگی هایی دارد که اورا از بقیه متفاوت می کند . این خصوصیات از سنین خیلی پایین شکل می گیرند و تا حدود نوجوانی نسبتا ثابت میشوند و خصوصیات شخصیتی افراد را شکل می دهند که ازاین طریق می توانیم افراد را بشناسیم ، تفاوت هایشان را بشناسیم و میتوانیم رفتارشان را پیش بینی کنیم .
اما گاهی پیش می آید که این خصوصیات شخصیتی بعد از با ثبات شدنشان تعارض چشمگیری با محیط و انتظارات محیط دارد که به شدت انعطاف ناپذیر هم می باشند و کارکرد فرد و ارتباطش با دیگران را مختل می کند و باعث عذاب هیجانی یا جسمانی برای فرد در زندگی متداولش می شود . بنابراین به این اختلال شخصیت میگوییم . البته باید درنظر داشته باشید که این تعارض با محیط، با نارضایتی رایج از خودمان یا اطرافیانمان متفاوت است .
در این مقاله از اختلالی صحبت می شود که با اینکه کمتر شناخته شده است اما متاسفانه شیوع بیشتری دارد به نام اختلال شخصیت مرزی
می توان گفت آنها در نظر اول بسیار دوست داشتنی ، مهربان ، خوش بیان و باهوش هستند . آن ها می توانند با بچه ها بسیار مهربان باشند یا حتی هنرمند قابلی باشند . اما بعد از مدتی متوجه سردی درونی آن ها می شویم گویی این احساس عشق و محبت را به عنوان نقشی بازی می کنند .
یکی از ویژگی های بارز این افراد روابط به شدت بی ثبات و ناپایدار آن هاست . به این صورت که این افراد معمولا در رابطه با خانواده ، فامیل و دوستان ممکن است شدیدا علاقه زیادی به یک فرد پیدا کنند و آن هارا به طور مفرطی آرمانی کنند. اما ناگهان از آن شخص متنفر می شوند و به ناامیدی و سرخوردگی می رسند . آن ها همچنین توانایی ضعیفی در حفظ کردن یک رابطه بلند مدت دارند .
هرگونه جدایی یا تغییر در برنامه مورد انتظار آنها ، احساس طردشدگی ، بی ارزشی ، پوچی و انزوا را درآنها ایجاد می کند . این افراد به شدت از احساس تنهایی و رهاشدگی فراری هستند و همیشه نیاز به بودن با دیگران آنهارا وارد رابطه می کند .
پرخاشگری
در طی این فرار از تنهایی و کوشش های بی وقفه برای دوری از طرد شدن ممکن است واکنش های شدید و اعمال تکانشی را انجام دهند که به خودشان یا دیگران بسیار لطمه وارد می کند و به طور رفتار خود ویرانگرایانه و یا رفتار انتحاری بروز می کند .
جالب است بدانید این افراد برای جلوگیری از هرگونه الحتمال ترک شدن و دلشکستگی از محرک های مثبت مانند روابط عشقی مثبت و به طور کل هرچیز مثبت دیگری دوری می کنند .
از نظر افراد مبتلا به این اختلال دنیا جای بسیار خطرناکی است . آدم های درون این دنیا یا فرشته هستند و یا هیولا به نوعی یک نگاه صفر و یکی دارند که هیچ حد وسطی را قبول نمی کنند .
از جمله خصوصیات دیگر این افراد رفتار های پر خطری است که دارند . مثلا پر خوری یا رانندگی بی باک و پرخطر ، همچنین در مواردی هم ممکن است زیاده روی در مصرف مواد مخدر یا مشروبات الکلی برای فرار از مشکلات یا آرام کردن خود دیده شود ، یا حتی پول خرج کردن های بی رویه از جمله رفتار های پرخطر رایج بین آن ها ست .
یکی از ویژگی های مهم این افراد افکار و اقدام های مکرر خودکشی و آسیب رساندن به خود ( مانند بریدن بدن خود با چاقو ) می باشد .
خشم بی جا یکی دیگر از ویژگی های این افراد می باشد . مثلا شرایط خارج از کنترل می تواند این افراد را بسیار خشمگین کند یا اینکه اگر والدین یا دوستان برای مدت کوتاهی به فرد مبتلا بی اعتنایی کنند این افراد از احساس تنهایی و طرد شدگی بسیار خشمگین می شوند و بسیاری از موارد دیگر به طوری که نسبت به بقیه افراد خشمشان سریع تر فوران میکند وهمچنین بیشتر به موضوعات حتی موضوعات کوچک واکنش نشان می دهند و در کنترل آن دچار مشکل می شوند .
– در کل به طور مکرر اضطراب و عصبانیت غیر قابل کنترلی را تجربه می کنند .
– این افراد در انجام فعالیت ها ی خطرناک نمی توانند رفتار های خود را کنترل کنند .
– به طور کلی برای این افراد مشکل است که بیشتر از یک دوره ی کوتاه از چیزی لذت ببرند بنابراین به ندرت اوقات خوبی دارند .
– احساس پوچی ، بی ارزشی و بی عشقی از جمله حس هایی ست که همیشه تجربه می کنند .
– این افراد تصویر با ثباتی از خودشان ندارند و اگر به فاصله یک ماه از آن ها درمورد خودشان بپرسید قطعا جواب های متفاوتی در مورد ویژگی های شخصیتی شان ، چیز هایی که دوست دارند و اهدافی که دارند دنبال می کنند ، می دهند .
افراد داری اختلال شخصیت مرزی هیجان های بی ثباتی دارند . وقایع و اتفاقات به شدت روی شخصت های مرزی اثر می گذارد به این صورت که یک اتفاق کوچک می تواند خلقشان را کاملا از این رو به آن رو کند و این هیجانات حالت ثابتی ندارند یعنی مثلا هربار که غمگین می شوند انگار دفعه اولشان است .
و نکته مهم این که ، باید در نظر داشته باشید که لازم نیست همه ی این نشانه ها را دارا باشید تا به عنوان فرد مبتلا شناخته شوید در صورتیکه بیشتر از 5 علامت از علایم گفته شده را دارید بهتر است به یک متخصص مراجعه کنید .
به یاد داشته باشید درست است که این نشانه ها هم برای افراد مبتلا به این اختلال و هم برای اطرافیانش زندگی خیلی دشواری می سازد اما آن ها قادر به کنترل و مدیریتشان نیستند . از طرفی درمان این اختلال بسیار زمان بر است ، بنابراین در کنار درمان حرفه ای نیاز است که اطرافیان حمایت و پشتیبانی خوبی را از فرد مبتلا داشته باشند .
در آخر به این نکته توجه کنید که بی ثباتی و نوسان هیجانات این اختلال ممکن است با اختلال دیگری به نام اختلال دوقطبی اشتباه گرفته شود اما به نکته های زیر توجه کنید:
اگر سوال و یا ابهامی مد نظرتان است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه آن را با ما در میان بگذارید..
کتاب های خوب بیش از هر چیزی ارتباطات ما کمک بزرگی میکند اینکه چه کتاب هایی به دردمان میخورد شاید چیزی سلیقه ای باشد برای همین شما هم میتوانید با معرفی کتاب هایی که خواندید و لذت بردید در حوزه روانشناسی به تکمیل شده و بهتر شدن این لیست به ما کمک کنید
در اینجا کتاب هایی که را جانی به جان های شما اضافه خواهد کرد اورده ام تا خوراکی برای همه کتاب خوانان باشد در زیر هر کتاب توضیحی کوچک درباره موضوع آن میدهم تا کلیاتی از آن را در ذهن خود داشته باشید و در صورت تمایل شروع به خواندن آن بکنید.
دراین کتاب جذاب و گیرا نویسنده که خود استاد روانپزشکی دانشگاه استفورد میباشد ، دیدار خیالی را بین نیچه و یوزف برویر ایجاد میکند و به رواندرمانی نیچه میپردازد. این کتاب آمیزهای از واقعیت و تخیل است گویا نویسنده آنقدر باتفکر و آثار نیچه آشنابوده که به رواندرمانی او میپردازد و درخلال داستانی گیرا نحوه ی ارتباط مراجع_درمانگر و درکل روانکاوی را میآموزد.
اابته این کتاب شاید همه ماجرا نیست . این داستان علاوه براین علت عاشقی خیلی هارا برملا میسازد آنقدرکه شاید بعدازخواندنش به خودتان آمدید!
از اسپینوزا ( فیلسوف مشهورقرن ۱۷ و زمینهساز عصر روشنگری قرن۱۸) و زندگی او اطلاعات زیادی در دست نیست اما گویا این نویسنده چنان عمیق اورا شناخته و عقایدش را طوری برروی داستان میآورد که بعداز اتمام کتاب تصور میکنی تمامی کتابهای اسپینوزارا خوانده ای و برعقایدش تسلط کامل داری
بسیاری ازجمله خود یالوم براین اعتقاد هستند که اسپینوزا با نوشته هایش جهان را تغییر داد زیرا آثار گرانقدر او توسط یهودیان تکفیر و توسط مسیحیان سانسور شد.
دراین کتاب جذاب ردپایی از هیتلر هم میباشد ، داستانی جذاب از چگونگی شکل گیری هیتلر و حزب نازی!
میتوان گفت شاید اولین رمان گروهدرمانی جهان ؛ که بطور مسحورکننده ای درمورد دومرد که در جستجوی معنایی هستند . یکی از اهداف این نویسنده از نوشتن این داستان ارائه تصویری درست و دقیق از جلسات یک گروه درمانی معتبر. همچنین وی آرا و عقاید شوپنهاور رابه بهترین نحو در خلال داستانی جذاب و گیرا گنجانده است و درطی آن سعی دارد به مردی که گویا رونوشت شوپنهاور قدیم است بقبولاند که ارتباطهای انسانی ست که به زندگی معنا میبخشد.
این اولین کتابی بود که از یالوم خواندم و هیچگاه تصویر ها شخصیت اصلی داستان یعنی فلیپ را از خاطر نخواهم برد حتی تا آخرین روز زندگی هم..
این کتاب که نویسنده اش شاگرد روانشناسی چون اریک برن بود و همگام بااو از اعضای پایهگذار انجمن تحلیل رفتار متقابل میباشد و مترجم آن ازسال ۷۷ مشغول به حرفه رواندرمانی میباشد تحلیل جالبی رادرباره ی انتخابهایمان و چرایی آنها ارائه میکند و باعث میشود به یک تصمیم عاقلانه و درست برای جنبه های مهم زندگیمان برسیم.
همچنین این کتاب با قشنگی به معمای سرنوشت انسان میپردازد و آشکار میکند که پیش نویسها چگونه درگذشته تصمیم گرفته شده اند.
این کتاب مشهور یونگ به نقش فرهنگ و اساطیر هرملت درشکل گیری شخصیت افراد آن جامعه میپردازد.
اودرفصل فصل این کتاب به ناخودآگاه، اساطیر باستانی، فرایند فردیت انسان میپردازد و بینش عمیقی را نسبت به خودمان و اطرافیانمان ایجاد میکند.
عقیده یونگ به طور کلی بر این است که هر فردی به تنهایی مجموعه ای از همه آنچه گذشتگان او در پی آن بوده اند است. این حافظه ی تاریخی به شکل ناخودآگاه در تمام افراد وجود دارد به همین دلیل ما هر شخصیت و ویژگی ای که بخواهیم را درون خود داریم که در قالب مجموعه ای از محتویات ناخودآگاه به نام کهن الگو ها شکل گرفته اند.
خواندن این کتاب جذاب را به همه بخصوص دراین شرایط پیشنهاد میکنم
ویکتور فرانکل درکتر روانکاوی که جزو معدود کسانیست که از اردوگاه های کار احباری جان سالم بدر برد. او بخاطر تجربه شخصی و نزدیکی که داشته پیامی گیرا را به ما میدهد که میتواند زندگیمان را و دیدگاهمان را زیرورو کند.
او کسی بود که ازبیماران خود اول یک سوال میپرسید “چرا خودکشی نمیکنید؟” معتقدبود درزندگی هرآدمی یک معنایی نهفته است که باید آنرا بیابد.
این کتاب را صرفا برای علاقه مندان به مفاهیم روانشناسی معرفی میکنم زیرا گنجینه ای نسبتا کامل از نظریه ها و عقاید روانشناسان مختلف و معروف استکه خواندنش برای علاقه مندان لذتی سرشاراست. باید خاطر نشان کنم که این کتاب منبع کنکور کارشناسی ارشد و دکتری روانشناسی است ضمن انکه شما را با تقریبا تمام نظریه های شخصیت روانشناسی آشنا میکند اما باید بگویم که نثری روان و گیرا هم دارد.
این کتاب منبع درس دو واحدی روانشناسی شخصیت در دانشگاه بود که هیچگاه از خواندنش خسته نشدم امیدوارم اگر شروع به خواندنش کردید شما هم همان قدر که من لذت بردم لذت ببرید
این کتاب برای علاقه مندان به فهم بیشتر فروید بسیارمفید است و بحث های جالبی درمورو اصطلاح ناخودآگاه فروید درآن وجود دارد. همچنین این کتاب فرایند رواندرمانی را همچون هنر معرفی میکند و فهم آنرا برای ما آسانتر میکند.
این را هم باید اضافه کنم که شاید بیش از آنکه اولیت کتاب با فروید باشد با روانکاو پسافرویدی یعنی لکان است خود من این کتاب را وقتی چند کتاب اولیه از لکان خوانده بودم (مثل کتاب لکان شون هومر و با مفاهیم لکان آشنا شدم) خواندم پس اگر بدون زمینه شروع به خواندن این کتاب کردید و از مفاهیم و گستردگی اش خسته شدید علتش میتواند این باشد
این کتاب یک نمایشنامه جذاب است که بی شک اگر به روانشناسی علاقه داشته باشین و آنرا بخوانید عاشقش میشوید.
بکت دراین نمایشنامه انتظار و رنج انسان و بیحرکتی و سکون و شکوه از چنین وضعیتی را به تصویر میکشد.
شاید فلسفه و روانشناسی بیش از هر چیزی به رمان ها و نمایشنامه هایی از این دست مدیون باشند چرا که تصویر ها و جرقه ای در ذهن اندیشمندان ایجاد کردند و حتی بدون آنکه خود بدانند بهترین شارح مکاتب نانوشته زمان خود بودند.
در انتظار گودو پیش از آن که تنها یک نمایشنامه باشد نگاهی مدرن به دنیا بود که ردپایش در اندیشه هاییی چون وجودگرایی و واقعیت گرایی و معنادرمانی هست.
اگر با مباحث تحلیل رفتار متقابل آشنایید و یا علاقه مندید و میخواهید آشنا شوید خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد میکنم که با خواندن آن با عقاید اریک برن(بنیان گذار تحلیل رفتار متقابل) به طور مفصلی اشنا خواهید شد. این کتاب نگاهی عامیانه و البته ساده شده به روانشناسی و ارتباطات است.
دراین کتتب ک پرمخاطب ترین اثر فروید است به بهترین شکل تفکر روانکاوانه معرفی شده است. اینطور که بااستفاده از خاطرات شخصی خود و مثالهای عینی و قابل درک زیادی به برسی علت روانشناسانه فراموش کردن برخی نامها، کلمات یا استفاده نادرست از کلمات هنگام صحبت و …. پرداخته است. و بطور لذتبخشی به فهم بهتر و بیشتر خودتان کمک میکند.
اکثرا میدانیم که فروید معتقداست هیچ عملی بدون دلیل و علت نیست این نگاه فروید بعدا به جبرگرایی روانی معروف شد چیزی که نمیگذاشت فروید به سادگی از هر نکته ای در رفتارمان بگذرد.
وقتی این کتاب را خواندم دیگر هیچگاه نتوانستم به تپق هایی که گاهی اوقات میزنم، کلمه هایی که نوک زبانم هستند اما فراموششان کرده ام، بدون دلیل اسم کسی یا کتابی را از یاد برده ام بی تفاوت باشم.
قاعدتا خواندن کتابی که چشم آدم را به روی مشکلات شخصیتیاش بازکند اصلا کار راحتی نیست. بااین حال خواندن این کتاب را برای همه توصیه میکنم.
مطالب این کتاب باعث فهم علت واقعی خیلی از مشکلات ، ترسها، ناآرامی ها، تضادها ، ازخودبیگانگی ها و … را در وجود خود و اطرافیانمان و در رابطه باآنها بفهمیم که این قطعا در بهبود شخصبت خود و بهبود روابطمان بسیار موثر ک مفید است
برای خواندن این کتاب اگر بخواهم راستش را بگویم باید خیلی شهامت داشته باشید چرا که از آن پس مسئول تمام انتخاب هایتان هستید این در ابتدا کمی شهامت میخواهد اما گامی است به سوی سلامت روان پس خوش به حال آن هایی که این شهامت را دارند که بگویند مسئول تمام انتخاب هایشان خودشان هستند
نظریه واقعیت درمانی گلاسر در روانشناسی مدرن یکی از مهمترین نظریه هاست که پشتوانه ای قدرتمند دارد و این کتاب اصلی ترین و مهمترین کتاب این نظریه به حساب می آید پس خواندن آن را از دست ندهید.
محسن عبدالهیان دوره های زبان صورت و تشخیص زیر حالت های چهره را نزد روانپزشک معروف امریکایی یعنی پل اکمن گذرانده است. کتاب او در این زمینه از جمله کتاب های مستند و روانی است که به هوش هیجانی شما و فهمیدن هیجان های دیگران کمک بزرگی میکند.
باید بگویم محسن عبدالهیان از جمله انسان های باهوشی بود که در عمرم دیدم!..
اگر کتاب را خواندید و علاقه مند به فهمیدن بیشتر در این حوزه بودید میتوانید کلاس های او در همین زمینه را در موسسه کارنامه ثبت نام کنید
باید بگویم شیواترین و لذت بخش ترین مبحث روانشناسی مبحث آسیب شناسی روانی است این کتاب به بهترین شکل ممکن به تازه کار هایی که چیزی از اختلالات روانی نمیدانند مفاهیم را روشن خواهد کرد و با مثال هایی از زندگی معاصر ما به درک بهتر اختلالات کمک فراوانی خواهد کرد.
من با این کتاب زمانی که برای کنکور ارشد روانشناسی میخواندم آشنا شدم چرا که یکی از منابع آسیب شناسی روانی کنکور وزارت بهداشت همین کتاب است واقعیتش از بحث رقابت کنکور را کنار بگذاریم به شخصه لذتی بردم که حد نداشت.
اگر مسئله ای مد نظرتان است در باب این کتاب ها و یا کتاب خوبی خوانده اید که خیلی به شما کمک کرده است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه آن را با ما در میان بگذارید..
در روانشناسی هوش ، هوش یک توانایی ذهنی است که قابلیتهای متنوعی چون: استدلال، توانایی، استفاده اززبان، یادگیری، برنامه ربزی، حل مسئله و … که البته نظریه های هوش دررابطه با تعریف قطعی ازهوش درطول تاریخ تغییر کرده اند و یک تعریف ثابت از هوش نداریم
دراین بین بایددرنظرداشت که مفهوم هوش را با هوشهیجانی اشتباه نگیریم. هوش هیجانی بخش خیلی مهمی ازهوش است که شامل توانایی شناخت، ادراک، ، تنظیم هیجانات(احساسات) و استفاده ازآنهادر زندگی روزمره است که از ۴ مهارت تشکیل میشود:
خودآگاهی: توانایی تشخیص هیجانات خود
خودمدیریتی: مدیریت واکنشهای هیجانی خود
آگاهی اجتماعی: توانایی تشخیص دقیق هیجانات دیگران
مدیریت رابطه: به کارگیری آگاهی از هیجانات دیگران به منظور موفقیت در تعاملات.
براساس تحقیقات انجام شده ضریب هوشی دربرخی مناطق بالاتر از مناطق دیگراست بنابراین میتوان نتیجه گرفت علاوه برژنتیک و عوامل زیستی ، عوامل محیطی هم برهوش تاثیر میگذارند.
یعنی محیط فرهنگی، اینکه مردم چگونه زندگی میکنند، چه ارزشهایی دارند و چه کاری انجام میدهند
همانطور که درمقالات قبلی گفته شده رشد به هنجار و درست کودک نیازمند مراقبت درست و مسئولانه است
یکی از عواملی که بر رشد عقلانی و هوش تاثیر میگذارد روابط عاطفیست که کودک با والدین و اعضای خانواده برقرار میکندکه درصورت نابهنجاری، ازهم گسیختگی و شرایط متفاوت یا بد خانواده از این رشد محروم میشود.
سطح تحصیلات، شغل،میزان درآمد پدرومادر ، جمعیت خانواده، ترتیب تولد فرزندان،محل سکونت، شباهت و تفاوتهای فرهنگی پدرومادر، انتظارات والدین از کودکان ، روشهای تربیتی، داشتن فرصت های آموزشی و… تاثیرات مهمی بر هوش و رشد عقلانی دارند.
در روانشناسی هوش براساس تحقیقاتی که انجام شده به این نتیجه رسیده اند که ازنظرهوش کلی بین دوجنس تفاوتی وجود ندارد اما از نظربرخی فعالیتها تفاوت وجود دارد مثلا دختران در روانیکلام، خواندن،فهمیدن، مهارت سریع بودن دستهاو… و پسران در استدلال ریاضی، استعدادفنی، هماهنگی حرکات عضلانی درشت، مهارت دارند
اما نکته مهم و قابل توجهی که دراینجا باید درنظرداشت این است که این تفاوتها ناشی از روش های متفاوت تربیت دختران و پسران است .
تحقیقات نشان داده تجارب و تعالیم دوران کودکی رشد و تکامل مغزی را تسریع و تقویت میکنند .پدرو مادر با تحریک ذهنی کودک نقش بسیارمهمی در تقویت هوش او ایفا میکنند و برای این کار تنها ۷ سال اولیه زمان دارند ک دراین ۷سال دوسال اولیه از اهمیت بیشتری برخوردار است. بعدازاین دوران هوش کودک مانند نرمافزاری عمل میکند ک پردازش شده و برای بهره برداری آماده است.
در روانشناسی هوش طبق نظریه گاردنر، برای به دست آوردن تمام قابلیتها و استعدادهای یک فرد، نباید تنها به بررسی ضریب هوشی پرداخت بلکه انواع هوشهای دیگر او مثل هوش موسیقیایی، هوش درون فردی، هوش تصویری-فضایی و هوش کلامی- زبانی نیز باید در نظر گرفته شود. با هشت نوع هوش مختلفی که گاردنر تعریف کرده است بیشتر آشنا میشویم.
نقاط قوت: قدرت تشخیص تصویری و فضایی
کسانی که هوش تصویری-فضایی بالایی دارند در تجسّم چیزها قوی هستند. این افراد معمولاً جهتیابی خوبی دارند و با نقشهها، نمودارها، عکسها و تصاویر ویدیویی مشکلی ندارند.
انتخابهای شغلی
نقاط قوت- کلمات، زبان و نویسندگی
در روانشناسی هوش کسانی که هوش کلامی- زبانی بالایی دارند به خوبی میتوانند از کلمات، به هنگام نوشتن و حرف زدن، استفاده کنند. این افراد غالباً در نوشتن داستان، به خاطر سپردن اطلاعات و خواندن مهارت دارند.
نقاط قوت- تحلیل مسائل و عملیات ریاضی
در روانشناسی هوش کسانی که هوش منطقی- ریاضی بالایی دارند در استدلال، شناسایی الگوها و تحلیل منطقی مسائل قوی هستند. این افراد به تفکر درباره مفهوم اعداد، روابط والگوها علاقهمندند.
نقاط قوت: تحرک فیزیکی، کنترل حرکات
کسانی که هوش اندامی- جنبشی بالایی دارند در حرکتهای بدنی، انجام عملیات و کنترل فیزیکی قوی هستند. این افراد در هماهنگ سازی چشم و دست مهارت دارند و افراد چالاک وتردستی هستند.
نقاط قوت: ریتم و موسیقی
کسانی که هوش موسیقیایی بالایی دارند در فکر کردن به الگوها، ریتمها و صداها قوی هستند. این افراد از موسیقی لذت میبرند و معمولاً در نواختن سازهای موسیقی و آهنگسازی مهارت دارند.
نقاط قوت: ارتباط برقرار کردن و درک دیگران
کسانی که هوش میان فردی بالایی دارند در تعامل با دیگران و درک آنها قوی هستند.این افراد در سنجش هیجانات، انگیزهها، تمایلات و منظور کسانی که دور و برشان هستند مهارت دارند.
نقاط قوت: درون نگری و خودآزمایی
در روانشناسی هوش کسانی که هوش درون فردی بالایی دارند، آگاهی خوبی از وضعیت هیجانی، احساسات و انگیزههای خود دارند. این افراد از خودآزمایی، تخیل روزانه، کند و کاو کردن روابط خود با دیگران و برآورد توانائیهای فردی خود لذت میبرند.
نقاط قوت: یافتن الگوها و روابطی که با طبیعت وجود دارد
در روانشناسی هوش، هوش طبیعتگرا آخرین نوع هوشی است که گاردنر درنظریه خود به هفت نوع قبلی افزوده و با مقاومت و مخالفت بیشتری نسبت به بقیه روبرو گردیده است. به گفته گاردنر، کسانی که دارای هوش طبیعتگرای بالایی هستند، سازگاری بیشتری با طبیعت دارند و معمولاً به پرورش، کشف محیط و یادگیری درباره موجودات علاقهمندند. این افراد به سرعت از جزئیترین تغییرات در محیطشان آگاه میشوند.
باتوجه به مطالب گفته شده اینکه عوامل محیطی گفته شده کدام هوش را در یک فرد تقویت میکند نقش مهمی در بهره مندی فرد از هرنوع هوش ایفا میکنند البته نقش عوامل زیستی و ژنتیکی راهم باید در نظرداشت.
اگر در مورد این مقاله و موضوع ابهام یا سوالی دارید میتونید توی بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه با ما درمیان بگذارید تا نویسنده ها و یا میثم صالحی مدیر سایت به آن پاسخگو باشند..
شاید برای همه ی ما جای سوال باشد که چرا در علم روانشناسی مکتب هایی وجود دارند که حتی گاهی در تضاد و تناقض با هم هستند.چه چیزی آنها را از یکدیگر متمایز میکند و روانشناسی در دنیای امروز بر چه چیزی متمرکز است ؟ آیا حرف تازه ای دارد ؟ اگر بله چی چیزی؟ این درآمدی کوتاه است بر تاریخچه روانشناسی…
شاید با آوردن نام روانشناسی اولین کسی را که به خاطر می آوریم فروید باشد ! همان کسی که با مکتب روان تحلیل گری در قرن 20 تاثیر به سزایی بر علم روانشناسی گذاشت . وی شخصیت را متشکل از سه عنصر نهاد – من – فرامن میدانست .
فروید نهاد را نماد غرایز میدانست و صفت غیرمنطقی بودن را به آن نسبت میداد .
زمانی مطرح میشود که کودک باید یاد بگیرد یک دنیای بیرونی وجود دارد ک جدا از نیازهای اوست . فروید این بخش را عامل اجرایی میداند و صفت هوشمند را به آن نسبت میدهد و وظیفه ی اصلی آن تعادل برقرار کردن میان نهاد وفرامن است .
در اثر ارتباط با اجتماع شکل میگیرد و در واقع همان نظام ارزشی ما است .
پاسخ انسان نابهنجار است اما چگونه یک فرد دچار نابهنجاری میشود؟ از دیدگاه فروید زمانی که من نتواند میان غریزه ( نهاد ) فرامن ( اجتماع و قوانین آن ) تعادل برقرار کند فرد دچار اضطراب میشود . روان تحلیل گری از طریق فن تداعی آزاد و تحلیل رویا به کشف منبع تعارضات میپردازد و فرد را آگاه میسازد که این کشمکش ها ی درونی باعث ضعیف شدن من میشود . بر اثر این آگاهی من قوی شده و توانایی واکنش های موثر را پیدا میکند .
دو ویژگی بارز نظریه فروید که موجب تفاوت دیدگاه وی با روانشناسی امروز میشود 1- ثبات 2- تعادل است . ثبات یعنی شخصیت انسان تحت تاثیر دوران کودکی بوده و در سالهای بزرگسالی بدون تغییر باقی می ماند . تعادل نیز به این معنا است که انسان به جای خودشکوفایی در صدد کاهش تنش های ناخوشایند بدنی و رسیدن به تعادل است .
غیر از مکتب فروید مکتب های دیگری مثل رفتارگرایی و شناخت گرایی نیز وجود دارد که اولی تاکید دارد که برای شناخت انسان بررسی رفتارهای بیرونی کافی است و دومی معتقد است برای شناخت انسان باید بر فرایند های ذهنی مثل قضاوت و حل مسئله و استدلال وادراک متمرکز شد اما نکته ی مهم این است که بر خلاف دیدگاه فروید این فرایندهای درونی را احساسات نهفته نمیداند و تاکید میکند که ما بر آنها آگاهیم .
و اما امروز روانشناسی چه چیزی برای گفتن دارد ؟ آنچه امروز توجه همگان را به خود جلب کرده است روانشناسی مثبت گرا است که نخستین بار توسط سلیگمن مطرح شد. نکته ی حائز اهمیت این است که بسیاری با شنیدن نام این شاخه آن را با اصطلاح مثبت اندیشی و تفکر مثبت اشتباه میگیرند در حالی که دیدگاه سلیگمن یکی از شاخه های روانشناسی علمی و بر پایه تحقیقات است .
سلیگمن بر خلاف دیدگاه های گذشته بر شناخت بیماران تاکید ندارد بلکه به مطالعه انسان سالم برای رسیدن به زندگی بهتر میپردازد ؛ یعنی به جای توجه بر ناتوانی ها وضعف های بشری بر توانایی آدم ها متمرکز شده است . توانایی هایی از قبیل شادزیستن و لذت بردن و خوش بینی و قدرت حل مسئله . پیش از او روانشناسان انسان گرایی مثل راجرز و مازلو هم کم و بیش چنین دیدی به انسان داشته اند.
سلیگمن احساس خوشبختی را مانند دارویی میداند که موجب افزایش طول عمر میشود و شعاری بسیار دلنشین دارد : خوشبختی ساختنی است . او بر اساس تحقیقات اعلام داشته که 50 % خوشبختی ما تحت تاثیر ژنتیک است و 50 % دیگر آن در دستان خودمان است . پس برای مثال اگر تندخویی و بداخلاقی را به ارث برده باشیم باز هم محکوم به زندگی با ناراحتی نیستیم و میتوانیم با خوش اخلاقی آن را تحت کنترل در آوریم .
این مکتب در مقابل نظام طبقه بندی اختلالات روانشناختی یک نظام طبقه بندی بر اساس توانایی های آدم ها به وجود آورده است و توانایی ها را به 6 گروه تقسیم میکند
شامل خلاقیت و کنجکاوی و عشق به یادگیری و تجارب جدید
شامل خودباوری و پایداری و کمال و سرزندگی
شامل عشق و مهربانی و هوش اجتماعی
شامل رعایت حقوق شهروندی . بی طرفی و رهبری
شامل بخشش و دلسوزی و فروتنی و احتیاط
شامل دانستن ارزش زیبایی ها و شگفتی ها و قدرشناسی و امیدواری و شوخ طبعی و معنویت .
مثلا اگر در جمعی زمین خوردید میتوانید بگویید اگر از من فیلم میگرفتند بساط خنده مان جور بود .
دنیای ماشینی امروز برای ما قاعده هایی وضع کرده که خود را ملزم به رسیدن به آنها میکنیم مثلا می گوییم تا خانه نخرم شاد نمیشوم . تکرار زیاد این جملات قاعده ذهن ما میشوند .
در هر گامی که برای رسیدن به هدف برمیدارید جملات شادی بخشی که مربوط به فرایند موفقیت است نه خود هدف را نیز تکرار کنید .
لازم است باز هم به خود یادآوری کنیم خوشبختی ساختنی است …
اگر سوال و یا ابهامی در نظرتان است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه با ما در میان بگذارید تا نویسنده ها و یا میثم صالحی مدیر سایت به آن پاسخگو باشند..
با توجه به رویکرد دنیای امروز و سیر بحران هایی که هر روزه زندگی ما را تحت تاثیر قرار میدهد توجه به روانشناسی و اشتیاق عمومی مردم و علاقه مندان به روانشناسی و رشته روانشناسی بسیار بیشتر شده است. بنابراین تصمیم گرفتم نوشته ای رو برای معرفی این رشته به کسانی که علاقه مند به ادامه تحصیل در این رشته هستند و کنکوری هایی که باید یک پیش زمینه ای نسبت به این رشته برای انتخاب کردن یا نکردنش داشته باشند اختصاص دهم.
چیز هایی که توی این نوشته می آورم غالبا تجربیاتی هستش که تا این لحظه از رشته روانشناسی و خواندن مباحثش به دست آوردم شاید هیچوقت جمله ی بهترین دوستم را فراموش نکنم که وقتی دو هفته پیش با هم صحبت می کردیم بی اختیار حرفم را قطع کرد و گفت: تو و روانشناسی بدجوری تو هم غرق شدین.. بعد که یه کوچولو خندیدیم بهش گفتم: این ویژگی روانشناسیه، خودش میاد تو زندگیت حداقل برای من اینطوری بوده.
کسانی که روانشناسی را دوست دارند و برای رقابت و در نتیجه قبولی توی این رشته در کنکور شرکت می کنند باید بدانند که همانطوری که به لحاظ عرفی هر کسی میداند تنها وقتی در رشته موفق می شویم که واقعا علاقه منده اش باشیم.. این قانون اولیه تمام رشته هاست صادقانه بگویم که بله روانشناسی تا حدی رشته ای پولساز هست اما نه برای کسی که فقط به خاطر پول وارد این رشته شده باشد.
مسائل روانی و به طور کلی مسئله روان پدیده ای پیچیده است که از جهات مختلفی بررسی میشود و همینطور از جهات مختلفی هم تحت تاثیر قرار میدهد. این دقیقا همان چیزی است که علاقه مندان به خود این رشته را از علاقه مندان به پول این رشته جدا میکند.
روزی را تصور کنید که شما یک روانشناس شده اید و فردی به مطب شما مراجعه می کند فردی افسرده با خلق پایین، ژولیده و به شدت غمگین که به دلیل احساس گناهی که با خود دارد میخواهد اقدام به خودکشی کند.
حال شما هستید و احساسات و هیجاناتتان، چیزی که به طور عادی همه ما را تحت تاثیر قرار میدهد و شما باید تا جایی که میتوانید با این علائم اختلالی در این شخص بجنگید مدام باید فکر کنید، از جوانب مختلف وارد مسئله شوید و او را تحت تاثیر قرار دهید در مدت زمانی حدودا پنجاه دقیقه ای (البته بستگی به رویکرد درمانیتان دارد) که ای بسا شاید جلسه بعدی در کار نباشد.
تنها زمانی درمانگر خوبی برای این فرد خواهید بود که علاقه مند به این فرایند باشید علاقه مند به مسئله روان و بازخورد هایش در رفتار انسان باشید، علاقه مند به ارتباط و تاثیرات متقابل مغز و روان و رفتار باشید و همینطور شاید عجیب ترین بخشش این است که علاقه مند به تحلیل رفتار و تحلیل خود باشید..
تحلیل خود یعنی چه؟ خب ببینید وقتی شما وارد روانشناسی میشوید مدام راجع به پدیده ای به اسم انسان مطلب میخوانید و میفهمید راجع به رفتار هایش راجع به هیجان هایش، زبان بدنش، خواب هایش، خودآگاه و ناخودآگاهش و حتی شوخی ها و لطیفه هایش این همان چیزی است که باعث میشود حال دیگر دقت کنید مهم نیست به چه چیزی فقط دقت می کنید توجه می کنید به تمام چیزها و احساساتی که تجربه می کنید و دیگران تجربه میکنند و برای شما بازگو می کنند.
حال دیگر وقتی به دنیای رفتار و انسان مینگرید هر چیزی را دارای معنا می یابید که قابل تحلیل است و قابلیت این را دارد که به یک درک کلی از چگونگی رفتار فرد در امروز و مشکلی که برای او پیش آمده برسیم.
شما مدام خودتان را مورد ارزیابی قرار میدهید و مدام به خودتان نگاه میکنید تا خوانده هایتان را با رفتار هاییتان مطابقت دهید و این دقیقا زمانی است که روانشناسی وارد زندگی شما میشود.البته باید اضافه کنم که میتوانند افرادی وجود داشته باشند و بخوانند و بفهمند اما هیچ وقت این ها را در زندگی روزمره خود وارد نکنند و علمشان را به مثابه یک عضوی جدا از خود نگه دارند..
در دانشگاه معمولا سال های اول و دوم تمام چیز هایی که شما میخوانید جنبه ای عمومی و آشنایی دارند واحد ها و مباحثی مثل معرفت شناسی مباحث اساسی در روانشناسی یک و دو، مشاوره و راهنمایی و … از ترم های 5 به بعد مباحث تخصصی روانشناسی مطرح میشوند در طول چهار سال دوره لیسانس دانشجویان باید به یک درک کلی از روانشناسی و مباحثش برسند تا بتوانند در کارشناسی ارشد تا حدی وارد حوزه رویکردی خود شوند برای درمان..
1. روان تحلیلگری
2.رفتارگراها
3. انسان گراها
4. شناخت گراها
5. نوروساینس یا به عبارتی زیست شناختی ها
پس از گرفتن مدرک کارشناسی ارشد رشته روانشناسی شما می توانید مجوز برای کار داشته باشید..
صادقانه بگویم که چیزی که شما را متفاوت از بقیه میکند میزان مطالعه ی پیرامونی این رشته است به طوری که دانشگاه در این زمینه فقط محلی برای معرفی است نه یادگیری دقیق و صرف شما دانشجو میشود و باید مباحث را بیرون از دانشگاه هم پیگیری کنید. همانطور که هر کدام از ما پیش دکتری میرویم و از اون انتظار داریم لقب دکتری او مطالبق با معلوماتش باشد در یک روانشناس هم به همین گونه است چه بسا که با توجه به پیچیدگی مسائل روانی به سبب علم نوظهور روانشناسی این قضیه سخت تر هم میشود..
خیلی از ما فکر میکنیم زندگی فقط یک بار است من اصلا به چنین چیزی اعتقاد ندارم کسانی که رمان میخوانند خوب متوجه میشوند چه میگویم. صادقانه بگویم کسانی که رمان میخوانند رفیق های جدیدی میابند با شخصیت ها همانند سازی میکنند بسیاری از اوقات لحظات زندگیشان با تداعی هایی از صحنه ها، موقعیت ها و یا شخصیت های داستان ها میگذرد و این اصلا چیز کمی نیست. این لذت وقتی دو چندان میشود که شما در حال خواندن روانشناسی هم باشید نظریه های شخصیت را بشناسید و انگیزش و هیجان را پاس کرده باشید. در این حالت رمان خواندن مثل یک تمرین عملی برای شناخت شخصیت هاست.
نویسنده ها برای ساختن شخصیت ها مجبورند برایشان انگیزه تعیین کنند صفت های پایدار و ثانویه برایشان قایل باشند و آن ها را در گره های داستانی بیاندازند تا کنش و واکنششان ما را مجذوب نوشته کند. زندگی ما هم کامل شبیه به همین است به همین دلیل رمان ها علاوه بر تمام مردم شاید بیش از همه برای کسی که روانشناسی میخواند لذت بخش و کارامد باشند.
اگر در روانشناسی علاقه مند به درمانگر شدن هستید اولین چیز هایی که قبل از تمام تکنیک ها به شما میگویند این است: فقط اول ارتباط برقرار کن همین. تحقیقات نشان دادند تنهای چیزی که پایدارترین عامل بهبود مراجع است دقیقا همین یک جمله است این به این معناس که زمانی ادم ها همچنان مراجع شما هستند که پیش از این که اصلا به راهکار ها و فن های شما نگاه بکنند میتوانند با شما ارتباط برقرار کنند جوری که احساس کنند شما آن ها را میفهمید. این شاید تمام چیزی است که در ابتدا نیاز دارید.
ارتباط برقرار کردن شاید عبارت ساده ای به نظر بیاد اما در واقع پیچیده است یا به عبارتی سهل ممتنع! چرا که بسیاری شکایت آدم ها دقیقا از همین جا شروع میشود. ویلیام گلاسر بنیان گذار واقعیت درمانی میگوید: مشکل از آن جایی شروع میشود که انسان ها یا در رابطه نیستند و یا در رابطه های غلطی هستند. بنابر این انسان هایی که بلدند ارتباط برقرار کنند زمینه ای برای روانشناس شدن هم دارند. برای یک ارتباط خوب به قول راجرز ( بنیان گذار مراجع محوری) شما نیاز به سه چیز دارید: خودتان باشید و بلوف نزنید، همدلی را بلد باشید و دیگران را بدون قید شرط بپذیرید.
رمان ها دومی را کاملا و سومی را تاحدی به شما یاد خواهند داد. وقتی رمان میخوانید با دنیای درونی شخصیت ها و به خصوص احساس ها و هیجان هایشان آشنا میشوید و در عین حال به احساسات و هیجانات خودتان هم آگاه میشوید. این دقیقا همان چیزی است که هوش هیجانی شما را بالا میبرد یعنی شما بعد از هر رمانی که میخوانید خودآگاهی بیشتری نسبت به هیجاناتتان در لحظه پیدا میکنید علاوه بر آن ممکن است بتوانید هیجانات دیگران را از رفتارشان بهتر تشخصی دهید. پس اگر علاقه مند به درمانگری هستید قدرت رمان ها را دست کم نگیرید
رشته روانشناسی یک رشته شناور است به این معنی که در هنگام انتخاب رشته از سه رشته پایه یعنی علوم انسانی تجربی و ریاضی میتوان وارد آن شد. این به سبب همه گیر بودن مباحث روانشناسی و روان است.
این که مغز و هورمون ها چه تاثیراتی بر رفتار میگذارد و مباحث شناختی و ذهنی چه تاثیر میگذارند هر کدام به حوزه ای مربوط میشوند که در نهایت همه این سه علوم پایه را در برمیگیرد.. البته که این مطلب در واحد های درسی رشته هم گنجانده شده به این معنی که واحد های فیزیولوژی اعصاب و غدد(تجربی)، فلسفه اسلامی(انسانی)، آمار استنباطی و توصیفی (ریاضی) و… در این رشته خوانده میشود.
البته که در تمام طول ترم ها واحد های گوناگونی خوانده میشود از مباحث گوناگون روانشناسی اطلاعاتی کسب میشود اما اگر بخواهیم صادق باشیم در دوران لیسانس غالب مطالب مربوط میشود به نظریه ی پدر روانکاوی یعنی فروید :مباحث لایه های شخصیتی او، مراحل رشدی که مطرح میکند و واژگانی که به کار میبرد. در کنار این نظریه پرداز مباحثی در رابطه با شرطی سازی از رفتارگراها، طرحواره درمانی و مسائل مربوط به شناخت گراها، دنیای رشدی در نگاه ژان پیاژه نظریه پرداز بزرگ و … مطرح میشود.
هیچگاه جمله ای را که استاد واحد روانشناسی شخصیت بهم گفت را فراموش نمیکنم: در دوران لیسانس شما باید مسائل را بفهمید و به یک مسئله برسید دوران ارشد آن را اجرایی کنید و در دکترا به تز تبدیلش کنید..
اگر قبل از ورود به این رشته اطلاعاتی از این دست داشته باشید تا حدی بر اساس یک کلیاتی میتوانید به این نتیجه برسید که آیا این رشته مورد علاقه من هست یا نه..
اگر سوال و یا مسئله ای ذهنتان را در این باره مشغول کرده میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه آن را با من در میان بگذارید تا به آن پاسخگو باشم.
علاوه بر آن اگر به مشاوره برای کنکور ارشد نیاز دارید و میخواهید کلیاتی در مورد کنکور کارشناسی، کارشناسی ارشد روانشناسی، منابع، فرق وزارت علوم و بهداشت و … بدانید میتوانید برای تعیین وقت به شماره 09360458854 در تلگرام پیام دهید
اختلالات عاطفی و جسمی متعددی در روانشناسی بالینی وجود دارد که با استرس، افسردگی، اضطراب، حملات قلبی، سکته مغزی، فشار خون بالا، اختلالات سیستم ایمنی، افزایش حساسیت به عفونت، تعداد زیادی از بیماری های مرتبط با ویروس از جمله سرماخوردگی و تبخال و ایدز در ارتباط هستند. .
سرطان های خاص، و همچنین بیماری های خود ایمنی مانند آرتریت روماتوئید و مولتیپل اسکلروز هم جز این دسته از بیماری ها می باشند که با اختلالات عاطفی و فیزیکی در ارتباط می باشند. علاوه بر این، استرس می تواند اثرات مستقیم بر روی پوست بثورات،درماتیت آتوپیک، سیستم گوارشی، زخم معده، سندرم روده تحریک پذیر داشته باشد و همچنین می تواند به اختلالات بی خوابی و اختلالات نورولوژیک مانند بیماری پارکینسون دامن بزند.
نشانه های استرس میتواند سردردهای مکرر، فشار یا دردلکنت یا لرزیدن لرزش، لرزش لب ها، دست ها گردن درد، کمر درد، اسپاسم عضلانی، عرق کردن، عرق سرد دست و پاسرگیجه، ضعفدهان خشک، مشکلات بلعیدنسرماخوردگی، عفونت،تبخالبثورات، خارش،عصبانیتالرژیدرد معده، حالت تهوع، نفخ شکم، یبوست، اسهال، از دست دادن کنترل ادرار، تنفس دشوار، درد قفسه سینه، تپش قلب، ضربان سریع میل جنسی یا کاهش عملکرد جنسی باشد
همانطور که در لیست بالا نشان داده شده است، استرس در رواشناسی بالینی می تواند اثرات گسترده ای را بر احساسات، خلق و خو، جسم و رفتار آدمی داشته باشد. عواملی که نشان می دهند شما تحت فشار استرس هستید: استرس همان طور که در بالا به آن اشاره شد خود می تواند بر ارگان های بدن تاثیر بگذارد و سیستم دفاعی بدن را مختل کند که به دنبال این اختلال بیماری ها کم کم به بدن و سیستم های دفاعی حمله ور می شود.
اما در روانشناسی بالینی استرس چه کار می کند، چه تاثیری بر این ارگان ها دارد که آن ها را با اختلال مواجه می کند. وقتی استرس بر بدن غلبه می کند در ابتدا هورمونی به نام کورتیزول ترشح می شود برای اینکه بدن را به حالت آماده باش نسبت به عامل استرس زایی که حکم فرما شده آگاه کند، این روند و ترشح این هورمون اگر به مراتب بیشتر شود و همچنان ادامه یابد شروع به افت سیستم ایمنی، دستگاه گوارش، آسیب به سیستم عصبی و همچنین سیستم عضلانی و حرکتی می کند.
چاقی و به دنبال آن بیماری های قلبی و عروقی از جمله عوارض همیگشی و شایع افسردگی هستند که خود نیز مسبب دیگر بیماری های شایع می باشند. بهترین راه برای کاهش استرس این است که به اندازه کافی بخوابید و استراحت کنید خواب یکی از عوامل اساسی و کلیدی می باشد یعنی خوابی ۷ الی ۸ ساعته در طول یک شبانه روز برای یک انسان بالغ کفایت می کند. علاوه بر خواب، خوردن غذاها و مواد غذایی ضروری از جمله میوه ها و سبزیجات تاثیر بسزایی در کنترل و کاهش استرس دارند.
همچنین هیچ گاه نباید ورزش را فراموش کنید و آن را جز الویت های زندگی خود قرار دهید. شما همچنین بهتر است که بدن خود را همیشه آماده در برابر عوامل استرس زا و خطرناک، آماده نگه دارید قبل از اینکه همه این عوامل به یک شرایط وخیم و طولانی مدت تبدیل شوند. به همین دلیل به برخی از این خط قرمز ها نگاهی می اندازیم.
بنیسی آبراهام، متخصص گوارش در دانشکده پزشکی بیلور، می گوید: سیستم عصبی مغز به روده متصل است بنابراین استرس ذهنی می تواند باعث تخریب دستگاه گوارش شما شود.
با توجه به وضعیت شما، پزشک ممکن است با توجه به کم کاری تیروئید اگر داشته باشید،تغییرات غذایی ویژه ای را برای شما اتخاذ کند. در عین حال، بهترین درمان طبیعی برای یبوست ناشی از استرس، اسهال، تهوع یا استفراغ،ورزش است. این روش به نظر اخرین کار اساسی و طبیعی باشد زمانی که درد معده دارید اما ناچارید که به سمت ان بروید تا اندورفین بدن افزایش یابد که همین هورمون بسیار اثر بخش و شفا بخش است برای کل سیستم بدنی من جمله ارگان مربوط به گوارش که باعث می شود بدن احساس راحت تری داشته باشد.
تقریبا سه تا شش ماه پس از یک رویداد بزرگ استرس زا، مانند بیکاری و یا به پایان رساندن یک پروژه بزرگ، ممکن است موهای زیادی را از دست بدهید که همه نشان از استرسی است که در چند ماهه گذشته داشته اید. البته توجه داشته باشید که ریزش ۱۰۰ رشته مو در روز کاملا طبیعی است.روبرت سان جلمان متخصص پوست در سانتا باربارا، کالیفرنیا می گوید: سطح فوق العاده بالایی از هورمون های جنسی به نام آندروژن ها، که در طول استرس بیشتر می شوند، می توانند با فولیکول های مو مواجه شوند و این منجر به از دست دادن و ریزش مو می شود.
این اسپاسم عضلانی مزاحم معمولا در اطراف یک چشم رخ می دهد و به مدت چند دقیقه ادامه می یابد. استرس یکی از شایع ترین علل آن است، گرچه پزشکان به طور قطع دلیل اصلی آن را نمی دانند. هنگامی که در شرایط استرس زا قرار دارید، چشمان خود را ببندید، سعی کنید استراحت کنید و عمیق نفس بکشید. به مدت چهار ثانیه نفس بکشید، نفس خود را برای هفت ثانیه نگه دارید، سپس هشت ثانیه آن را بیرون بدهید. این شمارش ها را می توانید با انگشت دست خود انجام دهید
آنس سومرس،از آکادمی چشم پزشکی می گوید: اشک مصنوعی نیز می تواند کمک به کاهش اسپاسم، شود. اگر این گرفتگی و انقباض به قسمت های دیگر چهره شما گسترش پیدا کرد، حتما به پزشک مراجعه کنید، چرا که می تواند نوع جدیدی از اسپاسم باشد. آکنه درست مثل موهای شما، پوست شما نسبت به آندروژن های بالاتر حساس است، که می تواند موجب شکنندگی و اسیب به پوست شما شود. سعی کنید اگر برای شما امکان دارد به پزشک متخصص پوست مراجعه کنید. التهاب مزمن می تواند حتی منجر به آلرژی هم بشود.
استرس در افراد بسیار متفاوت است و هر فردی واکنش خاصی نسبت به استرس دارد اما حالت معمول آن وجود جوش و آکنه بر روی پوست است که حتی همین جوش ها نیز با توجه به هر فرد و دلایل گوناگون متفاوت هستند یعنی از دسته خفیف تا حاد و دمل متفاوت می باشند که نیاز به مراقبت ویژه دارند.
میتوانید در بخش ارسال دیدگاه نظرات خود را با ما در میان بگذارید تا به آن پاسخگو باشیم..
علاقه و تمایل شناخت خود و رموز انسان جزء جستجوهایی است که هیچوقت پایان نمی یابد و همه ما علاقه و تمایل عجیبی به شناخت خود و درونمان داریم و از روشهای مختلفی برای آن استفاده می کنیم ، در سایتهای مختلف انواع تستها را جستجو و امتحان می کنیم ، از دیگران در مورد ویژگی هایمان سوال می کنیم، به رفتارو افکار خود در موقعیتهای مختلف توجه می کنیم و… راههای زیادی هستند که در زندگی روزمره باعث خودشناسی میشوند .
در این مقاله به معرفی تست روانشناسی میپردازم که به صورت معتبر و دقیق جنبه هایی از شخصیتتان را برایتان نمایان می کند که کمک زیادی به فرآیند خودشناسی ما میکند. این آزمون از کاربردی ترین آزمونهای روانشناسی شخصیت است که شخصیت را بر اساس معیارهایی به ۱۶ تیپ تقسیم میکند که در ادامه به آن میپردازیم. شامل ۱۰۰تا۱۶۰ سوال است.
این آزمون تلاش میکند تا جواب سوالات زیر را در مورد خودتان بدانید.
افرادی اجتماعی ، دوستدار دیگران، با جرات، فعال، سرخوش، باانرژی، خوشبین، دوستدار هیجان و تحریک، امیدوار ب آینده، اهل گفتگو هستند
افرادی ملاحظه کار ،مستقل، متفکر و خجالتی، خوددار ، یکنواخت و متعادل و دوستدار تنهایی هستند.
حسی: ترجیح میدهند بااستفاده از حواس ۵گانه به جریان اطرافشان پی ببرند. به هرچه در اطرافشان هست توجه میکنند و آنرا بخوبی درک میکنند
شهودی: ترجیح میدهند با “دیدن تصویر بزرگتر از آنچه هست اطلاعات را دریافت کند و در دریافت اطلاعات خلاقیت دارند .
فکری : در تصمیم گیری از تفکر استفاده میکنند و سعی میکنند از لحاظ فکری خودرا از یک موقعیت جدا کنند و بی طرفانه و به شکل عینی آن را آزموده و قضاوت کنند
احساسی: به احساسات دیگران توجه میکنند ، نیازها و ارزشهارا درک میکنند ، احساساتشان را نشان میدهند
گرایشی است که تعیین میکند فرد ترجیح میدهد تحت شرایط سازمان یافته و کنترل شده فعالیت کند یا استقلال بیشتری داشته باشد
منضبط و قانون مدار: تابع قانون بوده و برنامه خودشان را به طور دقیق مشخص میکنند و بر انجام آن سر وقت معین پافشاری میکنند .
ملاحظه کار: قوانین را خودشان تعیین میکنند و در انجام کارهایی که از قبل پیش بینی نشده یا فعالیتهایی که به سرعت واکنش نیاز دارند موفق هستند
در تست MBTI این افراد آرام و جدی هستند که در انجام امور نظم و دقت زیادی داشته و در همین راستا به موفقیت دست پیدا میکنند. آنها افرادی متعهد، بسیار عملگرا و واقع بین هستند.بسیار منطقی بوده و بر انجام صحیح و به موقع کارها تاکید دارند. بر مبنای اصول خود عمل می کنند. از رعایت کردن اصول و قوانین در تمامی ابعاد زندگیشان – کار، خانه، زندگی ـ لذت می برند. وفاداری و پیروی از سنت ها برای آنها اهمیت بالایی دارد.
افرادی آرام، خونگرم و هوشیار هستند.افرادی متعهد و بسیار مسئول اند. آنها اشخاصی دقیق، کوشاو زحمت کشی هستند. آنها افرادی وفادار هستند که به احساسات و جزئیات افرادی که برایشان مهم هستند اهمیت می دهند.همیشه سعی می کنند تا محیط کاری و خانوادگی گرم و دوستانه ای به وجود آورند.
آنها در تمام امور شامل روابط، ایدهها و حوادث، به دنبال معنای آنها هستند. این افراد به منافع دیگران نیز اهمیت می دهند و همیشه دوست دارند به دیگران انگیزه دهند.آنها به ارزش های خود متعهد بوده و اهمیت بالایی برای آنها قائل هستند. افراد بسیار مصممی بوده که سعی دارند به بهترین نحو ممکن کارها را انجام دهند.
در تست روانشناسی MBTI این افراد مستقل و با انگیزه ای هستند که مصمم سعی در رسیدن به اهداف خود دارند.الگوهایی ذهنی برای خود تعیین میکنند که می گوید در شرایط مختلف چگونه باید باشند. زمانی که متعهد به انجام کاری شوند، آن را با سازماندهی و نظم انجام خواهند داد.آنها در انجام کارها روش های مخصوص خودشان را داشته و به آنها اطمینان دارند. افراد مستقلی هستند که هر نظر و ایده ای را به راحتی قبول نمیکنند. توقع آنها از خود و دیگران بالا است.
در تست روانشناسی MBTI این افراد انعطاف پذیری بوده و با شرایط مختلف می توانند خود را سازگار کنند. برای مشکلات به وجود آمده سریع راه حل ارائه می کنند. قدرت تحلیل بالایی دارند و می توانند مسائل را به درستی اولویت بندی کرده و آنها را حل کنند. به علت و معلولی مسائل علاقمند بوده و با منطق سعی در حل مشکلات می کنند.کارایی برای آنها مهم است.
در تست روانشناسی MBTI این افراد آرام، خونگرم، حساس و مهربان هستند.از لحظات زندگی لذت برده و در حال زندگی میکنند. دوست دارند حریم خصوصی خود را داشته باشند و کار ها را در بازه زمانی مورد علاقه خود انجام دهند.این افراد به ارزش ها و افرادی که برایشان مهم هستند متعهد و وفادار هستند. علاقه ای به ناسازگاری و کشمکش ندارند. عقاید و نظرات خود را به دیگران تحمیل نمی کنند.
در تست روانشناسی MBTI این افراد آرمان گرا هستند که به افراد مهم زندگیشان و ارزش های خود متعهد و وفادار هستند. ترجیح می دهند زندگی بر اساس ارزش های خود داشته باشند. افرادی کنجکاو هستند که سریع از فرصت های به وجود آمده استفاده می کنند. کاتالیزور خوبی برای پیاده سازی ایده ها می باشند. دوست دارند دیگران را به خوبی درک کرده و آنها را در رسیدن به اهدافشان یاری رسانند. تا زمانی که خدشه ای به ارزش هایشان وارد نشود،اشخاصی سازگارو انعطاف پذیرهستند.
در تست روانشناسی MBTI این افراد همیشه برای آنچه که برایشان جالب است سعی دارند دنبال توضیحات منطقی باشند. این افراد اهل نظریه و تئوری بوده و از فعالیتهای فکری بیش از روابط اجتماعی لذت می برند. آنها افرادی آرام ،انعطاف پذیر و سازگار با شرایط هستند.برای حل مشکلات مورد علاقه شان دارای توانایی تمرکز بالایی هستند. انتقاد گر، تحلیلگر و دقیق هستند. این افراد بدون تفکر چیزی را قبول نمی کنند.
در تست روانشناسی MBTI این افراد انعطاف پذیرو سازگار با شرایط هستند. این اشخاص رویکردی عملگرا نسبت به مسائل داشته و دوست دارند سریع به نتیجه دست پیدا کنند. آنها دوست دارند برای حل مسائل با انرژی گام بردارند . نظریه ها و تئوری ها آنها را خسته می کند.تمرکزشان بر روی اینجا و اکنون است، از لحظه حال لذت می برند و علاقه ای به برنامه ریزی برای آینده ندارند. با انجام عملی کار ها (تجربه کردن)سعی در یادگیری دارند.آنان از هر لحظه که مشغول فعالیت با دیگران اند، لذت می برند.
در تست روانشناسی MBTI این افراد اجتماعی و خونگرم هستند. از زندگی ، فعالیت در کنار مردم و ازحضور مردم لذت می برند.در محل کار خود، افرادی واقع بینی هستند ولی همزمان سعی می کنند محل کار شادی داشته باشند. عقل سلیم به آنها امکان می دهد که با اشخاص و با امور به خوبی کنار بیایند. انعطاف پذیر هستند و به راحتی با افراد و محیط های جدید سازگاری پیدا میکنند. دوست دارند مهارت های جدید را در کنار دیگران یاد بگیرند.
پر از اشتیاق و ایده های جدید هستند. زندگی را پر از فرصت ها می بینند. به سرعت بین وقایع و اطلاعات ارتباط برقرار می کنند و با اطمینان بر اساس الگوهایی که مشاهده می کنند، پیش می روند. خواهان تایید دیگران بوده و به راحتی از دیگران قدردانی و حمایت می کنند. افراد انعطاف پذیری بوده واز قدرت کلام و بداهه گویی خوبی برخوردارند.
اشخاص پر انرژی، باهوش، هوشیار و اهل صحبت کردن هستند. مهارت خاصی در حل مسائل جدید و چالش برانگیز دارند. این افراد مهارت تحلیلی فراوانی دارند و می تواند مسائل مختلف را حل و فصل کنند.این افراد در ایجاد فرصتهای فکری مهارت دارند، و می توانند تحلیل استراتژیک در سطح عالی ارائه کنند.به راحتی می توانند به مقاصد افراد پی ببرند. کار های روتین و عادی آنها را خسته می کند. آنها همیشه دنبال فرصت ها و کارهای جالب و جدید هستند.
این افراد عملگرا، واقع بین بوده و به حقایق بها می دهند. قاطع، مصمم هستند و همیشه سعی دارند به تصمیمات خود جامه ی عمل بپوشانند. مهارت خوبی برای سازمان دهی افراد و پروژه ها دارند. تمرکز اصلی این افراد نتیجه با کارایی بالا می باشد. به جزئیات روزمره توجه می کنند. آنان مجموعه ای روشن و واضح از استانداردهای منطقی دارند که با روش معین و سیستماتیک آنها را دنبال می کنند و از سایرین هم همین توقع را دارند.سعی در اجرای برنامه های خود دارند.
افرادی خونگرم و هوشیارهستند که دوست دارند به دیگران کمک کرده و با آنها همکاری کنند.خواهان روابط هماهنگ با دیگران هستند و تمام تلاش خود را می کنند که به این هماهنگی دست پیدا کنند. تمایل به همکاری با دیگران برای انجام دقیق و به موقع وظایف دارند. وفادارهستند حتی در مسائل جزئی. به نیازهای دیگران اهمیت داده و همیشه سعی در بر آورده ساختن آنها دارند.دوست دارند که مورد نیاز باشند و از کارشان تشکر و قدردانی شود.
مهربان، مردم دوست، مسئولیت پذیر و حساس هستند.برای مردم، احساسات ونیازها و انگیزه هایشان اهمیت قائلند. همیشه دوست دارند توانایی های افراد را کشف کرده و به آنها در رسیدن به اهدافشان کمک کنند. از آنها میتوان به عنوان کاتالیزور برای رشد افراد و گروه های مختلف یاد کرد. افرادی وفادار و اجتماعی هستند. مهارت بالایی در رهبری و انگیزه دادن دارند. نسبت به انتقادات و تحسین ها حساس هستند.
رک، قاطع و رهبران بزرگی هستند. این افراد به راحتی قادر هستند سیاست ها و رویه های غیر قانونی و ناکار آمد راشناسایی کنند. توانایی زیادی در توسعه و پیاده سازی سیستمهای جامع برای حل مشکلات سازمانی دارند. آنها از برنامه ریزی بلند مدت و هدف گذاری لذت می برند.آنها از بسط دانش و اطلاعات خود و انتقال آن به دیگران لذت می برند. این افراد در ارائه ایده های خود مصمم هستند.آنها اشخاصی با علم و آگاه هستند
اگر سوال و یا ابهامی در این مورد در نظرتان است میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه با ما در میان بگذارید تا به آن پاسخگو باشیم
حتما نشانه های استرس خود را جدی بگیرید . ما همیشه نمیتوانیم شرایطی را که در آن زندگی میکنیم انتخاب کنیم این از نکات مهم روانشناسی بالینی است .
استرس ، لزوم سازگاری جسمانی ، روانی و هیجانی ما با تغییرات است . استرس میتواند مثبت نیز باشد و مقداری از آن برای ایجاد انگیزه ضروری است . استرس را مساوی با انجام مسئولیت های متعدد ندانیم . بعضی افراد با وجود مشغله های بسیار استرس کمی را تجربه میکنند .
نحوه ی برخورد ما با استرس به خلق و خویی که با آن متولد میشویم و تربیت والدین بستگی دارد و ترکیب این دو میتواند تیپ شخصیتی خاصی را که در مقابل استرس آسیب پذیرتر است پدید آورد .
توجه افراطی به جزئیات و نظم دارد با از دست دادن کوچک ترین نظمی در زندگی عادی دچار استرس میشود .
تمایل زیادی به ریسک کردن دارد به دلیل حس رقابت و تجربه ی امور مخاطره آمیز استرس زیادی را متحمل میشود .
کنترل همه کس و همه چیز و کار کردن افراطی را به تفریح و سرگرمی ترجیح میدهد ، همواره از لحاظ جسمی و روحی تحت فشار است .
استرس ، علائم جسمانی و هیجانی و رفتاری متعددی دارد که عبارتند از : سر درد ، زخم معده ، خشکی دهان ، تکرر ادرار ، بی خوابی ، پرخاشگری ، عدم تمرکز حواس و پرخوری یا امتناع از غذا خوردن ، جویدن ناخن و افزایش سیگار کشیدن و…
زمانی که حجم زیادی کار انجام میدهید 5 الی 10 دقیقه استراحت کنید و خوراکی مختصری به صورت نشسته بخورید زیرا کنار یخچال ایستادن و یه سیب میل کردن به استراحت شما کمکی نمی کند این یکی از نکات مهم در روانشناسی بالینی است .
محیطی که اطرافیان مشغول کار کردن هستند را ترک کنید و به محیط دیگری بروید حتی اگر آن محیط دست شویی باشد . در این تایم گوش دادن به موسیقی مورد علاقه خودتان نیز میتواند موثر باشد .
ایجاد تصاویر ذهنی آرامش دهنده را دست کم نگیرید در کاهش نشانه های استرس نقش بسزایی دارد . مثلا با چشمان بسته قدم زدن در چمنزارهای بیرون شهر را تصور کنید . دقت داشته باشید که هرچقدر جزئیات تصورات بیشتر باشد حالت آرمیدگی شما نیز بیشتر خواهد شد. مرور خاطرات زمان های لذت بخش گذشته نیز میتواند مفید باشد .
اگر به دلیل تجربه ی ناخوشایندی از درخواست کمک امتناع میکنید بدانید که این کار موجب افزایش استرس میشود . فرصت ابراز وجود و مفید بودن را از دیگران نگیرید . از دیگران کمک بخواهید تا از این طریق دوستان واقعی خود را پیدا کنید . به دیگران اعتماد کنید و باور داشته باشید آنها میتوانند به خوبی شما کارها را انجام دهند .
خوب خوابیدن در روانشناسی بالینی پادزهری برای نشانه های استرس محسوب میشود. قبل از خواب به مدت 2 الی 5 دقیقه به اعضای بدن خود کشش دهید. گرسنه نخوابید و در مقابل ،فاصله ی مناسب بین شام و خوابیدن را رعایت فرمایید. بستن چشم ها و گوش دادن به داستان صوتی یا رادیو نیز موثر است. قبل از خواب به جای مرور امور انجام نشده سه نکته ی مثبت ،هرچند کوچک را در روز سپری شده مرور کنید .
عشق و محبت خود را به همسر و فرزندان و اعضای خانواده خود ابراز نمایید وآن را دست کم نگیرید. یکی از جنبه های مهم عشق و حمایت ، توانایی در میان گذاشتن مشکلات با فردی دیگر است . در حضور فردی که به او مطمئن هستید احساسات خود را نشان داده و درباره آنها با وی صحبت کنید .
دیدن تبسم دیگران ما را به تبسم وامی دارد و موجب شل شدن عضلات صورت و تسهیل جریان خون به مغز میشود. روز را با تبسم قلبی آغاز کنید . شوخی و خنده فشار موقعیت های سخت را کاهش میدهد. خنده در محیط کار باعث افزایش خلاقیت و تمرکز میشود.
عزت نفس پریشانی و استرس را کاهش میدهد. خطا و اشتباهات خود را بپذیرید و سعی در رفع آن ها کنید . برای موفقیت های کوچکتان خود را تحسین کنید و آنطور که دیگران میخواهند عمل نکنید . با خود و دیگران صادق باشید.
اگر سوال و یا ابهامی مد نظرتان است که فکرتان را مشغول کرده میتوانید در بخش ارسال دیدگاه با ما در میان بگذارید..
بیماری ها و آسیب شناسی روانی مشخصا مربوط به حوزه روانشناسی بالینی میشود لفظ بالینی برای اشاره به بیماری ها و امراض و اختلالات روانی است.
بگذارید قبل هر چیزی ابتدا ذهنتان را نسبت به مفهوم کلی اضطراب در روانشناسی بالینی روشن کنم و پس از آن به انواع استرس و اضطراب بپردازم.
همه ما در زندگی با بحران هایی مواجه میشویم که اساسا سعی داریم میزان بحرانی بودن آن قضیه را برای خودمان کاهش دهیم. بگذارید برایتان مثالی بزنم زمانی که زلزله ی حدودا 5 ریشتری تهران را لرزاند همه ما به معنای واقعی ترس را تجربه کردیم: قلبمان به شدت تند میزد، گوش هایمان داغ شده و خون به شدت در رگ هایمان با فشار عبور می کرد. همان شب وقتی شبکه های اجتماعی را نگاه میکردیم باور کردنی نبود اما واقعی ترین خنده ها روی لب هایمان می نشست چون فضای مجازی پر از جوک های با موضوع زلزله شده بود.
اما بگذارید این فرایند را از منظری دیگر ببینیم. سیستم دفاعی بدن اساسا ناهشیار است یعنی ناخودآگاهانه رفتار میکند. ما رفتار هایی اساسا ناخودآگاه داریم که در کاهش تنش زندگی روزمره ما نقش مستقیم دارند. وقتی انسان با بحرانی مواجه میشود سیستم های ناخودآگاهانه ای مثل ترس باید فعال شوند تا از هسته اصلی ما یعنی بقا حفاظت کنند. در نتیجه اولین مکانیسم دفاعی ترس در مواجه با زلزله برای ما فعال میشود. در ادامه چندی پس از زلزله ما شروع به جوک سازی و فانتزی جلوه دادن بحران میشویم به دلیل اینکه از بحرانی بودن زلزله و ترسی که نسبت به آن داریم بکاهیم در نتیجه مکانیسم بعدی یعنی جوک سازی فعال میشود.
مکانیسم های دفاعی انواع گوناگونی دارند به گفته فروید(مبدع این کلید واژه) ما گاهی اوقات رفتار هایی میکنیم و مواردی بر ما تسلط پیدا میکنند که مشخصا آگاهی تام به آنها نداریم. این رفتار ها، رفتارهای ناهشیارانه ی ما برای کاهش تنش در زندگی هستند مثل ترس، مثل بهانه گیری هایمان یا فرافکنی هایمان و مثل اضطراب هایمان.. .
اضطراب و استرس با توجه به موارد فوق برای انسان باید وجود داشته باشند زیرا یک نوع نقش حفاظتی دارند اما مسئله بر سر شدت و زمان این مسائل اضطراب است.
به طور کلی هرگاه عملکرد کلیتان در زندگی به سبب اضطراب هایی که دارید مختل شود یعنی زندگی روزمره تان را نتوانید به همان شکل قبلی ادامه دهید این نشانه ای اصلیست برای یک اختلال. اما همیشه به خاطر داشته باشید که این اضطراب به سبب اتفاق یا مسائل دارویی نباشد یا اگر بخواهم ساده تر بگویم یک محرک خارجی موقتا باعث اضطراب شما نشده باشد طبیعیست که هر انسانی در سال کنکور به سبب پیش بینی هایی که برای آینده خود میکند دچار یه دوره نگرانی و استرس میشود اما این اضطراب یک اختلال نیست مگر اینکه تا یک سال بعد از کنکور همچنان به مسائل اضطرابی دچار باشیم.
بر اساس مرجع نشانه های تشخیصی اختلالات در دنیای روانشناسی یعنی DSM5 برای اضطراب علائم گوناگونی مشاهده شده است که در موضوعات و منبع اضطرابی با هم متفاوت هستند در اینجا به مهمترین آنها میپردازم:
در این نوع اضطراب فرد نسبت به جدایی از کسانی که به آنها دلبسته است به شدت واکنش نشان میدهد و مضطرب میشود. همیشه نگران آن هاست که مبادا در تصادفی یا حادثه ای آسیب ببینند و آنها را از دست بدهد. افراد این دسته از خانه خود بیرون نمیروند به مدرسه یا سرکار نمیروند به دلیل اینکه جدایی از افرادی که به آنها دلبسته اند موجب اضطراب آنها میشود. کابوس های مکرری که موضوع آنها جدایی است. ریشه اصلی این اختلال در عدم موفقیت دلبستگی ایمن دوران کودکی نسبت به مادر است.
یک نوع ترس یا اضطراب نسبت به موقعیت و یا یک جسم خاص است به عنوان مثال: پرواز، ارتفاع، حیوانات و .. . در این نوع احتلال اضطرابی همیشه آن شی یا موقعیت باعث اضطراب و ترس میشود. این ترس و اضطراب بیش از آن ترس و اضطرابی است که همه ما به طور عادی نسبت به این موقعیت ها داریم. همه این افراد از مواجهه با این مکان ها به شدت اجتناب می کنند.
ترس اضطراب از قرار گرفتن در جمع های انسانی و به طور کلی در معرض دید قرار گرفتن به وجود می آید که شامل تعاملات اجتماعی ( مثلا مکالمه با افراد غریبه)، مشاهده شدن ( خوردن و آشامیدن) و اجرا کردن در حضور دیگران ( مثلا سخنرانی کردن است).
این نوع حملات مشخصا در زمینه اختلال های اضطرابی قرار نمیگیرد بلکه مفهوم کلی تر است که در مثلا در اختلال اضطرابی پس از سانحه هم رخ میدهد. اما به طور کلی حملات پانیک ناگهانی هستند و علائم فیزیولوژیکی به شدت بالایی دارند: کوبش شدید قلب، تعریق، احساس خفگی، درد یا ناراحتی قفسه سینه، تهوع یا ناراحتی شکمی، احساس سرگیجه بی ثباتی گیجی، احساس گرما یا لرز مثل گرگرفتگی و لرز…
ترس یا اضطراب در مورد استفاده از وسائل نقلیه مثل اتوبوس، اتومبیل، قطار، هواپیما و… و همچنین قرار گرفتن در فضاهای بسته و یا باز و یا ایستادن در صف یا جاهای شلوغ که به طور مداوم و همیشگی برای این افراد ایجاد اضطراب میکند. در گذر هراسی حملات پانیک هم در مواجهه با این موقعیت ها دیده میشود و نگرانی این افراد از این است که راهی برای گذر و فرار در این موقعیت ها ندارند و در نهایت کسی هم نمیتواند آن ها را نجات دهد بنابراین علام اضطرابی از خود نشان میدهند.
مشخصه اصلی اضطراب فراگیر بدون منبع بودن آن است فرد در این نوع از اضطراب نمی داند که دقیقا از چه چیزی دچار اضطراب میشود. تقربیا به طور مداوم و همیشگی دچار اضطراب های بالایی است. بی تابی، احساس زود خسته شدن اشکال در تمرکز و زود خالی شدن ذهن تحریک پذیری و … .
چیزی که خیلی مهم است در فهم این نوع اختلالات و مشخصه اصلی آن به حساب می آید اجتناب است. اجتنابی که افراد از منبع استرس و اضطراب خود دارند. مثلا در فوبی ها همیشه فرد از مواجهه با منبع یا موقعیت اضطراب آور دوری میکند و این خود عامل اصلی تداوم این نوع از اختلالات است. نکته بعدی اینکه اغلب این اضطراب ها زمانی اختلال محسوب میشوند که حداقل شش ماه تداوم داشته باشند نه کمتر.
اگر سوالی در زمینه مسائل اضطرابی دارید میتوانید در بخش ارسال دیدگاه پایین صفحه با ما در میان بگذارید تا در اسرع وقت به آن پاسخگو باشیم..